رمان آبشار طلایی پارت 43

4.3
(139)

 

 

 

-بفرمایید.

 

 

با صدایم از لپتاپش چشم گرفت و چشمانش را به صورتم دوخت.

 

 

-زحمت نمی‌کشیدی خانوم!

 

 

سرخ شده از خانوم گفتنه پر حسش و چشم هایی که از چشمانم جدا نمیشد، آرام زمزمه کردم:

 

 

-خواهش می‌کنم نمی‌دونستم دلتون می‌خواد یا نه ولی گفتم چون همش دارید کار می‌کنید احتمالاً به کافئین نیاز داشته باشید.

 

 

دقیقاً از لحظه‌ای که رسیده بود و بعد از یک وعده غذا خوردن و چند دقیقه کنار بچه ها نشستن، دوباره مشغوله کار شده بود و نمی‌دانم چرا از زن های بی‌شماری که برای زیباتر شدن مدام پیش این مرد می‌رفتند، ناخودآگاه حرصی شده بودم!

 

 

خواسته های تمام نشدنیشان اجازه‌ی نفس کشیدن را هم از دکتر معروف شهر گرفته بود!

 

 

فنجان قهوه را برداشت و با دست به مبله مقابلش اشاره کرد.

 

 

نشستم و رو به نگاه خیره‌اش لبخند معذبی زدم.

 

 

-خوب کاری کردی اما به یه شرطی قبولش می‌کنم!

 

 

-شرط؟ چه شرطی؟!

 

 

فنجان را روی میز گذاشت و دستانش را درهم قفل کرد.

 

 

-از اینکه هی برات جمع و مفرد میشم خیلی خسته شدم آهو خانوم، دلم می‌خواد تو صدام کنی!

 

 

نمی‌دانستم از تویی که با تشدید تلفظ کرده بود متعجب شوم و یا آهو خانوم گفتنش!

 

 

-آهو خانوم؟!

 

 

انگشت اشاره‌اش را به طرفه چشم هایم گرفت و بی‌اهمیت به بلایی که با حرف های صمیمانه و پر از گرمایش سر قلبم می‌آورد، ضربه‌ی محکمتری به عمق وجود و احساسات دخترانه‌ام وارد کرد!

 

 

-خیلی خوشگلن، دقیقاً شبیه همون چشم های آهویی معروف که نگاهه همه رو به خودشون جذب می‌کنن.

 

 

خشک شدم و خدایا چه خبر بود؟!

 

از گفتنه این حرف ها چه قصدی داشت؟!

 

می‌خواست بیشتر از این فکر و ذهنم را از آن خود کند؟!

 

 

_♡_♡_♡

از دست شهراد و این زبون ریختناش😓😈

 

 

 

 

 

#پارت۱۹۲

#آبشارطلایی

 

 

 

نگاه منتظرش را که دیدم به سختی بزاق گلویم را قورت دادم و با لکنت گفتم:

 

 

-من یعنی نمی..نمی‌دونم باید چی ب..گم!

 

 

-بگو چشم.

 

 

-بله؟!

 

 

محکم و مصمم و دقیقاً همانطور که بود شبیه کسی که خیلی می‌دانست از زندگی‌اش چه می‌خواهد، تکرار کرد:

 

 

-بگو چشم از این به بعد هر جور که دوست داری صدات می‌کنم شهراد!

 

 

و البته خیلی هم سلطه‌گر بود!

 

 

و من گویی جادو شده بودم که نمی‌توانستم عقلم را به کار بی‌اندازم و شبیه یک احمقه واقعی برای حرف هایش سر تکان دادم و به گونه‌ای قبولشان کردم!

 

 

بی‌آنکه حتی بپرسم چه دلیلی برای این صمیمی شدنه یکدفعه‌ای وجود دارد، خواسته‌اش را قبول کردم و خدایا دقیقاً چه مرگم شده بود؟!

 

 

نگاهم را از چشمانه شفافش گرفتم و به فرش زیرپایم دوختم.

 

 

ناگهان در یک ثانیه اتفاقات در ذهنم کنار هم چیده شدند.

