رمان آس کور پارت 147

4.3
(125)

 

 

 

 

حال او هم دست کمی از سراب نداشت و شاید همه ی واقعیات را برعکس نشان میداد.

 

گلویی صاف کرده و دست روی شانه ی حامی گذاشت. مشکوک و نامطمئن چند باری صورتش را برانداز کرد و با آرامشی تصنعی پرسید:

 

_ باباجان… تو مطمئنی سراب قصد داشت خودشو بکشه؟!

شاید اشتباه دیده باشی، هان؟

 

حامی آرام و بی صدا خندید، طوری که فقط لبهایش کش آمده و شانه هایش کمی تکان خورد.

 

_ شمام داری اشتباه میبینی بابا؟ زخم دستم کوچیکه که به چشم نمیاد؟!

من خوب میدونم چی دیدم…

 

زبانی روی لبهایش کشید و من و من کنان حرفش را طور دیگری زد.

 

_ آخه سراب کلی دارو خورد و وقتی ما تنهاش گذاشتیم خوابیده بود.

چطور ممکنه بدون اینکه ما بفهمیم چاقو ورداشته باشه و…

یعنی، میخوام بگم که… شاید تو…

 

نفسش را با صدا بیرون داد و سرش را بالا برد. نگاهی به سقف سفید بالای سرش انداخت و ذکری زمزمه کرد.

 

_ اون دختر به خاطر داروهاش گیج و خواب آلود میشه، خیلی ضعیف شده…

فقط نمیدونم چطور ممکنه همچین کاری کرده باشه و ما نفهمیده باشیم!

 

حامی که تا ته حرف پدرش را خوانده بود، تکه تکه و آرام خندید. نگاه از در اتاق گرفت و در چشمان مملو از شک و تردید پدرش زل زد.

 

_ همونطوری که چند ماه عروس این خونه بود و ما نفهمیدیم واقعا کیه!

همونطوری که الان با یه بچه برگشته و ما حتی نمیدونم پدر اون بچه منم یا نه!

همونطوری که تا همین الانش هیچی رو نفهمیدیم‌…

همه چی ممکنه بابا، با وجود سراب همه چی ممکنه…

 

بلند شد، سمت اتاقی که در حیاط داشت رفت و قبل از خارج شدن از خانه به عقب گشت.

 

_ من حیوونم که باشم، آدم کش نیستم…

بخوامم نمیتونم جون کسی رو بگیرم، سراب که دیگه… زندگیمه…

 

#پارت_۵۴۸

 

در آغوش حاج خانم بی حس و نزار چشم بسته و تن رنجورش را به دستان پر مهر او سپرده بود که حاج آقا وارد اتاق شد.

 

نگاهی با دقت به اتاق انداخت و چاقوی غرق خون را کمی دورتر از سراب و حاج خانم دید.

 

چشمانش را مالید و بار دیگر به چاقو نگاه کرد. دلش نمیخواست باور کند سراب تا این حد دیوانه شده باشد که قصد جان فرزندش را کند.

 

اما حق با حامی بود، انگار هیچ چیز با وجود سراب بعید نبود…

 

چاقو را چنگ زده و کنار حاج خانم نشست. نوک انگشتش را زیر چشمان گود رفته ی همسرش کشید و لبهایش را به هم فشرد.

 

_ آروم باش عزیزدلم، اتفاقی نیفتاده…

 

همه چیز بیشتر از ظرفیتشان به هم ریخته بود و داشتند زیر بار مشکلات له میشدند.

 

دست روی شانه ی سراب گذاشت و آرام، طوری که نترساندش، تکانش داد.

 

_ باباجان…

 

سراب چشمان خیس و سرخش را گشود و بر و بر در نگاه سردرگم و حیران حاج آقا زل زد.

 

_ ما میخوایم کمکت کنیم دخترم، باهامون حرف بزن…

مشکلاتتو بگو، ترساتو باهامو در میون بذار… اجازه بده کمکت کنیم…

این پیله ای که دور خودت پیچیدی آخر سر هممونو نابود میکنه…

 

نگاه سراب رنگ و بوی ترس گرفت و در آغوش حاج خانم به تقلا افتاد.

از واکنش آنها بیشتر از هر چیزی میترسید…

 

اگر میفهمیدند دختر خودشان است، اگر میفهمیدند فرزندانشان عاشق هم شده اند…

نمیخواست همه ی آنها را با هم نابود کند.

 

حاج آقا آه جانسوزی کشید و چاقو را مقابل چشمان از حدقه بیرون زده ی سراب بالا برد.

 

_ باورم نمیشه تو بخوای بچه ی خودتو بکشی، یه چیزی بگو دخترم… بگو اشتباه میکنیم، بگو دروغه…

التماست میکنم سراب، بگو نمیخواستی این کارو کنی…

 

#پارت_۵۴۹

 

سراب طاقت شنیدن صدای ملتمس پدری که تازه پیدایش کرده بود را نداشت.

او را همیشه در اوج دیده بود و این حقارت و بیچارگی هیچ به صورت مهربانش نمی آمد.

 

دست روی گوش هایش گذاشت و بی جان شروع به ناله کرد. ناله هایش بیشتر شبیه جیغ و فریادی بود که پشت لبهایش در بند اسارت درشان آورده بود.

 

با زبان بی زبانی میخواست تمامش کند، میخواست پدرش این بیچارگی را تمام کند.

