رمان آوای نیاز تو پارت 117

 

 

 

×××

جاوید

 

آقا بزرگ امضا رو که زد نفس عمیقی کشیدم و صدای وکیلش باعث شد نگاهم و بهش بدم‌

_مبارک آقای آریانمهر

 

 

سری به معنی تشکر تکون دادم که همه از جاشون بلند شدن و شروع به تبریک گفتن کردن

این وسط آیدین ساکت و صامت نگاهم می‌کرد و خودمم درونم هیچ حسی حس نمی‌کردم

نه خوشحالی نه آرامشی هیچی فقط یه حس تو خالی و پوچ!

 

حواسم به تبریکایی بود که می‌دادن اما با صدای سرفه آقا بزرگ‌ نگاهم و بهش دادم

آیدین سعی داشت بهش لیوان آبی بده و با عجله سمتشون رفتم

این مرد حکم پدرو داشت برام! نداشت؟

آقا بزرگ بعد چند تا سرفه لیوان آب و از دست ایدین گرفت و چند قلپ خورد و چشماش و بست که روبه ایدین گفتم:

_چی‌ شد؟!

 

_نمی‌دونم یهو سرفش گرفت

 

 

آقا بزرگ‌ چشماش و باز کرد و رو بهمون با لبخند جمع و جوری گفت:

_چیزی نیست کهولت سن و این چیزاست

 

_قرار بود برای درمان برید…

 

 

نزاشت ادامه حرفم و بزنم‌

_می‌رم خواستم خیالم بابت تو ژیلا راحت بشه هر چند دیر شد ولی می‌رم

 

 

سری تکون دادم که با کمک آیدین و وکیلش بلند شد و عصا به دست روبه من‌ ادامه داد

_موفق باشی هر چند که می‌دونم هستی

اون پسر بچه ی تخس گوشه گیرم حالا مرد شده واسه خودش

 

 

اخمی روی پیشونیم نشست.

سری تکون دادم و تا موقعی که همشون خارج بشن به در خیره موندم تا زمانی که در بسته شد! نفس عمیقی کشیدم و پشت میزم نشستم و از کشو میزم ورقه قرصی که گفته بودم بیارن برام‌ و دراوردم

یه قرص دیگه از جلدش دراوردم و بدون آبی خوردم و دستی تو صورتم کشیدم که بعد مدتی در زده شد و به صدا درومد

وَ با بفرمایین من آیدین وارد شد؛ ابرویی انداختم بالا

_آفتاب از کدوم طرف دراومده تو در میزنی میای دفتر من؟!

 

 

با اخم وارد شد و بدون حرف نشست رو چستر روبه روم

_بالاخره صاحب نصف بیشتر شرکت شدی نباید در بزنم!؟

 

 

هیچی نگفتم‌ که ادامه داد

_درکل که تبریک بابت این که گند زدی به آرامش و زندگیت داداش

 

 

با اخم یکم اطراف و نگاه کردم و روبهش گفتم:

_وَ کی گفته من الان زندگیم بد داره می‌گذره؟

 

 

خنده ای کرد و خم شد شیرینی از ظرف رو‌ی میز برداشت

_قیافت!

 

 

 

نفس عمیقی کشیدم‌ که ادامه داد

_درضمن اون کسی که سفارش قرص سر دردت و رفت خرید بنده بودم پس برای من یکی فیلم نیا… می‌دونی به صورت خیلی ناشیانه ای داری ادعای بی تفاوتی می‌کنی اما خب حنات پیش من رنگی نداره

 

 

با پایان جملش شیرینی تو دستش و گذاشت تو دهنش ریلکس بهم نگاه کرد

کلافه دستی رو صورتم کشیدم

_خب خدارو شکر که بین این همه آدم تو شرکت منشی من باید به تو بگه بری قرص برای من بخری و بشینی جلوم کبری صغری ببافی بهم و بری رو اعصاب نداشته من

 

_نه بابا سر صبحی که از دفترت زدم بیرون یعنی انداختیم بیرون بعد منشیت گفت آقای آریانمهر ازون روزاست که اعصاب نداره نباید بهونه دستش داد بعدم که تو زنگ زدی و گفتی بگو یکی قرص بخره و از شانش قشنگت من هنوز نرفته بودم و از اون جایی که آدم خیر خواهیم گفتم برم قرصرو بگیرم برات تا از سر درد شبیه دیو نشی… جا دستت درد نکنته!

