رمان الفبای سکوت پارت 116

 

او در گریز بود. میتوانست باز هم عاشق مردی باشد
که بر طبق شنیدهه ایش با التماس یک مادر حاضر
شده بود جسم بیجان پسرش را تحویلش دهد؟
نیشگونی از رانش گرفت. نباید پای میز محاکمه و
قضاوت مینشست. ممکن بود تمام حرفهای آن دو
مرد یاوه‌گویی باشند. ذهنش درگیر بود و خودش در
یک برزخ دست و پا میزد که دوباره صدای یکی از
آن دو مرد توجهش را جلب کرد.
_ شنیدی که خودش و عموش کل سهام شایگان
بزرگ رو بالا کشیدن؟
لحن مرد دومی ناباور بود.
_ جدی هستی؟
مرد اولی راضی از اینکه کنجکاوی همراهش را
برانگیخته است توضیح داد:
_ آره بابا… اینم کار تارخ خان بوده. میگن چند ماه
رفته استرالیا چنان دختر شایگان رو شیفته ی خودش
کرده که شایگان گفته دیگه صد در صد تارخ میشه
دومادم! رو همین حسابم به چندرغاز سهامش رو
واگذار کرده. تارخ نامدارم که به هدفش رسیده
دختره رو ول کرده رفته پی زندگیش.
صدای خنده ی مرد دومی بلند شد.
_ شایگان چقدر احمق بوده که افتاده تو تله ی تارخ
نامدار… البته این پسر زیادی زرنگه… مگه ندیدی
چطوری با حیله گری یکی از قاچاقچی های همین
روستا رو از حکم اعدامی که براش بریده بودن تبرئه
کرد؟ فکر کردی خر کردن دختر شایگان براش کاری
داره؟ جریان پسر موسی رو میگم.
افرا کم مانده بود از شوک حرفهایی که شنیده بود
نقش بر زمین شود، اما دستش را بند دیوار کاهگلی
کرده و به صدای پر از حیرت مرد اول گوش داد._ هنوزم نفهمیدم چطوری همچین کاری کرد… پسر
موسی برای قتلی که کرده بود شاهد داشت. شاهدارو
خرید یا اصلا انگار جادوشون کرد… هر چی که بود
موسی و پسرش شانس آوردن. شانس آوردن طرف
معامله شون تارخ و نامیخان بود. وگرنه اگه کس
دیگه ای بود حتما پاشون گیر می‌افتاد.
پوفی کشید.
_ ولی خون اون پسر پایمال شد اون وسط.
نفس افرا دیگر بال نمی‌آمد. این حرفها زیاده‌روی
بودند. چطور چنین چیزهایی ممکن بود؟ تارخ
نامداری که او میشناخت محال بود ربطی به این
قضایا داشته باشد. محال بود تارخ چنین جنایات و
جرمهایی را مرتکب شده باشد. میخواست به خودش
بقبولاند که حرفهای آن دو تماما دروغ هستند، اما
مگر خودش در نبود تارخ که به گفته ی کارکنان
مزرعه به استرالیا رفته بود در آنجا مشغول به کار
نشده بود؟ اگر دروغ بود پس چگونه آن دو مرد حتی
از سفر او خبر داشتند؟ نمیتوانست بایستد. حال هر
چقدر که هم تلاش میکرد نمیتوانست مغزش را گول
بزند. آمده بود تا مطمئن شود تارخ برای معامله‌ی عتیقه آنجا نیست، اما حال آرزو میکرد کاش
بزرگترین جرمش همین معاملات باشند. هوای خفه ی
اطراف، بوی نامطبوعی که حال احساس میکرد تا
عمق سلولهای مغزی اش نفوذ کردهاند و حرفهای
سنگینی که شنیده بود باعث شده بود تا تهوع سراغش
بیاید. دستش را روی معده‌اش که انگار سنگ شده بود
گذاشت و آن را مالید. فایده نداشت. باید خودش را به
خارج از این خرابه می‌کشاند. سعی کرد به قدمهایش
حرکت دهد. چند قدم به پیش رفت، اما اینبار صدایی
که متوقفش کرد متعلق به غریبه‌ها نبود. آشناترین
صدایی بود که در این روستا میتوانست به گوشش
بخورد. صدای آشنای تارخ مجابش کرد تا بایستد و
اینبار دیگر مطمئن مطمئن شد که مردی که دوستش
داشت برای انجام یک جرم که جرم کوچکی هم نبود
پا به این روستا و این خرابه گذاشته بود. حال و با
شنیدن صدای تارخ هیچ راه فراری از حقیقت وجود
نداشت.
