رمان آس کور پارت 148

4.3
(122)

 

 

 

در برابر نگاه بهت زده ی سراب، سر پایین انداخت و آرام شروع به گریستن کرد.

 

_ دیگه نمیتونم… شما نباید تقاص گذشته ی ما رو بدین…

شرمندتم بابا، حلالم کن… زود خوب شو تا قلبم نترکیده… خوب شو باباجان…

 

چانه ی سراب از بغض لرزید و بعد از مدتها تپش های کر کننده ی قلبش را شنید.

قلبی که مرده بود و حالا دوباره داشت برای خانواده اش می تپید…

 

پدرش داشت به خاطر اوی لعنتی اشک میریخت، پدر بیچاره اش…

نمیخواست او را در این شرایط ببیند، باید کاری میکرد.

 

به هول و ولا افتاد و دستانش را از میان دستان لرزان مرد بیرون کشید.

 

تمام کارهایش غیر ارادی و فقط از روی حسی عجیب و تازه جریان گرفته درون رگهایش بود.

حسی که شاید میشد نامش را عشق پدر و فرزندی گذاشت…

 

به آرامی تنش را جلو کشیده و کف دستش را روی گونه های خیس از اشک حاج آقا کشید.

 

گویی عشق خانواده اش قرار بود زخم هایش را ترمیم کند و او را از قعر جهنم بیرون بکشد.

 

نگاه گنگ و پر از سوال حاج آقا را روی صورت خود دید و به زحمت و پر خواهش لب زد:

 

_ ن… گر… یه… نه…

 

حاج آقا ذوق زده از شنیدن صدایش خندید و سری به تایید تکان داد. سراب هم لبهایش را به طرفین کش داده و چیزی شبیه لبخند را به نگاه خسته ی او هدیه داد.

 

دستش را روی دست سراب گذاشت و خنده اش عمیق تر شد. از نگاهش مهربانی و عشق بود که سمت قلب مرده ی سراب ساطع میشد.

 

_ تو خوب شو دخترم، من غلط میکنم گریه کنم…

 

نگاهش بین چشمان او جا به جا شد و با خود فکر کرد که میتواند دردش را با این مرد، با پدرش در میان بگذارد؟

 

حاجی🥲

 

#پارت_۵۵۱

 

پدری که شبیه به راغب نبود، پدری که در پدری کردن استاد بود…

شاید میتوانست دردش را چاره کند، شاید میتوانست او را از این گند و کثافت بیرون بکشد.

 

اشکی از گوشه ی چشمش چکید و درمانده چشم بست. داشت افکارش را بالا و پایین میکرد.

 

هر چه فکر کرد بیشتر به این نتیجه رسید که باید صحبت کند.

اگر دلیل کارهایش را میفهمیدند همه چیز ساده تر و قابل هضم تر میشد.

 

شاید حتی کمکش میکردند، فرزندش را از بین میبردند و او را از حامی دور میکردند تا با هر بار دیدنش، به یاد خاطراتی که با او داشت، بند بند مغزش از هم نپاشد.

 

دهانش را چند باری باز و بسته کرد اما تمام تلاش هایش برای صحبت کردن، منجر به چند آوای بی معنی شد.

 

_ م… ن… ح… م… بچ… حاااا… م…

 

انگار وزنه ای سنگین به زبانش بسته بودند که از پس تکان دادنش برنمی آمد. از تلاش مداوم خسته شد و به نفس نفس افتاد.

 

تصمیم داشت این راز لعنتی و کثیف را با خود به گور ببرد و اجازه ندهد حتی یک نفر دیگر مانند او زیر آوار این راز بمیرد.

 

آنقدر در این مدت به ذهنش حرف نزدن و سکوت را تلقین کرده بود که انگار آن بخش از ذهنش که مربوط به تکلم بود، واقعا از بین رفته بود!

 

کلافه جیغ تو گلویی کشید و از شدت استیصال به گریه افتاد.

 

دستانش را مشت کرده و به زمین کوبید که حاج آقا بهت زده صورتش را بالا کشید.

 

_ چیزی میخوای بگی؟

 

پلک های خسته اش را با مکث به هم کوبید و نفس حبس شده اش را بیرون داد.

