رمان آووکادو پارت 34

 

 

سارافون بلندم را بین مشتم می‌گیرم و ماجد با اخم نگاهم می‌کند و اما از خدا خواسته، کوتاه جواب می‌دهد

 

– بره…

 

از آشپزخانه که خارج می‌شود، مامان دوباره سمتم برمی‌گردد.

 

– اینقدر پیش مجید معذب نباش… گذشته‌ها رو فراموش کن… اونم تا حالا فراموش کرده.

 

سرم را تکان می‌دهم و با باشه‌ی آرامی از کنارش عبور می‌کنم.

 

– می‌خوابی؟ یا برات چای آویشن درست کنم بخوری؟

 

سمتش برمی‌گردم و سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم.

بغض صدایم را می‌لرزاند و مامان ارتعاش صدایم را پای مریضی دروغینم می‌گذارد.

 

– نه مامان، می‌خوابم. تو هم خسته نکن خودت رو.

 

وارد اتاق که می‌شوم، همان جا پشت در می‌نشینم و زانوانم را به آغوش می‌کشم.

 

دلم ساعت‌ها گریستن و زار زدن می‌خواهد…

 

حال که امید بی‌خیالم شده بود، باید با کابوس کثافت کاری‌هایش از ترس وحشت می‌کردم.

 

پیشانی‌ام را روی زانوهایم می‌گذارم و خودم را تکان می‌دهم.

 

اگر واقعاً حامله می‌شدم، باید چه غلطی می‌کردم؟!

مشتم را محکم روی شکمم می‌کوبم و لب‌هایم را روی هم می‌فشارم.

 

من از تمام چیزهای مرتبط به آن شب، نفرت دارم…

 

– نباید چیزی باشه… من می‌کشم خودم و…. اگه چیزی باشه می‌کشم.

 

 

〰〰〰〰〰〰〰〰

– باید دو قطره از دستشوییت رو بریزی تو این قسمت، بعد از چند دقیقه خود به خود نشون می‌ده…

 

با بغض و استرس سرکی به بیرون می‌کشم

 

– اگه بچه‌ها ببینن چی؟!

 

خونسردتر از منی که از ترس و وحشت می‌لرزم، تنم را داخل سرویس بهداشتی هل می‌دهد

 

– کسی نمی‌بینه آلا… برو بشین کارت رو بکن من اینجا منتظرتم…

 

دستان لرزانم را به هم می‌پیچم و نیکا بیبی چک سفید رنگ را به دستم می‌دهد

 

– اینقدر نترس آلا… یکم جمع کن خودت رو…

 

– اگه… اگه باشه چی؟!

 

– اگه باشه هم هنوز لَخته خونه دیگه… با دو بسته قرص میوفته، نیاز به کورتاژ هم نداره…

 

بیشتر ترس به جانم نفوذ می‌کند و با بیچارگی نگاهش می‌کنم…

 

– اینطوری نگام نکن آلا… نمی‌خوای که یه بچه وبال گردنت کنی؟! اون شایگان بی‌صفت هم ته تهش اگه مسئولیت قبول کنه پول سقط و می‌ده…

 

لب‌هایم بیشتر می‌لرزد و نیکا با جدیت پچ می‌زند

 

– کارت رو بکن آلا….

 

در را می‌بندد و من با درماندگی به بیبی چک کوچک سفید رنگ میان انگشتان لرزانم خیره می‌شوم.

 

– آلا زود باش الآن زنگ تموم می‌شه…

 

گونه‌های خیس از اشکم را پاک می‌کنم و با تن و بدنی لرزان و مضطرب، شلوارم را از تنم پایین می‌کشم.

 

طبق گفته‌ی نیکا و نوشته‌ی روی بروشور، با قطرهچکان کوچک پلاستیکی دو قطره از ادرارم را در جای مخصوص می‌ریزم.

 

 

 

تا وقتی که آن خط قرمز رنگ نمایان شود جانم می‌رود و تمام می‌شود…

نگاهم تار می‌بیند…

 

دست و پایم بیشتر می‌لرزد و قلبم را انگار کسی از توی سینه‌ام بیرون کشیده و بین انگشتانش می‌فشارد.

