رمان استاد خلافکار پارت 77

 

#لیلی

****************************
با نفرت به تصویر خودم توی آیینه زل زدم.
از خودم بدم میومد…از خودم بدم میومد چون تسلیم خواستش شدم.
حالا دیگه رسما زنش شده بودم و دیگه راه فراری نداشتم.
دستی به چشمام کشیدم و تمام تلاشم و کردم تا نبارن اما علی رغم تمام تلاشام بالاخره اولین اشکم چکید و گونم رو خیس کرد.
غمگین روی تخت نشستم و زانو هام رو بغل گرفتم.
سعی کردم لبخند بزنم و به چیزای خوب فکر کنم!
به این فکر کنم که عوضش لاله سلامته…
عوضش حاله خانوادم و آرش خوبه و دیگه امیر بهشون صدمه ای نمی زنه.

نیم ساعت پیش قبل از اینکه عقدش بشم یه فیلم از لاله بهم نشون داد که سالم به ایران برگشته بود و پیش بابام بودش.
فقط ته دلم آرزو می کردم که خواهره احمقم دیگه حماقت نکنه و گول امیرو نخوره.

با باز شدن دره اتاق تند دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم و سرم و پایین انداختم.
متوجه اشکام شد و اخماش درهم رفت.
_دوست ندارم زنم و با چشمای گریون ببینم…خانوم من فقط باید بخنده!
پوزخند تلخی زدم و چیزی نگفتم.
چه توقع هایی از من داشت!
می خواست بخندم در صورتی که می دونستم رسما با قبول کردن درخواستش بدبخت شدم.
به طرفم اومد و کنارم روی تخت نشست.
دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد سرم و بالا بیارم.
با اون یکی دستش اشکام رو پاک کرد و بوسه ریزی روی پیشونیم نشوند که با بغض زمزمه کردم
_کاش می فهمیدم که چی از جونم می خوای امیر! یبار من و با بی رحمی تمام می فروشی تا تبدیل به عروسک جنسی بشم و یبارهم به زور عقدم می کنی…اصلا معلوم نیست با خودت چند چندی!
_من می دونم با خودم چند چندم عسلم فقط نمی دونم چرا توی مغز کوچولو تو فرو نمیره که چی می خوام.

پوزخند زدم.
_اتفاقا خوب می دونم چی می خوای…تو عذاب دادن و زجر کشیدن من و می خوای.
سرش و نزدیک گوشم آورد و با لحن اغواکننده ای پچ زد
_باید خر باشم اگر عذاب کشیدن ملکه م رو بخوام! تو اینقدر برای من مهمی که جونمم برات میدم.
دستش و روی رون پام گذاشت که پسش زدم و گفتم
_من خام زبون بازیای تو نمیشم امیر،فکر کردی منم مثل دخترای احمق دور و ورتم که با چهارتا کلمه عاشقانه لش کنم تو بغلت؟ اگه میبینی زیره بار خفت رفتم و زنت شدم فقط به خاطر خواهر بیچارم بود وگرنه هرکی ندونه تو خوب می دونی که تشنه ی خونتم!
عمیق نگاهم کرد و با مکث کوتاهی دستش و روی قفسه سینم قرار داد.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت
_اگه از من متنفری و تشنه خونمی پس قلبت داره چی میگه؟
محکم گفتم
_من هیچ وقت عاشق یه خلافکار بی رحم که تا حالا چندین بار تا پای مرگ فرستادتم نمیشم…هیچ وقت قلبم برای تو نمی زنه!
یکی از اون لبخندای مخصوص خودش و زد و با اطمینان گفت
_تو عاشق منی لیلــ…
حرفش با بلند شدن من از روی تخت قطع شد.
_تو دیوونه شدی! داری هذیون میگی.

خونسرد روی تخت دراز کشید و گفت
_حرفای من حقیقتی که تو داری هذیون میبینیش…تو اگه یک درصد تشنه خون من بودی حداقل یه کوچولو تلاش می کردی تا من و بکشی…چندبار من و تو باهم تنها بودیم لیلی؟ چند بار خلوت دو نفره داشتیم؟ تو کلی فرصت داشتی و هیچ حرکتی نکردی.
به سختی نفس عمیقی کشیدم و با درد چشمام و باز و بسته کردم.
حرفاش حالم و خراب کرد.
اما اون برعکس من که با سقوط فاصله اندکی داشتم خیلی خونسرد از جاش بلند شد و کتش و در آورد.
در حالی که داشت کمربندش رو باز می کرد گفت
_انکار نکن…عشقی که به من داری و انکار نکن خانوم کوچولو!

