رمان آفرودیت و شیطان پارت 22

 

سرش را محکم میان دستانش می گیرد . حالش بد بود . نمی ارزید ، به خدا که نمی ارزید . این همه حال بد نمی ارزید.
احساس می کرد زندگی او را به بازی گرفته بود و در مرحله ی مفهوم گیر کرده بود . احساس فریب خوردگی ، سواستفاده شدن …حس کسی را داشت که از هر طرف به او شیشه خرده پرتاب می کردند . شیشه خرده ها با سرعت در قلبش فرو می رفتند و دیاتا می توانست جاری شدن خون را تماشا کند . آرس ، چطور توانست ؟ دیاتا به او اعتماد کرده بود . اسکرین صفحه ، آرس را نشان می داد که در اتاق خوابش مشغول بوسیدن عکس مهراب . عکس های مهراب با ریسه های رنگارنگ دور تا دور اتاقش را تزیین کرده بود . به خاطر همین بود که آرس هیچ گاه اجازه نمی داد دیاتا وارد اتاقش شود ؟ مات و مبهوت مانده بود . نیوراد آرام صندلی را به طرف دیاتا کج می کند . نگاهش ، خالی بود و کنج لبانش دیگر پوزخندی دیده نمی شد .
_ می دونستی ؟
دیاتا جوابش را نداد . نه از روی لجبازی . زبانش بند آمده بود . مست بود و سردرگم . ( اینکه به یه نفر احساس نزدیکی بکنی و فردا ببینی که اونو از دست دادی …) گویی کسی با قیچی سرنوشت زبانش را قیچی کرده بود و آن پسرک شیطان صفت اما تنها می پرسید « می دونستی ؟…» ( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه)
لب هایش می لرزد و تکان می خورد نمی خواست بیشتر از این خیره شود . نمی خواست بیشتر از این مجسمه ی اسطوره اش ، فرشته ی نجاتش روی سرش آوار شود . نمی خواست این درد بختک مانند را دیگر روی سینه اش تحمل کند . نیوراد دستش را روی موس می گذارد تا کامپیوتر را خاموش کند اما همان موقع دیاتا به او هجوم می برد یقه اش را می گیرد . دیوانه می شود و دیوانه وار سر شیطان داد می زند _ چی می خوای از زندگیم لعنتی ؟ اینارو بهم نشون می دی که چی بشه ؟ که بیشتر از این شکسته تر شم ؟ هان ؟ می خوای به چی برسی ؟ من خیلی وقته راهمو از اونا جدا کردم . تو بفهم ، اینبار تو بفهم ایکس . با صدای بلند تری که خش صدایش را بیشتر به رخ می کشد داد می زند _ این تن بی حسه ! چیزی واسه از دست دادن نداره ، همه چیزشو از دست دادههههه ….نفس نفس می زند و شوکه تازه می فهمد که چه کار کرده اما دیر شده است . ایکس خونسرد است . زیادی آرام است . دست های دیاتا را آرام از یقه اش جدا می کند و تهدید وار و ترسناک زمزمه می کند _ اگه یه بار دیگه همچین غلطی بکنی این بار با کشتنت جونتو هم از دست می دی . بعد در کمال خونسردی یقه ی پیراهنش را صاف می کند . او همین است ، همین قدر آرام !
دیاتا از نیوراد فاصله می گیرد . نفس هایش هنوز تند و پشت سر هم است . دهانش مثل ماهی باز و بسته می شود .
یک جایی درست کنار قلبش تیر می کشید . پژواک صدای خودش تنها صدایی بود که از مغزش می آمد _ باورت ندارم …
دیگه باورت ندارم …
دیاتا چشم هایش را لحظه ای می بندد و با همان چشمان بسته می پرسد _ تو کی هستی ؟
ایکس صدایش گرفته تر از قبل می شود . با همان چشمان بسته این را حس می کند _ می خوای بدونی ؟
_ بهم بگو !…
_ برادر نیوان !

