رمان آس کور پارت 170

4.3
(112)

 

 

 

سراب دم عمیقی از هوا گرفت و کلافه چشمانش را مالید.

هر چه میکرد حامی همیشه از او شاکی بود.

 

دیگر عقلش کار نمیکرد و فقط میخواست همه چیز تمام شود.

 

_ اتاقاتون آمادست، پاشین برین یکم بخوابین.

پاشو خاله، دست سرابو بگیر ببرش یکم استراحت کنه بچه.

 

سراب لبخند بی جانی به مهربانی رها زد.

 

_ شرمنده، تو زحمت افتادین.

 

رها اخمی تصنعی کرده و حین نشستن کنار حاج خانم دستی در هوا تکان داد.

 

_ از این حرفا نزنیا، هیچ خوشم نمیاد. اینجام خونه ی خودتونه، راحت باشین.

 

بازوی حاج خانم را چسبیده و گونه اش را بوسید.

 

_ تو نمیخوابی؟

 

حاج خانم نگاه غمگینش را به زمین دوخته بود. ذهنش لحظه ای آرام و قرار نداشت.

 

مدام اتفاقات گذشته را با خود مرور میکرد شاید به سرنخی برسد اما هر بار دست خالی برمیگشت.

 

مدام فکر میکرد چه کسی تا این حد با آنها دشمنی داشت که به فرزندانشان آسیب بزند.

 

_ اون طفل معصوم تو کما، یاشا تو بازداشتگاه، خودمون آواره… آخ، خواب به چشمم میاد مگه رها؟

 

حامی با کوبیدن کف دستانش به پاهایش بلند شد و قبل از اینکه دست سراب را بگیرد، سمت مادرش رفته و روی صورتش خم شد.

 

گونه اش را بوسید و چند ثانیه ای را همانجا مکث کرد.

زیر گوشش که پچ زد، اشک حاج خانم همچون سیل روان شد.

 

_ شرمندتم مامان، عصبی بودم تند رفتم.

تو بهترین مادری بودی که میتونستم داشته باشم…

مزخرف زیاد میگم ولی خودتم میدونی که خیلی دوستت دارم، مگه نه؟

ببخش منو…

 

نگاه تیره و بی روح حاج خانم برق زد و لبهایش طرح لبخند گرفت.

 

با ذوق به حامی که دست سراب را چسبیده و سمت اتاق ها میرفت زل زد و خنده اش بزرگ و بزرگ تر شد.

 

_ میدونم پسرم، منم…

 

#پارت_۶۳۱

 

تنها چیزی که میتوانست در این شرایط لبخند روی لب سراب بیاورد، درست شدن رابطه ی حامی و حاج خانم بود.

 

نیم نگاهی به چهره ی اخم آلود حامی انداخت و سقلمه ای به بازویش زد.

 

_ چی گفتی به مامان؟

 

حامی قدمهایش را بلندتر کرد و از سراب فاصله گرفت!

 

سراب میدانست که او آدم رها کردنش نیست.

 

میدانست با تمام چیزهایی که از سر گذراندند، با تمام حقایقی که از گذشته و حالش فهمیده بود، باز هم برایش جان میداد.

 

میدانست که حتی اگر با دستان خودش چاقویی در سینه ی حامی فرو کند، حامی در نفس های آخرش نام او را صدا میزند.

 

تمام اینها را میدانست و آنطور بیخیال میگفت «میتونی ولم کنی!»

 

از او دلخور بود که بعد از تمام روزهایی که گذراندند، به سادگی میتوانست چنین حرفی بزند.

 

_ حامی!

 

صدای ناباور سراب هم نتوانست جلوی حرکتش را بگیرد.

سرگردان در راهروی اتاقها چشم چرخاند و دست به کمر زد.

 

_ ای بابا، نگفت کدوم اتاق واسه ماست!

 

قصد برگشت به سالن خانه را داشت تا از رها بپرسد که رسا متکا به دست از یکی از اتاق ها بیرون آمد.

 

نگاهی به حامی و سراب که بلاتکلیف ایستاده بودند انداخت و سری تکان داد.

 

_ دنبال اتاقتونین؟ بیا، این یکی مال شماست.

 

به دری اشاره زد و حین گذشتن از کنارشان، متکا را در آغوش حامی انداخت‌.

 

_ اینم با خودت ببر، متکا تو اتاقتون کم بود.

حواستم باشه زنتو اذیت نکنی، بفهمم اومدم بالاسرت حامی!