به سمتم اومد و رو به روم ایستاد.
تره ای از موهام و از توی صورتم کنار زد و نجوا کرد
_من برعکس اون جناب سرگرد بهت اهمیت میدم لیلی! اگه یک درصد برای اون نامرد ارزش داشتی الان داشت دنبالت می گشت نه اینکه با زن و بچش وقت بگذرونه و تو رو به تخمش بگیره.
سرم و پایین انداختم و با حرص لب گزیدم.
دستاش و روی قفسه سینم قرار داد و گوشه لبم رو بوسید.
_همه چیزو فراموش کن لیلی…با من از نو شروع کن.

* * * * *
با درد دستی به شکمم کشیدم و چشمام و جمع کردم که صدای خواب آلودش طنین انداخت
_درد داری؟
با حرص نگاهش کردم که خندید و گفت
_چیه؟ یه جوری نگام می کنی که انگار بدجور به خونم تشنه ای! البته دلیلشم می دونماااا…به خاطر اون کبودی های خوشگلی که برات ساختم.
_وحشی!
لبخند ملیحی زد و فاصله بین مون رو از بین برد.
دستش روی شکمم نشست و ماهرانه مشغول ماساژ دادن شکمم شد.
پوزخندی زدم و گفتم
_تا حالا چند بار شکم این و اون ماساژ دادی که اینقدر ماهر شدی؟
سرش و تو گودی گردنم فرو برد و گاز ریزی گرفت.
_فقط ملکه ام!
چیزی نگفتم که ادامه داد
_نمی دونم حاملت کردم یا نه!
با تموم شدن جملش وحشت زده توی جام نشستم که زیر شکمم تیر کشید.
اینقدر درگیره ازدواج اجباریم با امیر بودم که فراموش کردم اون قرص ضد بارداری لعنتی بخورم!

متعجب بهم زل زد و گفت
_چیشد یهو؟
از تخت پایین اومدم و چنگی به لباس امیر که پایین تخت افتاده بود زدم و پوشیدمش.
خدایا اون قرص لعنتی کجا گذاشتم؟
اگه امیر میدیدش قطعا بدبخت میشدم.
به سمت میز آرایش رفتم و یکی از کشو هاش رو باز کردم و کلافه مشغول گشتن شدم.
سراغ کشو بعدی رفتم که صداش بلند شد
_دنبال این می گردی؟
به طرفش برگشتم و مات برده به اون ورق قرصی که در دست داشت زل زدم.
به جرعت می تونم بگم اون لحظه حتی نفس کشیدن هم برام حکم مرگ رو داشت.
با اخم وحشتناکی نگاهم کرد و توی جاش نشست.
هر لحظه منتظر بودم تا صدای عربدش بلند بشه و یا اینکه به سمتم بیاد و با دستای خودش خفم کنه اما برعکس اون اخم وحشتناکش، با خونسردی گفت
_تا کی می خوای به این بازی هات ادامه بدی لیلی؟ هربار فکر می کنم که من رو شناختی و دست از حماقت کردن کشیدی اما تو بازم یه کاری می کنی که ناامید بشم! تو توی عمارت منی و این یعنی حتی اگر نفس بکشی هم من می فهمم.با چه تدبیری فکر کردی من آمار اون جاسوس کوچولو دانیل رو ندارم؟
سرم و پایین انداختم و گفتم
_مـ…من اصلا از اون قرص نخوردم.

بی توجه به حرفم خیلی جدی گفت
_خوب گوشات و واکن ببین چی میگم! تو از حالا به بعد زن منی و این یعنی تا موقعی که خاک نریزن روت زنمم باقی می مونی پس سعی نکن با حماقت هات من رو عصبی کنی چون دوست ندارم یه کاری انجام بدم که بعدا از کرده خودم پشیمون بشم.
بعد از تموم شدن جملش نگاهش و دقیق بین اجزای صورتم چرخوند تا بفهمه خوب ملتفت شدم یا نه!
_متوجه حرفام شدی؟
سری تکون دادم و ناچارا گفتم
_اره متوجهم.
با طعنه گفت
_خوبه…امیدوارم دیگه سعی نکنی من و دور بزنی!

