رمان آبشار طلایی پارت 52

4.3
(129)

 

 

 

 

لحظاتی هر دو در افکار خود غرق شده بودیم و بالأخره این شهراد بود که سکوت میانمان را شکست.

 

 

-باشه بهتره فعلاً راجعبش حرف نزنیم، بعداً یه جوری حلش می‌کنیم.

 

 

خودم را جمع و جور کردم و دستی به موهایم کشیدم.

 

 

-درسته فکر نکنم حل کردن یه خونه سختتر از دور کردن عطا باشه!

 

 

مستقیم به لبخند تلخ روی لب هایم خیره شد.

 

 

-ناراحتی؟!

 

 

گلویم درد گرفت و به سختی جوابش را دادم.

 

 

-نه!

 

-اصلاً؟!

 

-اصلاً!

 

-…

 

-حتی… حتی دوست دارم برام تعریف کنی. دوست دارم همه چیزو با جزئیات برام بگی. اینکه چقدر ازت ترسید! اینکه چطوری مجبورش کردی رو واو به واو برام تعریف کنی!

 

 

 

_♡_

 

 

شهراد:

 

 

دنیز طوری سوالش را پرسیده بود که انگار از درد تغذیه می‌کند!

 

 

چشمانش می‌درخشید و صورتش سرخ شده بود.

 

 

این دخترِ خیانتکار بود درست… آنچنان هم با جزئیات از دلیل نفرت خانوادگی و پدر و دختریشان با خبر نبود اما آنقدر هم احمق نبود که نفهمد چقدر ضربه دیده و مردی که حکم پدرش را داشت، تا چه حد زیاد آزارش داده!برای همین با نفسی عمیق شروع به تعریف اتفاقاتی که برای عطا افتاده بود، کرد.

 

 

 

 

 

#پارت۲۲۵

#آبشارطلایی

 

 

 

وقتی دنیز گفت پدرش دوستان جدیدی پیدا کرده که حسابی سرگرمش کرده‌اند حسام را برای پیدا کردن اطلاعات بیشتر فرستاد.

 

 

و برای کسی مانند حسام اصلاً سخت نبود که ریز و درشت کسانی مانند عطا و دوستانش را دربیاورد.

 

 

چیزی نگذشت که هویت مردان را برایش روشن کرد.

 

 

ساقی هایی درجه سه از یک شهر مرزی که برای مشتری بیشتر به تهران آمده بودند و از آنجا که اعتیاد از سر و روی عطا عامری می‌چکید، برای هیچ کدامشان سخت نبوده که یکدیگر را پیدا کنند.

 

 

عطا با آن ها دوست شده و در قمار و زدن آشپزخانه یاریشان کرده بود.

آن ها هم در عوض مرد عملی را غرق گِرم گِرم مخدر و بطری های اَلکلی کرده بودند.

خیلی زود هم قرار بوده همراه عطا برای وارد کردن محمولات جدیدشان بروند.

 

 

وقتی با حسام جریان را بالا پایین کرد، حدس زده بود احتمالاً می‌خواستند عطا را یک جورهایی طعمه کنند تا اگر یک درصد لو رفتند، تقصیرها برگردن او بیفتد و خودشان جان سالم به در ببرند.

 

 

وگرنه کدام ساقی ای یک عمله را همراه خود می‌کرد؟!

 

 

اکثر آن لعنتی ها حتی به سیگار هم لب نمی‌زدند و کاملاً پاک بودند.

 

 

و با یک هفته تعقیب و گریزی که حسام به دنبال عطا داشت، توانسته بود عکس و فیلم های زیادی را جمع کند که در همه‌ی آن ها نشانه‌ای از ارتباط عطا و همکاری کردنش با آن ساقی های لعنتی بود و روزی که عطا بخاطر مصرف بالا آنقدر از خود بیخود شده بود که مقابل خانه‌ای که از آن به عنوان آشپزخانه استفاده می‌کردند، شروع به صحبت در مورد محموله‌ی جدید کرد و ساقی ها کم مانده بود بخاطر اینکار زبانش را از حلقومش بیرون بکشند، حسام صدایشان را ضبط کرده بود!

 

 

از آنجا به بعد همه چیز خیلی راحت شده بود.

 

 

با یک تماس وجود آن اشپزخانه را لو داد و مطمئن شد که عطا از فاصله‌ی دور دستگیری دوستان جدیدش را ببیند و بعد آنکه آب ها از آسیاب افتاد، جلو رفت و او را آنطور که خودش می‌خواست رقصاند!