 

کنار سراب رسید و لبخند دوستانه ای به رویش پاشید.

 

_ من تو اون اتاق اولیم، اگه چیزی نیاز داشتی حتما بهم بگو. این آقام اگه داشت حرف مفت میزد بیا پیش خودم!

 

نگاهش روی شکم سراب سر خورد و شاید کمی حسرت را پشت برق نگاهش پنهان میکرد.

 

_ خوب استراحت کن، خیلی مواظب خودت و این جوجه باش. شبت بخیر عزیزم…

 

#پارت_۶۳۲

 

به زحمت توانست از گرد شدن چشمانش جلوگیری کند.

این رسا بود که اینطور خواهرانه نگرانی خرجش میکرد؟!

همان رسایی که به خونش تشنه بود؟!

 

با صدای باز شدن در از شوک درآمد. حامی را دید که وارد اتاق شده و در را بست!

 

لب برچید و دست به کمر نوچی کرد.

 

_ وای خدایا، چقدر این بچه زودرنج شده… صبرم بده!

 

آرام سمت اتاق قدم برداشت و خمیازه کشان واردش شد.

حامی با تشکی که روی زمین پهن شده بود درگیر بود.

 

متکا را یک سمت تشک گذاشت و سراغ ساک لباس هایشان رفت.

 

_ قهری؟!

 

بی توجه به سراب شلوار راحتی اش را پا زد و با بالاتنه ای لخت روی تشک خوابید.

 

_ واقعا قهری؟ خجالت نمیکشی؟!

 

پتو را روی سرش کشید و بی حرف چشمانش را روی هم گذاشت.

 

_ حامـــی!

 

نوچ کلافه ای کرد و کنارش نشست. سعی کرد پتو را از روی صورتش کنار بزند اما حامی لجبازانه پتو را سفت تر چسبید.

 

_ واقعا که… خوبه دکتر گفت مراقبم باشی و ولم میکنی به امون خدا!

 

روی نقطه ضعفش دست گذاشته بود، خودش!

سراب تنها نقطه ضعف حامی بود…

 

به سرعت پتو را کنار زد و با چشمانی ریز شده خیره ی سراب شد.

نیم خیز نشست و اخمی کرد.

 

_ سرت گیج رفت باز؟

 

سراب ریز خندید و خودش را در آغوش حامی انداخت. دست دور گردنش حلقه کرد تا نتواند او را پس بزند.

 

بعد هم با لحن پر شیطنتی، مانند همان وقت ها که زندگیشان خوش و خرم بود پچ زد:

 

_ نوچ، خرت کردم!

 

#پارت_۶۳۳

 

حامی همانطور که سراب از گردنش آویزان بود سر روی متکا گذاشت و بدخلق و عنق سراب را کنار زد.

 

_ بالاخره یه روز من برام درس عبرت میشه و دیگه نگرانت نمیشم، بلایی که سر چوپان دروغگو اومد سرت میاد!

صبر کن حالا!

 

_ دلت نمیاد که عشقم!

 

نفس پر حرصش روی صورت سراب خالی شد و عصبی غرید:

 

_ خیلی ام میاد، برو اونور خفم کردی سلیطه!

 

بی حواس دستان سراب را چنگ زده و خواست از دور گردنش باز کند که سراب از درد ضعف کرده و ناله اش بلند شد.

 

_ وای حامی… دستم…

 

حواسش به دستان باندپیچی شده اش نبود. دندان قروچه ای کرده و شاکی نگاهش کرد.

 

_ جای سالم تو تنت نیست، مرض داری مگه کرم میریزی؟

 

با چهره ای درهم مشغول نوازش دستانش شد و از شدت کلافگی و حرص، نفس نفس میزد.

 

_ جلوی این و اون که واسم راه باز میکردی و اُرد میدادی اگه فلان و بهمانی ولت کنم!

تو خلوت مثل کنه میچسبی بهم؟

شاید من رفتم تو اون راه بازه، چی میگی الان؟!

 

سراب لب و لوچه آویزان کرد و زیر چشمی اما با نگاهی تهدیدآمیز به چهره ی حق به جانبش زل زد.

 

_ راه بازو میکنم تو یه جاییت، هم خودت هم اون راهه بسته شه ها!

 

حامی لپش را از داخل به دندان گرفت تا خنده اش نگیرد.

فسقلی با آن نگاه پر آب و لبهای آویزان برایش خط و نشان میکشید.

 

بیشتر شبیه عروسکی ملوس و شکستنی بود، این تهدیدها به ریخت و قیافه اش نمی آمد!