اتاق ، نیمه تاریک بود . تاریکی اتاق باعث سرد شدن فضا شده بود . سوز سرد ، نسیم خنکی به صورتش سیلی می زد .
روی تخت خوابیده بود و ساعد دست راستش روی چشمانش بود . حتی روزنه ی کوچک نور غروب آفتاب که از لا به لای پرده اتاق را کمی روشن کرده بود آزارش می داد . تاریکی محض ، سکوت ، شرجی بودن هوا … چقدر آرام بخش بود .
بعضی اوقات که از سر و صدای جوش کاری ، داد و فریاد های حاجی و صدای تیز شهراد خسته می شد ، به این جا پناه می آورد . اتاقک کوچکی که بالای تعمیرگاه بود . کاغذ های طراحی دور تخت را محاصره کرده بودند . کلافه بود و بی حوصله از طرح زدن . گاهی فکر می کرد اگر یک بار دیگر بشیند و طرح بزند الان هست که حالش از طراحی ماشین به هم بخورد . صدای چکه چکه کردن آب از سقف اتاق روی تکه کاغذ ها ، آزارش می داد . فرهاد سکوت را دوست داشت
گوش دادن به سمفونی سکوت زیبا بود .اما سکوت تنها چیزی بود که نمی شد در تعمیرگاه مستوفی پیدا کرد . ساعدش را از روی چشمانش بر می دارد و شقیقه هایش را مالش می دهد . چشمانش هنوز بسته است . تمایلی به باز کردنشان نداشت . دوست داشت این حس کور بودن را ، این تلقین را که حس کند کور است…حداقل دیگر چهره های آزار دهنده ی انسان ها را نمی دید . به گوش هایش اعتماد می کرد و با همان چشمان بسته به بقا ادامه می داد ، زندگی با چشمان بسته …صدای در زدن های متعدد باعث می شود از جا بپرد و چشمانش با کرختی باز شوند . کسی که پشت در بود همان طور در می زد . چشمانش می سوخت و می توانست حدس بزند که زیر چشمانش از بی خوابی گود رفته باشد و باز هم آن حالت قرمزی زیر چشمانش نقش بسته بود . قصد نداشت در را باز کند اما کسی که پشت در بود دست بردار نبود : آقا فرهاد ؟ … داداش فرهاد ؟ داداش هستی ؟ خوابی ؟
و باز هم در می زند این بار محکم تر از همیشه . تحملش تمام می شود . چه می شد فقط یک دقیقه ؟ فقط یک دقیقه سکوتش پایدار بماند ؟ پلک سمت چپش می پرد و به سمت در هجوم می برد . با شتاب در را باز می کند و شهروز را می بیند که سراسیمه است . پسر بچه ای شاید پانزده ساله که از ده سالگی اش برای در آوردن خرج خانواده کار می کند .
_ شهروز مگه نگفتم کسی نیاد ؟
_ داداش فرهاد ببخش تو رو خدا ولی مهمه . راجب آبجی سیمینه !
چشمانش را ریز می کند و آستین های تیشرت مشکی یقه اسکی اش را بالا می زند و شهروز نفسش با دیدن خالکوبی صلیب فرهاد ، می رود .
_ خیله خب ، بیا تو دیگه .
فرهاد خونسرد کت چرمش را از روی صندلی بر می دارد و به شهروز اشاره می کند : بشین .
خودش هم روی تخت می نشیند و دست زیر چانه می گذارد : خب ، بگو ببینم چی شده .
شهروز این پا آن پا می کند : خ..خب گفته ..گفته بودی آبجی سیمینو تعقیب کنم …دید.. دیدم که ر..رفت سمت کوچه ی …جوان دنبالش که کردم د..دیدم داره زنگ ر خ…خونه ی…ملوک خانومو می زنه !
شهروز از ترسش نفسی به بیرون فوت می کند و ترسش با دیدن چهره ی خونسرد فرهاد بیشتر می شود . خونسردی فرهاد آرامش قبل طوفان بود و وای به حال کسی که طوفان فرهاد را تجربه کند …
_ خب ، نشنیدی چی گفت ؟
شهروز لرزی می کند : چ..چرا م..ملوک خانوم داد و بیداد کرد و درو روی آبجی سیمین بست ولی بعد آبجی سیمین دوباره در زد و ملوک خانوم درو باز کرد ولی این دفعه آبجی سیمین هم رفت خونه اشون .
فرهاد نفس عمیقی می کشد قرمزی چشمانش بیشتر خود را نشان می دهد و خش دار می گوید : کی رفت ؟
_ د..درست بعد اینکه شما رفتید تا الان پیشش بودم ولی هر چی منتظر بودم نیومد بیرون .
فرهاد فکر می کند . ساعت هشت صبح بود که از خانه بیرون رفت و سیمین از هشت صبح تا هفت عصر در خانه ی ملوک خانم چه غلطی می کند ؟
چشمانش را لحظه ای محکم می بندد .
شهروز هل شده از صندلی بلند می شود _ می خوای برم دنبالش داداش فرهاد ؟
از داخل جیب شلوار جینش تراولی در می آورد و به طرف شهروز می گیرد : بیا .
شهروز شوکه نگاهش می کند و با خوشحالی تراول پنجاهی را می گیرد : مرسی داداش ممنونم ازت …
_ به مرادی رسیدگی کن این کاغذارو هم بنداز دور تا بیام .
کت چرمش را بر می دارد . ( سیمین …چه غلطی داری می کنی ؟؟؟) چنگی به موهایش می زند . در اتاق را با ضرب باز می کند و بی توجه به شهروز از پله ها پایین می رود . حاجی را از دور می بیند که دارد با مرادی حرف می زند و شهروز هم دارد به فرامرز طبق معمول دستور می دهد . حاجی فرهاد را می بیند . از دیدن پسرش لحظه ای مات می شود اخم
عجیبی دارد و کت چرمش را روی دوشش انداخته. کی می شد این پسر سر به راه شود ؟
چشم از مردای می گیرد و تسبیح را در دستش جا به جا می کند : کجا پسر ؟
کت چرمش را سریع به تن می کند .فرهاد مراعات حالی اش نمی شود با نیشخند خش دار زمزمه می کند جوری که فقط خودش و حاجی بشنوند : قبرستون !
محمد خان را کنار می زند و به سمت موتورش می رود . بدون سر کردن کلاه کاسکت گاز می دهد .لاستیک های موتور جیغ کشیدند و به سرعت از تعمیر گاه دور شد .