 

نفس عمیقی کشیدم و به معنای کلمه حوصله این حرفا پشت سر هم آیدینو نداشتم

با دست اشاره ای به در کردم

_پاشو برو بیرون

 

 

چشماش گرد شد که ادامه دادم

_پاشو برو بیرون من حوصله ندارم مخصوصا الان که دوست دارم سر یکی و به دیوار بکوبم

 

_خیله خب بابا آمپر‌ می‌چسبونی!

 

 

با اخم نگاهش کردم که از جاش بلند شد و سمت در رفت و قبل این‌که بره بیرون برگشت و گفت:

_یادت باشه برای بار دوم انداختیم بیرون… فقط خواستم‌ بگم به جا این‌ که با این اعصابت، خودت و با کار خفه کنی و بی حوصلگیت و سر کارمندا خالی کنی خواستی بیا کافه نزدیک شرکت یکم باهم حرف بزنیم… البته اگه دوست داشتی‌!

 

 

دیگه اجازه حرف بهم نداد و از اتاق خارج شد

نفس عمیقی از‌ این‌ همه کلافگی درونم‌ کشیدم و نگاهی به صفحه گوشیم انداختم و با پیامایی که چند ساعت پیش سیاوش برام فرستاده بود ابروهام بالا پرید و سریع تماس گرفتم باهاش که بعد دو بوق جواب داد ولی مهلت حرفی بهش ندادم و با صدای نا ملایم گفتم:

_یعنی چی افتاده پهلوش زخم شده؟… حالش خوبه بخیه خورد؟!

الان باید بهم‌ پیام بدی؟! نگفتم هر اتفاقی هر چیزی شد بهم همون لحظه همون موقع باید زنگ بزنی بگی؟!

 

_آقا آروم باشید به خدا چیزیشون نشده یکم پهلوشون زخم برداشته حالشون خوبه زخمشون سطحی بود نیاز به بخیه نداشت

به جان مادرمم نمی‌شد تماس بگیرم پیام دادم بهتون اتفاق خاصیم نبود اقا حال آوا خانوم خوبه!

 

 

دستی رو صورتم کشیدم و مثل این که زیادی تند رفته بودم که صداش باز اومد

_آقا به نظر میاد براشون استاد زبان گرفتن

 

 

ابروهام بالا پرید چه معنی داشت فرزان به آوا زبان یاد بده؟!

نکنه به عنوان مدل می‌خواست بفرستتش اونور؟! دستام و مشت کردم

_فهمیدی برای چی؟!

 

_نه اقا از کجا بفهمم

درکل اتفاق خاصی نیفتاد که من بهتون نگفته باشم همین طور که قبلا هم گفتم آوا خانوم کار خاصی تو خونه نمی‌کنه همش تو اتاقشونن یه امروز از اتاقشون زده بودن بیرون که پهلوشون سر موضوع ناچیزی زخم برداشت ولی حالشون خوبه

 

 

دستی رو پیشونیم کشیدم

_حواست باشه… جریان یادگیری زبانم در بیار ببین داستان چیه

 

_چشم آقا

 

بدون خداحافظی تماس و قطع کردم و دستی رو پیشونیم کشیدم

آوا چی داری که خار تو چشمت میره انگار من و آتیش زدن؟!

نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به در روبه روم انداختم و با یه تصمیم ناخوداگاه از جام بلند شدم و کتم و از رو میز چنگ زدم و سمت در رفتم..

4/5 - (53 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اتاق فرمان
اتاق فرمان
2 ماه قبل

وایییییی چرا جاوید دست از سر آوا برنمیداره لعنتی ازش متنفرم ولش کنه دیگه جاوید بی لیاقت

Ati
Ati
پاسخ به  اتاق فرمان
2 ماه قبل

از اول این داستان راجب جاوید و آوا بود😐

همتا
همتا
2 ماه قبل

عجب!!!!!!

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x