 

_ بی ادب، این حرفا چیه جلوی بچه میزنی؟!

 

سراب ایش گویان رو گرفت.

 

_ بچم از همین الان با وجود بابایی مثل تو فاتحش خوندست، این حرفا کاریش نمیکنه!

 

#پارت_۶۳۴

 

_ خراب کاری کردی زبونتم درازه؟! چقدر تو پررویی بشر!

 

دستش را تا بازوی سراب بالا برده و اینبار محتاطانه به عقب هلش داد.

 

_ برو بگیر بخواب نمیخوام باهات حرف بزنم!

واقعا از دستت ناراحتم سراب، دست خودم بود ولت میکردم میرفتم تا نبینمت…

 

نمیدانست قلب ترک خورده ی دخترکش را با این حرفها بیشتر میشکند؟

 

جز محبت و درک چیزی هم مگر خواسته بود؟

چرا همه چیز را از او دریغ میکرد؟

 

این رابطه ی پر تنش و آشفته آزارش میداد. کی قرار بود مانند سابق شوند؟

اصلا میشد؟

شاید باید با واقعیت کنار می آمد…

 

سراب تنش را جلو کشید و غصه دار سر روی شانه کج کرد.

 

_ چجوری دلت میاد اذیتم کنی؟!

به خدا خیلی تحت فشار بودم، توام همش سرزنشم میکنی…

اصلا میدونی چه روزایی رو گذروندم؟

ثانیه به ثانیشو درد کشیدم، با حرفای اون عوضی ذهنم از هم پاشیده…

همش منتظر بودم بمیرم، هی با خودم میگفتم اینبار دیگه تمومه… اینبار دیگه خلاصت میکنه…

اصلا میدونی هر لحظه منتظر مرگ باشی یعنی چی؟

هنوز همه جام زخمه، هنوز درد دارم… میدونی هر بار میشینم و پامیشم، هر بار قدم از قدم برمیدارم، چه دردی تو تنم میپیچه؟

ولی همشو میریزم تو خودم که بقیه رو بیخود اذیت نکنم.

با هر صدایی که میاد قلبم میریزه، هی منتظرم بیاد و دوباره اذیتم کنه…

یه طوری ترس انداخته به جونم که هنوز تو سرم از دستش خلاص نشدم، حالا باید مدام نگران توام باشم که قراره چیکار کنی و چی بگی…

تو تموم مدتی که داشتم باهات حرف میزدم همش میترسیدم ولم کنی، کل زورمو زدم داشته باشمت…

تازه چند ساعت بود فکر میکردم قراره رنگ آرامشو ببینم که سر و کلش پیدا شد.

حامی من با هزار تا چیز تو سرم دارم میجنگم، به زور سرپام… به عشق تو و این بچه دارم دووم میارم…

 

#پارت_۶۳۵

 

نوک انگشتش را به پیشانی اش کوبید و آهی کشید.

 

_ این تو یه قیامتی به پاست که دیگه نا ندارم به حال خوب و بد خودم فکر کنم.

انقدر مصیبت دارم که ترجیح میدم با تموم دردام کنار بیام تا اونام نشن یه لشکر وسط این جنگ…

دیگه نمیدونم چیکار کنم، هر کاری میکنم بدت میاد و سرم غر میزنی…

ببخشید که ناراحتت کردم، نگران حال بچه بودم… دست خودم نبود…

تو تنها پناه منی، کاش حداقل تو دیگه آزارم ندی حامی…

 

خواست بلند شود که حامی دستش را رها نکرد.

 

_ این همه دردی که ازش گفتی و میریزی تو خودت نگرانم میکنه.

نمیخوام درداتو ازم پنهون کنی، من باید از همشون باخبر باشم.

نگرانم، نگران اینکه یهو یه چیزیت شه و من ازش خبر نداشته باشم که بتونم کنارت باشم… میفهمی؟

دیگه نمیخوام چیزی رو ازم پنهون کنی، نگران اینی که من اذیت شم؟

اینکه پنهون کاریات یهو عین تیر غیب بخوره وسط زندگیمون و تازه اون لحظه قضیه رو بفهمم بیشتر اذیتم میکنه…

تو به من بگو، هر چیزی که توی سرته رو نشونم بده، مرد نیستم اگه دهنم به غرغر و سرزنش وا شه…

نمیخوام چیزی که ازش خبر ندارم تو رو ازم بگیره… میفهمی؟

من فقط نمیخوام دوباره از دستت بدم قربونت برم…

 

قلب بی جنبه اش با همین توجهات عادی هم روی دور تند می افتاد.

