رمان آبشار طلایی پارت 42

4.3
(155)

 

 

 

 

-پس بخاطر همین با عماد رابطه‌تون بهم خورد و اون انقدر از دستت عصبانیه؟

 

 

-هم این هم اینکه فکر می‌کرد دستم با عطا تو یه کاسه بوده. همش می‌گفت با بابات برام نقشه کشیدین. با کلی قسم و آیه راضیش کردم که ازم شکایت نکنه.

 

 

چشمانش گرد شد.

 

 

-چرا باید همچین حرفی بزنه؟ تو خودت باباتو لو دادی!

 

 

-باورم نکرد دیگه نه اون و نه خیلی های دیگه حرفمو باور نکردن. فکر می‌کردن از نقشه عطا بی‌خبر نبودم. حقم دارن. بعد کاری که بابام کرده بود چرا باید باور کنن که دخترش آدم درستیه و هیچ نقشی تو کثافت های کاری کسی که از خونِشه نداره و…

 

 

-من باور می‌کنم!

 

 

با جمله‌ای که در کمال جدیت گفت، سرم به شدت بالا رفت و چشمانه اشکی‌ام به چشمانش دوخته شد.

 

 

-چی؟!

 

 

مصمم‌تر از قبل گفت:

 

 

-من حرفاتو قبول می‌کنم باورشون می‌کنم.

 

 

همراه قطره اشکی که از چشمم چکید، لبخندی روی لب هایم نشست و برای اولین بار بود که یک نفر با شنیدن حقیقت در مورد آن روز بی‌آنکه حتی ذره‌ای شَک و تردید در لحنش باشد، حرف هایم را باور می‌کرد.

 

 

تشکرآمیزترین لبخند ممکن را به رویش زدم.

 

 

_♡_♡_♡_

دخترم 🥹😔❤️

 

#پارت۱۸۹

#آبشارطلایی

 

 

 

و آرام گفتم:

 

 

-خیلی از اون داستان می‌گذره و تقریباً فراموش شده اما ممنون… این جمله خیلی برام ارزش داشت.

 

 

-بخاطر خوشحال کردنت نگفتم فقط چیزی که بهش باور داشتمو گفتم.

 

 

جمله‌اش در گوش‌هایم می‌پیچید.

لبخند از روی لب هایم نمی‌رفت و چشم های او هم از لبخنده چسبیده به لب‌هایم جدا نمیشد!

 

 

هر دو بی‌حواس غرق هم شده بودیم بی‌آنکه یادمان باشد که همه‌ی دنیا می‌گویند، زن ها از گوش و شنواییشان و مردها از چشم و دیده هایشان دل می‌بازند…!

 

 

 

_♡_

 

 

دو ماه بعد…

 

 

 

-بابایی اومد… بابایی اومد.

 

 

با صدای شوق زده مایا قلبه دلتنگم هیجان زده کوبید و سریع پرده‌ی سالن را کنار زدم.

 

 

ورود ماشین لوکس و مشکی رنگی که این روزها با هر آمدنش لبخند و با هر بار رفتنش قلبم پر از دلتنگی میشد را تماشا کردم.

 

 

پس برگشته بود!

 

 

تنها ده روز بود که برای سفر کاری‌اش رفته و نتوانسته بودم ببینمش اما حس می‌کردم سال ها از آخرین دیدارمان می‌گذرد.

 

 

با عجله به طرفه اتاق بچه ها رفتم تا ماهین را پیدا کنم.

 

 

-ماهین جان؟ ماهین؟

 

 

-جانم؟

 

 

با شنیدن صدایش و جانم گفتنی که جدیداً یاد گرفته و با لحن کودکانه‌شان بسیار شیرینشان می‌کرد، لبخند زدم و مقابله قد و قواره‌ی کوچکش خم شدم.

 

 

-عزیزم بابات اومده… تمرینمون یادت مونده دیگه آره؟!

 

 

هیجان زده سر تکان داد و بالأخره صدای با ابهت شهراد در سالن پیچید.

 

 

 

 

 

#پارت۱۹٠

#آبشارطلایی

 

 

 

-عشق من کجاست پس؟ نیومده استقباله باباش؟

 

 

ماهین شبیه تیر از چله رها شده به سمت سالن دوید و من باحالی که انگار داشتم روی هوا قدم می‌گذاشتم، کنارشان رفتم.

 

 

شهراد همانطور که مایا را در آغوش گرفته بود تا دویدن ماهین را به سمت خودش دوید، سریع خم شد و او را هم در آغوش گرفت.

 

 

-بابایی؟

 

 

-جانه بابا ندو دورت بگردم.

 

 

نگاهم با شیفتگی به صورتش خیره شد.

ته ریش های درآمده و خستگی در صورتش موج می‌زد.

 

 

-دلم بلات تنگ شده بود بابایی لفطاً دیگه نلو.