_ عتیقه هارو تو صندوق عقب ماشینم جاساز کنین.
سهم شما هم پیش یونس خان محفوظه!صدای مردی که تا چند دقیقه پیش داشت تارخ را
ملامت میکرد اینبار پر شد از تعریف و تمجید.
_ خدا از بزرگی کمتون نکنه تارخ خان. خدا شمارو
برای ما و مردم این روستا حفظ کنه.
تارخ کوتاه و بی‌حوصله از شنیدن تملق گوییهای او با
جدیت گفت:
_ میرم بیرون. حاج یونس منتظرتونه. برین تو یه
ربع ده دقیقه‌ای کارو تموم کنین. باید برگردم.
مکثی کرد.
_ نمیتونم امروز رو اینجا بمونم. به یکی قول دادم
برگردم. صبر میکنم بیرون تا کارتون تموم شه.
افرا کنار دیوار سر خورد و روی زمین آوار شد.
منظورش از آن یک نفر او بود؟ اینبار بغضش کوتاه
نیامد! بزرگ و بزرگتر شده و بالاخره سر باز کرد.
اشکهایش بیصدا روی گونه هایش چکیدند! او این
تارخ نامدار را نمیشناخت!

نمیتوانست باور کند این همان مردیست که با نگرانی
او را همراه خود به این روستا آورده بود تا حال و
هوایش عوض شود. باور نمیکرد این مرد همان
تارخی باشد که میشناخت. در مخیله اش هم نمیگنجید
کارهایی که تارخ از آن دم میزد چنین کارهایی
باشند… تصورش از خطاهای او کوچک بود. تارخ
را همیشه مرد با وجدانی یافته بود و نمیتوانست باور
کند او بتواند دست به چنین کارهایی بزند. نمیتوانست
تکان بخورد. جانی در تنش نمانده بود. تنش را به
گوشه‌ی تاریک پستویی که در آن گیر افتاده بود کشاند
و در خودش جمع شد. امیدوار بود تارخ برای خارج
شدن از آن خرابه از کنار او عبور نکند، چون هیچ
توانی در خود نمیدید تا از آنجا و حرفهایی که

شنیده بود بگریزد. دستی که در آن سنگ گرفته بود
را دور زانوهایش حلقه کرد و دست آزادش را مشت
کرده و روی لبهایش چسباند تا هقهق گریه هایش به
گوش بقیه نرسد.