 

#هانا

* * * * *
از صدای نفس های نامنظمش کاملا مشخص بود که هنوز نخوابیده.
بدون اینکه چشمام رو باز کنم آروم طوری که آیلا از خواب بیدار نشه گفتم
_چرا نخوابیدی؟
_سالارم خوابش نمیبره.
تند چشمام رو باز کردم و مات برده نگاهش کردم که ادامه داد
_ببینم این بچه همیشه اینقدر بد موقع از خواب بیدار میشه؟
نگاهم و به آیلا که بین من و آرمین روی تخت خوابیده بود انداختم.
یه جوری عمیق در خواب فرو رفته بود که اگر بمبم می زدی بیدار نمیشد!
کمی به آیلا نزدیک شدم و دستم و بین موهاش کشیدم که صدای اعتراض آرمین بلند شد
_اینقدر وول نخور هانا…تا سقوط از روی تخت فقط چند میلی متری فاصله دارم.
بی پروا توی چشماش زل زدم و گفتم
_خب برو روی زمین بخواب! مگه مجبوری هم جای من و تنگ کنی هم خودت و!
یه تای ابروش رو بالا انداخت و زمزمه کرد
_عه؟ من برم روی زمین بخوابم تا جای تو و این فسقلی باز بشه!؟
لبخند کم جونی زدم و چیزی نگفتم که یهو خیلی ناگهانی پرسید
_مهرداد بهم گفت اون حروم زاده می خواست بهت تجاوز کنه اما چون بیهوش شدی فقط اون عکسا رو گرفت تا برای همیشه من و از تو دور کنه…می خوام از زبون خودت بشنوم هانا…مهرداد راست گفتش؟

کل تنم به یکبار یخ بست!
پس مهرداد به آرمین همه چیز رو نگفته بود…
نگفته بودش که کسی که اندازه ی یکی از اعضای خانوادم بهش اعتماد داشتم از اعتمادم سو استفاده کرد و واقعا بهم تجاوز کرد…
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم تا نلرزه جواب دادم
_آره…راست گفته.
دلم می خواست می تونستم حقیقت رو بهش بگم اما می ترسیدم خون به پا شه.
همین جوریشم آرمین به خون میلاد تشنه بود،وای به حال اینکه می گفتم آره بهم تجاوز کرده! اونم درست وقتی آیلا توی خونه بودش…

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

4.5/5 - (23 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
133 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sargol
Sargol
2 سال قبل

سلام، رمان اکالیپتوس چیشد؟
دیگه پارت گذاری نداره؟
تکلیف اینا که تلگرام ندارن چیه؟

Hana
Hana
2 سال قبل

انشالله همیشه خوب باشید…ابجی آیلین معرفی میکنید همچین شما آبجی زینب یادم رفت ببخشید…

فلورا
فلورا
2 سال قبل

کرونا منو بگیره پشیمون میشه(“:

Farnoosh
Farnoosh
پاسخ به  فلورا
2 سال قبل

چرا نمیزاره جدیدشو؟

Sajjad
Sajjad
2 سال قبل

دوستان
چهارشنبه سوری و عیدتون پیشاپیش مبارک🎊

marjan
marjan
پاسخ به  Sajjad
2 سال قبل

سلام کاکام سجاد دلم برات تنگ شده بووود عید توام پیشاپیش مبارک
سالی پراز خوشحالی و سلامتی برات آرزو میکنم

...
...
2 سال قبل

ادمین من هرچی میگم این رمان مال یه سایت دیگس کامنتمو نمیزاری
احیانا این رمان که کپی نیس؟؟
مستقیم از نویسندس دیگه…؟؟؟؟؟
توکپی میکنی یا اون سایته؟؟

دکاروس
دکاروس
2 سال قبل

چشم هایم محو شده بود
زجه می زد ، جیغ می کشید
تمام لباس هایش خونی بود
لبانم از آن همه دردی که تحمل می کرد دوخته شده بود
حرفی برای گفتن نداشتم
گوشی برای شنیدن حرف ها و زجه هایش نداشتم
قلبش شکسته بود
خشمش را با چاقو کشیدن خالی میکرد ، صدمه می زد و درد می کشید
تحمل می کرد …
سرانجام با قلبی مملو از ناراحتی و درد چشم فرو بست
رفت و مرا عاجزانه در این دنیای فانی رها‌ کرد
خواهرم ، خوب بخوابی‌ …
حیف شد که بهت نگفتم چقدر دلم برای آزادانه خندیدنت تنگ شده
حیف شد که ندیدم بار دیگر لبخندی بر لبت
آرام بخواب ، چشم هایت را ببند
دکاروس