 

 

ذوقم برای دیدنش، بالا رفتن تپش قلبم با شنیدنه صدایش، دوست داشتنه شدیده دخترهایش و حتی حسه مالکانه‌ای که تقریباً به این خانه داشتم!

و گویی سیلی‌ای محکم بر صورتم کوبیده شد.

 

 

کمرم صاف و بینه لب هایم فاصله افتاد.

 

 

پس اتفاق افتاده بود… چیزی که هرگز فکر نمی‌کردم دوباره سر راهم قرار بگیرد، اتفاق افتاده بود!

 

 

قلب زخمی‌ام که حس می‌کردم بعد از عماد دیگر نمی‌تواند به هیچکس اعتماد کند، باز ضربانش برای یک مرد دیگر کوک شده بود و من عاشق شده بودم…!

 

 

_♡_

دخترم از دست رفت🤧💔

 

 

 

 

#پارت۱۹۳

#آبشارطلایی

 

 

 

-دنیز بیا

 

 

با صدایش لیوان صدادار از دستم سر خورد و در سینک ظرفشویی افتاد.

 

 

از دو روز پیش که نسبت به احساساتم مطمئن شده بودم، مدام از او و نگاه های سنگینش فرار می‌کردم و حال هیچ انتظاره این مستقیم مخاطب قرار گرفته شدن را نداشتم!

 

 

-ب..بله؟

 

 

لعنت به صدای لرزانم!

 

 

-بیا کارت دارم.

 

 

و شاید هم لعنت به او با این خودمانی صحبت کردن هایش!

 

 

سیب آدمم تکان محکمی خورد و شیر آب را به کُندی بستم.

 

 

درحاله دوتا دوتا چهارتا کردن بودم که سروکله‌اش در درگاه آشپزخانه پیدا شد.

 

 

با پیراهن سفید ساده و شلوار اسلش مشکی رنگ خانگی‌اش هم در حد مرگ جذاب و نفس‌گیر بود.

 

 

-چیکار می‌کنی؟ چرا تو داری ظرف هارو می‌شوری؟

 

 

-د..دیگه جمع شده بودن منم می‌خواستم برای بچه ها فِرنی درست کنم گفتم قبلش یه کم اینجارو مرتب کنم.

 

 

اخم ظریفی بین ابروهایش افتاد.

 

 

-پس من برای چی یه نفرو گرفتم هر روز بیاد نظافت کنه؟ اینا وظایفه اونه تو خودتو خسته نکن.

 

 

قفل کردم و با بیخیالی تمام ادامه داد:

 

 

-اونارو ول کن و زود بیا پیشم، کارت دارم.

 

 

حرفش را زد و بی‌اهمیت به حال دگرگونی که برای من ساخته بود از آشپزخانه بیرون رفت.

 

 

نرمال می‌گفت. خیلی عادی… طوری که انگار همیشه گفته دلش نمی‌خواهد با کارها خودم را خسته کنم و شبیه مردی بود که زنش را کنار خودش می خواست!

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 139

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230622 120956 438

دانلود رمان بوی گندم pdf از لیلا مرادی 5 (1)

6 دیدگاه
خلاصه رمان: یه کلمه ، یک انتخاب و یک مسیر میتواند گندمی را شکوفا کند یا از ریشه بخشکاند باید دید دختر این داستان شهامت این را دارد که قدم در این راه بگذارد قدم در یک دنیای پر از تناقض که مجبور است باهاش کنار بیاید در صورتی که…
10043162 4 Copy

دانلود رمان یکاگیر 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:         ارمغان، تکنسین اتاق عمل که طی یه اتفاق مرموز از یک دختر خانواده دوست و برونگرا، تبدیل به دختر درونگرا که روابط باز با مردها داره، میشه. این بین بیمار تصادفی توی بیمارستان توجه‌اش رو جلب می‌کنه؛ طوری که وقتی اون‌و چند…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 4.4 (8)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۸ ۱۱۲۶۴۰۲۰۲