 

یک خط صورتی رنگ کنار آن خط قرمز رنگ نمایان می‌شود و نفسم بالا نمی‌آید…

 

زانوهایم سست می‌شود و در آستانه‌ی فرو ریختن، به دیوار کثیف دستشویی مدرسه تکیه می‌دهم…

 

– آلا تموم نشد؟

 

نگاهم از آن شیء نفرت انگیز کنده نمی‌شود…

روی بروشور نوشته شده بود دو خط به معنی حاملگی است؟!

 

نیکا بی‌طاقت به در می‌کوبد و دوباره صدایم می‌کند

 

– آلا با توام…

 

قفل در را باز می‌کنم…

با تمام بی‌جانی‌ام قفل را باز می‌کنم و نیکا بی توجه به موقعیت داخل سرویس می‌شود…

 

– چی شد؟!

 

هیچ نیرویی برای حرف زدن ندارم و انگار لال شده‌ام…

یک لالی مفرط…

یک لالی محض و خانه خراب کن‌‌…..

 

وقتی شوکگی و حال خرابم را می‌بیند خودش آن شیء لهنتی را از دستم می‌گیرد و نگاهش می‌کند…

 

– وااای… واااای…. واااای….

 

اینبار دستان او هم می‌لرزد…

خودش آشفته است و اما برای آرام کردن من اقدام می‌کند…

 

– چیزی نیست آلا… می‌ندازیش دیگه…. کاری نداره… هنوز که بچه نشده، فقط یه لخته خونه…

 

صدایش می‌لرزد…

مانند دستانش…

مانند تک تک استخوان‌های من…

 

– آلا جمع کن خودت رو… چیزی نیست….

 

 

گریه می‌کنم و او دست دور شانه‌های لرزانم می‌پیچد و به آغوشم می‌کشد…

 

– گریه نکن قربونت برم… حلش می‌کنیم… کسی چیزی نمی‌فهمه.

 

می‌گوید حلش می‌کنیم و اما من به حرف‌هایش ایمان ندارم…

 

کمک می‌کند از سرویس خارج شویم و به محض خروجمان با مائده، روبرو می‌شویم. با دیدن حال وخیم من و نیکا کنارم می‌پرسد

 

– دو تایی تو دستشویی چیکار می‌کردین؟!

 

صدایش را پایین می‌آورد و با چشمانی گرد شده می‌پرسد

 

– با همدیگه ور می‌رین؟!

 

نیکا مرا رها می‌کند و با قلدری مقابل او می‌ایستد

 

– دنبال کِیسی بیاد باهات ور بره؟

 

مائده با چشمانی گرد شده فحشی می‌دهد و از من و نیکا دور می‌شود.

نیکا با پوزخند دوباره بازویم را می‌گیرد و غر می‌زند…

 

– دختره‌ی فضول سرش همه‌ش تو اینجا و اونجای مردمه… تو هم جمع کن خودت رو یکم…

 

وارد کلاس که می‌شویم، نیکا در را می‌بندد

 

– من پرس و جو می‌کنم، شنیده بودم یه قرص هست که تو هفته‌های اول باعث سقط می‌شه… پیداش می‌کنیم می‌ندازیش. اینهمه گریه و زاری نداره که…!

 

روی یکی از صندلی‌ها می‌نشینم و سرم را بین دستانم می‌گیرم…

حالت تهوع امانم را می‌برد و دلم می‌خواهد تمام دغدغه‌های این روزهایم را عق بزنم…

 

– چه غلطی بکنم نیکا؟ اگه ماجد بفهمه…

 

میان کلامم می‌پرد…

با حرص و عصبانیت…

3.8/5 - (74 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Aramesh
21 روز قبل

بد بختی ازین بیشتر برای دختری نیست که بهش تجاوز شده باشه آلا بدبخت خیلی گناه داره

احساسی
احساسی
22 روز قبل

وای امید از دست تو خدایاااا 😭🥺آلا قربونت بشم 😭🤧

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x