محمد خان خشک شده به جای خالی موتور فرهاد نگاه می کند . مرادی دهان می گشاید تا بحث را عوض کند : حاجی بیخیال ، جوونه دیگه پی یللی تللی …سیاوشه منم عین فرهاد توئه …تو فکر بودم یه زن بگیرم واسش بوفته رو روال !
حاجی نفسش را پر حرص به بیرون فوت می کند و زیر لب می گوید : فرهاد آدم بشو نیست مرادی جان …
__________
سرعت موتور موهایش را به بازی گرفته بود . در کوچه پس کوچه ها لایی می کشید و بی حوصله تر از قبل به سرعتش
اضافه می کرد . برای فرهاد مهم تر از هر چیز ، اعصابش بود . اگر اعصابش به هم می ریخت ، زمین و زمان را به هم می ریخت . اگر اعصاب نداشت ، می توانست قاتل شود …حال که سیمین اعصابش را خط خطی کرده بود آیا پتانسیل قتل خواهرش را داشت ؟ راننده های بی ملاحظه ای که ماشین هایشان را در کوچه های تنگ و باریک دوبله پارک کرده بودند روی اعصابش راه می رفتند . این روز ها همه چیز بی ارفاق روی اعصابش بود ،از روشنایی روز تا تاریکی شب …
فرهاد متعصب نبود ، ولی بی غیرت هم نبود . به موقع اش می توانست مهربان ترین برادر دنیا باشد و هم می توانست
زنجیره ای ترین قاتل دنیا باشد ! خطا کنی ، تاوان می دی ! این منطق فرهاد بود . در منطق فرهاد نمی گنجد خواهرش این وقت شب در خانه ی غریبه جولان دهد …در منطقش نمی گنجید که سیمین از هشت صبح تا هفت شب در آن
خانه چه غلطی می کند … هوا نرم نرمک تاریک می شد و موتور در تاریکی هوا با سرعت می تازید . با آن کت چرم مشکی رنگ با تاریکی و سیاهی شب یکی شده بود ، نامرئی… گویی این نامرئی شدن را دوست داشت . جلب توجه
آدم های ظاهر پرست برایش سود چندانی نداشت . عجین شدن با تاریکی ، به جان خریدن تردد مثل یک روح ، خیلی حرف بود ، خیلی … کوچه ها را یکی پس از دیگر به سرعت طی می کند و حال سر نبش کوچه ی جوان است . رو به روی خانه ی ملوک خانم ترمز می گیرد . چشم های وحشی اش در آن تاریکی شب تنها چیزی است که از وجود فرهاد خبر می دهد ، چشم هایش تنها چیزی است که نامرئی بودنش را نقض می کند …با دستش موهایش را به بابا چنگ می زند و موتور را همان طور جلوی در رها می کند . نیشخند ندارد ، پوزخند ندارد …چشم هایش ، وحشی اما آرام است.
صورتش حالت خاصی ندارد . بدون زدن زنگ ، به در خانه می کوبد . محله ی گم و گور ها پر از خانه های کلنگی بود.
خانه های قد و نیم قد کلنگی قدیمی … که از زمان شاه یا قدیمی تر هنوز که هنوز است استوار هستند و سر پناهی برای اهالی گم و گور ها …خانه ی ملوک خانم هم یک خانه ی کلنگی قدیمی بود . سنگ های مرمر خانه از سفید به رنگ زرد در آمده بودند و میله های پنجره ها حس زندان را القا می کرد .
کسی در را باز نمی کند . اعصابش دارد کم کم به سوی نابودی می رود . باز هم در می زند این بار محکم تر ولی چیزی نمی گوید . ساکته ساکت است . دوست ندارد حتی صدایش را برای این جماعت هدر دهد …سکوت ، عجین شدن با تاریکی ، طراحی ، دنبال شر ، بی اعصاب اما خونسرد …چیز هایی بود که فرهاد را توصیف می کرد .
باز هم کسی باز نمی کند و سیمین فکر می کرد او خر است ؟ یک دستش را به سمت شقیقه اش می برد . سرش درد می کرد …سرش عجیب برای راه انداختن یک دردسر درد می کرد …دوباره موهایش را به سمت بالا می دهد و نیشخند است که روی لبانش ظاهر می شود : قراره خوش بگذره !
دست از در زدن و کوبیدن به در می کشد و کمی به سمت راست می رود . دنبال شر بودن یعنی چه ؟ یعنی از دیوار راست بالا رفتن !
خودش را بالا می کشد و از دیوار بالا می رود . آرام است ، عجله نمی کند و روی لبش اما نیشخند هنوز جولان
می دهد ! با یک حرکت آخرین قدم را طی می کند و نفس حبس شده اش را آسوده بیرون می فرستد . حال روی دیوار بود ! به آن طرف خانه ، قسمت داخلی اش دید پیدا کرده بود .
_ درو باز نمی کنی ؟ خودم درو باز می کنم !
با یک حرکت و جهش ، می پرد و سعی در تعادل و نادیده گرفتن درد مچ پایش می کند . از این به بعد باید این لقب را به او می دادند …( پسر تاریکی ها ) ….
بوی آش رشته همه جای خانه را بر داشته بود . نگاهی گذرا به حیاط می کند به بوته های هندوانه ، خیار و گوجه فرنگی
به پله ها …و سر و صدایی عجیب است که از خانه در نمی آید ، دریغ از یک جیغ یا صدای شیطنت یک بچه !
شانه ای بالا می اندازد . مهم بود ؟ معلوم است که نه . فرهاد آمده بود خون به پا کند ، مهم بود که کسی خواهان فرار است یا نه ؟
به در ورودی می رسد . چراغ ها خاموش است …( آخ سیمین با این کارات که بیشتر منو روانی می‌کنی …) دست به سمت دستگیره می برد . کلافه و بی حوصله از این موش و گربه بازی ، بالا و پایینش می کند اما نه ، این هم قفل است!
سیمین نمی دانست برادرش می توانست هر قفلی را باز کند ؟ ناشیانه تنه ای به در می زند و در با سر و صدا و لق لق کنان باز می شود و وارد خانه می شود . صدای عربده اش است که خانه را پر می کند _ سیمین ؟؟؟؟؟
صدای هق هقی از دورادور می شنود و پشت بندش صدای هیس گفتنی که حدس می زند ملوک خانم بوده نیشخندش عمیق تر می شود …اما حرکتی این بار نمی کند

