رمان آبشار طلایی پارت 58

4.2
(163)

 

 

 

 

+شاید حالا بتونی بری به اون زن بگی که حق باهاش بوده اما برعکس تصورش من یه دیوونه نبودم! هیچوقت هیچکس به من دیوونه نگفته می‌دونی چرا؟ چون یه چیز بدتر گفتن!

 

 

-دنیز… دنیز دخترم کجا داری سیر می‌کنی؟!

 

 

+به من نمیگن دیوونه اما میگن ارباب شهراد می‌دونی یعنی چی؟ تو خونه اون بابای عوضیت تا حالا گیر یه ارباب افتادی؟!

 

 

صدای گریه‌ای ضعیف که شبیه صدای من بود و فریاد بلندتر شهراد که می‌گفت:

 

 

+من یه اربابم نمی خواستم اما به یه ارباب تبدیلم کردن و می‌دونی کی این کارو کرد؟ دختر همون زنی که تو رو اجیر کرده بود این کارو کرد… اون تغییرم داد!

 

 

شلاقی نازک و صدای جیغ دخترکی که باز هم من بودم همراه فریاد مردانه‌ای که می‌گفت:

 

 

+باعث و بانی همه چیز خودش بود حالا ببین ارزششو داشت که وارد این بازی بشی یا نه؟ ارزششو داشت که خودتو مثل یه بره تو بغل یه گرگ بندازی یا نه؟ تاوان احمقی و قدم های گنده برداشتنتو بچش دخترجون… طعم دردو بچش!

 

 

-دنـیـز؟!

 

 

وقتی که خانوم نویدی دستانش را دو طرف بازوهایم گذاشت و به سمت حیاط کشاندتم، با دیدن خانه‌ای که در شب گذشته هزار بار آرزوی امنیت و آرامشش را داشتم فقط توانستم چشم ببندم و به تنی که دیشب به تاراج رفته و روحی که مرگ را ذره ذره سوختن را به چشم دیده بود، اجازه‌ی خاموشی دهم.

 

 

در آغوش خانوم نویدی چشم بستم و با اشکی که از لا به لای پلک هایم صورتم را تَر کرد، آرزو کردم که کاش اینجا و این نقطه پایان دنیز عامری باشد!

 

_♡_♡_♡

 

 

 

 

 

 

 

 

#پارت۲۴۹

#آبشارطلایی

 

 

 

شهراد:

 

 

-ما که اول و آخرش برای همیم… چه فرقی داره الآن یا بعداً؟

 

 

-نمی‌دونم انگار یه ضربدر بزرگ تو ذهنم هست!

 

 

-من عاشقتم… می‌خوام تو زنی باشی که بقیه عمرمو باهاش می‌گذرونم.

 

 

-منم خیلی دوست دارم بعد دریا تو دنیا فقط تو رو اِنقدر زیاد دوست دارم!

 

 

-وقتی داشتی بهم نزدیک می‌شدی اومده بودی دیوونه بودنه منو ثابت کنی آره؟ باشه حالا بچشش!

 

 

-خواهش می‌کنم ولم کن توروخدا بذار برم… توروخـدا!

 

 

با صدای گریه دنیز که در گوش هایش پیچید، پایش را تا آخر روی ترمز فشرد و بی‌توجه به جیغ شدید لاستیک ها و ناسزا گفتن ماشین های دیگر کنار خیابان نگه داشت!

 

 

نفس نفس می‌زد و روی پیشانی‌اش پر از دانه های ریز و درشت عرق شده بود.

 

 

نگاهی به صورت تب‌دارش انداخت.

طبلی که با صدای بلندی در سرش کوبیده میشد داشت دیوانه‌اش می کرد.

 

 

-تو چیکار کردی شهراد؟!

 

 

تند برای خود سر تکان داد.

 

 

-من مجبور بودم!

 

 

-نه نبودی می‌تونستی ببخشیش!

 

 

-اون می‌خواست بچه هامو ازم جدا کنه!

 

 

-اما هیچ کاری نکرد. تازه کلی هم به ماهین کمک کرد تا حالش بهترشه اما تو لهش کردی. خردش کردی. نابودش کردی!

 

 

-دارم میگم دست رو دخترهام گذاشته بود!

 

 

-خب که چی؟ یه نفرو بخاطر گناه نکرده مجازات کردن درست بود؟!

