رمان آس کور پارت 153

4.2
(120)

 

 

 

 

حاج آقا که ذهنش همزمان در هزار مکان و زمان مختلف سیر میکرد، برای کوتاه کردن مکالمه شان به گفتن یک کلمه بسنده کرد.

 

_ میدونم!

 

رنگ رخساره اش هم خبر میداد از سِر درونش و بردیا هم مانند خودش صحبتش را کوتاه کرد تا او را سراغ مشغله هایش بفرستد.

 

_ خودم میرم بیمارستان، بعدشم یه سر به سراب میزنم.

کارای خطرناک نکن ارواح مرده و‌ زندت، مواظب خودت باش!

 

از ماشین پیاده شد و برای برداشتن سوییچش سمت خانه پا تند کرد. حاج آقا هم که از انجام شدن کارش مطمئن شده بود، سراغ کار بعدی رفت.

 

باید تمام نقطه های کور ماجرا را بررسی میکرد و بعد با خیالی آسوده از درست بودن گفته هایش، سراب را از آینده مطمئن میکرد.

 

سمت مکان مورد نظرش راند و در طول مسیر، چند تماس با همکاران سابقش گرفت تا روند کار را سریع تر کند.

با توصیه ی چند نفر همه چیز راحت تر پیش میرفت.

 

ماشینش را پارک کرده و با قدمهایی بلند وبا صلابت وارد راهروی طویل و شلوغ بیمارستان شد.

 

مستقیم سمت اتاق ریاست رفت و بعد از معرفی خودش، با استقبال گرمی مواجه شد.

 

پوزخندی به چاپلوسی های تهوع آور رییس بیمارستان زد و یادش آمد که در گذشته همیشه از این دست کارها بیزار بود و حالا خودش در دام «پارتی بازی» گرفتار شده بود!

 

پشت سر رییس بیمارستان وارد قسمت بایگانی شد و به محض رسیدن به دختر جوان پشت سیستم، با عجله تاریخ و اسم موردنظرش را گفت.

 

_ تمام جزئیات این پرونده رو میخوام!

اسم و آدرس هر کسی که اون روز و توی اون ساعت تو این بیمارستان بوده حتی بی ربط ترین آدم، تمام بچه هایی که همزمان با کِیس این پرونده به دنیا اومدن… همه، همه ی جزئیات رو میخوام…. چیزی از قلم نیفته!

 

#پارت_۵۶۶

 

یک ساعتی از رفتن پدرش میگذشت و آنقدر طول و عرض اتاقش را بالا و پایین کرده بود که در نهایت سرگیجه هم به درد پاهایش اضافه شد.

 

کلافه و مستاصل وسط اتاق ایستاد و دستش را به شقیقه هایش رساند.

 

قلبش عمیقا حرفهای حاج آقا را باور داشت اما عقلش هم بیکار نمانده و مدام از نشانه ها و دلایل میگفت.

 

حرفهای خود سراب، آن عکسهای لعنتی، رفتارهای اخیرش، دوری کردن هایش…

 

نمیدانست بین عقل و قلبش کدام را انتخاب کند و میترسید در دوراهی مقابلش، با انتخاب مسیر غلط، گمراه تر از حالایش شود.

 

کف دستش را روی شقیقه های نبض گرفته اش فشرد و زیر لب نام خدا را بر زبان راند.

 

_ خدایا… چیکار کنم؟ یه راهی جلوی پام بذار…

میدونم بنده ی گوهی بودم برات، ولی تو خداییتو کن… دستمو بگیر، نذار بیشتر از این گم شم…

 

خسته از درگیری با خودش، سر سمت سقف برد و نگاه اشکی اش را بی حرف به بالای سری که میگفتند خدا آنجاست دوخت.

 

بدون پلک زدن خیره ی سقف سفید اتاقش بود و انگار دنبال معجزه ای میگشت تا در یک چشم بر هم زدن همه چیز را به چند ماه قبل برگرداند.

