رمان آس کور پارت 166

4.3
(113)

 

 

قهقهه ی مستانه ی سراب روح تازه ای به خانه دمید. خانه ی بی روح و سردشان دوباره داشت رنگ و بوی عشق می‌گرفت.

 

_ از نو شروع کنیم؟

 

زمزمه ی آرام حامی لبالب از خواهش و تمنا بود. سراب سری به تایید تکان داده و با اطمینان پچ زد:

 

_ شروع میکنیم حامیم، شروع میکنیم…

 

سرش به سینه ی حامی نچسبیده، صدای زنگ هر دویشان را فلج کرد.

 

چشمشان ترسیده بود از هر چه صدای زنگ و پیامی که قاصدهای شوم بودند.

 

_ باز نکن!

 

چشمان از حدقه ی بیرون زده ی سراب، حامی را به خود آورد.

او باید تکیه گاه دخترک رنج دیده اش میشد نه که با هر اتفاقی قبل از او خشکش بزند.

 

جایی میان گوش و گردنش را که به سرعت مزین به عرق سرد شده بود را بوسید.

 

_ چیزی نیست، نترس.

 

به عقب چرخید و نگاهی به در بسته ی خانه انداخت.

 

_ بمون همینجا برم ببینم کیه.

 

سراب وحشت زده به بازویش چنگ انداخته و باز هم حملات عصبی اش داشتند خودنمایی میکردند.

 

نفس نفس میزد و لبهایش مثل شاخه های بید میلرزیدند.

 

_ نرو… خودشه… باز اومده… نرو… توروخدا… ولمون نمیکنه… خودشه…

 

پشت سر هم و آشفته کلمات را مدام تکرار میکرد و حامی را سمت داخل اتاق میکشید.

 

_ دستم سراب، کندیش…

اینجوری نکن، چیزی نیست خوشگلم…

قول میدم نذارم چیزیت شه، خب؟

نترس، من مواظبتونم…

 

سراب سرش را بدون وقفه به چپ و راست تکان داد. از حجم ترس و دلهره ای که به قلبش وارد میشد، زیر گریه زد.

 

_ نرو نرو… توروخدا بمون پیشم…

منو کار نداره، تو رو میخواد… نرو حامی…

 

#پارت_۶۱۰

 

بی قراری سراب خلع سلاحش کرد. نمیتوانست سراب را در این حال رها کند، فعلا باید به ساز او میرقصید.

 

روی صدای زنگ و کوبش های روی در که لحظه ای قطع نمیشد چشم بست و سراب را در آغوش کشید.

 

_ خیلی خب، نمیرم… آروم باش تو…

 

نگاه هر دویشان به در اتاق بود و سراب دست روی گوش هایش گذاشته بود تا صدای سرسام آور زنگ را نشنود.

 

_ چرا نمیره؟ چرا ول نمیکنه؟ بسه…

 

شمار دندان قروچه هایش از دستش در رفته بود. با نوازش هایش سعی در آرام کردن سراب داشت و تمام ذهنش زق زق میکرد.

 

قرار بود تا آخر عمرشان در ترس و وحشت زندگی کنند؟!

این که زندگی نمیشد، برایشان بدتر از مرگ بود.

 

سراب میگفت ماجرا مربوط به بزرگ‌ترهایشان است اما نه…

خودشان هم وسط این ماجرا بودند.

 

تا قضیه ی آن مردک حرام زاده را حل نمیکردند، روی خوش نمیدیدند.

 

از همان لحظه به بعد، بعد از دیدن وحشت سراب، تمام هم و غمش میشد گیر انداختن راغب.

 

شر او که کم میشد، ناخودآگاه تمام مشکلاتشان هم حل میشد.

 

_ چرا نمیره حامی؟ یه کاری کن… توروخدا…

 

نوچ کلافه ای کرد و نگاه شاکی اش را به چشمان خیس و سرخ سراب دوخت.

 

ذره ای هم اعصاب صحیح و سالم برایش باقی نمانده بود. یک بمب آماده ی انفجار بود این مرد…

 

_ بالاخره چیکار کنم؟ بمونم اینجا یا برم یه کاری کنم؟ نمیذاری برم ببینم کیه که، دهن منو سرویس کردی… اه!

 

سراب لب هایش را داخل دهانش کشیده و «نمیدونم» آرامی زمزمه کرد.

 

سراب را روی زمین نشاند و همین که نگاه ملتمسش را دید، هیس کشداری گفت.

 

_ حرف نمیزنیا، من قایم نمیشم که یه وقت فلانی نکشتم.

بمیرم شرف داره به این مدل زندگی کردن…

 

#پارت_۶۱۱

 

سراب دست روی دهانش گذاشت مبادا بر خلاف خواسته ی حامی لب به التماس بگشاید.

 

اما چشمانش هنوز هم به دست و پای حامی افتاده بودند و حامی با تکان سرش به چپ و راست، خواهش و تمنایش را ندیده گرفت.

