رمان آبشار طلایی پارت 45

4.1
(150)

 

 

 

آخرین دانه لباسه مثلاً کثیف شهراد که بوی خوش ادکلنش توان مست کردنم را داشت در سبد انداختم و همین که کمر صاف کردم، چشمم به کت مشکی چروک شده‌اش کنار تخت کینگ اتاق افتاد.

 

 

صدای شرشر آب از حمام اتاق به گوش می‌رسید و با آنکه دلم می‌خواست هر چه زودتر فرار کنم اما چروک های رو اعصاب کت مشکی رنگ این اجازه را نمی‌دادند.

 

 

تخت دقیقاً رو به روی حمام قرار داشت و می‌دانستم اگر یکدفعه شهراد از حمام بیرون بیاید قطعاً با هم رو به رو می‌شویم و بی‌شک قلب بی‌جنبه‌ام طاقت بیشتر صمیمی شدن با او را نداشت پس باید خیلی سریع عمل می کردم!

 

 

تند جلو رفتم و چنگی به کت سروته زدم.

هنوز صدای آب می‌آمد و تقریباً موفق شده بودم درست زمان بندی کنم اما با سر خوردن و افتادنه چیزی از کت مقابل پایم، اخم هایم درهم رفت.

 

 

کنجکاوانه خم شدم و آن را برداشتم.

 

 

از دیدنه شئ چشمانم داشت از کاسه در می‌آمد و ناگهان با شنیدن صدای شهراد ماجد که می‌گفت:

 

 

-بهت یاد ندادن هیچوقت دست تو جیبه یه مرد مجرد و بالغ نکنی خانوم کوچولو؟

 

 

عرق تیغه کمرم را خیس کرد و هول شده به سمتش چرخیدم.

 

 

نگاه پرشیطنتش از روی صورتم تا آن وسیله لعنتی که حتی نفهمیده بودم کِی از میانه انگشتانم سر خورده و دوباره روی زمین افتاده بود، کشیده شد.

 

 

سپس خم شد و آن را برداشت و با بی‌حیایی مقابله من مشغوله وارسی‌اش شد!

 

 

 

 

 

#پارت۱۹۸

#آبشارطلایی

 

 

 

-خب … نمی‌خوای چیزی بگی دنیز خانوم؟!

 

 

گویی علاوه بر کلمات حتی صدایم را هم گم کرده بودم.

 

 

-من… من یعنی ا..اومده بودم لباس کثیف هارو جمع کنم که… که…

 

 

-چرا انقدرهول شدی آهو؟ نگو که فقط بخاطر دیدنه این کان…

 

 

میان حرفش پریدم و تقریباً با فریاد گفتم:

 

 

-وسیله جلوگیری ل..لطفاً اون کلمه زشتو به زبون نیارید!

 

 

چشمانش گرد شد و یکدفعه قهقهه زد!

 

 

در این حالت که با حوله‌ی تن پوش مردانه و طوسی رنگش و موها و صورت نمناک و چشمانی که با شروشیطانی تمام همه‌ی حالت هایم را زیر نظر گرفته بود، هیچ اثری از شهراد ماجد همیشگی که فوق‌العاده جدی و اتو کشیده بود، وجود نداشت!

 

 

این حالت گرم و صمیمی و خودمانی‌اش باعث شده بود قلبم یک درمیان قلبم بتپد و نمی‌توانستم درست ذهنم را جمع و جور کنم.

 

 

از یک طرف خجالت زده بودم. از یک طرف دلم برایش ریخته بود. اما بیشتر از همه ناراحتی در وجودم رخنه کرده بود!

 

 

آن وسیله به این معنا بود که کسی در زندگی‌اش است مگر نه؟!

 

 

آن زن اشتباه می‌کرد. امکان نداشت مردی مانند او سال ها هیچ جنس مونثی را کنار خودش راه ندهد. حتی اگر خودش می‌خواست امیال مردانه‌اش همچین اجازه‌ای را نمی‌دادند!

 

 

با قدمی که جلو گذاشت، از فکر بیرون آمدم و برای فرار از نگاه های خاصش بیشتر سر پایین انداختم اما بیخیال نشد!

 

 

-می‌خواستم بگم فقط بخاطر دیدن این کانون مغزیتو از دست دادی و نمی‌تونی درست حرف بزنی؟ اما خب فکره تو رو هم دوست داشتم… جالب بود!

 

 

کانون مغزی؟ هه مسخره بود!

 

 

خشمگین از دست انداختنه زیادی آشکارش و ناراحت از زن یا شاید هم زن هایی که قطعاً در زندگی‌اش بودند، چشمان سوزناکم را به چشمانش دوختم و به سختی زمزمه کردم:

 

 

-من… من معذرت می‌خوام که اومدم اینجا فقط می‌خواستم لباس کثیف هارو جمع کنم تا یه کمکی کرده باشم، الآنم با اجازه دیگه می‌خوام ب..برم!

 

 

تند گفتم و اولین قدمم به دومی نرسیده بود که محکم ساعدم را گرفت و لب هایش به گوشم چسبید.

 

 

 

 

 

#پارت۱۹۹

#آبشارطلایی

 

 

 

نفس هایم به شدت تند شدند و خدایا چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟!

 

 

-دیدنه اون وسیله به این معنی نیست که کسی تو زندگیمه آهو خانوم… فقط محض احتیاطه!

 

 

چشمانم به گردترین حالت ممکن رسید و خشک شده به دیوار خیره شدم.

 

 

لعنتی… چرا داشت برایم توضیح می‌داد؟!

 

 

متوجه ناراحتی‌ام شده بود؟!

 

 

اصلاً از کی تا حالا این مرد به من جواب پس می‌داد!