صدای پای تارخ و بقیه به گوشش رسید. صداها
واضح و واضحتر شدند، از جاسازی عتیقه ها صحبت میکردند. منتظر بود قدم در جایی که او بود بگذارند،
اما درست لحظه‌ای که فکر میکرد حال او که بی‌حال
در خودش جمع شده بود را پیدا میکنند وضوح صدا
کم شد. مشخص بود مسیر خروجی که آنها در پیش
گرفته بودند مسیری نبود که او در آن قرار داشت. به
همان حالت ماند. نفهمید چقدر طول کشید. چند دقیقه یا
شاید هم چند ساعت. از زمین و زمان جدا شده و
انگار در خلاء معلق بود. جایی که زمان و مکان
مفهومش را از دست داده بود. وقتی به خودش آمد که
دیگر توانی برای اشک ریختن در وجودش نبود و
بدنش گوشه‌ی دیوار کاهگلی خشک شده بود. هیچ
صدایی به گوش نمیرسید و همین سکوت و سکون
اطرافش مجابش کرد تا به تن خشک شدهاش حرکت
دهد. دستش را به دیوار گرفت تا بلند شود. سنگی که
در مشتش بود و فشار دادن طولانی مدت آن باعث
شده بود تا انگشتانش به ناله بیافتند از میان دستش سر
خورد و پایین افتاد. مثل یک مرده ی متحرک به سنگی
که مقابل پایش روی زمین افتاده بود نگاه کرد و بعد
بی‌اختیار خم شد و آن را برداشت. حالش بد بود، اما
مغزش از کار نیافتاده بود. میدانست ممکن بود در
راه برگشت با خطری مواجه شود. ذهنش آشوب بود.فکرهای گوناگون احاطه‌اش کرده بودند و احساسات
مختلف داشت قلبش را از کار می انداخت، اما باید
میرفت. باید هر طور که شده خودش را به خانه‌ی
هدایت خان میرساند. اصلا نمیدانست قرار است بعد
از چیزهایی که فهمیده بود چه رفتاری از خودش
نشان دهد. نمیخواست به این قسمت ماجرا بیاندیشد.
فقط میخواست به مکان گرم و آرامی رفته و افکارش
را جمع و جور کند. با نگاهی گیج به اطراف نگاه
کرد و بعد در جهت مخالفی که به آنجا آمده بود به راه
افتاد.
از فضای تو در تویی که در آن گیر افتاده بود خارج
شد که صدای ضعیف پارس سگی باعث شد تا بایستد.
رنگ و اندازه‌ی سگی که مقابلش ایستاده بود را در
تاریکی به خوبی تشخیص نمیداد، اما میتوانست
برق چشمان حیوان را ببیند. وجود اسکای در
سالهای طولانی زندگی‌اش و علاقه اش به حیوانات
باعث شده بود هیچ ترسی از هیچ حیوانی نداشته باشد.
همانطور که در چشمان سگ خیره بود به قدمهایش
حرکت داده و با بیحالی و بی‌تفاوتی از کنارش
گذشت. انگار آن سگ ولگرد هم که به دنبال غذا و
جایی گرمتر وارد آن خرابه شده بود فهمید حال افراخرابتر از چیزی است که به او آسیب برساند برای
همین هم سرش را پایین انداخته و به حرکتش در
مسیر مخالف افرا ادامه داد.
افرا خسته به اطراف نگاه کرد تا خروجی خرابه را
پیدا کند که با دیدن بارقه ی نوری که با سماجت به
داخل میتابید راه را تشخیص داده و به سمت آن
رفت. هر چه به آن قسمت خرابه نزدیکتر شد نوری
که به داخل میتابید هم بیشتر و بیشتر شد. نهایتا هم
توانست خودش را مقابل خروجی برساند.

حواس پرتش باعث شد تا بدون اینکه به بیرون سرک
بکشد از خرابه بیرون بزند. نوری خورشید که به
چشمانش تابید چشمانش را آزار داده و مجبورش کرد
دستش را جلوی چشمانش بگیرد. گیج به سمت جلو
قدم برداشت و وقتی به اندازه‌ی چند متر از خرابه
فاصله گرفت صدای زمخت ناشناسی باعث شد تا
ترسیده قدمهایش متوقف شوند._ واستا ببینم… تو کی هستی؟
افرا مضطرب آب دهانش را قورت داد. در
مخمصه ی بدی گیر افتاده بود. ترس به حدی به جانش
چنگ انداخت که برای چند لحظه به کل فراموش کرد
دربارهی تارخ چه چیزهایی شنیده بود و بی‌اختیار
سنگی که در مشتش بود را فشار داد. صدای مرد را
که حال احساس میکرد واضحتر از قبل است دوباره
شنید.