 

 

وقتی جریان را برای دنیز تعریف می‌کرد، شور و اشتیاق چشمان دختر و زبانی که مدام روی لب  هایش می‌کشید.

جدی جدی داشت از تک تک حرف هایش لذت می برد!

 

 

 

 

 

#پارت۲۲۶

#آبشارطلایی

 

 

 

-وقتی ازش خواستم بذاره دریا بیاد پیشت اِنقدر ترسیده بود که هیچ مخالفتی نکنه.

 

 

-مطمئنم با خودش فکر کرده دوست پسرمی و می‌خوای یه کاری کنی که نظرم جلب بشه!

 

 

دنیز با گونه هایی که کمی سرخ شده بود این جمله را گفت.

 

 

-احتمالش هست.

 

 

-اما در کل حق داری باید یه فکری به حال خونه کنم، مرسی که بهم هشدار دادی!

 

 

سر تکان داد و دخترک با چشمانی درخشان گفت:

 

-برم پیش بچه ها تنها موندن.

 

 

وقتی دنیز از کنارش بلند شد، ابرویش نمی‌توانست سرجای خودش قرار بگیرد.

 

 

همیشه یک سری انسان ها بودند که شناختنشان آسان نبود اما شخصیت دنیز آنقدر عجیب بود که هر روز به‌ گونه‌ای متعجبش می‌کرد.

 

 

از یک طرف دل نازک بود و از طرف دیگر نقشه های رنگارنگ می‌کشید!

 

از طرفی برای سگ های ولگرد دل می‌سوزاند و از طرفی دیگر با اشتیاق به داستان چاهی که پدرش داخل آن افتاده بود، گوش می‌کرد!

 

 

این دختر خاکستری ناخواناترین زنی بود که تا به حال شناخته و شاید اگر آن غلط اضافه را نمی‌کرد و پشت سرش چاه نمی‌کند، برای یک مدت کوتاه هم که شده شانسش را امتحان می‌کرد تا ببیند داشتن همچین زنِ خطرناکی چه حسی دارد!

 

 

 

 

 

#پارت۲۲۷

#آبشارطلایی

 

 

 

دنیز:

 

 

مایا و ماهین با هیجانی عمیق به صفحه تبلت خیره شده بودند و دریا هم آرام کنارشان نشسته و لبخند کوچکی روی لب هایش بود.

 

 

دلم می‌خواست فکر کنم این آرام بودنش بخاطر آن است که دارد بزرگ شود نه اینکه بخاطر زورگویی ها و شرایط سختی که داشته، روحیه‌ی بچگانه‌اش از بین رفته!

 

 

تند پلک زدم.

نباید نم اشک در چشمانم می‌نشست.

روزهای تاریک به پایان رسیده بودند!

 

 

با لحن شادی گفتم:

 

-دخترا پیتزاتون رو خوردین؟ می‌خواید براتون یه کم نوشانه هم بیارم؟

 

 

چشمانشان برق زد اما قبل بلند شدن فریاد شادیشان شهراد سریع گفت:

 

 

-براشون آب بیار، به اندازه‌ی کافی تغذیه شون بد بوده دیگه نمی‌خوان با نوشابه بدترش کنن… مگه نه دخترا؟

 

 

حرفش را زد و سپس با جدیت نگاهش را بینشان چرخاند.

 

 

اول دریا و بعد ماهین و مایا حرفش را تایید کردند و لبخند رضایت روی لب هایش نشاندند.

 

 

با لبخند کاری که خواسته بود را انجام دادم و کمی بعد آنقدر غرق بچه ها شدیم که همه چیز از خاطرمان رفت.

 

 

نمی‌دانستم می‌داند یا نه اما شهراد زمانی که پیش بچه ها بود، لبخندهای از ته دلش و محبت های واقعیترش او را بیش از حد دوست داشتنی و شبیه خود واقعی‌اش نشان می‌داد!

 

 

آن هاله‌ای که همیشه داشت میفتاد و به راحتی میشد قلبش را لمس کرد!

