رمان آبشار طلایی پارت 61

4.3
(141)

 

 

 

 

و بالأخره بعد از ده روز بغضی که خیال شکستن نداشت و هر لحظه شبیه یک غده سرطانی بزرگتر میشد، ترکید و قطرات اشک روی صورتم جاری شدند.

 

 

 

دست هایم را بلند کردم و دریا شوکه شد.

 

 

خدا می‌دانست در این چند روز چقدر وقتی در حال خود نبودم کنارش زده‌ام که کودک معصوم حال اینچنین متعجب شده بود!

 

 

بی‌صدا لب زدم:

 

 

-بیا عزیزم… بیا خوشگلم.

 

 

منظورم را فهمید و کمی بعد دوان دوان سراغم آمد.

 

 

با گریه خودش را در آغوشم انداخت و هق زد:

 

 

-آبجی توروخدا بیا بریم دکتر حالتو خوب کنه.

 

 

با اشکی که قطع نمیشد دست هایم را دورش پیچیدم و محکم در آغوشش گرفتم.

 

 

-من خوبم عزیزم، بهترم میشه اگه تو پیشم باشی.

 

 

-من همیشه پیشتم بخدا… پیشتم آبجی جونم تو خوب باش توروخدا!

 

 

سروصورتش را بوسه باران کردم و شاید دیگر از این به بعد توانی برای زندگی کردن نداشتم، اما بخاطر دریایم هم که بود باید زنده می‌ماندم…!

 

_♡_♡_♡

دختر قوی من🥹💔

 

 

 

 

#پارت۲۶۱

#آبشارطلایی

 

 

 

شهراد:

 

 

 

-دهنتو باز کن دیگه بابا چندبار باید برای شما یه چیزو تکرار کنم من؟

 

 

مایا بغض کرده رو برگرداند.

 

 

خدا می‌دانست دیدنش با آن چسبی که گوشه‌ی پیشانی‌اش خورده و زخم بخیه زده رو دست کوچکش و پایش که آتل بسته بودند، چقدر دلش را خون می‌کند.

 

 

معصوم دوست داشتنی‌اش با یک گروه دوچرخه سوار برخورد کرده بود اما خدا را شکر سرش به جایی برخورد نکرده و آسیبی جبران ناپذیری ندیده بود.

 

 

با این حال دیدن زخم هایش دیوانه‌اش می‌کرد.

 

 

با آنکه دردش را خیلی خوب می‌دانست اما باز هم پرسید:

 

 

-چته بابایی چرا نمی‌خوری؟ دوست نداری؟ یه چیز دیگه برات درست کنم؟

 

 

مایا نگاهش کرد و این بار چشمانش حلقه‌ای از اشک داشت.

 

 

-آخه چگد غذا من بازی موخوام تخت نه.

(آخه چقدر غذا من بازی می‌خوام تخت نه)

 

 

نفس عمیقی کشید.

 

 

درست ده روز بود که مایا بیشتر ساعتش را در رختخواب می‌گذراند و این حجم از استراحت شیطان بازیگوش وجودش را آشفته حال کرده بود.

 

 

-هر وقت خوب شدی بازی هم می‌کنی اما تا اون موقع باید حواست به خودت باشه. خوب استراحت کنی و خوب غذا بخوری… متوجهی؟

 

 

وقتی مایا با تخسی تمام نوچی کودکانه گفت و با وجود ترسش لب زد:

 

 

-متخجه نیستم!

 

 

دوست داشت از حرص فریاد بکشد.

 

این چند روز جداً جهنمی بود!

 

 

استرسش برای حال مایا، کارهای عقب افتاده خودش و از همه بدتر غلطی که کرده بود!

 

 

 

 

 

#پارت۲۶۲

#آبشارطلایی

 

 

 

آنقدر آشفته حال و داغان شده بود که دیگر حتی توان نداشت تا درست حسابی به آن بار سنگین روی شانه هایش بی‌اندیشد!

 

 

نفس عمیقی کشید و با جدیت تمام لب زد:

 

 

-گوش کن ببین چی میگم مایا خانوم شما هنوز یه توضیح بابت اینکه چرا یکدفعه طرف خیابون دویدی و باعث شدی این اتفاق برات پیش بیاد به من بدهکاری. منتظرم حالت که خوب شد با هم دیگه راجع بهش صحبت کنیم. این یعنی بابا ازت ناراحته پس دوستانه بهت میگم بیشتر از این بابایی رو عصبانی نکن اوکی؟ حالا هم عصرونه‌تو بخور تا زودتر خوب بشی.

 

 

از لحن جدی‌اش بغض مایا بیشتر شد.

 

 

می‌دانست ملوس کوچکش هنگام مریضی دلش فقط لوس شدن می‌خواهد اما واقعاً توان نداشت!

 

 

این روزها توان تحمل هیچ چیز و هیچکس را نداشت!

 

 

آن جفت چشم آهویی که مدام در پس ذهنش بودند، همه‌ی انرژی و قدرتش را گرفته بود.

ژ

 

با بدبختی تا آخرین قاشق فرنی را داخل دهان مایا چپاند و همین که کاسه خالی شد، بی‌اختیار خم شد و بوسه‌ای محکم روی لب های کوچک دخترکش زد.

 

 

-دختره حرف گوش کن باباشه مگه نه؟ آفرین بهت حالا یه کم سرجات دراز بکش و اگه خواستی بخواب، بیدار شدی با ماهین سه تایی کارتون می‌بینیم.