_ گمشو بیا کاریت ندارم …
کلافه است و همان قدر هم عصبانی . حالش را درک نمی کرد عصبانی است ولی خونسرد …
باز با آن صدای خش دار بلند می گوید _ سیمین منو سگ نکن لشتو جمع کن زود !
این بار صدای هق هق شدید تر و واضح تر به گوش می رسد . چشم هایش را مالش می دهد . ترجیح می داد سیمین با پای خودش بیاید وگرنه نمی توانست قول دهد که قاتل خواهرش نشود !
شاید اگر کس دیگری بود ، تا الان خانه را روی سر سیمین و ملوک خانم خراب کرده بود ولی فرهاد همه کس بود ؟ نه
فرهاد فرق داشت ، خطا کنی ، تاوان میدی ! خونسرد حریف را از راه به در می کرد . پسر تاریکی ، زیادی خونسرد و ترسناک بود . با ناباوری آرام روی مبل نشیمن می نشیند . هوا تاریک بود . چراغی روشن نبود . هه ، سیمین می خواست که را خر کند ؟ فرهاد را ؟ هنوز نمی دانست برادرش کله شق تر از این حرف هاست که با دیدن چراغ های خاموش خانه دمش را نگذارد روی کولش و نرود ؟ هنوز نمی دانست فرهاد سرش برای دعوا و مشت زدن درد می کند ؟
مثل همیشه روی مبل لم می دهد . و پاهایش را ممتد تکان می دهد . عادتش بود دیدن ویبره رفتن پاهایش حس آرامش را به او تزریق می کرد . چشم هایش می سوخت . از کم خوابی ، از عصبانیت و یا شاید هم از خستگی برای سر و کله زدن با این آدم ها …
چشم می بندد ولی درست همان لحظه صدای نزدیک شدن قدم هایی را حس می کند . قدم هایی که از ریتم نه چندان مقتدرش می فهم که سیمین است ! چشم هایش هنوز بسته است . حال می تواند حس کند سیمین رو به رویش است
و اما فرهاد خیال باز کردن چشم هایش را ندارد . خونسرد است ، آرام است … مثل همیشه .
سیمین دست روی قلبش می گذارد تا نیرویی برای حرف زدن بگیرد ، می لرزد …از ترس و از پشیمانی …
کاش قلم پایش خرد می شد و نمی آمد ، کاش کور می شد و فرشاد را نمی دید ، کاش کر می شد و دوستت دارم فرشاد را نمی شنید…
_ د…د…دا..داداش …
با چشمان بسته پوزخند می زند _ زهرمار !
سیمین می لرزد . ملوک خانم از پشت راهرو دارد تماشایشان می کند . ولی جرات ندارد نزدیک تر بیاید . فرهاد روانی بود …
_ د…داداش …
_ سی ثانیه وقت داری زر بزنی اینجا چه غلطی می کنی …
_ د…د..داداش !
چشم باز می‌کند و با تاسف س تا پای سیمین را از نظر می گذراند _ از همین الان سی ثانیه ات شروع شد ؛ بدو …بدو زر بزن !
_ د…د..داداش !
به یک باره از روی مبل بلند می شود و درست رو به روی سیمین می ایستد دستش را بلند می کند تا روی صورت سیمین بکوباند …دستش بالا می رود ، سیمین چشم می بندد ولی چیزی حس نمی کند . فرهاد دستش هنوز بالاست اما آن را مشت می کند . گویی بی اراده دستش می خواهد صورت خواهرش را با سیلی های متعدد سر و سامان دهد .
_ سندرم داداش گرفتی ؟
سیمین با صدای تحلیل رفته و گوله اشک هایی که مثل سرسره از گونه هایش سر می خوردند گفت _ ب…ب..بذار ت.. توضیح…بد…بدم .
فرهاد عربده می کشد _ خب بنال لعنتی ! تو این گورستون چه غلطی می کردی ؟ از هشت صبح خواهر احمق من اینجا چه گوهی می خوره ؟
سیمین فقط اشک می ریزد _ اونطوری که…که فکر می کنی …نی..نیست …من…
کلافه وسط حرفش می پرد _ تو مگه جای فکر کردن واسه من گذاشتی ؟ ها ؟ به حاجی چی بگم ؟ بگم دخترت از صبح کله سحر تا بوق سگ تو خونه این و اونه ؟ ولت کردیم هرز شدی ؟
سیمین هق هق می کند _ د…د…داداش …
فریاد می کشد _ خفه شو … خفه شو سیمین تا همین جاشم خوب تحمل کردم که نزدم تیکه پاره ات کنم زود جلو پلاستو جمع کن بریم .
شانه های سیمین از گریه می لرزند . هق هق نفسش را بریده و ملوک خانم دلش برای مظلومیت این دختر کباب می شود .این بار ملوک خانم است که میان فرهاد و سیمین ، میانجی گری می کند . چادر گلدارش را سفت تر می چسبد .
_ آقا فرهاد ! ناحق تهمت نزن ، حیثیت یه دختر مهم ترین دارایی شه اونو ناحق لکه دار نکن …سیمین اومده بود به فریده زبان یاد بده …من دیدم بچه زحمت کشیده ناهار و شام هم نگهش داشتم فقط همین ! از‌کی تاحالا معلم شده