دکاروس
دکاروس
2 سال قبل

خخخ پریسا داداشم یک فروردین میشه دو سالش

دکاروس
دکاروس
2 سال قبل

زینب جانم نذار کسی استعدادتو زیر سوال ببره
اگه نظر منو بپرسی‌ هر موقع شعراتو میخونم یه حس خوب میاد سراغم واقعا عاشق شعراتم بازم بنویس تسلیم نشو همه رو نادیده بگیر ایشا… یه روز توی کتابهای فارسی شعرای تو باشم و منم با عشق بشینم حفظشون کنم و با افتخار بگم این دوست منه که اینطور شعر میگه

طناز
طناز
2 سال قبل

ای بابا شما چه گیری دادید به این کلمه حالا آوا خواهری ببخشید که سر پیازی یا ته پیاز تو اصلا اجی خودمی

Hana
Hana
2 سال قبل

ادمین ببخشید میشه جواب سوالم رو بدید بی زحمت؟ اگه زحمتی نیست… بهتون گفتم گفتید درسته ولی نمیاد ی چیز دیگی میاد

زینب
زینب
پاسخ به  Hana
2 سال قبل

واس هممون اینجوریه هانا:|
ولی وقتی رمان دونیو میسرچی مستقیم نیا تو سایت تو رمان وان آدرسشو گذاشته اگه از اونجا بیای درسته!

Hana
Hana
2 سال قبل

مچکرم آیلین جان بخوبیتون ..ببخشید من چون آشنایی ندارم دیگه چیزی نگفتم…ولی الان جمعن میگم دوستان حالتون خوبه ؟؟با کرونا چه میکنید؟انشالله همگی از این ویروس دور بمونید و همیشه سلامت و تندرست باشید…دیگه زیاد حرف زدم ببخشید

ayliin
ayliin
پاسخ به  Hana
2 سال قبل

من خوبم. مررسی… با کرونا کاری نمیکنیم فعلا که سوارمون شده بیتربیت!!…

زینب
زینب
پاسخ به  ayliin
2 سال قبل

به خدا تو خونه افسرده شدم:|اصن وضعیت صفره!من شنیدم همه کرونا میگیرن:|
هیچی دیگه گاوم زاییده فقط نشستم تو خونه ببینم کرونا کی میاد من و بگیره:|

sayan
sayan
2 سال قبل

توعشق منی آیلین😙
دکاروس توقهرمان منی بهت افتخارمیکنم دخی💪💪💪💪تونویسنده ای راستی اسم کتابتم بگوحتمابخرمش ادمین خداییش یه چیزی بگوحتی شده درحدسلام 😂

Nafas
پاسخ به  ghader
2 سال قبل

😂

ayliin
ayliin
پاسخ به  sayan
2 سال قبل

توعم عشق منی سایان…
خدا خیرت بده زبون داداشمو ، باز کردی روزه ی سکوتش شکست!!…
ادمین کامنت نمیزاری یه چیزی کمه!!…

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  ayliin
2 سال قبل

لطف داری تو سایان خجالتم نده
کتابم در حال تایپه ولی نمی دونی چقدر ذوق کردم وقتی این حرف رو زدی اسم رمانم رو هم
هر موقع از تکست و متن های توش و محتواش مطمئن شدم میگم که واقعا برای خواننده ای
به خوبی تو احترام گذاشته باشم

atefeh
atefeh
2 سال قبل

هوووووووووووف رمان تدریس عاشقانه هم تموم شد و رمان استاد خلافکار همچنان ادامه داره ……
به خدا من یکی دیگه خسته شدم نویسنده‌ تو رو خدا این یه بارو گوش کنو رمان و تموم کن