 

به همان روزهایی که هیچکس از وجود سراب خبر نداشت و او بیتاب و بی قرار، دیوار آن خانه ی لعنتی را برای دیدنش بالا میرفت.

 

به یک خوشی و خنده ی از ته دل نیاز داشت، از جنس خوشی های همان خانه ی کلنگی…

 

صدای تقه ی آرامی که به در خورد قلبش را از حرکت ایستاند و نگاه مات و معنادارش هنوز غل و زنجیر شده به سقف بود.

 

باز شدن در و پیچیدن صدای ذوق زده ی مادرش در تمام اتاق، فقط چند ثانیه طول کشید و خدا به همین زودی معجزه اش را نشانش داد…

 

_ بیا مادر، بیا پسرم، سراب یه بند داره اسم تو رو صدا میزنه… بیا که زنت بهت احتیاج داره…

 

#پارت_۵۶۷

 

سرش را صاف کرد و نگاهش چنان می درخشید که حاج خانم از دیدن آسمان شهر چشمانش که مزین به ریسه های نور شده بود، لبخند عمیقی زد.

 

دل بینوا و آزرده ی پسرش بالاخره آرام میگرفت.

 

_ منو میخواد؟ مطمئنی مامان؟ منو میخواد؟ واضح گفت منو میخواد دیگه نه؟

حدس که نمیزنی مامان، هان؟ واقعا منو میخواد؟

 

حاج خانم با نوک انگشت اشک جمع شده روی مژگانش را گرفت و با لبهایی که به طرفین کش آمده بود سری به تایید تکان داد.

 

دیدن ذوق و امیدی که بعد از مدتها در چهره ی حامی نمایان شده بود، تپش های قلبش را آرام میکرد.

مادر بود و تنها آرزویش آسایش و آرامش فرزندش.

 

در این مدت پا به پای غصه هایش، غصه خورده بود و هر تار موی سفیدی که روی سر حامی میدید ترکی بزرگ و عمیق روی قلبش میشد.

 

حالا نه آن موهای سفید دوباره سیاه میشدند و نه ترک های قلب و روحشان مداوا، اما همین که کمی از دردشان آرام گرفته بود برایشان دنیا دنیا ارزش داشت.

 

_ آره قربونت برم، آره عزیزدلم، تو رو میخواد…

 

حامی دیگر لحظه ای تعلل نکرد. پاهایش قبل از ذهن نا آرامش واکنش نشان داده و از روی زمین کنده شدند.

 

حاج خانم قهقهه زنان از مقابل در کنار رفت تا لحظه ای حامی را برای رسیدن به تمام زندگی اش، معطل نکند.

 

_ آروم بچه، میخوری زمین… زنت که فرار نکرده همینجاست!

 

حامی چنان برای رفتن کنار سراب عجله داشت که گویی او نبود که تا همین چند دقیقه ی قبل داشت تصور خیانت سراب را در ذهنش بال و پر میداد.

اصلا انگار نه انگار که به هویت آن کودک شک داشت…

 

سرابش بعد از مدتها دوری او را میخواست و افکار و اوهامش غلط میکردند دست و پایش را ببندند…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 120

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۰۴۴۱۴۷

دانلود رمان دنیا دار مکافات pdf از نرگس عبدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     روایت یه دلدادگی شیرین از نوع دخترعمو و پسرعمو. راهی پر از فراز و نشیب برای وصال دو عاشق. چشمانم دو دو می‌زند.. این همان وفایِ من است که چنبره زده است دور علی‌ِ من؟ وفایی که از او‌ انتظار وفا داشته‌ام، حالا شده…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان برای مریم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         روایتی عاشقانه از زندگی سه زن، سه مریم مریم و فرهاد: “مریم دختر خونده‌ی‌ برادر فرهاده، فرهاد سال‌ها اون رو به همین چشم دیده، اما بعد از برگشتش به ایران، همه چیز عوض می‌شه… مریم و امید: “مریم دو سال پیش…
IMG 20230123 225816 116

