6 دیدگاه

رمان آس کور پارت 118

4.3
(113)

 

کنار حامی نشست و حالا هر دو خیره به صفحه ی خاموش تلویزیون بودند.
حامی عشقش را از دست داده بود و حاج آقا دخترش را…

_ حتما یه راهی بود که بشه همه چیو درست کرد، مگه نه؟ همیشه یه راهی هست…
دوسم نداشت بابا…

از معدود دفعاتی بود که حامی حرف میزد و او سکوت کرده بود. درد پسرکش به جان او هم نشسته و قلبش داشت سینه اش را میشکافت.

_ اگه دوسم داشت یه راهی پیدا میکرد نه؟

سوال نمیپرسید و انتظار پاسخ از هیچ کسی را نداشت. آنقدر به همه چیز فکر کرده بود که سوالی در ذهنش نمانده بود و فقط داشت خودش را خالی میکرد.

_ میشد راهشو پیدا کرد، میشد درستش کرد، میشد بابا… فقط اگه دوسم داشت میشد… دوسم نداشت، خودش گفت…

سیگاری که میان انگشتانش بود ذره ذره آتش گرفته و به پوست دستش رسید. از داغی اش اخم کرد و سر سیگار را میان لبهایش گذاشت.

نوک انگشتانش را به هم مالید و مقابل چشمانش گرفت. پوزخندی به سرخی شان زد و از پاکت روی میز، سیگاری برداشت.

با سیگار قبلی روشنش کرد که بی هوا از میان دستانش قاپیده شد. بی حس به پدرش زل زد و تکه تکه خندید.

_ دیر اومدی واسه نجات دادنم حاج سلطانی!

چشمکی نثار پدرش کرد و با پرت کردن ته سیگار روی میز، خنده اش را ادامه داد.

_ من یکی خیلی وقته زندگیمو باختم، فقط سرم زیر برف بود…

_ نیومدم نجاتت بدم، میخوام بهت بفهمونم هر چی بشه کنارتم.
اومدم بگم هر کاری واسه گذروندن این روزا لازمه انجام بده، منم پا به پات میام… اینبار دیگه تنها نیستی پسرم…

وقتی سیگار را کنج لب حاج آقا دید، یکه خورده نگاهش کرد. واقعا داشت همراهی اش میکرد؟!
رفتن سراب، مانند آمدنش، همه شان را دگرگون کرده بود…

آس‌ِکـــور, [29/05/1402 10:27 ب.ظ] #پارت_۴۳۴

_ مطمئنی نمیخوای بیای؟

برای بار آخر تلاشش را میکرد و حامی با خنده ای محو خیالش را تا حدودی راحت کرد.

_ یه چند روز تنها باشم، برمیگردم.
به مامان بگین نگران نباشه، رو به راه شدم بهش زنگ میزنم.

چقدر دلش میخواست گوش حامی را پیچانده و او را کشان کشان از این جهنم دور کند، اما قول داده بود جز همراهی و همدلی کار اضافه ای نکند.

هنوز هم راحت در آغوش کشیدن پسرکش برایش سخت بود.
بخش اعظمی از شکافی که سالها بزرگ و بزرگ تر شده بود را پر کرده بودند اما هیچگاه مثل روز اولش نمیشد و هر دو این را به خوبی می دانستند.

دستی به بازوی حامی زد و با اطمینان پلک بست.

_ کاری داشتی بهم بگو، هر کاری.

حامی انگار درد و رنجی که میکشید چشمانش را باز تر کرده و دیدش را نسبت به همه چیز عوض کرده بود که آن نیاز به آغوش و نوازش را در نگاه پدرش دید.

حتی آن غرور و مانعی که سد راهش بود را هم دید و بی فکر و فقط بر اساس احساساتش، پیش رفته و خودش را در آغوش پدرش انداخت.

_ کاش بیشتر بغلم کنی بابا…

حاج آقا نفس بریده، چند ثانیه بی حرکت ماند و احساسات حامی که به قلبش نفوذ کرد، نفس عمیقی کشید.