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 129

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
1 1

رمان کویر عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان کویر عشق خلاصه رمان کویر عشق : بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۹ ۲۱۰۲۱۸۰۲۹

دانلود رمان سقوط برای پرواز pdf از افسانه سماوات 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   حنانه که حاصل صیغه ی مریم با عطا است تا بیست و چند سال از داشتن پدر محروم بوده و پدرش را مقصر این دوری می داند. او به خاطر مشکل مالی، مجبور به اجاره رحم خود به نازنین دخترخوانده عطا و کیامرد میشود. این در…
رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته 4 (4)

5 دیدگاه
خلاصه رمان بردل نشسته نفس، دختر زیبایی که بخاطر ترسِ از دست دادن و جدایی، از عشق و دلبسته شدن میترسه و مهراد، مهندس جذاب و مغروری که اعتقادی به عاشق شدن نداره.. ولی با دیدن هم دچار یک عشق بزرگ و اساطیری میشن که تو این زمونه نظیرش دیده…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۱۹۳۵۹۶۰

دانلود رمان خشت و آیینه pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   پسری که از خارج میاد تا یه دختر شیطون و غیر قابل کنترل رو تربیت کنه… این کار واقعا متفاوت خواهد بود. شخصیتها و نوع داستان متفاوت خواهند بود. در این کار شخصیت اولی خواهیم داشت که پر از اشتباه است. پر از ندانم…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان خاطره سازی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         جانان دختریِ که رابطه خوبی با خواهر وبرادر ناتنی اش نداره و همش درگیر مشکلات اوناس,روزی که با خواهرناتنی اش آذر به مسابقه رالی غیرقانونی میره بعد سالها با امید(نامزدِ سابقِ دوستش) رودررو میشه ,امید بخاطر گذشته اش( پدر جانان باعث ریختن…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۷۵۸۲۶۲

دانلود رمان نذار دنیا رو دیونه کنم pdf از رویا رستمی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ازدختری بنویسم که تنش زیر رگبار نفرت مردیه که گذشتشو این دختر دزدید.دختریکه کلفت خونه ی مردی شدکه تا دیروز جرات نداشت حتی تندی کنه….روزگار تلخ می چرخه اما هنوز یه چیزایی هست….چیزایی که قراره گرفتار کنه دختریرو که از زور کتک مردی سرد و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۲ ۲۳۱۵۱۳۵۵۲

دانلود رمان دروغ شیرین pdf از Saghar و Sparrow 5 (2)

11 دیدگاه
    خلاصه رمان :         آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که…

دانلود رمان لمس تنهایی ماه به صورت pdf کامل از منا امین سرشت 1 (1)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   همیشه آدم‌ها رو با ظاهرشون نباید قضاوت کرد. پشت همه‌ی چهره‌هایی که می‌بینیم، آدم‌هایی هستن که نمی‌شه فهمید تو قلب و فکر و روحشون چه چیزی جریان داره. گاهی باید دستشون رو گرفت، روحشون رو لمس کرد و به تنهایی‌هاشون نفوذ کرد تا…
InShot ۲۰۲۳۰۴۱۸ ۱۰۵۰۱۵۱۹۵

دانلود رمان کوازار pdf از پونه سعیدی 0 (0)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان :       کوازار روایتگر داستانی عاشقانه از دنیای فرشتگان و شیاطین است. دختری به نام ساتی که در یک شرکت برنامه نویسی کار می کند، پس از سپرده شدن پروژه ی مرموز و قدیمی نوسانات برق به شرکت شان، دست به ساخت یک شبکه ی…
IMG ۲۰۲۴۰۳۳۰ ۰۱۳۴۳۶

دانلود رمان هایکا به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 3.6 (16)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:   -گفته بودم بهت حاجی! گفته بودم پسرت بیماری لاعلاج داره نکن دختررو عقدش نکن.. خوب شد؟ پسرت رفت سینه قبرستون و دختر مردم شد بیوه! حاجی که تا آن لحظه سکوت کرده با حرف سبحان از جایش بلند شد و رو به روی پسرکش ایستاد.. -خودم…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
سارا
1 ماه قبل

نویسنده عزیز میشه یه شرایطی جور کنی دنیز خودش بگه چیشد با نقشه اومد تو زندگی شهراد تا با سکوتش خرابترش نکرده ،نشو مثل بقیه نویسنده ها که دخترا تو رمان با سکوتشون نابود میکنن خودشون وبقیه رو لطفا”قلمت مانا ،خداقوت

Helen Helen
Helen Helen
1 ماه قبل

اق بانو‌را برار تورو خدا 😩

Helen Helen
Helen Helen
1 ماه قبل

اقا بانو را بزار توروخدا😩

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

دنیز ساده

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x