(دلم برات تنگ شده بود بابایی لطفاً دیگه نرو

 

 

با جمله‌ای که ماهین گفت سکوت در فضا حاکم شد و شهراد شوکه به دخترش که برای اولین بار جمله‌اش را بدون کوچکترین لکنتی گفته بود، نگاه کرد و سپس سرش آرام به طرفم چرخید و بوسه‌ی محکمی به گونه‌ی تپل ماهین زد.

 

 

-بابا بمیره برات نفسم؟ چشم دیگه حالاحالاها جایی نمیرم.

 

 

قربان صدقه‌ی ماهین می‌رفت اما نگاهه پر از قدردانی‌اش از صورتم جدا نمیشد!

 

 

تمامه این ده روز تلاش کردم تا ماهین بتواند این جمله را بی‌لکنت تلفظ کند و حال نگاهه پر از قدردانیه شهراد ارزشه تمامه خستگی و تلاش هایم را داشت…!

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 155

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
1050448 سیم خاردار روی حصار تاریک عکس سیلوئت تک رنگ

دانلود رمان حصاری به‌خاطر گذشته ام به صورت pdf کامل از ن مهرگان 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:       زندگی که سال هاست دست های خوش بختی را در دست های زمستانی دخترکی نگذاشته است. دخترکی که سال هاست سر شار از غم،نا امیدی،تنهایی شده است.دخترکی با داغ بازیچه شدن.عاشقی شکست خورده. مردی از جنس عدالت،عاشق و عشق باخته. نامردی از جنس شیطانی،نامردی…
InShot ۲۰۲۳۰۴۱۸ ۱۰۵۰۱۵۱۹۵

دانلود رمان کوازار pdf از پونه سعیدی 0 (0)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان :       کوازار روایتگر داستانی عاشقانه از دنیای فرشتگان و شیاطین است. دختری به نام ساتی که در یک شرکت برنامه نویسی کار می کند، پس از سپرده شدن پروژه ی مرموز و قدیمی نوسانات برق به شرکت شان، دست به ساخت یک شبکه ی…
۱۶۰۵۱۰

دانلود رمان تموم شهر خوابیدن 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:       درمانگر بيست و چهارساله ای به نام پرتو حقيقی كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار می‌كند، پس از مراجعه ی پدری جوان همراه با پسرچهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او می‌شود. كسری بهراد از نظر…
Screenshot 20220919 211339 scaled

دانلود رمان شاپرک تنها 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:             روشنا بعد از ده سال عاشقی روز عروسیش با آرمین بدون داماد به خونه پدری برمیگرده در اوج غم و ناراحتی متوجه غیبت خواهرش میشه و آه از نهادش بلند میشه. به هم خوردن عروسیش موجب میشه، رازهایی از گذشته…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۴ ۱۰۱۹۳۶۱۶۳

دانلود رمان بی مرزی pdf از مهسا زهیری 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       بی مرزی درباره دختری به اسم شکوفه هستش که پس از ۵ سال تبعید توسط پدر ثروتمندش حالا به تهران بازگشته و عامل اصلی این‌تبعید را پسرخوانده پدر و خود پدر میدونه او در این‌بازگشت می‌خواهد انتقام دوران تبعیدش و عشق ممنوعه اش را…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۸۱۸۴۶۹

دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم pdf از رها امیری 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       فرمان را چرخاندم و بوق زدم چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد میدانستم مرا می شناسد سرش را به علامت احترام تکان داد ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دابلیو مشکی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۵۰۶۴۴۶

دانلود رمان بن بست pdf از منا معیری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     دم های دنیا خاکستری اند… نه سفید نه سیاه… خوب هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدمهایی که همه بد میبیننشون و اما درونشون آینه است . بن بست… بن بست نیست… یه راهه به جایی که سرنوشت تو رو میبره… یه…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۹ ۲۳۲۰۰۱۸۰۷

دانلود رمان آفرودیته pdf از زهرا ارجمندنیا 5 (1)

5 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان در لوکیشن اسپانیاست. عشقی آتشین بین مرد ایرانی تبار و دختری اسپانیایی. آرون نیکزاد، مربی رشته ی تخصصی تیر و کمان، از تیم ملی ایران جدا شده و با مهاجرت به شهر بارسلون، مربی دختری به اسم دیانا می شود… دیانا یک دختر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

همش حس میکنم شهراد داره نرمش نشون میده تا دنیز عاشقش بشه
بعد بخاطر هدفی که دنیز از نزدیک شدن بهش داشته،اونو اذیت کنه

سارا
سارا
2 ماه قبل

نویسنده خدا قوت ،مثل همیشه زیبا ولی کم کوتاه لطفا”مثل اوایل پارتا رو طولانی بزارید لطفا”اگر انجام بشه یعنی نظر مخاطب مهم براتون که وقت میزاره ومیخونه زنده باشی.

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

ولی شهراد همچنان دنیز رو تو ذهنش یه جاسوس میدونه کاش زودتر همه چیو بهش میگفت

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x