دانلود رمان سرپناه pdf از دریا دلنواز 3 (1)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان :       مهشیددختری که توسط دوست پسرش دایان وبه دستورهمایون برادرش معتادمیشه آوید پسری که به خاطراعتیادش باعث مرگ مادرش میشه وحالاسرنوشت این دونفروسرراه هم قرارمیده آویدبه طور اتفاقی توشبی که ویلاشو دراختیاردوستش قرارداده بامهشید دختری که نیمه های شب توی اتاق خواب پیداش میکنه درگیر…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۷۵۸۲۶۲

دانلود رمان نذار دنیا رو دیونه کنم pdf از رویا رستمی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ازدختری بنویسم که تنش زیر رگبار نفرت مردیه که گذشتشو این دختر دزدید.دختریکه کلفت خونه ی مردی شدکه تا دیروز جرات نداشت حتی تندی کنه….روزگار تلخ می چرخه اما هنوز یه چیزایی هست….چیزایی که قراره گرفتار کنه دختریرو که از زور کتک مردی سرد و…
رمان گرگها

رمان گرگها 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان گرگها دختری که در بازدیدی از تیمارستان، به یک بیمار روانی دل میبازد و تصمیم میگیرد در نقش پرستار، او را به زندگی بازگرداند…
unnamed

رمان تمنای وجودم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان تمنای وجودم خلاصه : مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند.…
IMG 20230127 013632 7692 scaled

دانلود رمان به چشمانت مومن شدم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     این رمان راجب یه گروه خوانندگی غیرمجازی با چند میلیون طرفدار در صفحات مجازی با رهبری حامی پرتو هستش، اون به خاطر شغل و شمایلش از دوستان و خانواده طرد شده، اکنون او در همسایگی ترنج، دختری چادری که از شیراز جهت تحصیل…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۶ ۱۰۵۱۳۷۹۰۸

دانلود رمان زندگی سیگاری pdf از مرجان فریدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : «جلد اول» «جلد دوم انتقام آبی» دختری از دیار فقر و سادگی که ناخواسته چیزی رو میفهمه که اون و به مرز اسارت و اجبار ها می کشونه. دانسته های اشتباه همراز اون و وارد زندگی دود گرفته و خاکستری پسری می کنه که حتی خدا…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نام نامدار
نام نامدار
2 ماه قبل

ای شهراد نامرد 🥲دنیز حالا یه غلطی کرد و زود پشیمون شد تو چرا آخه می خوای این بلا رو سر احساساتش بیاری
ای کاش دنیز لال مونی نمی گرفت واسه گفتن حقیقت و پشیمونیش

بانو
بانو
2 ماه قبل

فک کنم شهراد میخواد دنیز اونقد ببره بالا از عشق لبریز بشه بعد زیر پاشو خالی کنه دنیز خانومم با کله بیاد کف زمین 😕😕بعد خود آقای شهراد دلش تنها طاقت نیاره هی بعدش بره منت کشی😣😣

این بود حدسیات من😂😂😂

علوی
علوی
پاسخ به  بانو
2 ماه قبل

حدست درسته + یک رابطه جن.سی فقط برای شب آخر.
چون دنیز گفته بود مامانم گفته با مردی وارد رابطه نشو تا وقتی دلش رو کامل به دست نیاوردی. این خط قرمز و آتوی دنیزه.
دنیز می‌ره ولی با یک بچه از دکتر. چیزی که خط قرمز خود دکتره. اون‌وقته که حال هردوشون دیدنی می‌شه

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

شهراد خیلی باهوشه،مطمئنا احساس دنیز رو نسبت به خودش فهمیده

me/
me/
پاسخ به  خواننده رمان
2 ماه قبل

مشخصه عمدی اونو جذب میکنه این جمله ات عجیبه

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

نکنه شهراد میخواد کامل عاشق خودش بکندش بعدم ولش کنه که ازش انتقام بگیره

سارا
سارا
پاسخ به  خواننده رمان
2 ماه قبل

درست حدس زدی عزیزم چون خیلی گرون براش تموم شده وقتی فهمیده دنیر با نقشه اولیه نزدیکش شده ودرپی انتقام مخفیانس ولی دنیزازهمه جا بیخبر داره اغفال میشه روزبروز بیشترازدیروز

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x