رمان آس کور پارت 155

4.4
(134)

 

 

به جای حرف زدن و صدا زدن نامش، تن خسته اش را در آغوش او رها کرد و نفس های کشدار و پر حرارتش سینه ی حامی را به آتش کشید.

 

چشمانش بی اختیار بارانی شدند و دستان زخمی اش روی لباس حامی گره خورد.

 

حامی که گرم تر از قبل نوازش ها و نجواهای زیر لبی اش را ادامه داد، صدای هق هق ریز سراب در اتاق پیچید.

 

_ بمیرم که کنارت نبودم دردونم، بمیرم که گذاشتم بری…

 

«خدانکنه» تا پشت لبهایش آمد اما در گفتنش درمانده بود. لبهایش را داخل دهانش کشید و سعی کرد از آن عطر و بوی بی نظیری که زیر بینی اش پیچیده بود لذت ببرد.

 

دلتنگی اش بزرگتر از این حرف ها بود و تا حامی را کنارش نداشت، حجم بی نهایتش را باور نمیکرد.

 

هنوز هم پس ذهنش از گفته های آن مردک روانی میترسید اما مادری که درونش در حال رشد بود، راضی اش کرد تا به حرفهای حاج آقا اعتماد کند.

 

هم سرابی که عاشق این مرد بود و هم سرابی که داشت مادر میشد، از ته دل میخواستند که به آن زندگی پر از عشق بازگردند.

 

بعد از تمام آن لحظات مرگبار و پر عذاب، بعد از تمام لحظاتی که مرگ را به چشم دیده و از زندگی دست کشیده بود، یک زندگی آرام و پر از عشق حقش بود و نباید با دست خودش همه چیز را خراب میکرد.

 

اکنون که گرمای تن حامی تسلی اش میداد، همان اندک شک و تردیدی که دلش را سیاه میکرد را هم به دست فراموشی سپرد.

 

دست حامی زیر چانه اش نشست و صورتش را بالا کشید. با لطافت موهای کوتاه بلند و آشفته اش را پشت گوشش زد و دستانش دور آن صورت قرص ماهش قاب شدند.

 

مردمک لرزان چشمانش عشق و دلتنگی را فریاد میزدند و بدون پلک زدن داشت جرعه جرعه از آن صورت زیبا به خورد چشمانش میداد.

 

_ دق کردم بدون چشمات توله…

 

#پارت_۵۷۲

 

شنیدن آن لحن قدیمی و آشنا با دریای احساسی که پشت کلماتش به تلاطم درآمده بود، لبخندی ناخودآگاه و آرام روی لبهایش نشاند.

 

نگاه حامی لبخندش را شکار کرد و بی طاقت بوسه ی کوتاهی کنار لبش کاشت.

 

_ آخ که حامی فدای خنده هات بشه، میشه تا آخر دنیا بخندی و من قربون صدقت برم؟

 

گونه های بی رنگش به آنی گلگون شده و با خجالت چشم بست. مدتها از این چشمه ی جوشان محبت دور بود و همه چیز برایش تازگی داشت.

 

شبیه همان دفعات اولی که حامی را میدید با این تفاوت که آن روزها همه چیز زیر سایه ی یک بازی مزخرف، تصنعی بود و حالا از اعماق قلبش بیرون میزد.

 

حامی دست زیر چشمان خیسش کشید و لبهایش را با مکث و طولانی روی هر دو چشمش گذاشت.

 

_ قرار بود نذارم چشمای خوشگلت به اشک بشینه، شرمندت شدم دلبر…

 

او نارو زده بود، او با نقشه نزدیک حامی شده بود، او زندگیشان را به هم ریخته بود و حامی از شرمندگی میگفت.

 

چقدر دیگر قرار بود این خانواده مهر و محبت بی منتشان را نثارش کنند؟

همین که چشم روی تمام خطاهایش بسته و از هیچکاری برای نجاتش دریغ نکرده بودند، کافی نبود؟

 

کاسه ی چشمش دوباره پر شد و شرمنده چشمانش را تا جای ممکن پایین انداخت.

 

حامی که دلیل کارش را میدانست، با لبخندی که تلخی اش از صد فرسخی حس میشد سر سراب را به آغوش کشید.

 

_ تموم شده همه چی دورت بگردم، از اول شروع میکنیم…

دیگه با فکر و خیال الکی خودتو عذاب نده، تو منو واسه همیشه کنار خودت داری…

هر اتفاقی ام که بیفته من هستم، جا نمیزنم…

 

سراب مطمئن بود که تمام حرف هایش حقیقت دارد، حامی هزاران بار خودش را ثابت کرده بود.

 

بعد از مدتها کنار هم آرام بودند و همه ی این آرامش را مدیون حاج آقایی بودند که با حرفهایش، تمام سموم را از ذهنشان بیرون کشید.

 

#پارت_۵۷۳

 

سراب کمی در آغوش حامی جا به جا شد. کمرش را به سینه ی حامی چسباند و حامی هم برای راحت تر بودنش، به تاج تخت تکیه زده و تن کوچکش را کاملا روی خود کشید.

 

از راحتی جایش که مطمئن شد، پشت گردنش را بوسه ی ریزی کاشته و دستانش را دور تن او پیچاند.

 

_ لیمو کوچولوی من، بالاخره برگشتی سرجات…

 

تمام خواسته اش از زندگی همین بود، برگشتن کنار حامی.