هرز ؟واه واه قباحت داره به خدا دختر پاک و معصوم رو متهم کنی آقا فرهاد ! بعد ها باید واسه تک تک این اشکایی که ناحق می ریزه معذرت بخوای ، از من گفتن بود !…
فرهاد نیشخند می زند و بازوی سیمین را می گیرد _ باشه این دفعه اگه توی تربیت خواهرم مشکل پیدا کردم حتما ازتون استفاده می کنم !
رو به سیمین می کند _ تا الان حسابی گوه زدی به اعصابم ، خفه کن صداتو …
__________
سیمین کمر فرهاد را محکم چسبیده بود .فرهاد کلاه کاسکت را روی سر سیمین گذاشته بود و خودش بدون کلاه کاسکت با سرعت زیادی در کوچه ها بی حوصله و عصبی گاز می داد تا سریع برسند . از نگرانی به خود می لرزید .او حال یک زن متاهل به حساب می آمد در خانه ی معشوق قدیمی چه می کرد ؟ اگر حاجی بفهد چه می شود ؟ اگر شهراد بفهمد چه ؟ شهراد آن روز زهر چشم گرفته بود و هشدار داده بود . ای کاش پاهایش قلم می شدند و نمی رفت .
صدای هق هق و سکسکه اش ، لحظه به لحظه اعصاب فرهاد را ضعیف و ضعیف تر می کرد . کلاه کاسکت فضا را برای نفس کشیدنش سخت تر می کرد . هق هق مجال حرف زدن را به سیمین نمی داد . نگران بود . نگران فرهاد بود ، پسرک لجباز ، دنبال شر بود از او هر کاری بر می آمد …
صدای سردش را که شنید ، حالش بدتر شد _ گریه هات باشه واسه فردا شب که جنازه اشو می بینی الان رو نرو من راه نرو …
آنقدر سریع رانده بود که مسیر نیم ساعته را ده دقیقه ای رسیده بودند .
_ پیاده شو .
سیمین ناشیانه از روی موتور می پرد پایین و سکندری می خورد ولی دستش را تکیه گاه بدنش می‌کند .
موتور را در حیاط به درخت با زنجیر می بندد و چنگی به آن موهای شکلاتی در هم و بر هم می زند . زیر چشمانش
هاله ی قرمز رنگی نقش بسته بود ، پوستش رنگ پریده تر از همیشه بود . نگاهی به پنجره ها می اندازد . تمام چراغ ها روشن بودند و حتما حاجی تا الان آمده بود . بگذار ببیند که چه دختری تحویل جامعه داده است …بگذار بفهمد که دخترش مادر فلجش را ول کرده به امان خدا و رفته ددر دودور …بگذار بفهمد …
با صدای گرفته اش رو به سیمین می کند _ بی غیرت !
سیمین دستش را به روشویی در حیاط تکیه داده بود ولی بدنش بود که از حرف فرهاد لرزید …فرهاد نزدیک تر آمد نگاهش پر از تمسخر و خشم بود ….باز هم چشم هایش آن حالت وحشی را به رخ می کشیدند …
بلند تر می گوید _ بی غیرت !
اشک هایش را از سر می گیرد _ د…داداش نگو …
_ مگه جایی واسه گفتن گذاشتی ؟ انقدر بی غیرتی که مامانو تنها تو این خراب شده از صبح تا شب ول کنی بری ؟هه رفتی واسه معلمی ؟ آره دو بار ؛ منم خر …
نزدیک سیمین می شود و بازویش را محکم می گیرد . سرش را کمی خم می کند تا هم قد سیمین شود _ منو ببین …می دونی اگه قاطی کنم چی میشه ؟ می دونی اگه بزنم به سیم آخر چی میشه ؟
بازویش را محکم تر فشار می دهد و صورت سیمین از درد در هم می رود _ لال مونی گرفتی ؟ به وقتش که خوب زر زر می کنی …
اشک هایش گونه هایش را خیس خیس کردند . قلبش داشت از جا کنده می شد _ د…د..داداش ب… باور کن من کاری نکردم …هق می زند _ هیچ کاری …ن..ن..نکردم ر..رف..رفتم اونجا …چ..چون می..خواستم به ف…فریده زبان…یاد ..ب..بدم ….
_ اگه جاش بود همین جا کفنت می کردم …خودتو خر کن می گفتی فریده بیاد اینجا …نمی شد به اون شهراد احمق یا به من خبر بدی ؟ اون صادق شوهر تزیینیه ؟
_ ی..یهو..یهویی شد…
با تمسخر سیمین را نگاه می کند _ آها یه دفعه ملوک خانم از خواب پا میشه میگه فریده باید زبان یاد بگیره ؟ خستم کردی …
خشک و بی محبت بازوی سیمین را ول می کند و به سمت در می رود که سیمین به سمتش می رود و این بار اوست که بازوی فرهاد را محکم گرفته است _ داداش…ت..تو..رو خدا گوش کن به حرفام …م..مامان تنها ن..نبود .
پوزخندی می زند و با یک حرکت بازویش را از حصار دستان سیمین رها می کند _ هوم ، با روحا نشست برخاست می کرده که تنها نبوده ؟
صدای دادی و بعدش صدای زد و خوردی از خانه می آید ، پشت بندش صدای داد فرامرز _ آخ خانوم جون نکن ، نزن تو سرم ! صدای تیز خانوم جون به گوش می رسد _ ادبت می کنم ، دمپایی کمته !
سیمین نگاهی به فرهاد می اندازد _ دیدی …ما..مامان تنها نبود !…