 

حامی اگر هزار بار تندی میکرد و یک بار مهربان میشد، سراب به سادگی آن هزار بار تندی را فراموش میکرد.

 

حالا هم میان بغض و دلخوری خندید و به حامی نزدیک تر شد.

 

_ کاش شب بخوابم و صبح که پاشدم همه چیز عین چند ماه پیشمون باشه، دلم واسه اون زندگیمون تنگ شده…

 

حامی گونه اش را نوازش کرد و با لبخندی محو چشم بست.

 

_ یه روزی، دوباره همه چی درست میشه…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 112

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230128 233633 5352

دانلود رمان کابوک 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     کابوک داستان پر فراز و نشیبی از افرا یزدانی است که توی مترو کار می‌کنه و تنها دغدغه‌ش بدست آوردن عشق همسر سابقشه… ولی در اوج زرنگی، بازی می‌خوره، عکس‌هایی که اونو رسوا میکنه و خانواده ای که از او می‌گذرن ولی از…
رمان شاه خشت

دانلود رمان شاه خشت به صورت pdf کامل از پاییز 3.3 (9)

8 دیدگاه
  خلاصه: پریناز دختری زیبا، در مسیر تنهایی و بی‌کسی، مجبور به تن‌فروشی می‌شود. روزگار پریناز را بر سر راه تاجری معروف و اصیل‌زاده از تبار قاجار می‌گذارد، فرهاد جهان‌بخش. مردی با ظاهری مقبول و تمایلاتی عجیب که..
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۳۱۵۴۲۲۵۱

دانلود رمان عزرایل pdf از مرضیه اخوان نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   {جلد دوم}{جلد اول ارتعاش}     سه سال از پرونده ارتعاش میگذرد و آیسان همراه حامی (آرکا) و هستی در روستایی مخفیانه زندگی میکنند، تا اینکه طی یک تماسی از طرف مافوق حامی، حامی ناچار به ترک روستا و راهی تهران میشود. به امید دستگیری…
IMG 20230123 235130 203

دانلود رمان آغوش آتش جلد دوم 4 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         آهیر با سن کَمِش بزرگه محله است.. در شب عروسیش، عروسش مرجان رو میدزدن و توی پارک روبروی خونه اش، جلوی چشم آهیر میکشنش.. آهیر توی محل میمونه تا دلیل کشته شدن مرجان و قاتل اونو پیدا کنه.. آهیر که یه…
c87425f0 578c 11ee 906a d94ab818b1a3 scaled

دانلود رمان به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ به صورت pdf کامل از مهدیه افشار 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   سرمه آقاخانی دختری که بعد از ورشکستگی پدرش با تمام توان برای بالا کشیدن دوباره‌ی خانواده‌اش تلاش می‌کنه. با پیشنهاد وسوسه‌انگیزی از طرف یک شرکت، نمی‌تونه مقاومت کنه و بعد متوجه می‌شه تو دردسر بدی افتاده… میراث قجری مرد خوشتیپی که حواس هر زنی رو…
IMG 20230127 015547 6582 scaled

دانلود رمان آدمکش 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   ساینا فتاح، بعد از مرگ‌ مشکوک پدرش و پیدا نشدن مجرم توسط پلیس، به بهانه‌ی خارج درس خوندن از خونه بیرون می‌زنه و تبدیل میشه به یکی از موادفروش‌های لات تهران! دختری که شب‌هاش رو تو خونه تیمی صبح می‌کنه تا بالاخره رد قاتل رو…
رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ

دانلود رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ به صورت pdf کامل از گلناز فرخ نیا 4.7 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ : من سفید بودم، یک سفیدِ محضِ خالص که چشمم مانده بود به دنباله‌ی رنگین کمان… و فکر می‌کردم چه هیجانی دارد تجربه‌ی ناب رنگ‌های تند و زنده… اما تو سیاه قلم وجودت را چنان عمیق بر صفحه‌ی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۲۹۹۰۲

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم از بهاره موسوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سمانه زیبا ارام ومظلومم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۰۷۱۸۶

دانلود رمان همقسم pdf از شهلا خودی زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       توی بمباران های تهران امیرعباس میشه حامی نیلوفری که تمام کس و کار خودش رو از دست داده دختری که همسایه شونه و امیر عباس سال هاست عاشقشه … سال ها بعد عطا عاشق پیونده اما با ورود دخترعموی بیمارش و اصرار…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x