 

حاج خانم که طاقت ناله های او را نداشت با گریه از اتاق خارج شده و خودش را به حیاط رساند.

در آن هوای مسموم و خفقان آورد نفس کشیدن برایش سخت بود.

 

_ نکن اینجوری باباجان، آروم باش… خودتو اذیت نکن، نمیخواد حرف بزنی… فقط آروم باش…

 

باید خودش و آن بچه را نابود میکرد تا همه را راحت کند…

فقط در نبودن او و آن کودک حرام زاده تمام مشکلات حل میشد.

 

نگاهش به چاقویی که هنوز میان انگشتان حاج آقا خودنمایی میکرد افتاد و در یک لحظه و بدون فکر سمت حاج آقا رفت.

 

سنی از او گذشته و تمام محاسن و موهایش سفید شده بودند اما هنوز خرفت و کودن نشده بود.

 

بلافاصله هدف سراب را فهمید و در آخرین لحظه او را مهار کرد. چاقو را بیرون از اتاق پرت کرده و دستان سراب را محکم چسبید.

 

_ میمیرم وقتی اینجوری میبینمت، قلبم میخواد از حرکت وایسته سراب…

همه ی این اتفاقات تقصیر منه، هر بار که تو این حال میبینمت از خودم بیزار میشم.

خوب شو دخترم، نذار با دیدن پریشونیت از عذاب وجدان بمیرم…

تو رو به هر چی میپرستی قسمت میدم، منو با دیدن این چیزا تنبیه نکن…

من کم آوردم بابا، کم آوردم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 125

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 230736 486

دانلود رمان به من نگو ببعی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           استاد شهرزاد فرهمند، که بعد از سالها تلاش و درس خوندن و جهشی زدن های پی در پی ؛ در سن ۲۵ سالگی موفق به کسب ارشد دامپزشکی شده. با ورود به دانشگاه جدیدی برای تدریس و آشنا شدنش با دانشجوی…
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد سوم 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد سوم خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه زیر…
dar emtedade baran3

رمان در امتداد باران 0 (0)

2 دیدگاه
  دانلود رمان در امتداد باران خلاصه : وکیل جوان و موفقی با پیشنهاد عجیبی برای حل مشکل دختری از طریق خواندن دفتر خاطراتش مواجه میشود و در همان ابتدای داستان متوجه می شود که این دختر را می شناسد و در دوران دانشجویی با او همکلاس بوده است… این…
رمان ژینو

دانلود رمان ژینو به صورت pdf کامل از هاله بخت یار 4 (4)

7 دیدگاه
  خلاصه: یاحا، موزیسین و استاد موسیقی جذابیه که کاملا بی‌پروا و بدون ترس از حرف مردم زندگی می‌کنه و یه روز با دیدن ژینو، دانشجوی طراحی لباس جلوی دانشگاه، همه چی عوض میشه… یاحا هر شب خواب ژینو و خودش رو می‌بینه در حالی که فضای خوابش انگار زمان…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۵۵۵۳۹۷

دانلود رمان آوانگارد pdf از سرو روحی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           آوانگارد روایت دختری است که پس از طرد شدن از جانب خانواده، به منزل پدربزرگش نقل مکان میکند ، و در رویارویی با مشکالت، خودش را تنها و بی یاور می بیند، اما با گذشت زمان، استقاللش را می یابد و…
c87425f0 578c 11ee 906a d94ab818b1a3 scaled

دانلود رمان به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ به صورت pdf کامل از مهدیه افشار 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   سرمه آقاخانی دختری که بعد از ورشکستگی پدرش با تمام توان برای بالا کشیدن دوباره‌ی خانواده‌اش تلاش می‌کنه. با پیشنهاد وسوسه‌انگیزی از طرف یک شرکت، نمی‌تونه مقاومت کنه و بعد متوجه می‌شه تو دردسر بدی افتاده… میراث قجری مرد خوشتیپی که حواس هر زنی رو…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۱۴۰۲۴۳۳۱۴

دانلود رمان در حسرت آغوش تو pdf از نیلوفر طاووسی 5 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۳۵۰۰۹۵

دانلود رمان طعم جنون pdf از مریم روح پرور 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     نیاز دختر شرو شیطونیه که مدرک هتل داری خونده تا وقتی کار براش پیدا بشه تفریحی جیب بری میکنه اما کیف و به صاحباشون برمیگردونه ( دیوانس) ازطریق یه دوست کار پیدا میکنه تو هتل تهران سر یه اتفاقاتی میشه مدیراجرایی هتل دستشه…
IMG 20230127 013520 1292

دانلود رمان درجه دو 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :       سیما جوان، بازیگر سینما که علی رغم تلاش‌های زیادش برای پیشرفت همچنان یه بازیگر درجه ۲ باقی مونده. ولی ناامید نمی‌شه و به تلاشش ادامه می‌ده تا وقتی که با پیشنهاد عجیب غریبی مواجه می‌شه که می‌تونه آینده‌اش و تغییر بده. در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
2 ماه قبل

توروخدا ی چیز جدید بگو تو پارت بعدی
لطفا

رهگذر
رهگذر
2 ماه قبل

کاش بگه نمیدونم‌چرا ولی مطمئنم حامی پسرشون نیست

آدم معمولی
آدم معمولی
2 ماه قبل

خیلی کشش دادی واقعا حوصلم سر رفت

سمیه
سمیه
2 ماه قبل

سلام
چرا دیگه از آوای توکا پارت نمیزارید

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x