نیم نگاهی به سیمین می اندازد _ خانوم جون کی اومد ؟
_ ب..بعد رفتنت با غلام اومدن …
باز هم با همان لحن بی روح خش دار لب می زند _ برو دست و صورتتو بشور بعد بیا …
خانوم جون ، مادربزرگ پدری اشان . گه گاهی از شهرستان می آمد و دو سه هفته ای می ماند . در این دو سه هفته
خانوم جون نبود اگر خون همگی اشان را در شیشه نکرده بود …
_____________
صدای تیز خانوم جون او را بی حوصله تر و اعصابش را ضعیف تر می کند _ فرررررررهاد !
خانوم جون با آن جثه ی کوچکش می پرد و سفت بغلش می کند _ دلم واست یه ذره شده بود مادر …این قلب هواتو کرده بود …
صدای خنده ی فرامرز چهره ی فرهاد را ترسناک تر می کند .
خانوم جون از فرهاد فاصله می گیرد _ مرض ! حناق بیست ساعته ! فرامرز لال بمیر !
حاجی تشر می زند _ مامان !
_ یامان !
سیمین با دست هایی لرزان سفره ی شام را پهن می کند . خانوم جون ، دمپختک گوجه‌فرنگی درست کرده بود . آن را در دیس می ریزد که خانوم جون بلند طوری که همه بشنوند می گوید _ سیم سیم ، شوهر کردی ؟
فرامرز دوباره به لحن خانوم جون می خندد و شهراد درمانده نگاهشان می کند ، خدا بخیر کند !
سیمین با صدای گرفته از گریه آرام می گوید _ آره خانوم جون .
_ خوشگله ؟
حاجی از حرف مادرش دو پستی به پیشانی اش می کوبد و زمزمه می کند _ خدا رحم کنه …
سیمین طوری که فقط خانوم جون بشنود می گوید _ نه زیاد !
_ خب پس خدا رو شکر !
همه از این حرفش شوکه نگاهش می کنند و خانوم جون در حالی که با ریختن یخ در پارچ سعی بر نشان دادن النگوهایش داشت می گوید _ چیه خب ؟ مادر خدابیامرزم همیشه می گفت شوهر باید یه نمه از میمون خوشگل تر باشه !
سفره ی شام به همین ترتیب چیده می شود . همه به جز زهرا خانم که خواب بود چهار زانو نشسته اند و مشغول خوردن دمپختک . فقط صدای به هم خوردن قاشق چنگال هاست که سکوت را می شکند .
خانوم جون جرعه ای از دوغ می نوشد _ خب ، حالا شادوماد چیکاره هست ؟
قیافه ی حاجی زار بود . مادرش از همان اول تمام قوانین خانه را بر هم زده بود مثل همین حرف زدن سر سفره ی غذا .
سیمین آرام جواب می دهد _ با باباش تو میوه فروشی کار می کنه .
_ باباش مجرده ؟
غذا در گلوی حاجی می‌پرد _ مامان غذاتو بخور خواهشا …
خانوم جون نگاهی به شهراد که مات و مبهوت قاشق در دستش خشک شده می اندازد _ اون شیشه ترشی رو بده من پسر ! بعد نگاهی به حاجی می اندازد _ چیه ؟ بده دارم واسه خودم همدم می گیرم ؟
بعد با دستش تق تق به سینه اش می کوبد و النگو هایش با هر ضربه جیرینگ جیرینگ صدا می دهند _ ای بشکنه این دست که نمک نداره سال به سال که بهم سر نمی زنی ، اصلا نمی گی ننه ام زنده است یا مرده ….مردک منم آدمم !
سیمین زیر چشمی نگاه های گاه و بی گاهی به فرهاد می اندازد . مثل همیشه بدون نگاه به کسی غذایش را می خورد
در دلش آشوب بود . نکند که به حاجی بگوید ؟ نکند که حاجی بیرون رفتن را برایش منع سازد ؟ نکند که فرهاد دیوانه شود ؟
چیزی از غذایش نمی فهمید گویی داشت باد هوا می خورد تا غذا …طعمی حس نمی‌کرد . گویی داشت قاشق قاشق بغض در دهان خود می گذاشت .
حاجی نفسی عمیق می کشد _ مامان جان ، من کلی کار رو سرم ریخته بود …مرادی یه طرف ، معینی یه طرف …
اصلا خوبه واسه اینکه از دلت دربیاد ببرمت شمال ؟ بریم سر خاک حاج قاسم ؟
حاج قاسم ، شوهر خانوم جون بود . چندین سالی می شد که رفته بود و خانوم جون را آنها گذاشته بود . از آن موقع خانوم جون حساس تر و ضعیف تر شده بود . حاج قاسم را بیشتر از خودش دوست داشت …حاجی به حتم می خواست خانوم جون را به یاد حاج قاسم بیندازد تا بحث را تغییر دهد …
صدای زنگ در می آید و مانع جواب دادن خانوم جون می شود . این دیگر که بود ؟
شهراد با دهان پر می گوید _ فرهاد برو درو باز کن ببین کیه ؟
فرهاد پوزخندی می زند _ پا داری ؟
شهراد گیج می شود _ آره .
_ دست داری ؟
و دوباره منگ می گوید _ آره این چه سوالاییه آخه ؟
فرهاد دست به سینه نگاه سردی به او می اندازد _ خوبه ، پس خودت برو باز کن !