در تمام مدتی که توسط راغب شکنجه میشد، رویای چنین لحظه ای را میدید.

 

گاهی حتی این رویا برایش دست نیافتنی میشد و گمان میکرد هر آن ممکن است راغب نفسش را ببرد.

 

اما بعد از تمام آن روزهای تیره و تاریک، رویایش این چنین ملموس و واقعی تحقق پیدا کرده بود.

 

یک سمت صورتش را جایی میان سینه و گردن حامی چسباند و همین که نبض گردنش را حس کرد، آرامش درون رگ هایش جریان گرفت.

 

_ بیشرف نرسیده شروع نکن به کرم ریختن، من الان نزده می‌رقصم جون تو!

بذار آروم بشینم سرجام، کَک ننداز به تمبون من!

 

سراب ریز خندید و عامدانه صورتش را به همان نقطه مالید که صدای اعتراض حامی بلند شد.

 

_ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم!

شیطون نشو من ایمانم ضعیفه زود گول میخورم!

 

سراب نتوانست خنده ی بلندش را کنترل کند و پقی زیر خنده زد. حامی هم از خنده ی شیرین او به خنده افتاد و به شوخی تشر زد:

 

_ مرض، ببند نیشتو توله سگ!

 

در همان چند دقیقه از این رو به آن رو شده بودند. انگار آرامش گمشده شان در دست هم بود و تنها چیزی که نیاز داشتند، یکدیگر بودند.

 

همین که کنار هم قرار گرفتند تمام مصیبت ها را شستند و مگر بغض لانه کرده در اعماق نگاهشان مهم بود؟

آن بغض هم روزی بار سفر میبست، مانند تمام بغض های قبلی…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 134

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240716 005659 078

دانلود رمان آخرین این ماه به صورت pdf کامل از مهر سار 5 (3)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان :   گاهی زندگی بنا به توقعی که ما ازش داریم پیش نمیره… اما مثلا همین خود تو شاید قرار بود تنها دلیل آرامشم باشی که بعد از همه حرفا،قدم تو راهی گذاشتم که نامعلوم بود.الان ما باهم به این نقطه از زندگی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۱ ۱۳۰۷۵۶۸۷۷

دانلود رمان سیاه سرفه جلد اول pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         مهری فرخزاد سال ها پیش به خاطر علاقه ای که به همکلاسیش دوران داشته و به دلیل مهاجرت خانوادش، تصمیم اشتباهی میگیره و… دوران هیچوقت به اون فرصت جبران نمیده و تمام تلاش های مهری به در بسته میخوره… دختری که همیشه توی…
IMG 20230123 235130 203

دانلود رمان آغوش آتش جلد دوم 4 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         آهیر با سن کَمِش بزرگه محله است.. در شب عروسیش، عروسش مرجان رو میدزدن و توی پارک روبروی خونه اش، جلوی چشم آهیر میکشنش.. آهیر توی محل میمونه تا دلیل کشته شدن مرجان و قاتل اونو پیدا کنه.. آهیر که یه…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۲۲۱۰۴۳۷۲۶

دانلود رمان بچه پروهای شهر از کیانا بهمن زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       خب خب خب…ما اینجا چی داریم؟…یه دختر زبون دراز با یه پسر زبون درازتر از خودش…یه محیط کلکلی با ماجراهای پیشبینی نشده و فان وایسا ببینم الان میخوایی نصف رمانو تحت عنوان “خلاصه رمان” لو بدم؟چرا خودت نمیخونی؟آره خودت بخون پشیمون نمیشی…
Screenshot ۲۰۲۲۰۴۲۴ ۲۱۲۷۴۷

دانلود رمان این من بی تو 3.5 (2)

12 دیدگاه
    خلاصه رمان :     ترمه و مهراب (پسر کوچک حاج فیضی) پنهانی باهم قرار ازدواج گذاشته اند و در تب و تاب عشق هم میسوزند، ناگهان مهراب بدون هیچ توضیحی ترمه را رها کرده و بی خبر میرود! حالا بعد از دوسال که حاج فیضیِ معروف، ترمه…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
رمان فرار دردسر ساز

رمان فرار دردسر ساز 5 (2)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان فرار دردسر ساز   خلاصه : در مورد دختری که پدرش اونو مجبور به ازدواج با پسر عموش میکنه و دختر داستان ما هم که تحمل شنیدن حرف زور نداره و از پسر عموشم متنفره ,فرار میکنه. اونم کی !!؟؟؟ درست شب عروسیش ! و به خونه…
IMG 20240622 010718 301 scaled

دانلود رمان هیچ ( جلد اول ) به صورت pdf کامل از مستانه بانو 3.3 (6)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   رفتن مرصاد همان و شکستن باورها و قلب ترمه همان. تار و پودش را از هم گسسته می دید. آوارهای تاریک روی سرش سنگینی می کردند. “هیچ” در دست نداشت. هنوز نه پدرش او را بخشیده و نه درسش تمام شده که…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
😭:)
😭:)
1 ماه قبل

عاخییی…عزیزای من:))))❤❤❤❤

همتا
همتا
1 ماه قبل

وااای خداروشکر

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

ببینیم سراب بچه کیه خدا رو شکر که خطر رفع شد

حنا
حنا
1 ماه قبل

قشنگ بود…
منم لبخند اومد رو لبام…

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x