رمان آرزوی عروسک پارت 13

 

_یه دقیقه گریه نکن.. بیا بریم رو اون نیمکت بشینیم حرف بزنیم.. بیا قربونت برم.. همینجوری که نیست.. راه حل پیدا میکنیم!
مثل ربات.. مثل مسخ شده ها به حرفش گوش دادم ورفتیم روی نیمکتی توی حیاط نشستیم!

_ازت میخواد زن آرش بشی درسته؟
_نه.. میخواد اون دختره رو به قیمت نابودی من و له شدن قلب پسرش از دور وبرشون دورکنه!
_اگه نشه چی؟ اگه نتونی چی؟
_یکسال بمونم.. اگه نشد تسلیمشون میشه و منم میرم سراغ زندگیم.. یه زندگی که دیگه نه کوهیاری توشه نه رویاهایی که ساخته بودیم…

_باکوهیار حرف بزن.. بهش نگو چیکار میکنی و قرارتون چیه.. بگو داری کارمیکنی و هردفعه هم بیشتر هواشو داشته باش.. با اون آرشم اونقدر لجبازی کن و دشمنی که نه تنها عاشقت نشه بلکه به ماه نکشیده ازاون خونه بره!

_یادته دوسال پیش؟ کوهیار فهمید پرستار یه دختر بچه شدم؟ یادته چه طوفانی به پا کرد؟ چون پدر اون بچه جوون بود میگفت فردا پس فردا میگه بیا به خودمم رسیدگی کن؟؟ یادته حتی میخواست با ماشین زیرم بگیره؟

_یادمه سارا.. بخداهمش یادمه.. گریه نکن قربونت برم.. درستش میکنیم!
_حالا بهش بگم دارم پرستار کی میشم؟ کجا زندگی میکنم؟ همونی که ازش پول گرفتم؟ همون که ازش متنفره و میدونه پسر جوون داره؟ چی به سر اون بیچاره میاد گیسو؟ دیونه میشه عشقم… دیونه میشه!!!

نمیگیم اونجایی.. هردفعه خواست ببینتت میای خونه خودتون و همگی بسیج میشیم که اون نفهمه!
_اجازه ندارم برم خونه گیسو… فقط پنجشنبه، جمعه ها!
_وای خدا… خدا ازت نگذره پندار.. خدا ازهمتون نگذره!

_من خیلی بدبختم نه؟
_نه عزیزم.. خدابزرگه.. کوهیارم اگه واقعیت رو بهش بگیم وقانعش کنیم حل میشه! اگرم نشد خب به درک.. بزن زیر همه چی وبگو نمیکتم وتمام!
_میوفتم زندون! کمتراز یک هفته!
_چی؟؟؟؟؟؟
_گفتم که.. خیلی بدبختم…

یه کم دیگه باگیسو حرف زدم وگریه کردم و بعدشم خداحافظی کردم ازش جداشدم…
وقتی به خودم اومدم جلوی خونه ی کوهیار بودم…
باید میدیدمش.. خدایا التماست میکنم خونه باشه!
زنگ آیفون رو زدم.. خبری نشد..

برای بار دوم زنگ زدم.. بازم بی جواب موندم.. دوباره زدم زیرگریه و بازهم زنگ و زنگ و زنگ!
نا امید اومدم برم که صدای بازشدن در اومد…
ناباور به در بازشده نگاه کردم..
خونه بود!

باقدم های بلند خودمو به آپارتمانش رسوندم.. در واحدشم باز بود..
رفتم داخل….
آروم صداش زدم…
_کوهیار؟
صداشو ازپشت سرم شنیدم!
_واسه چی اومدی اینجا؟

برگشتم.. ای خدا.. چقدر ریش به عشقم میاد.. موهای فرفری دلبرش با این ریش چقدر زیبا شده بود…
اشکمو با پشت دستم پاک کردم وسلام کردم…
دست هاشو توی جیب شلوارک اس لشش گذاشت وگفت:
_اینجا چیکارمیکنی؟

_اومدم باهات حرف بزنم کوهیار…
_ما حرفی واسه گفتن نداریم.. حرفاتو اون شب زدی!
_هیچکدوم از ته دلم نبود…

پوزخند تلخی زد وگفت:
_توفکرمیکنی من خرم یا خودتو به خریت زدی؟ تومگه اصلا میدونستی من اونجام و قراره حرفاتو بشنوم؟
اگه پشت سرت نبودم معلوم نبود تا کی میخواستی به دروغ های کثیفت ادامه بدی! برو جانم.. برو اشک تسماح هاتو پیش کسی بریز که باورشون کنه!

