رمان آس کور پارت 154

4.3
(141)

 

 

نزدیک اتاق که شد سرعتش را ناخودآگاه کم کرد. واکنش سراب در دفعات قبلی که قصد نزدیک شدن به او را داشت از ذهنش پاک نمیشد.

 

یک لحظه ترسید که دوباره تمام آن لحظات وحشتناک تکرار شوند و رفته رفته جان از پاهایش پر کشید.

 

حالا قدم هایش سست تر شده بود و مقابل در بسته ی اتاق که ایستاد، نفس کشیدن از یادش رفت.

 

کف دستش را روی در گذاشت و چند باری نفس داغش را بیرون داد تا پریشانی ذهن و قلبش را کمتر کند.

 

_ میخوادت حامی، خودش گفته میخوادت… از چی میترسی؟

آروم باش پسر، بهت احتیاج داره… باید کنارش باشی…

 

انگشتان کشیده اش را میان موهای بلندش برد و همه شان را به عقب راند.

دستی به صورت بی روحش کشید و از زبری ریش های نامرتبش اخم کرد.

 

_ چی به سرت اومده؟ کجاست اون پسر قبلی؟

 

دلش برای حامیِ سراب، آن پسر شیطان و خندانی که با حوصله و دقت، ساعتها وقت برای آراستن خود صرف میکرد تنگ شد.

 

آن وقتها برای جذاب به نظر رسیدن در نگاه سراب از هیچ کاری دریغ نمیکرد و محال بود اینطور داغان و شلخته مقابلش قرار بگیرد.

 

اما حالا نه او آن حامی بود و نه سرابش همان سراب…

هر دویشان فرسنگ ها فاصله داشتند با خودِ قبلیشان.

 

دم عمیقی از هوا گرفت و بعد از مرتب کردن سرسری لباس هایش، دستگیره ی در را پایین کشید.

 

برای جلوگیری از بروز هر اتفاقی، با احتیاط سرش را داخل برد و با آن چشمان ریز شده سراب را دید.

 

روی تخت و چسبیده به تاجش، پاهایش را در آغوش کشیده و چانه اش را روی زانوانش گذاشته بود.

 

چهره اش آرام به نظر میرسید و خیره به دیوار مقابلش در فکر فرو رفته بود.

 

#پارت_۵۶۹

 

چقدر در گذشته، بی آنکه بدانند تمام زندگی شان روی آب بنا شده، خوشحال بودند.

 

بغضی بزرگ و لاکردار گلوی حامی را خش انداخت و لبهای لرزانش را روی هم فشرد.

 

شک و تردید دوباره داشت به جان ذهن و قلبش می افتاد که پلک هایش را محکم روی هم انداخت و به خود تشر زد:

 

_ اون سرابه، سراب خودت… لیمو خانمت… حق نداری بهش شک کنی…

 

کمی خودش را با این حرف ها آرام کرد و چشم گشود.

به جثه ی کوچک و زیبای سراب زل زد و از آرامشش آرام شد.

 

دل و جرات پیدا کرد و اولین قدم را داخل اتاق گذاشت که سراب متوجه حضورش شده و سرش را به ضرب سمتش چرخاند.

 

چشمان سراب که در نگاهش قفل شدند، نفس در سینه اش حبس شد.

دیگر آن ترس و وحشت را در نگاهش نمیدید و حتی نمیدانست بابت این موضوع خوشحال باشد یا ناراحت!

 

هنوز منشأ آن ترس برایش مبهم بود و پر کشیدن یکباره اش هم حس خوبی به قلبش منتقل نمیکرد.

باید دلیل رفتارهای سراب را میفهمید اما فعلا وقتش نبود.

 

_ حا… می…

 

ناباور پلکی زد و با چشمان درشت شده اش لبهای سراب را شکار کرد. لبهایش از هم فاصله داشتند و کمی می لرزیدند.

 

صدای سرابش را شنیده بود؟ حرف میزد؟

یادش نمی آمد آخرین بار کی این صدا به گوشش خورده بود، چقدر دلتنگ شنیدن نامش از زبان او بود…

 

آنقدر شوکه و مبهوت بود که وقتی حاج خانم گفت سراب او را میخواهد، اصلا به قسمت صحبت کردن سراب فکر هم نکرد و حالا شنیدن صدای لرزانش، قلب خسته و بی رمقش را به تپش انداخته بود.

 

درست همان لحظه ای که حامی غرق شیرینی اش بود، سراب جلو نرفتن حامی را بد تعبیر کرده و چانه اش از بغض لرزید. خودش را محکم تر در آغوش کشید و زیر لب نالید:

 

_ دوستم نداره…

 

#پارت_۵۷۰

 

چشمانش را با حرص به استخوان زانویش فشرد و از دردی که تخم چشمانش را می آزرد هم حذر نکرد.

 

وقتی قصد گرفتن جان خودش و کودکش را کرده بود، حامی او را دیده و حق داشت دیگر دوستش نداشته باشد…

حق داشت از او متنفر باشد…

 

اصلا بابت خیلی چیزهای دیگر در گذشته هم حق داشت از سراب بیزار باشد و اما حامی مهربان تر از این حرف ها بود که او را پس بزند.

 

حامی بعد از تمام دیده ها و شنیده هایش باز هم از سراب دست نکشید و حتی بعد از پیدا شدنش، عشق را در تک تک حرکاتش میشد دید.

 

اما این بار موضوع فرق میکرد. سراب میزان عشق و علاقه ی حامی به پدر شدن را میدانست و دیده شدنش در آن شرایط حتما حامی را دلزده کرده بود.