 

_ سعی کن حرف بزنی، بگو… بگو تا بتونم کمکت کنم…

 

ناامیدانه سری به طرفین تکان داد و عاجزانه دست روی صورتش کوبید.

 

با حرص و غیظ زار میزد که چیزی شبیه بمب در ذهنش ترکید و چشمانش تا آخرین حد ممکن گشاد شدند.

 

چی فهمید😏

 

#پارت_۵۵۲

 

بینی اش را بالا کشید و با حرکاتی شتاب زده دستش را به لبه ی لباسی که متعلق به حاج خانم بود رساند.

 

با یک حرکت لباس را از تنش بیرون کشید و ندید که ابروهای حاج آقا از شدت تعجب به فرق سرش چسبیدند.

 

صورتش به آنی سرخ شده و دستپاچه سر پایین انداخت تا بدن برهنه ی سراب را نبیند.

 

زیر لب مشغول تکرار ذکر «استغفرالله» بود که انگشتان ظریف سراب دور مچ دستش حصار شدند.

 

در برابر کشیده شدن دستش مقاومت کرد و شرمگین و هراسان پچ زد:

 

_ چیکار میکنی دخترم؟ بپوش لباستو لطفا!

 

سراب مصرانه دستش را میکشید و به حدی برای فهماندن موضوع به حاج آقا عجله داشت که حواسش به برهنگی اش نبود.

 

به محض رسیدنشان به خانه حاج خانم او را به حمام برد و چون لباسی در آنجا نداشت، اجالتا بلوز و شلواری از لباس های خودش را تن سراب کرد تا زمانی که حامی لوازم سراب را به آنجا منتقل کند.

 

هر چه حاج آقا خودش را عقب میکشید سراب جلوتر میرفت.

قلبش داشت در دهانش میزد و فقط یک سوال در سرش چرخ میخورد.

 

_ چرا همچین میکنه؟ مگه میخوام بخورمش؟!

 

خسته از کشمکش بی نتیجه شان، پوفی کرد و در حرکتی غیر منتظره انگشتانش را در محاسن حاج آقا فرو برد.

 

تا حاج آقا به خودش بجنبد، سراب صورتش را مقابل سینه ی خود گرفت و وقتی چشمان بسته اش را دید وا رفت!

 

این مرد چه مرگش بود؟!

 

صدایی از ته حلق خودش بیرون داد و کمی ریش های نامرتب حاج آقا را کشید و نوک انگشتش را روی پلک بسته اش فشرد.

 

_ چیکار میکنی دختر؟ زده به سرت؟ این کارا چه معنی میده آخه؟ دستتو بکش اونور ببینم!

 

همین که چشم باز کرد تا با نگاه سرزنشگرش سراب را خجالت زده کند، نگاهش میخ سینه ی او شد و خشکش زد.

 

فقط قیافه ی حاج آقا وقتی تا دسته تو سینه ی سرابه😂😂🤭

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 122

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۳ ۰۱۲۶۵۰۱۱۲

دانلود رمان داروغه pdf از سحر نصیری 5 (3)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان:       امیر کــورد آدمی که توی زندگیش مرد بار اومده و همیشه حامی بوده! یه کورد مرد واقعی نه لاته و خشن، نه اوباش و نه حق مردم خور! اون یه پـهلوونه! یه مرد ذاتا آروم که اخلاقای بد و خوب زیادی داره،! بعد از…
IMG 20240530 001801 346

دانلود رمان قصه ی لیلا به صورت pdf کامل از فاطمه اصغری 3.1 (37)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   ده سالم بود. داشتند آش پشت پایت را می‌پختند. با مامان آمده بودیم برای کمک. لباس سربازی به تن داشتی و کوله‌ای خاکی رنگ کنار پایت روی زمین بود. یک پایت را روی پله‌ی پایین ایوان گذاشتی. داشتی بند پوتینت را محکم می‌کردی.…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۷ ۱۰۵۶۲۹۵۹۵

دانلود رمان افسون سردار pdf از مهری هاشمی 2 (1)