_ با توام… برگرد ببینم. اینجا چه غلطی میکنی؟ کی
هستی؟
افرا حس کرد تمام تنش به لرزه افتاده است. اصلا
نمیخواست به عقب برگشته و هیبت صدای عصبی
که شنیده بود را به چشم ببیند. مغزش فقط یک فرمان
را به تمام اعضای بدنش صادر میکرد. فرار… تمام
توانش را در پاهایش جمع کرد و در یک ثانیه مثل
تیری که از چله ی کمان رها شده باشد شروع به
دویدن کرد. با تمام قدرت… هر چه سرعت دویدنش بیشتر میشد به همان اندازه هم ترس با شدت بیشتری
به سمتش هجوم می‌آورد. بخصوص که صدای
عربده های مرد از پشت سرش هر لحظه واضحتر از
قبل شده و این نشان میداد اگر بخت با او یار نباشد
در دام او خواهد افتاد.
_ وایستا… با توام…
افرا بی‌توجه به صدای فریادهای او به دویدنش ادامه
داد که ناگهان مردی که دنبالش بود فرد دیگری را
مخاطب قرار داد.
_ رشید بگیرش… نذار فرار کنه….
تا به خودش بجنبد و بفهمد رشید کیست ناگهان کسی
بازویش را کشید و همین باعث شد پایش پیچ خورده و
با بهم خوردن تعادلش روی زمین پرت شود. درد در
کل وجودش پیچید اما مقابل ترسی که احاطه‌اش کرده
بود هیچ حرفی برای گفتن نداشت. حال مرگ را
مقابل چشمانش میدید. قسم میخورد در کل

زندگی‌اش هیچگاه به این شدت نترسیده بود. قبل از
اینکه دستش را به زمین تکیه داده و تنش را از زمین جدا کند کسی بازویش را کشید و با فشاری که به
دستش وارد کرد مجبورش کرد به سمت او بچرخد.
افرا با دیدن دو مرد درشت هیکل مقابلش که ریش
بلندی داشته و هر کدام کاپشن چرمی به تن کرده بودند
با صدایی لرزان غرید:
_ دستتو بکش آشغال…
مردی که دستش را گرفته بود پوزخندی زده و
بی‌توجه به غریدن او مجبورش کرد بلند شده و صاف
بایستد.
_ تو کدوم خری هستی؟
دستش را از بازوی افرا جدا کرده و خواست گلویش
را بگیرد که افرا کاملا ناگهانی دستی که در آن سنگ
داشت را بالا آورده و به سر او کوبید. صدای داد و
فریاد مرد که بلند شد و سرش را با دو دستش گرفت
افرا دوباره و با سرعت پا به فرار گذاشت، اما اینبار
نتوانست چندان فاصله بگیرد. چون مرد دیگری که
ظاهرا اسمش رشید بود با سرعت به سمتش دوید و با
کشیدن کلاه بارانی اش او را مجدد روی زمین انداخت. افرا خواست دست و پا بزند که مرد پایش را
روی کمرش گذاشته و داد زد:
_ تکون بخوری تیکه تیکه ت میکنم هرزه!
خون در رگهای افرا یخ بست. تمام تنش شروع به
لرزیدن کرد. از لای دندانهایی که از شدت ترس و
سرما بهم برخورد کرده و صدا میدادند با ناامیدی
زیرلب نالید:
_ تارخ…
مرد دیگری که گوشه‌ی پیشانی‌اش زخمی شده بود
کنارشان آمده و رفیقش را کنار زد. با عصبانیتی
وصف نشدنی خم شد و شانهی افرا را گرفته و او را
به سمت خودش برگرداند. اینبار افرا روی کمرش
افتاد.
_ زنیکهی روانی میکشمت.