نیوشاSs
نیوشاSs
2 سال قبل

وااای خداجون برگها و کُرک پر های من هم ریخت ( اما خودمونیم😉😀😁 فکر کنم نویسنده محترم بغییر از خواننده های ثابت رمانش رفته دوستای اسبقش / از دبستان تا دبیرستان/ روهم پیدا کرده آورده اینجا ) این جمله داخل پرانتز صرفن جهت شوخی بود که فضا و جو متشنج ناراحتکننده عوض بشه خواهشن ناراحت نشید دوستان( به قول آقاسینا شوخی رو جدی نگیریم )

دکاروس
دکاروس
2 سال قبل

واقعا اعصابم بهم می ریزه
کسی کتاب میخونه که فرقای بین رئالیسم و نئولیبرالیسم و رئالیسم سوسیالیستی رو بفهمه و درک کنه نه اینکه بخواد به گند بکشه …

sayan
sayan
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

سلاااااام به روی ماهت مرسی شماچطوری بابامن گفتم رفتی پی تیغ واینااصلااگه دعوام شدبه خودم بگودخترلرکم چیزی نیست اونم تودعوا😂😂😂
توزندگیم برای خوندن پیام هیچکس اینقدرلبخندنزدم که واسه آیلین ودکاروس زدم دکاروس عزیزدل بی صبرانه منتظرم کتابتوبخرم ویه روزی بایدحتمااابرام امضاشم کنی موفق باشین عزیزای خواهر😙احساساتی شدم😭😭😭😭😭😭

زینب
زینب
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

این سیسیسم ها چین؟ناموسن منم فرقشونو نمیدونم:|

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  زینب
2 سال قبل

خودم برات توضیح می دم تا منو داری غم نداری عزیزم

زینب
زینب
2 سال قبل

یه شعر دیگه از من تقدیم به شما:
گوییا سرور دیگر شبان است امشب
گوییا محفل ما اهل جوان است امشب
گوییا عشقمان بر روی زبان است امشب
گوییا دور از پلشتان و بدان است امشب
گوییا حضرت عشق مارا بان است امشب
گوییا حضرت منان ذکر لبان است امشب
گوییا نام خدا شیره ی جان است امشب
گوییا حضرت عاشق جان و خان است امشب
در محفلمان غیر عاشق کس جای ندارد
در محفلمان جز عشق کسی چیزی نداند
در محفلمان غیرباده کس خوراکی برندارد
در محفل ما چنگ و آواز حلال است
در محفل ما مقدم ما جل و جلال است
در محفلمان بی ادبی جای ندارد
در محفلمان بی طرفی جای بدارد
در محفل ماابلیس و اهریمن به دار است
در محفل ما عشق شما دارو ندار است
در محفل ما میوه ی ما سیب بهشت است
در محفل ما عشق اندرون هرسرشت است
این شب میمون بهترین شب در تعالی سرنوشت است

ayliin
ayliin
پاسخ به  زینب
2 سال قبل

زینب جانم عالی بود عزیز…
راستی من به ادمین پیشنهاد دادم شعرا و متنایی که شما و خودم میفرستیمو براش بفرستم بزاره کانالش ولی اظهار بی تفاوتی نمود…

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  ayliin
2 سال قبل

به به واقعا لذت بردم
عالی بود هر چی گفتم کم گفتم
عالییییییییییی

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  ayliin
2 سال قبل

به به واقعا لذت بردم
عالی بود هر چی گفتم کم گفتم
عالییییییییییی
بود زینب جان شعرت

زینب
زینب
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

وای فدای جفتتون خیلی ممنون!
واقعا ذوق زده میشم وقتی نظراتتونو میبینم چون از نظر خانواده ی من هیچ استعادیی ندارم و شعرام چرته!حتی یه بار یکی بهم گفت شعرت رو جلوی کسی نخون آبروت میره فک می کنن عاشقی و من واقعا ذوقم از بین میره ولی وقتی نظراتتونو میبینم خیلی خوشحال میشم!
واقعا ممنون