 

 

مایا هنوز راضی به نظر نمی‌رسید اما از آنجا که می‌دانست عمراً اجازه نمی‌دهد بیرون برود باشه‌ی آرامی زمزمه کرد و چیزی نگذشت که شکم سیرش چشمانش را هم سنگین کرد.

 

 

با خیالی راحت از خوابیدنش برق اتاق را خاموش کرد و بیرون رفت اما نمی‌دانست که اعصاب خرد کنی اصلی در سالن خانه منتظرش است!

 

 

_♡_

 

 

 

 

 

#پارت۲۶۳

#آبشارطلایی

 

 

 

وقتی وارد هال شد و دید ماهین با تمام عروسک هایش سالن را در حد مرگ شلوغ و بهم ریخته کرده اما خیلی آرام و خوشحال در حال بازی کردن با همان شلوغی هایش است، ناخودآگاه لبخند کنج لب هایش نشست.

 

 

همین که بچه هایش در آرامش و امنیت بودند جای شکر داشت.

 

 

آن روز وقتی فهمید مایا تصادف کرده داشت دیوانه میشد.

 

 

قطعاً آن بالاسری آنقدر بزرگ و بخشنده بود که هرگز تاوان خطای حال به هم زنش را از این دو موجود پاک و فرشته‌گونه نمی‌گرفت اما دست خودش نبود که در حد مرگ ترسیده و ویران شده بود!

 

 

و حال دیدنشان در آسایش تنفسش را راحت‌تر می‌کرد.

 

 

جلوتر رفت تا بپرسد گرسنه‌اش شده یا نه اما وقتی ماهین همانطور که غرق بازی بچگانه خودش بود رو به یکی از عروسک هایش گفت:

 

 

-مامان دنیز ب..بلیم خلید؟

 

 

به معنای واقعی کلمه یخ زد.

 

 

مامان دنیز…. مامان دنیز… مامان دنیز!

 

خدایا درست شنیده بود؟!

 

 

-آله دختلم بلیم.

 

 

دخترم…؟!

 

 

-اینجا چه خبره ماهین؟ داری چیکار می‌کنی؟!

 

 

ماهین با ترس عقب کشید و چشمان زیبایش گرد شدند.

 

 

-هی..هیشی بابا

 

 

-مطمئنی؟ فکر کنم یه چیزی از دهنت شنیدم.

 

 

ماهین دست تپلش را روی دهانش گذاشت.

 

 

-من نبودم بوخدا پ..پیشی بود.

 

 

و با دست به گربه‌ی پشمالویی که کنارش روی زمین بود، اشاره کرد.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 141

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۲۹۹۰۲

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم از بهاره موسوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سمانه زیبا ارام ومظلومم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که…
IMG 20230127 013520 1292

دانلود رمان درجه دو 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :       سیما جوان، بازیگر سینما که علی رغم تلاش‌های زیادش برای پیشرفت همچنان یه بازیگر درجه ۲ باقی مونده. ولی ناامید نمی‌شه و به تلاشش ادامه می‌ده تا وقتی که با پیشنهاد عجیب غریبی مواجه می‌شه که می‌تونه آینده‌اش و تغییر بده. در…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۵۸۳۸۵

دانلود رمان طلاهای این شهر ارزانند از shazde_kochool 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه مرد هفتادساله پولداربه اسم زرنگارکه دوتا پسر و دوتا دختر داره. دختردومش”کیمیا ” مجرده که عاشق استادنخبه دانشگاهشون به نام طاهاست.کیمیا قراره با برادر شوهر خواهرش به اسم نامدار ازدواج کنه ولی با طاها فرار می کنه واز ایران میره.زرنگار هم در…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۱۰۰۴۵۶

دانلود رمان ربکا pdf از دافنه دوموریه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان در باب زن جوان خدمتکاری است که با مردی ثروتمند آشنا می‌شود و مرد جوان به اوپیشنهاد ازدواج می‌کند. دختر جوان پس از مدتی زندگی پی می‌برد مرد جوان، همسر زیبای خود را در یک حادثه از دست داده و سیر داستان…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۸۳۷۶۸۲

دانلود رمان ماه صنم از عارفه کشیر 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     داستان دختری به اسم ماه صنم… دختری که درگیر عشق عجیب برادرشِ، ماهان برادر ماه صنم در تلاشِ تا با توران زنی که چندین سال از خودش بزرگ‌تره ازدواج کنه. ماه صنم با این ازدواج به شدت مخالفِ اما بنا به دلایلی تسلیم…
IMG 20240623 195232 003

دانلود رمان بازی های روزگار به صورت pdf کامل از دینا عمر 4.3 (4)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان:   زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد گاهی انسان ها چنان به عمق چاه پرتاب می شوند که فکر میکنن با تمام تاریکی و دلتنگی همانجا میمانند ولی نمیدانند که روزی خداوند نوری را به عمق این چاه میتاباند چنان نور زیبا…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (10)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG 20230127 013646 0022 scaled

دانلود رمان نیمی از من و این شهر دیوانه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   نفس یه مدل معروف و زیباست که گذشته تاریکی داره. راهش گره می‌خوره به آدم‌هایی که قصد سوءاستفاده از معروفیتش رو دارن. درست زمانی که با اسم نفس کثافط‌کاری های زیادی کرده بودن مانی سر می‌رسه و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
سارا
1 ماه قبل

وایی نازی چقدر این دوتا بچه شیرین زبونن، خدایا همه بچه های جهان رو برا پدرمادراشون وپدر مادرا رو برا بچه هاشون حفظ کن .

علوی
علوی
1 ماه قبل

الان فقط می‌شه گفت بیچاره بچه‌ها!!

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x