 

تمام این افکار در سرش چرخ میخوردند و خودش را لعن و نفرین میکرد که مسئول و مقصر دل بریدنِ حامی است.

 

در حال سرزنش خودش بود که پایین رفتن تشک تخت را حس کرد و به محض بلند کردن سرش، در سینه ی حامی فرو رفت.

 

چشمانش درشت شد و قلبش برای لحظاتی از حرکت ایستاد. همه چیز شبیه یک رویا بود و دستانی که دور تنش حلقه شدند را باور نمیکرد.

 

آن همه احساسی که پشت نوازش انگشتان حامی بود و از مرز پوست نازک و زخمی اش رد شده و به تمام تنش تزریق میشد هم غیر قابل باور بود.

 

تا ساعاتی پیش تنش زیر دست و پای حامی درد میکشید و حالا داشت همان نقاط را نوازش میکرد.

 

حامی را خواسته بود اما در بهترین حالت هم تصورش را نمیکرد این مهر و محبت را از سمت او دریافت کند.

 

منتظر خشم او و بازخواست شدن بابت کار احمقانه اش بود و حالا برخلاف تمام تصوراتش، بهشت را کنارش داشت.

 

_ یه بار دیگه بگو حامی، صدام کن…

صدام کن تا باورم نشه که از زور دلتنگی توهم زدم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 141

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۷ ۱۱۰۱۰۵۸۶۴

دانلود رمان تو فقط بمان جلد دوم pdf از پریا 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :   شیرین دختر سرهنگ سرلک،در ازای آزادی برادر رئیس یک باند خلافکار گروگان گرفته میشه. درست لحظه ای که باید شیرین پس داده بشه،بیگ رئیس باند اون رو پس نمیده و پیش خودش نگه می داره. چی پیش میاد اگر بیگ عاشق شیرین بشه و اون…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۸ ۱۵۴۸۴۳۵۵۶

دانلود رمان شاه ماهی pdf از ساغر جلالی 1 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     حاصل یک شب هوس مردی قدرتمند و تجاوز به خدمتکاری بی گناه   دختری شد به نام « ماهی» که تمام زندگی اش با نفرت لقب حروم زاده رو به دوش کشیده   سردار آقازاده ای سرد و خشنی که آوازه هنرهایش در تخت…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۶ ۲۳۳۰۲۳۹۵۴

دانلود رمان حس مات pdf از دل آرا دشت بهشت 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       داستان درباره سه خواهره که در کودکی مادرشون رو از دست دادن.پسر دوست پدرشان هم بعد از مرگ پدر و مادرش با اونها زندگی میکنه ابتدا یلدا یکی از دختر ها عاشق فرزین میشه و داستان به رسوایی میرسه اما فرزین راضی به ازدواج…
IMG 20230128 233708 1462 scaled

دانلود رمان ضد نور 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         باده دختری که عضو یه گروهه… یه گروه که کارشون پاتک زدن به اموال باد آورده خیلی از کله گنده هاس… اینبار نوبت باده اس تا به عنوان آشپز سراغ مهراب سعادت بره و سر از یکی از گندکاریاش دربیاره… اما…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۰ ۱۰۰۰۵۶۶۱۵

دانلود رمان مرد قد بلند pdf از دریا دلنواز 1 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:         این داستان درباره ی زندگی دو تا خواهر دو قلوئه که به دلایلی جدا از پدر و مادرشون زندگی میکنند… یکیشون ارشد میخونه (رها) و اون یکی که ما باهاش کار داریم (آوا) لیسانسشو گرفته و دیگه درس نمیخونه و کار میکنه ……
IMG 20230128 233546 1042

دانلود رمان گوش ماهی pdf از مدیا خجسته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان یک عکاس کنجکاو و ماجراجو به نام دنیز می باشد که سعی در هویت یک ماهیگیر دارد ، شخصی که کشف هویتش برای هر کسی سخت است،ماهیگیری که مرموز و به گفته ی دیگران خطرناک ، البته بسیاز جذاب، میان این…
IMG 20240524 022305 966

دانلود رمان جوزا جلد دوم به صورت pdf کامل از میم بهار لویی 5 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدمهایش چرخید، اما انگار همهی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یکجور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه بودم و…
3

رمان جاوید در من 0 (0)

3 دیدگاه
  دانلود رمان جاوید در من خلاصه : رمان جاويد در من درباره زندگي آرام دختريست كه با شروع عمليات ساخت و ساز برابر كافه كتاب كوچكش و برگشت برادر و پسرخاله اش از آلمان ، اين زندگي آرام دستخوش نوساناتي مي شود.
IMG 20240623 195232 003

دانلود رمان بازی های روزگار به صورت pdf کامل از دینا عمر 4.3 (4)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان:   زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد گاهی انسان ها چنان به عمق چاه پرتاب می شوند که فکر میکنن با تمام تاریکی و دلتنگی همانجا میمانند ولی نمیدانند که روزی خداوند نوری را به عمق این چاه میتاباند چنان نور زیبا…
Screenshot ۲۰۲۳۰۱۲۳ ۲۲۵۴۴۵

دانلود رمان خدا نگهدارم نیست 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درباره دو داداش دوقلو هست بنام های یغما و یزدان یزدان چون تیزهوش بود میفرستنش خارج پیش خالش که درس بخونه وقتی که با والدینش میره خارج که مستقر بشه یغما یه مدتی خونه عموش میمونه که مادروپدرش برگردن توی اون مدتت…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کیوی خانم🥝
کیوی خانم🥝
1 ماه قبل

حامی عشقه عشقققق🥲🥲🥲

رهگذر
رهگذر
1 ماه قبل

و حامی چقدر قشنگ عاشقه

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

ممنون فاطمه بانو

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x