 

 

-فقط م..م..می‌خوام برم!

 

 

نفس عمیقی کشید و بازدم نفس هایش روی گوش و گردنم، همه‌ی علائم حیاتی‌‌ام را به اختلال انداخت.

 

 

-البته که می‌تونی بری اما قبلش…

 

 

و دقیقاً زمانی که فکر می‌کردم امکان ندارد از این آشفته حال‌تر شوم، لب هایش به سبکی پر روی گونه‌ام نشست و نرم ترین، بهترین و زیباترین بوسه‌ی عمرم را به دخترک آسیب دیده‌ی درونم هدیه داد!

 

 

-این منم که نمی‌تونم بدون بوسیدن این گونه های سرخ و خوشمزه‌ت اجازه رفتنتو صادر کنم!

 

 

آرام گفته بود. آنقدر آرام و زمزمه وار که حتی می‌توانستی به شنیدنش شک کنی اما گفته بود!

 

 

و وقتی که بالاخره دستش دور آرنجم شل شد، با آخرین توانم و بی‌اهمیت به همه‌ی لباس کثیف هایی که در اتاقش جا گذاشتم، دوان دوان بیرون رفتم.

 

 

پروانه ها در سرم می‌چرخیدند و بی‌آنکه خود بدانم آن روز و آن لحظه برای همیشه و تا ابدیت قلبم را پیشه شهراد ماجد جا گذاشتم…!

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 150

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
Screenshot ۲۰۲۲۰۴۲۴ ۲۱۲۷۴۷

دانلود رمان این من بی تو 3.5 (2)

12 دیدگاه
    خلاصه رمان :     ترمه و مهراب (پسر کوچک حاج فیضی) پنهانی باهم قرار ازدواج گذاشته اند و در تب و تاب عشق هم میسوزند، ناگهان مهراب بدون هیچ توضیحی ترمه را رها کرده و بی خبر میرود! حالا بعد از دوسال که حاج فیضیِ معروف، ترمه…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۳۴۶۰۶

دانلود رمان ماهلین pdf از رؤیا احمدیان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   دختری معصوم و تنها در مقابل مردی عیاش… ماهلین(هاله‌ماه، خرمن‌ماه)…   ★فصل اول: ســـرنــوشــتـــ★   پلک‌های پف کرده و درد ناکش را به سختی گشود و اتاق بزرگ را از نظر گذراند‌. اتاق بزرگی که تنها یک میز آرایش قهوه‌ای روشن و یک تخت…
c87425f0 578c 11ee 906a d94ab818b1a3 scaled

دانلود رمان به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ به صورت pdf کامل از مهدیه افشار 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   سرمه آقاخانی دختری که بعد از ورشکستگی پدرش با تمام توان برای بالا کشیدن دوباره‌ی خانواده‌اش تلاش می‌کنه. با پیشنهاد وسوسه‌انگیزی از طرف یک شرکت، نمی‌تونه مقاومت کنه و بعد متوجه می‌شه تو دردسر بدی افتاده… میراث قجری مرد خوشتیپی که حواس هر زنی رو…
Zhest Akasi zir baran

دانلود رمان آخرین چهارشنبه سال pdf از م_عصایی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که با عشقی ممنوعه تا آستانه خودکشی هم پیش میرود ،خانواده ای آشفته و پدری که با اشتباهی در گذشته آینده بچه های خود را تحت تاثیر قرار داده ،مستانه با التماس مادرش از خودکشی منصرف میشود و پس از پشت سر…
IMG 20210725 110243

دانلود رمان دلشوره 1.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       هم اکنون داستان زندگی پناه را تهیه کرده ایم، دختری که بین بد و بدتر گیر کرده و زندگی اش دستخوش تغییراتی شده، انتخاب مردی که برای جان خودش او را قربانی میکند یا مردی که همه ی عمرش عاشقانه هایش را با…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۱ ۰۷۱۹۰۴۲۳۰

دانلود رمان آوای جنون pdf از نیلوفر رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       سرگرد اهورا پناهی، مأموری بسیار سرسخت و حرفه‌ای از رسته‌ی اطلاعات، به طور اتفاقی توسط پسرخاله‌اش درگیر پرونده‌ی قتلی می‌شود. او که در این راه اهداف شخصی و انتقام بیست ساله‌اش را هم دنبال می‌کند، به دنبال تحقیقات در رابطه با پرونده، شخص…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۳ ۰۱۲۶۵۰۱۱۲

دانلود رمان داروغه pdf از سحر نصیری 5 (3)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان:       امیر کــورد آدمی که توی زندگیش مرد بار اومده و همیشه حامی بوده! یه کورد مرد واقعی نه لاته و خشن، نه اوباش و نه حق مردم خور! اون یه پـهلوونه! یه مرد ذاتا آروم که اخلاقای بد و خوب زیادی داره،! بعد از…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اوا خفته در کریرش
اوا خفته در کریرش
2 ماه قبل

لابد وقتی که شهراد سعی داره دختره رو عاشق کنه خودش عاشق میشه😐 کلیشه‌ای میشه که

Bita
Bita
2 ماه قبل

مضحک

Hddss
Hddss
2 ماه قبل

وی

رهگذر
رهگذر
2 ماه قبل

وشهراد میتونست از خیلی راه انتقام بگیره اما بدترین راه رو انتخاب کرده بازی با احساس

ساجده
ساجده
2 ماه قبل

بله منم بودم عاشق میشدم

me/
me/
پاسخ به  ساجده
2 ماه قبل

ادم عاقل میدونه صمیمیت سریع نشانه خوبی نیست هر چقدر یکی سر محبت عقده داشته باشه همیکم فک میکنه

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x