 

 

5/5 - (1 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
31 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Rad
Rad
2 سال قبل

کیمیا ابجی جان خیلی خوب بود
،فقط دیر نظرم رو گفتم که بذارم برای یه موقعیت مناسب تا دقیق مطالعه کنم. افرین .😊👏👏

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  Rad
2 سال قبل

مررررررررررسی داداااااااش علیسای گل ❤️❤️❤️
این حرفا چیه داداش مرررررسی از این که همین وقت ارزشمندتو واسه رمان من گذاشتی که بخونیش 🙂
مررررسی خوندیش رمان خودتو هم بفرست که من عجیب دل تنگ جهان گیری و سهرابم 😁😆
شدیددددد درکت می کنم دوست داری پارت بدی زودا ولی امان از مشغله … منه خل که فکر می کردم می تونم هرروز پارت بدم ولی واقعا نتونستم … این کیبورد تبلت احمق
من هم هی کلماتو تغییر میده … به قول تو کسی رو هم نداریم بفرستیم واسش ویرایش کنه 😅😂🤣🤣🤣🤣

پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

داداش علیساااای گللللل بادویستاقلب قرمز بعدمامان سایان زرشکو بت پرت میکنم
عجججججججججب!!!!!!!!!!!!!
فتحعلی چی بگم بت اخه

ayliiinn
عضو
پاسخ به 
2 سال قبل

سایااااااااااااان
ببخشید تلم یکم مشکل داره
دیدم پی ام دادی ولی وصل نمیشه جواب بدم بت

SAyaN
SAyaN
پاسخ به  ayliiinn
2 سال قبل

اشکال نداره آیلینی میدونم اونطوری نیستی مال خودمم دوروزه وصل نمیشه پیامام همه پاک شدن

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  SAyaN
2 سال قبل

اه اکانت درست کنید خب وصل میشید اونطوری . 😐

دکاروس
دکاروس
پاسخ به 
2 سال قبل

نبودی ببینی چقدر به این داداش علیسای بیچاره دمپایی پرت کردم 😁😂😂دیگه پوست کلفت شده

Rad
Rad
پاسخ به 
2 سال قبل

شما هم خانوم سایان ای خدا این زرشک خانوم اخرش منو می کشه 😂😂
از اشنایی تون خوشبختم .