دکاروس
دکاروس
2 سال قبل

والا منم نویسنده ام کتابم می نویسم ولی نمیام مثل این ندید بدیدا بگم رمانم رو منتشر نکن بقیه نخونن حالا اگه محتوا داشته یه چیزی فقط باید بشینیم فانتزی های ذهن یه نویسنده رو بخونیم … ما اشتباه معنی رمان رو درک کردیم . اشتباه طرفدار یه سری رمان شدیم که پایه و اساس ندارن . منم خودم احساس می کنم دو سال از عمرم بیخود واسه این رمانای چرت و پرت گذاشتم . دزد اون کسیه که آثار یکی دیگه رو بازنویس میکنه بعد می زنه به قلم خودش اون دزده تازه به اونم دزد نمی گن از به مشت دختربچه که تو فانتزی پسر پولدار گم شدن چه انتظاری میشه داشت ؟ ادب ؟ احترام ؟ پختگی توی لحن صحبت ؟

ayliin
ayliin
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

ااااااه دکاروس ، برادری چیزی نداری؟؟؟؟؟؟؟؟… واسه خودم نمیخواما، واسه پریسا گفتم!!….زینبم خوبه حالا بستگی داره چنتا داداش داشته باشی!!…( پسر عمو هم قبوله)…

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  ayliin
2 سال قبل

خخخخ من دوتا پسر عمو دارم یه برادر شیطون و شرور

P
P
پاسخ به  ayliin
2 سال قبل

من آقامون برگشته
از نیم کش وسطی در اومدم
بگیر برای زینب و ستایش
حالا دکاروس داداشت چندسالشه؟؟؟؟

sayan
sayan
پاسخ به  P
2 سال قبل

سلاااااام به روی ماهت قربانت توچوطوری گفتیم رفتی تیغ وایناهروقت هرکی یه چیزیگفت اصن به خودم بگودخترلر کم چیزی نیست مخصوصاتودعوا😂😂😂😂
توزندگیم یه همچین لبخندی روصورتم واسه خوندن پیام هیچکسسس نشسته بودبه جزایلین ودکاروس خیلیییی دوستون دارم خییلیییی ودکاروس بی صبرانه منتظرم کتابتوبخرم یه روزم میام برام امضاش کنی عزیزدل😘

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  sayan
2 سال قبل

قربون تو برم تو لطف داری نمی دونی چقدر برام باعث افتخار که تو چرت و پرت های منو بخونی ایشا… اونقدر بتونم پیشرفت کنم که بتونم یه چیزی بنویسم که لایق خوندن تو باشه عزیزم

زینب
زینب
پاسخ به  P
2 سال قبل

آقا بوخودا من هنوز بچم!من هنوز چل میزنم آمادگی ازدواج ندارم خخخخخخخخ
ستایش عالیه!از منم که بزرگتره!من فعلا قصد ادامه تحصیل دارم جون عمم:|

setayesh
setayesh
پاسخ به  زینب
2 سال قبل

خخخخخخخخخخ .یه جور میگی انگار من دم خونه نشستم منتظر خواستگارم که زودی منو بگیره خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.یاسی خوبه برین دنبال اون . منم درسمو تموم نکنم ازدواج نمیکنم /الکی خخخخخخخخخخ

setayesh
setayesh
پاسخ به  P
2 سال قبل

چرا از من مایه میزارین واس خودتون خخخخخخخخخخخخ

زینب
زینب
2 سال قبل

دوسان لطفا به اعصاب خویش مسلط باشین:|
دوسیم باهم:|
اومدم به سایت سر بزنم دیدم دارین درباره ی اجزای پیاز بحث می کنین:|
سر پیاز وسط پیاز خود پیاز دم پیاز:|
آوا بات موافقم خیلی خیلی خیلی بعضی از نویسنده ها رو مخن!مخصوصا نویسنده ی اکالیپتوس چون عاشق رمانش بودم اومد وسطش رفت تو کار عشوه فک کرد حالا چه خبره رمان و ول کرد مام موندیم تو خماری ولی بیخی!وقتی ما اینجوری جوش بزنیم فک می کنن چقد نوشتشون تف سربالاست بیشتر به خودشون میگیرن!
اومدم پایین تر دیدم ختم صلواته خخخخ نذر کردم واس خوشبختی ادمین پنج تا بفرستم!
آرام بچم خیلی خجالتیه اصن معلوم نیس کجاس!
دکاروس جان تو هم چن تا از اون جمله خوشگلاتو بذار کیف کنیم!
ممنون:)

ayliin
ayliin
2 سال قبل

هانا جانم خوبی عزیز؟؟؟ کامنتتو الان دیدم پارت قبل….

ayliin
ayliin
2 سال قبل

آرااااام کجایی؟؟؟؟؟؟؟/….

133
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x