هر دو دستش را دور کمر خمیده اش پیچاند و محکم و بی انعطاف پسرکش را به خود فشرد.

هق هق مردانه ی حامی که روی سینه اش خالی شد، پاهای محکمش سست شد و قلبش از تپش ایستاد.

مگر غمی بالاتر از دیدن غم فرزند در دنیا وجود داشت؟

_ از خودم بدم میاد بابا، بدم میاد که هنوزم با فکر بهش قلبم خودشو به در و دیوار میکوبه…
بدم میاد از این دلتنگی ای که داره از پا درم میاره…

آس‌ِکـــور, [30/05/1402 09:58 ب.ظ] #پارت_۴۳۵

مقابل در ایستاد و نفس سنگین شده اش را بیرون داد. چهره ی گریان حامی از مقابل چشمانش کنار نمیرفت، سر سمت آسمان برد و پس از سالها زبانش به گلایه باز شد.

_ تقاص چیو داری ازمون میگیری؟ بس نیست؟
اون همه عذاب و سختی راضیت نکرده؟
هیچی ازمون نمونده، نابود شدیم، دیگه چی رو باید ببینی که تمومش کنی؟

روی مقابله با زنی که به یکباره از وسط خوشبختی برش داشته و در ورطه ی عمیق بدبختی انداخته بودندش را نداشت.

به او قول برگشتن با حامی را داده بود و باید زیر قولش میزد.

وارد حیاط شد و تا توانست سرعت قدم هایش را کم کرد تا ابراز شرمندگی اش را به تاخیر بی اندازد.

اما کش دادن تا کی؟ بالاخره که میرسید.

کفش هایش را روی یکی از پله ها گذاشت و با شانه هایی افتاده قدم درون خانه گذاشت.

طبق حدسش حاج خانم با نگاهی منتظر و هول شده، خودش را به او رساند و حامی را که ندید روی پایش کوبید.

_ میدونستم نمیاد… بچم تو چه حالیه…
با دل شکسته از این خونه رفت، بچمو برام بیار…

تن لرزانش میان دستان حاج آقا آرام گرفت و اصلا حرفی برای گفتن نداشت.
تماما خجالت بود و شرمندگی…

چانه اش را روی سر حاج خانم گذاشت و شرمنده و با صدایی آرام گفت:

_ میاد، بذار یکم تنها باشه…

حاج خانم همچون اسپند روی آتش به جلز و ولز افتاد و از اغوشش بیرون رفت.

_ تنها چرا؟ اون دختره ی از خدا بی خبر مگه مرده؟

برای حاج خانم عزیزتر از خانواده اش وجود نداشت و اگر کسی گزندی به عزیزانش میرساند، برایش فرقی نداشت سراب باشد یا کسی دیگر، تا ته دنیا با او چپ میفتاد.

حاج آقا اینبار لحنش محزون و درمانده بود.

_ رفته…

آس‌ِکـــور, [31/05/1402 03:06 ب.ظ] #پارت_۴۳۶

حاج خانم را کارد میزدی خونش در نمی آمد. زندگی شان را به آتش کشیده و رفته بود؟

دستان مشت شده اش را به کمر زد و همچون مرغ سر کنده شروع به اینور و آنور رفتن کرد.

_ یعنی چی رفته؟ پس تکلیف بچم چی میشه؟
نمیشه که هر کی هر وقت دلش خواست سرشو بندازه پایین بیاد تو خونه و زندگیمون، هر وقتم دلش خواست بره، مام وایستیم نگاش کنیم.
اون از نگار، اینم از این…
نمیدونم چرا تو تقدیر این بچه باید انقدر شکست و ناکامی باشه…

سمت حاج آقا که هنوز حالش بابت دیدن حال حامی دگرگون بود رفته و با حرص دندان روی هم سایید.

_ بگرد پیداش کن، هر جور که میتونی پیداش کن…
نذار به ریشمون بخنده.