_کوهیار… میشه حرف بزنیم؟
_حرفی نمونده سارا.. اگه در رو واست باز کردم دیدم داری باگریه کردن تومحل آبرومو می بری! وگرنه تصمیم نداشتم نه حالا و نه هیچوقت دیگه ببینمت!

باصدای لرزون واشک های پیاپی که ازچشمم میچکید گفتم:
_دوستم نداری کوهیار؟
اومد توی چند سانتی ازصورتم ایستاد و با عصبانیت گفت:
_دوست داشتن من چه دردی رو دوا میکنه؟ هان؟ مگه نگفتی منو نمیخوای؟ مگه نگفتی حس میکنی انتخابت از سربچگی بوده؟ دیگه چی میگه؟ دنبال دوست داشتن از طرف من میگردی؟؟؟؟

صداش خیلی بلند بود.. اونقدر که به بدنم میلرزید…
دستمو روی لب هاش گذاشتم وگفتم:
_بذار حرف بزنم..
با اون یکی دستم دستشو گرفتم وروی قلبم گذاشتم:

_میشنوی صداشو؟ چندروزه خیلی کند میزنه.. اما این قلب فقط واسه تو می تپه کوهیار.. توفقط دوستم داشته باش.. حتی اگه نبودم.. حتی اگه توی این دنیا هم نبودم دوستم داشته باش.. این برای من کافیه!

_چی میگی سارا؟ چرا نباشی؟ چرا حرف نمیزنی؟ چرا وقتی قلبت برای من میزنه حرف رفتن رو میزنی؟
گریه ام شدت گرفت.. دستشو که روی قلبم گذاشته بودم کنار لبم گذاشتم وبوسیدم…
_کوهیار توروخدا دوستم داشته باش…

بانگرانی دستشو برداشت و شونه هامو گرفت وگفت:
_چی شده سارا؟ تورو به خدا قسم بگو چی شده؟
_دوستم داری مگه نه؟
_دوستت دارم.. خیلی هم دوستت دارم.. مگه میشه یک شبه مهرت از دلم بره دیونه؟

_پس منتظرم بمون.. یه مدت میرم.. نپرس کجا… نپرس چرا؟ فقط منتظرم بمون.. برمیگردم.. توروخدا رویاهایی که ساخته بودیمو ازم نگیر.. من تو دنیا دیگه چیزی ندارم جز عشق تو و رویاهایی که باهم ساخته بودیم.. بذار توی این مدت با خاطرات و رویاهامون بتونم دوم بیارم وخودمو نکشم کوهیار!

_نمیفهمم سارا.. توربه خدا.. توروبه مرگ کوهیار بهم بگو ازچه رفتنی حرف میزنی که مجبوری بدون من باشی؟
_کوهیار؟
_جان کوهیار؟
_بغلم میکنی؟ دلم میخواد بوت کنم.. عطر تنتو ذخیره کنم توی قلبم..

دست هاشو دورم حلقه کرد و محکم به خودش چسبوندم…
آخ خدایا.. من چطور از عشقم بگذرم.. کمکم کن خدا.. دارم میمیرم!
_گریه نکن.. بیا بامن حرف بزن.. بخدا به جون خودت قول میدم کمکت کنم!

_دلم برات تنگ میشه نفسم… خیلی دلم برات تنگ میشه!
ازخودش جدام کرد وبا اخم ومشکوک پرسید:
_چی داری میگی؟ واسه چی این حرف هارو میزنی؟ دیونه ام نکن سارا!

ازش جدا شدم.. عقب عقب رفتم و گفتم:
_توهمه زندگی منی.. تو تموم خاطرات بچگی و عشق وعاشقی های یواشکی منی.. تو کوهیارمنی.. تا جون دارم دوستت دارم.. فقط یکسال.. یک سال منتظرم بمون.. قول میدم وقتی برگشتم همه چی رو واست توضیح بدم!

بدون اینکه بذارم حرفی بزنه در رو باز کردم وبا سرعت پله هارو پایین رفتم..
میدونستم دنبالم میاد.. میدونستم تا ازم اعتراف نگیره ولم نمیکنه..
توی کوچه پس کوچه خودمو گم کردم و جلوی تاکسی دست تکون دادم..

_دربست؟
_کجا میری؟
_پولش هرچقدر بشه میدم فعلا ازاینجا دور بشم!
_بیا بالا…
شماره کوهیار مدام روی صفحه موبایلم خاموش وروشن میشد…

_توروخدا زنگ نزن کوهیار.. نذار پای رفتنم سست بشه.. اگه نرم زندگی چند نفرو خراب میکنم…

4.3/5 - (45 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ناز
ناز
6 روز قبل

خیلی رمانش قشنگه 😍

فهرست
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x