 

 

 

 

 

#پارت۲۵٠

#آبشارطلایی

 

 

 

-گناه نکرده؟ اون می‌خواست در عوض پول به بچه هام صدمه بزنه! بچه هایی که تو این دنیا هیچکسو جز من ندارن! بچه هایی که مادر بالا سرشون نبوده! بچه هایی که با همین‌ سن کم تا به حال کلی چالش داشتن! بچه هایی که اگه کسی چپ بهشون نگاه کنه دنیارو براش تیره و تار می‌کنم. چطوری باید از دختری که اومده بود زندگی اونارو متلاشی کنه، می‌گذشتم؟!

 

 

-اما اون نمی‌دونست. هیچی نمی‌دونست. تو رو نمی‌شناخت. از شرایط بچه ها خبری نداشت. وقتی فهمید پشیمون شد. بعدم خودت که دیدی چرا می‌خواست این کارو کنه. با اون بابایی که داشت و شرایط خواهرش، شاید اگه هر کس دیگه‌ای هم جاش بود همین تصمیمو می‌گرفت!

 

 

دوباره مریض گونه تکرار کرد:

 

 

-من مجبور بودم!

 

 

-نبودی!

 

 

-بودم!

 

 

-نبودی!

 

 

-دارم میگم بودم!

 

 

-منم میگم نبودی اما تسلیم خشمت شدی!

 

 

یکدفعه از خود بیخود شد و همانطور که محکم مشتش را بر فرمان می‌کوبید، با همه‌ی وجود فریاد کشید:

 

 

-آره بـاشـه نـبـودم. نـبودم ولی نتـونستـم ببـخشـم. خدا لعنتم کنه نتونستم…. نتونستم…. نتونستم!

 

 

صدایش کم کم بی‌رمق شد و در آخر با ناتوانی تمام سرش را به پشت صندلی تکیه داد.

 

 

نگاهش به رهگذر زندگی انسان ها و ذهنش با درد تنها یک جمله تکرار می‌کرد:

 

 

-حالا که این کارو کردی، از این به بعد چطوری می‌خوای وجدانتو ساکت کنی شهراد؟!

 

 

 

 

 

#پارت۲۵۱

#آبشارطلایی

 

 

 

نفس تندی کشید و وقتی در کمال تعجب تَری چیزی را زیرچشمانش حس کرد، شوکه دستی به صورتش کشید و دو قطره اشکی که از چشمانش چکیده بود را لمس کرد!

 

 

و شاید باید این لحظه را در تاریخ زندگی‌اش ثبت می‌کرد.

 

 

شخصیت مغرور به شدت خودنگهدارش هرگز اجازه نداده بود بخاطر هیچ چیزی در زندگی اشک بریزد.

 

 

نه وقتی که با خواسته‌های جنسی همسرش آشنا شد و فهمید زنی که همه عاشق غرور و عزت نفس و زیبایی‌اش هستند، در رابطه جنسی یک برده است و عاشق درد!

 

 

نه وقتی که بخاطر همان زن پا به دنیای زیرزمینی و خواسته های غیرمتعارف جنسی گذاشت و برای آنکه گلاره احساس خوشبختی داشته باشد باز هم پا رو عواطف و منطق خود گذاشت و تبدیل به یک ارباب شد.

 

 

نه وقتی که گلاره مدام از او می‌خواست در رابطه ها کتکش بزند و حالش را از هر چه جنس زن و رابطه‌ی جنسی بود بهم میزد.

 

 

و نه حتی وقتی که مچ همسرش را کسی که قلبش را به او داده بود و بخاطر او پا روی تمام خواسته های خودش گذاشته و به کل خود را فراموش کرده بود، در تخت خواب با یک مرد دیگر گرفت!

 

 

و نه وقتی گلاره باردار بود و مدام تهدید می‌کرد اگر روابط جنسی‌شان آنطور که او می‌خواهد پیش نرود، بلایی سر بچه ها خواهد آورد.

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 163

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240425 105152 454 scaled

دانلود رمان تکتم 21 تهران به صورت pdf کامل از فاخته حسینی 4.6 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : _ تاب تاب عباسی… خدا منو نندازی… هولم میدهد. میروم بالا، پایین میآیم. میخندم، از ته دل. حرکت تاب که کند میشود، محکم تر هول میدهد. کیف میکنم. رعد و برق میزند، انگار قرار است باران ببارد. اما من نمیخواهم قید تاب بازی را بزنم،…
IMG 20230123 225816 116

دانلود رمان تقاص یک رؤیا 2.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   ابریشم دختر سرهنگ راد توسط گرگ بزرگترین خلافکار جنوب کشور دزدیده میشه و به عمارتش برده میشه درهان (گرگ) دلبسته ابریشمی میشه که دختر بزرگترین دشمنه و مجبورش میکنه باهاش ازدواج کنه باورود ابریشم به عمارت گرگ رازهایی فاش میشه که…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۴۳۱۱۹۹