حاج خانم هم لحظات اول هیچ چیز را باور نمیکرد و دوست داشت سراب را همان دخترک معصوم بداند.

اما رفته رفته حقیقت را پذیرفت و حالا کینه ای به بزرگی تمام دنیا از او به دل داشت.

از دختری که اعتمادشان را، عشقشان را، تمام محبت هایشان را نادیده گرفته و نمکدان شکسته بود.

حاج آقا خسته تر از آنی بود که پیگیر سراب باشد. در حال حاضر تمام هم و غمش شده بود حامی…

برای از سر باز کردن همسرش سرسری سری تکان داده و راه اتاقشان را در پیش گرفت.

_ راستی به بردیا نگیم؟ یه قسمت از اون مدارک دزدیده شده، حق دارن بدونن.

حاج آقا دست روی پیشانی داغ کرده اش گذاشت و نفسش را پر صدا بیرون داد.

از دست دادن آن مدارک چیزی نبود که بتوان از آن چشم پوشی کرد، باید به این مورد هم رسیدگی میکرد.
سر فرصت…

_ نمیدونم عزیزم، الان هیچی نمیدونم.
ذهنم خیلی آشفته است، بذار خودمو پیدا کنم یه فکری براش میکنیم.

آس‌ِکـــور, [01/06/1402 10:20 ب.ظ] #پارت_۴۳۷

در خاطراتشان دست و پا میزد که تقه ای به در اتاق خورد. آنقدر خسته و بی انگیزه بود که حتی زحمت باز کردن چشمانش را هم به خود نداد.

طبق معمول این چند روز، یا برایش غذا آورده بودند و یا میخواستند دستورات و فرمایشات راغب را گوشزد کنند.

_ خانم، میتونم بیام داخل؟

عادت کرده بود که جوابشان را ندهد و آنها هم خسته شده و رهایش کنند.
باز هم واکنشی نشان نداد که دستگیره ی در تکان خورد.

از صدای باز شدن در، گردن خشک شده اش را سمت در چرخاند.

با دیدن یکی از خدمتکارها که لب گزیده و شرمنده نگاهش میکرد، پلکی زد.

_ یادم نمیاد اجازه ی ورود داده باشم، برو بیرون.

دخترک دستانش را در هم چلانده و چشمانش دو دو میزد.

_ ببخشین خانم، آقا تاکید داشتن که حتما این خبرو بهتون برسونم.
گفتن تا یه ساعت دیگه آرایشگرتون میاد، حتما براش آماده باشین.

ابروانش به هم نزدیک شده و طوری که انگار متوجه موضوع نشده باشد «هان» آرامی برای خود زمزمه کرد.

_ آرایشگر دیگه چه صیغه ایه؟

دخترک را که بلاتکلیف و سر به زیر دید، اَه کشداری گفت و بی حوصله از جایش برخاست.

با تنه ی آرامی از کنار دخترک گذشت. از تمام این عمارت و آدم هایش متنفر بود، کاش میشد همه را یکجا بسوزاند.

این ساعت از روز راغب را یا در سالن تمرین میشد پیدا کرد یا در اتاق کارش.

مقابل اتاق کارش ایستاد و دستش را برای باز کردن در دراز کرد که صدای مظفر خشمش را برانگیخت.

_ روم سیاه خانم، آقا گفتن شما حق ندارین برین تو اون اتاق!