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  Rad
2 سال قبل

نمی کشه زجر کش می کنه یو هاهاهاهاها 😐
علیسا پسری در ارومیه 😂😂😂😂 به دست زرشک دختر کیمیا چنگیز زجر کش شد ! وی ارادت شدیدی به زرشک داشت …همچنین مشاور حاذقی برای زن گیری چنگیز بود 😂😂😂😂😂😂😂
باشد تا رستگار شوید 😂😂😂😂😂

Rad
Rad
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

اره واقعا خوب درکم کردی .
خواهش می کنم 😊

نیوشا Ss
نیوشا Ss
2 سال قبل

ممنون از کیمیا دختره یکی یدونه خاله🤗😍😘😇😎 لپشو بِکشم من😉😀😁

ayliiinn
عضو
پاسخ به  نیوشا Ss
2 سال قبل

نیوشا من بهت پی ام دادمااا
جواب ندادی!

پاسخ به  نیوشا Ss
2 سال قبل

کیمیام کو به من میگی بیا بعد خودت میری؟؟؟

دکاروس
دکاروس
پاسخ به 
2 سال قبل

قربون مادر سایان خودم برم من 🤣🤣🤣🤣ولی میبینم حیف میشم اینطوری 😅😂
من اینجااااام تو کجایی گلکم ؟ مدارکی نذار زرشکو بهت پرت کنم

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  نیوشا Ss
2 سال قبل

قربون تو خاله ی خوشگل خودم …مرررررسی که رمانمو خوندی ❤️خاله خوشگلم زود به زود بیا من عاشق نظرات توام 😍🥰🥰🥰🥰

ayliiinn
عضو
2 سال قبل

خانوم جون خیلی بامزه بود!

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  ayliiinn
2 سال قبل

حالا مونده گندایی که می زنه رو ببینی 😑😂😂😂

Alnaz
2 سال قبل

😍زیبا و خواندنی
کیمی جانم زود به زود به فکر ما باش دلمون به یه رمان خوشه ها

Nafas
Nafas
پاسخ به  Alnaz
2 سال قبل

آفرین خیلی خوب بود چنگیز جون فقط زود به زود پارت بزار که باهات فرنی درست نکنم😘😂

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  Nafas
2 سال قبل

مرررررسی کونجو خاتون ! از لج تو هم که شده دیر به دیر می ذارم ولی خب می دونی احساس می کنم یه نموره جدی باشی پس ترجیح می دم زیپ دهنمو بکشم و زود پارت بدم 😂😘😘😘😘😘
مرررسی از این که رمانمو خوندی نفس ♥

Nafas
Nafas
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

آفرین چنگیز جونم منو خشن نکنی بهتره😂😂خواهش میکنم گلم💜💜

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  Alnaz
2 سال قبل

قربون تو النازم 😘 لطف داری عزیزم…چشم شرمنده بخاطر این وقفه ها . دیگه زود زود می نویسم که فقط کپی کنم از روش .

Alnaz
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

آفرین دختر خوب 😊

SAyaN
SAyaN
2 سال قبل

ترشی نخوری یه چیزی میشی😂❤

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  SAyaN
2 سال قبل

مرسیییییی که رمانمو خوندی مادر سایان ♥😘😘😘😘
ترشی رو هم که داریم ورژن خیار چنبرشو درست می‌کنیم 😂😂😂😂😂😂

ayliiinn
عضو
2 سال قبل

عاااااااااالی مثل همیشه!

پاسخ به  ayliiinn
2 سال قبل

کیمیییی جونمممم (چنگیزز شوهررر جونممم )مثل همیشه عالی کیمی .

دکاروس
دکاروس
پاسخ به 
2 سال قبل

مرررررسی نسترن جوون آفرین که سراغی از شوهرت می گیری این گیس بریده ها به تف عابد ارمنی هم نمی گیرن 😂😂😂😂😂
مرسی رمانمو خوندی گلکم 😘😘😘😘

ayliiinn
عضو
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

عابد کیه دیگه؟؟!

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  ayliiinn
2 سال قبل

عابد شخصیتی خیالی و زاییده ذهن منه 😂🤣😅

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  ayliiinn
2 سال قبل

مرسی ایلین عزیزم 😘 کامنتت بهم خیلی انرژی داد گلکم 😘😘😘😘مرسی رمانمو خوندی♥

31
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x