افرا برای چند لحظه احساس کرد تمام امیدهایش دود
شده و به هوا رفته‌اند. نبود ماشین تارخ در آن حوالی
بیانگر این بود که او از آنجا رفته بود. حال تمام
تذکرهای رقیه در گوشش میپیچید و او با دلهرهای
عظیم از خود میپرسید که چگونه باید از این مخمصه
رهایی مییافت. اگر بلایی بر سرش می‌آوردند…
اگر… فکری که در ذهنش جریان یافت باعث شد تا
تهوع سراغش بیاید. استرس شدید و تاثیرش روی
عادت ماهانه اش موجب شد تا زیر دلش تیر بکشد. باید
راهی می‌یافت. باید راهی پیدا میکرد تا از شر این دو
غول مقابلش رها شود. ذهنش درگیر بود که همان
مردی که سرش خونی بود غرید:
_ واسه چی لال مونی گرفتی؟ گفتم کی هستی؟ اینجا
چه غلطی میکنی؟
دوستش که رشید نام داشت خیره در چشمان درشت و
سیاه افرا لبخند کریهی زد.
_ نظرت چیه بکشونیمش تو اون خرابه و کاری کنیم
تا به حرف بیاد؟
همزمان با این جمله در برابر چشمان ترسیده ی افرا
دستی به سگک کمربندش کشید.افرا نتوانست خودش را کنترل کند. دل و رودهاش از
تصور اتفاقی که ممکن بود رخ دهد بهم ریخت. سرش
را به سمت چپش چرخانده و عق زد. معده‌اش خالی
بود و عق زدنش هیچ نتیجه‌ای بجز درد شدید معدهاش
نداشت.
مردی که شانه اش را گرفته بود با دیدن این صحنه و
ترس افرا لبخندی زد. از پیشنهاد رفیقش چندان هم
بدش نیامده بود. با دست آزادش دستی به پیشانی
خونیاش کشید. درد باعث شد تا اخم ریزی کند. اخمی
که در تضاد با لبخند وحشیانه اش بود.
_ فکر بدی نیست…
با سر به افرا اشاره کرد.
_ کمک کن بلندش کنیم. تا کسی این ورا نیومده
میتونیم به بزممون برسیم.
رشید با رضایت دست دراز کرد تا دست افرا را
بگیرد که افرا جیغی زد، اما قبل از اینکه بتواند چیزی
بگوید مردی که شانه اش را گرفته بود دستش آزادش
که نوک انگشتانش هم خونی بود را جلوی دهان افرا
گذاشت و باعث شد صدای او قطع شود. افرا دیگر
توان هیچ کاری را در خود نمیدید. بوی بد دستانمرد و احساس پوست زمخت او روی صورتش در
حالیکه خون نوک انگشتانش به گونه‌اش مالیده شده
بود چنان حالش را بد کرد که برای چند ثانیه احساس
کرد هوشیاری اش را به کل از دست داده است.
چشمانش سیاهی رفتند و قبل از اینکه از حال برود
رشید بازویش را کشید و او را از زمین جدا کرد.
کشیده شدن بازویش و دردی که در وجودش پیچید
انگار محرکی شد تا به خودش بیاید. باید کاری
میکرد. قبل از اینکه زندگی‌اش پایان می‌یافت یا بلایی
بر سرش می‌آمد باید خودش را نجات میداد.
میخواست حرف بزند، اما دستی که جلوی دهانش را
گرفته بود مانع میشد. رشید داشت او را به زور به
سمت خرابه می‌کشاند. سرش را تکان داد و جیغ
خفهای کشید، اما مردی که دهانش را گرفته بود با
لذت خندید.
_ جون! مونده تا جیغ جیغ کنی عروسک…
رشید هم خندید و گفت:
_ شبیه زنای روستا نیستی… خدا تورو از آسمون
برامون فرستاده تا بعد از اینکه از کار با تارخ نامدار
رها شدیم یه صفایی بکنیم.رفیقش با این جمله قهقه زد و اشکهای افرا روی
گونه چکیدند. هر چقدر به خرابه نزدیکتر میشدند
تازه متوجه میشد در چه بلای بزرگی گیر افتاده
است. دعا دعا میکرد تا کسی از راه رسیده و کمکش
کند. مثل خیلی از کسانی که وقتی در یک موقعیت
سخت و طاقت فرسا گیر میافتادند انگار تازه یاد خدا
و معنویات می‌افتادند از ته دل و از اعماق ذهنش به
خدا اندیشید.