انگشتانش دور دستگیره ی در فشرده شدند و وقتی با در قفل شده مواجه شد، از پشت دندان های چفت شده اش غرید:

_ به گور هفت جد و آبادش خندیده!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 113

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230128 233813 8572 scaled

دانلود رمان شکارچیان مخفی جلد اول 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       متفاوت بودن سخته. این که متفاوت باشی و مجبور شی خودتو همرنگ جماعت نشون بدی سخت تره. مایک پسریه که با همه اطرافیانش فرق داره…انسان نیست….بلکه گرگینه اس. همین موضوع باعث میشه تنها تر از سایر انسان ها باشه ولی یه مشکل…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۵۸۳۸۵

دانلود رمان طلاهای این شهر ارزانند از shazde_kochool 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه مرد هفتادساله پولداربه اسم زرنگارکه دوتا پسر و دوتا دختر داره. دختردومش”کیمیا ” مجرده که عاشق استادنخبه دانشگاهشون به نام طاهاست.کیمیا قراره با برادر شوهر خواهرش به اسم نامدار ازدواج کنه ولی با طاها فرار می کنه واز ایران میره.زرنگار هم در…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۶ ۲۳۳۰۲۳۹۵۴

دانلود رمان حس مات pdf از دل آرا دشت بهشت 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       داستان درباره سه خواهره که در کودکی مادرشون رو از دست دادن.پسر دوست پدرشان هم بعد از مرگ پدر و مادرش با اونها زندگی میکنه ابتدا یلدا یکی از دختر ها عاشق فرزین میشه و داستان به رسوایی میرسه اما فرزین راضی به ازدواج…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۶ ۱۰۵۱۳۷۹۰۸

دانلود رمان زندگی سیگاری pdf از مرجان فریدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : «جلد اول» «جلد دوم انتقام آبی» دختری از دیار فقر و سادگی که ناخواسته چیزی رو میفهمه که اون و به مرز اسارت و اجبار ها می کشونه. دانسته های اشتباه همراز اون و وارد زندگی دود گرفته و خاکستری پسری می کنه که حتی خدا…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۵۵۵۳۹۷

دانلود رمان آوانگارد pdf از سرو روحی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           آوانگارد روایت دختری است که پس از طرد شدن از جانب خانواده، به منزل پدربزرگش نقل مکان میکند ، و در رویارویی با مشکالت، خودش را تنها و بی یاور می بیند، اما با گذشت زمان، استقاللش را می یابد و…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 4.4 (8)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۴ ۱۰۱۹۳۶۱۶۳

دانلود رمان بی مرزی pdf از مهسا زهیری 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       بی مرزی درباره دختری به اسم شکوفه هستش که پس از ۵ سال تبعید توسط پدر ثروتمندش حالا به تهران بازگشته و عامل اصلی این‌تبعید را پسرخوانده پدر و خود پدر میدونه او در این‌بازگشت می‌خواهد انتقام دوران تبعیدش و عشق ممنوعه اش را…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۳ ۱۷۳۲۵۴۰۸۹

دانلود رمان عقاب بی پر pdf از دریا دلنواز 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:           عقاب داستان دختری به نام دلوینه که با مادر و برادر جوونش زندگی میکنه و با اخراج شدن از شرکتِ بیمه داییش ، با یک کارخانه لاستیک سازی آشنا میشه و تمام تلاشش رو میکنه که برای هندل کردنِ اوضاع سخت زندگیش…
IMG 20240425 105138 060

دانلود رمان عیان به صورت pdf کامل از آذر اول 2.4 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: -جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت می دهم. -ب..ببخشید، مگه شوره؟ ها‌تف در جواب قاشق را محکم روی میز میکوبد. نیشخند ریزی میزند. – نه شیرینه..من مرض دارم می گم شوره    

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fsh
Fsh
5 ماه قبل

بیچاره حامی،بیچاره سراب

123456
123456
5 ماه قبل

این افتضاح چجوری قراره جمع بشه ؟

رهگذر
رهگذر
5 ماه قبل

چرا انقدر دلم انقدر گرفت
کاش زودتر حامی بفهمه چرا سراب این کارو کرد

حنا
حنا
5 ماه قبل

بردیا کیه؟

شیما
شیما
پاسخ به  حنا
5 ماه قبل

دوسته حامی که یکم ازش بزرگ تره دوسته خانوادگی حامی

همتا
همتا
پاسخ به  شیما
5 ماه قبل

دوست پدر حامی هستش ولی با حامی خیلی صمیمی تر اژ پدرش بود

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x