دانلود رمان تب pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         زندگی سه فرد را بیان می کند البرز ، پارسا و صدف .دختر و پسری که در پرورشگاه زندگی کرده و بعدها مسیر زندگی شان به یکدیگر گره ی کور می خورد و پسر دیگری که به دلیل مشکلاتش با آن ها…
IMG 20240711 140104 027

دانلود رمان ردپای آرامش به صورت pdf کامل از الهام صفری ( الف _ صاد ) 4.3 (4)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     سوهان را آهسته و با دقت روی ناخن‌های نیکی حرکت داد و لاک سرمه‌ایش را پاک ‌کرد. نیکی مثل همیشه مشغول پرحرفی بود. موضوع صحبتش هم چیزی جز رابطه‌اش با بابک نبود. امروز از آن روزهایی بود که دلش حسابی پر بود. شاکی و پر…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۶ ۱۰۵۵۵۹۲۹۹

دانلود رمان انتقام آبی pdf از مرجان فریدی 0 (0)

7 دیدگاه
  خلاصه رمان :   «جلد دوم » «جلد اول زندگی سیگاری»   این رمان از یه رمز شروع می شه که زندگی دختر بی گناه قصه رو زیر و‌رو می کنه. مرگ پدر دختر و دزدیده شدن دلسای قصه تنها شروع ماجراست. یه ماجرای عجیب و پر هیاهو.
IMG 20230123 230820 033

دانلود رمان با هم در پاریس 5 (1)

10 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستانی رنگی. اما نه آبی و صورتی و… قصه ای سراسر از سیاهی وسفیدی. پسری که اسم و رسمش مخفیه و لقبش رباته. داستانی که از بوی خونی که در گذشته اتفاق افتاده؛ سر چشمه می گیره. پسری که اومده تا عاشق کنه.اومده تا پیروز…
wp3551985

دانلود رمان او دوستم نداشت pdf از پری 63 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   زندگی ده ساله ی صنم دچار روزمرگی و تکرار شده. کاهش اعتماد به نفس ، شک و تردید و بیماری این زندگی را به مرز باریکی بین شک و یقین می رساند. صنم برای رسیدن به ارزشهای ذاتی خود، راه سخت و پرتشنجی در پیش…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۲۸۲۵۳۰۴

دانلود رمان عاشک از الهام فتحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     عاشک…. تقابل دو دین، دو فرهنگ، دو کشور، دو عرف، دو تفاوت، دو شخصیت و دو تا از خیلی چیزها که قراره منجر به ……..   عاشک، فارسی شده ی کلمه ی ترکی استانبولی aşk و به معنای عشق هست…در واقع می تونیم اسم…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رهگذر
رهگذر
1 ماه قبل

بمیرم برای دنیز

علوی
علوی
1 ماه قبل

اگر حال دنیز خیلی بد باشه، اگر خانم نویدی ببردش بیمارستان و بعد پلیس و پزشکی قانونی ورود کنند به قضیه؛ حتی اگر تجاوز کردن به حساب نیاد کار آقای دکتر، به خاطر آثار شلاق و سوختگی روی بدن دنیز، دکتر فاقد سلامت روانی تشخیص داده می‌شه و مادرزن دکتر به هدفی که داره می‌رسه.

چرا دقیقاً همون غلطی رو کرده که مادرزن روانیش می‌خواسته ازش سر بزنه؟؟

me/
me/
پاسخ به  علوی
1 ماه قبل

حماقت یا تله ؟

علوی
علوی
پاسخ به  me/
1 ماه قبل

وقتی تله است که این وسط چیزی به نفع دنیز باشه. این حماقت دکتر و حماقت دنیز بود. و البته بولی که روی هوا مادرزن دکتر می‌تونه بگیره.
نقشه مادرزنه جمع کردن مدرک بود، نه اینکه دنیز خودش بشه مدرک! که به نظر میاد خیلی خیلی بهتر جواب داد.
این وسط بیشتر از بزرگ‌ترها، دلم برای سه تا بچه می‌سوزه. دریا و مایا و ماهین

حنا
حنا
پاسخ به  علوی
1 ماه قبل

البته فکر نمیکنم دنیز شکایت کنه چون احتمالا تهدیدش کنه که دریا رو ازش میگیره

ساجده
ساجده
1 ماه قبل

لعنت به شهرام
لعنت به همه ادم های کثافت و متجاوز تو دنیا

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

بیچاره دنیز
پشیمونی و عذاب وجدان شهراد حالا چه دردی از دنیز دعوا میکنه🥲🥲

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x