 

_ در اتاقو قفل میکنی تا من برم ببینم کیه، تا نگفتمم بیرون نمیای.

 

پشت در ایستاد و سراب را که چسبیده به زمین دید، غرشی کرد.

 

_ پاشو دیگه دختر، مگه با تو نیستم؟

 

با پشت دستش به در کوبید و سراب را وادار به ایستادن کرد‌.

 

_ بدو این درو ببند سردرد گرفتم از صدای زنگ، بدو.

 

سراب دستپاچه سمتش دوید و فین فین کنان از در آویزان شد.

 

_ نر…

 

کف دست حامی روی دهانش نشست و نتوانست حرفش را کامل کند.

پلک بست و حامی در را بست و سراب از سمت خودش، قفلش کرد.

 

گمان میکرد راغب رهایش کرده باشد اما حالا بعید به نظر نمیرسید که راغب را پشت در ببینند.

 

او از شکنجه دادن سراب لذت میبرد و شاید رها کردنش هم نقشه ای بیش نبوده باشد.

شاید رهایش کرده تا زندگی را برایش حرام کند…

 

دست روی در گذاشت و دل نگران زمزمه کرد:

 

_ حداقل مواظب باش، توروخدا… من جز تو کسیو ندارم حامی…

 

صدای خنده ی تلخ و زهرآلود حامی قلبش را مچاله کرد. مردش چقدر سختی کشیده بود.

 

_ سگ جون تر از این حرفام، بدتر از ایناشم گذروندم… نگران نباش.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 113

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۰۲۹۰۳۹

دانلود رمان قلب سوخته pdf از مریم پیروند 1 (1)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     کاوه پسر سرد و مغروری که توی حادثه‌ی آتیش سوزی، دختر عموش رو که چهارده‌سال از خودش کوچیکتره نجات میده، اما پوست بدنش توی اون حادثه می‌سوزه و همه معتقدن قلبش هم توی آتیش سوخته و به عاشقانه‌های صدفی که اونو از بچگی…
IMG 20230128 233751 1102

دانلود رمان دختر بد پسر بدتر 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       نیاز دختری خود ساخته و جوونیه که اگر چه سختی زیادی رو در گذشته مبهمش تجربه کرده.اما هیچ وقت خم‌نشده. در هم‌نشکسته! تنها بد شده و با بدی زندگی می کنه. کل زندگیش بر پایه دروغ ساخته شده و با گول زدن…
IMG 20240606 191033 683

دانلود رمان روح پادشاه به صورت pdf کامل از دل آرا فاضل 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   زمان و تاریخ، مبهم و عجیب است. گاهی یک ساعتش یک ثانیه و گاهی همان یک ساعت یک عمر می‌گذرد!. شنیده‌اید که ارواح در زمان سفر می‌کنند؟ وقتی شخصی میمیرد جسم خود را از دست می‌دهد اما روح او در بدنی دیگر، و در…
IMG 20230127 013504 2292

دانلود رمان سعادت آباد 3 (1)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :         درباره دختری به اسم سوزانه که عاشق پسر عموش رستان میشه و باهاش رابطه برقرار میکنه و ازش حامله میشه. این حس کاملا دو طرفه بوده ولی مشکلاتی اتفاق میوفته که باعث جدایی این ها میشه و رستان سوزان رو ترک…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
IMG 20240701 230458 934

دانلود رمان سالاد به صورت pdf کامل از لیلی فلاح 4 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     افرا یکی از خوشگل ترین دخترای دانشگاهه یکی از پسرای تازه وارد میخواد بهش نزدیک. بشه. طرهان دشمنه افراست که وقتی موضوع رو میفهمه با پسره دعوا میگیره و حسابی کتکش میزنه. افرا گیجه که میون این دو دلبر کدوم ور؟ در آخر…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۰۷۱۸۶

دانلود رمان همقسم pdf از شهلا خودی زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       توی بمباران های تهران امیرعباس میشه حامی نیلوفری که تمام کس و کار خودش رو از دست داده دختری که همسایه شونه و امیر عباس سال هاست عاشقشه … سال ها بعد عطا عاشق پیونده اما با ورود دخترعموی بیمارش و اصرار…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
images 1

رمان هیچکی مثل تو نبود 2.5 (4)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان هیچکی مث تو نبود خلاصه : آنا مفخم تک دختر خانواده مفخم کارشناس ارشد معماریه. بی کار و جویای کار. یه دختر شاد و سر زنده که با جدیت سعی میکنه مطابق میل پدرو مادرش رفتار کنه و اونها رو راضی نگه داره. اما چون اعتقادات و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
29 روز قبل

هر کی هست بابای واقعی سرابه

علوی
علوی
1 ماه قبل

بابای حامیه
حاج خانم حسابی ترسونده بنده خدا رو، فرستاده سراغ این دوتا.
راغب هم فعلاً می‌ره سراغ دو نفر بعدی، دکتر و این رفیق خارج نشین تازه از راه رسیده

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x