یاد ذکرهایی افتاد که با مادربزرگش میخواند. به جز
صلوات هیچ ذکر خاصی بلد نبود. اما بی هوا به همان
ذکر چنگ زد و وقتی درست مقابل ورودی خرابه
رسیدند و احساس کرد که دیگر زندگی‌اش به پایان
رسیده است صدای مردی باعث شد قدمهای دو مرد
غول پیکری که دو طرفش را احاطه کرده بودند
متوقف شود. خیلی دوست داشت صدا صدای تارخ باشد، اما صدا متعلق به غریبه‌ی دیگری بود که نه
تنها به او امید نمیداد بلکه میترسید این نفر سوم هم
بلای دیگری بر سر راهش باشد. آدمها در
موقعیتهای نابسامان بیش از هر لحظه‌ی دیگری به
کلمه‌ی ای کاش چنگ میزدند و حال او مدام در
ذهنش تکرار میکرد که کاش به این خرابه پا نگذاشته
بود. اصلا کاش به این روستا نمی‌آمد. روستایی که
فقط ظاهری فریبنده داشت و در درون این پوسته ی
زیبا و فریبنده حکایتهایی در درونش جریان داشتند
که مو به تن انسان راست میکردند. این روستا شاید
نقطه عطفی برای تغییر زندگیاش بود.
رشید به سمت غریبهای که صدایش کرده بود چرخید
و مردی که در طرف دیگرش ایستاده بود فقط سرش
را به سمت صدا چرخاند.
_ جونم آقا؟
این سوال رشید این معنا را میداد که رییس این دو
نره غول پشت سرش ایستاده است. نمیتوانست بفهمد
تلاش برای حرف زدن با سر دسته ی این لات هادرست بود یا نه! ذهنش همچنان آشوب بود که مجدد
صدای آن غریبه را شنید.
_ دارین چه غلطی میکنین؟ اون کیه؟
ندیده هم متوجه شده بود که منظورش با اوست. سعی
کرد بچرخد اما مردی که سرش را زخمی کرده بود
اجازه نداد و همانطور که دستش را روی دهان او
فشار میداد گفت:
_ آقا این زن اومده بود این ورا فضولی… داریم
میبریم ادبش کنیم.
قلب افرا لرزید وقتی مرد بدون واکنش خاصی زمزمه
کرد:
_ هر غلطی خواستین بکنین فقط بیصدا…
رشید لبخند عمیقی زد.
_ چشم یونس خان…
دست افرا را کشید و قدم داخل خرابه گذاشتند، افرا
سعی کرد دستش را از دست آنها بیرون بکشد، اما
این مقاومتش برای آنها شوخی به حساب می‌آمد! به
سادگی میتوانست تشخیص دهد که خونریزیاش درحال شدت گرفتن است. کم مانده بود از شدت ترس و
اضطراب از حال برود که دوباره صدای غریبهای که
رشید یونس خان خطابش کرده بود
متوقفشان کرد.
_ وایستین ببینم.
مهلت واکنش نداد.
_ برگردین سمتم… لباسای این زن…
با تردید ادامه داد:
_ یالا برگردین حرومزادهها… بذارین زنه رو ببینم…
رشید با ترس به سمت یونس خان چرخید و با
اینکارش افرا و مردی که دستش را روی دهان او
گذاشته بود هم به ناچار به پشت سرشان چرخیدند و با
این کار دست مرد از روی دهان افرا رها شد.
یونس خان با تردید زمزمه کرد:
_ این زن مال این روستا نیست.
افرا فرصت را از دست نداد. با قدرتی که نمیدانست
از کجا سر بر آورده بود و بدون اینکه جیغ بکشد با
قاطعیت گفت:_ گور همتون کنده س. تارخ نامدار بفهمه نوک
انگشتتون به زنش خورده این روستا رو با آدماش به
آتیش میکشه…
جملهی قاطعانه اش با لحن محکمش طوری بود که سه
مردی که احاطهاش کرده بودند را شوکه کرد. ذره ای
تردید در لحن زن وجود نداشت.