دانلود رمان تقاص یک رؤیا 2.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   ابریشم دختر سرهنگ راد توسط گرگ بزرگترین خلافکار جنوب کشور دزدیده میشه و به عمارتش برده میشه درهان (گرگ) دلبسته ابریشمی میشه که دختر بزرگترین دشمنه و مجبورش میکنه باهاش ازدواج کنه باورود ابریشم به عمارت گرگ رازهایی فاش میشه که…
IMG 20230123 235654 617

دانلود رمان التهاب 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     گلناز، دختری که برای کار وارد یک شرکت ساختمانی می‌شود، اما به‌ واسطهٔ یک کینه و دشمنی، به جرم رابطه با صاحب شرکت کارش به کلانتری می‌کشد…      
IMG 20240606 191033 683

دانلود رمان روح پادشاه به صورت pdf کامل از دل آرا فاضل 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   زمان و تاریخ، مبهم و عجیب است. گاهی یک ساعتش یک ثانیه و گاهی همان یک ساعت یک عمر می‌گذرد!. شنیده‌اید که ارواح در زمان سفر می‌کنند؟ وقتی شخصی میمیرد جسم خود را از دست می‌دهد اما روح او در بدنی دیگر، و در…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۱ ۱۹۴۰۰۴۳۴۱

دانلود رمان تاونهان pdf از مریم روح پرور 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :           پندار فروتن، مردی سیو سه ساله که رو پای خودش ایستاد قدرتمند شد، اما پندار به خاطر بلاهایی که خانوادش سرش اوردن نسبت به همه بی اعتماده، و فقط بعضی وقتا برای نیاز های… اونم خیلی کوتاه با کسی کنار…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۹۱۷۶۲۱

دانلود رمان انار از الناز پاکپور 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       خزان عکاس جوانی است در استانه سی و یک سالگی که گذشته سختی رو پشت سر گذاشته دختری که در نوجوانی به دلیل جدایی پدر و مادر ماندن و مراقبت از پدرش که جانباز روحی جنگ بوده رو انتخاب کرده و شاهد…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۸ ۱۷۱۷۲۴۵۸۱

دانلود رمان شهر زیبا pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       به قسمت اعتقاد دارید؟ من نداشتم… هیچوقت نداشتم …ولی شاید قسمت بود که با بزرگترین ترس زندگیم رو به رو بشم…ترس دوباره دیدن کسی که فراموشش کرده بودم …آره من سخت ترین کار دنیا رو انجام داده بودم… کسی رو فراموش کرده بودم که…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۸۳۷۶۸۲

دانلود رمان ماه صنم از عارفه کشیر 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     داستان دختری به اسم ماه صنم… دختری که درگیر عشق عجیب برادرشِ، ماهان برادر ماه صنم در تلاشِ تا با توران زنی که چندین سال از خودش بزرگ‌تره ازدواج کنه. ماه صنم با این ازدواج به شدت مخالفِ اما بنا به دلایلی تسلیم…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Shiva
Shiva
1 ماه قبل

حالا تا حامی برسه پیش سراب و ببینش یا با جای خالیش مواجه بشه دل ما آب شده

Armita
Armita
2 ماه قبل

این رمان خیلی خیلی قشنگن من واقعا اشکم برای این رمان در اومد.
الان بخدا دارم با گریه و بغض می‌نویسم🥺.
منم راستش زندگیم تقریبا همینجوریه چون با دوست پسرم همین دو روز پیش کات کردم و حس و حال حامی رو سراب رو کاملا درک میکنم این دوری که اینا داشتن خیلی درد بدی بود🥺🥺🥺🥺.
تروخدا بازم بزار بازم پارت بزار🥺.
مرسی بای:)

کیوی خانم🥝
کیوی خانم🥝
2 ماه قبل

الان که میخوای روزای فرد پارت بزاری پس یعنی تا دو روز آینده پارتی نیست؟😢 کاش یه استثنایی برای جمعه ها بزاری 🥺🥺🫂

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x