2 دیدگاه
خلاصه رمان :     خلاصه :افسون دختر تنها و خود ساخته ایِ که به خاطر کمک به دوستش سر قراری می‌ره که ربطی به اون نداره و با یه سوءتفاهم پاش به عمارت مردی به نام سردار حاتم که یه خلافکار بی رحم باز می‌شه و زندگیش به کل…
IMG 20230127 013928 0412

دانلود رمان خطاکار 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     درست زمانی که طلا بعداز سالها تلاش و بدست آوردن موفقیتهای مختلف قراره جایگزین رئیس شرکت که( به دلیل پیری تصمیم داره موقعیتش رو به دست جوونترها بسپاره)بشه سرو کله ی رادمان ، نوه ی رئیس و سهامدار بزرگ شرکت پیدا میشه‌. اما…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۳۴۲۰۹۶

دانلود رمان اوژن pdf از مهدیه شکری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       فرحان‌عاصف بعد از تصادفی مشکوک خودخواسته ویلچرنشین می‌شه و روح خودش رو به همراه جسمش به زنجیر می‌کشه. داستان از اونجایی تغییر می‌کنه که وقتی زندگی فرحان به انتقام گره می‌خوره‌ به طور اتفاقی یه دخترسرکش وارد زندگی اون میشه! جلوه‌ی‌ بهار…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۴۲۹۹۴۷

دانلود رمان وسوسه های آتش و یخ از فروغ ثقفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ارسلان انتظام بعد از خودکشی مادرش، به خاطر تجاوز عمویش، بعد از پانزده سال برمی‌گردد وبا یادآوری خاطرات کودکیش تلاش می‌کند از عمویش انتقام بگیرد و گمان می کند با وجود دختر عمویش ضربه مهلکی میتواند به عمویش وارد کند…  
images 1

رمان هیچکی مثل تو نبود 2.5 (4)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان هیچکی مث تو نبود خلاصه : آنا مفخم تک دختر خانواده مفخم کارشناس ارشد معماریه. بی کار و جویای کار. یه دختر شاد و سر زنده که با جدیت سعی میکنه مطابق میل پدرو مادرش رفتار کنه و اونها رو راضی نگه داره. اما چون اعتقادات و…
Screenshot 20220919 211339 scaled

دانلود رمان شاپرک تنها 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:             روشنا بعد از ده سال عاشقی روز عروسیش با آرمین بدون داماد به خونه پدری برمیگرده در اوج غم و ناراحتی متوجه غیبت خواهرش میشه و آه از نهادش بلند میشه. به هم خوردن عروسیش موجب میشه، رازهایی از گذشته…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
IMG 20240425 105152 454 scaled

دانلود رمان تکتم 21 تهران به صورت pdf کامل از فاخته حسینی 4.6 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : _ تاب تاب عباسی… خدا منو نندازی… هولم میدهد. میروم بالا، پایین میآیم. میخندم، از ته دل. حرکت تاب که کند میشود، محکم تر هول میدهد. کیف میکنم. رعد و برق میزند، انگار قرار است باران ببارد. اما من نمیخواهم قید تاب بازی را بزنم،…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
me/
me/
2 ماه قبل

ی کسی دچار مشکلات رواحی شده و الان اوایل هس تقریبا ی ماه اینا
به جایی دسترسی نداره میدونید چجوری میشه براش کاری کرد .

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  me/
2 ماه قبل

هر طوری شده بره پیش روانپزشک تا بدتر نشده

تارا فرهادی
تارا فرهادی
2 ماه قبل

🤣 🤣

رهگذر
رهگذر
2 ماه قبل

خداروشکر که به حاج اقا گفت ولی اگه حامی بیاد وبد برداشت کنه چی

بانو
بانو
2 ماه قبل

😂 😂 😂 چرا اینجوری شد پس

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

وسط سینه‌ی سراب مگر چه نشونی بود که میخواست به حاج آقا نشونش بده؟

بی نام
بی نام
پاسخ به  خواننده رمان
2 ماه قبل

اسم راغب نوشته

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

اینم روز به روز کمتر میشه ولی خوبه که مرتب پارت میاد ممنون فاطمه جان اگر امکانش هست طولانیتر بذار

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x