یونس خان با تردیدی که تکتک سلولهایش را احاطه
کرده بود نزدیکش شد. افرا اینبار با قاطعیت در
چشمان او زل زد. این شاید ته ماندهی انرژی بود که
در وجودش احساس میکرد.
_ الان کم کم هدایت خان آدماش رو میفرسته بگردن
دنبال من… فقط کافیه منو تو این وضعیت پیدا کنن
اونوقت…
جمله‌اش با نعره ی رشید ناقص ماند.
_دروغ میگه آقا داره حرف مفت میزنه…تارخ خان
کی ازدواج کردن که ما خبر دار نشدیم؟
یونس رو به رشید غرید:
_خفه شو احمق بیشعور! یه غریبه از کجا هدایتخان
رو میشناسه؟
دندانهایش را روی هم سایید.
_ ولش کنین.
مردی که سرش زخمی شده بود خواست اعتراض کند
که با دیدن نگاه جدی یونس خان حرف در دهانش
ماسید و به اجبار و به دنبال رشید افرا را رها کرد.
یونس خان به افرا اشاره کرد.
_ بیا جلوتر…
افرا بی حرف نزدیکش شد. وقتی مقابلش رسید
پرسید:
_ از کجا بفهمم راست میگی؟افرا پوزخندی زد.
_ چرا زنگ نمیزنی به تارخ تا ازش بپرسی؟
بلافاصله دستش را بالا آورد.
_ یا صبر کن…
دستش را داخل جیب بارانی اش فرو برد و گوشی اش
که از قبل سایلنت کرده بود را بیرون آورد. چندین
تماس از دست رفته از تارخ روی صفحه ی گوشی به
چشم میخورد. کاملا خونسردانه که البته همه اش
ظاهرسازی بود شماره ی تارخ را گرفته و صدا را
روی بلندگو تنظیم کرد. مدام دل نگران بود که نکند
یکی از آن سه مرد گوشی را از دستش بقاپد اما چنین
چیزی نشد. یونس خان با جدیت منتظر بود تا بفهمد او
قصد چه کاری را دارد. وقتی اولین بوق را که از
بلندگو پخش شد شنید شوکه شد اما این حیرت به
اندازه‌ی یک هزارم حیرتی هم نبود که بلافاصله بعد
از آن بوق و با شنیدن صدای تارخ در عمق چشمان
پیرش به نمایش درآمد.

تارخ خیلی سریع تماس افرا را جواب داده و لحن
سرزنشگر و تندش نشان از نگرانیاش داشت._ افرا… هیچ معلومه کجایی؟ زود برگشتم تا از اینجا
بریم ولی کبری خانم گفت رفتی بیرون بگردی…
صدای تارخ چنان در وجود دو مرد پشت سر افرا
وحشت انداخت که جفتشان بی‌اختیار یک قدم به عقب
برداشتند. گند زده بودند و اگر این ماجرا به گوش
تارخ نامدار میرسید فاتحه شان خوانده بود.
افرا نگاهش را از گوشی دستش گرفته و به صورت
یونس دوخت. میتوانست التماس را در نگاه مرد
مسن مقابلش تشخیص دهد. اگر در آن وضعیت قرار
نداشت و ذهن و روحش تا آن اندازه خسته و آشوب
نبود قطعا از تارخ میخواست به آنجا آمده و سپس
تکتک ماجراها را برای او شرح میداد، اما حال
وضعیتش فرق میکرد. حال نه تنها نمیخواست تارخ
باخبر شود که او را تعقیب کرده است بلکه این را هم
نمیخواست که او را در چنین وضعیتی ببیند. واقعا
نمیدانست که قرار بود تکلیف روزهای آینده شان چه
باشد. وقتی صدای تارخ را شنید که با هراس صدایش
میکرد تمام توانش را جمع کرده و با لحنی که سعی

دارم میام… حوصله م سر رفته بود گفتم یه چرخی
این اطراف بزنم.
تارخ نفس آسودهای کشید.
_ گاهی میمونم چطوری جلوت وایستم واقعا…
کجایی؟ بیام دنبالت؟
افرا با تحقیر به یونس نگاه کرد.
_ نمیخواد… نزدیکم. خودم میام.
جمله‌اش باعث شد تا یونس با آسودگی که سعی در
پنهان کردنش داشت دستی به گردنش بکشد. به محض
اینکه افرا خداحافظی کرده و تماس را قطع کرد یونس
به التماس افتاد.
_ خانم من از طرف این دوتا حیوون نفهم ازتون عذر
میخوام… نفهمیدن شما کی هستین.
افرا گوشی را میان انگشتانش فشار داد.
_ یعنی اگه کس دیگه ای بود اجازه داشتن هر غلطی
دلشون خواست بکنن؟
یونس فرصت جواب دادن پیدا نکرد چون رشید به
التماس افتاد.
_ گه خوردیم خانم… حماقت کردیم…
رفیقش هم با ترس و التماس ادامه داد:
_ رشید درست میگه… دیگه از این غلطا نمیکنیم.
اصلا بگین چیکار کنیم که مارو عفو کنین؟
افرا سرش را به عقب چرخاند. التماس آن دو نره
غول حیرت انگیز بود و این یعنی تارخ نه تنها آدمی
که او میشناخت نبود بلکه به قدری خطرناک بود که
آن دو هیبت ترسناک در حد مرگ از او میترسیدند.
میترسیدند که اینگونه به التماس افتاده بودند. باید از
اینکه نجات پیدا کرده بود خوشحال میشد، اما این
صداهای التماس گونهای که دورش را فرا گرفته
بودند چنان اون را در شوک فهمیدن حقیقت فرو برده
بود که حتی نمیتوانست واکنشی نشان دهد. آن دومرد طوطی وار عذرخواهی کرده و تلاش میکردند
تا اوج ندامت و پشیمانی شان را به نمایش بگذارند و
افرا غوطه ور در حقایقی شده بود که تلختر از زهر
بودند. نمیتوانست بیش از آن آنجا بماند. به قدمهایش
حرکت داد. حرصش را سر آن سه مرد خالی کرد.
_ شانس آوردین… خیلی شانس آوردین وگرنه اینجا
وایمستادم و خاک شدن جنازه هاتون رو تماشا
میکردم.
حال راه رفتن نداشت. چنان خسته و بی‌رمق شده بود
که بدون فکر کردن به اینکه تصمیمی که گرفته بود
ممکن بود حماقت جدیدی باشد به سمت یونس چرخید.
_ منو برسون نزدیک خونه‌ی هدایتخان…
یونس حیرت کرد.
_ اگه به تارخ خان بگین…
افرا پوفی کشید.
_ نشنیدی چی گفتم؟ بهت گفتم منو برسون نزدیک
خونه‌ی هدایتخان… اگه قرار بود به تارخ چیزی بگم
تا الان زنده نبودی.یونسخان دستی به یقه ی پالتواش کشیده و سر تکان
داد.
_ امر امر شماست.
با سر به نوچه‌هایش اشاره کرد.
_ میدم حساب این دوتا احمقم برسن.
با دست به سمت راستش اشاره کرد.
_ ماشین این وره…
افرا جهت حرکت کردنش را تغییر داد. باید تقاضای
آب هم میکرد. لباسهایش که تمیز شدنی نبودند، اما
حداقل میتوانست دست و صورتش را تمیز کند.
بخصوص که هنوزم هم میتوانست رد دستان زمخت
آن مرد را روی پوستش احساس کند. حالت تهوعش
را به سختی کنترل کرده بود وگرنه فاصلهای با مرگ
نداشت. چاره‌ای نبود باید خودش را جمع و جور
میکرد. باید از این روستای نفرین شده بیرون
میرفت و آنوقت میتوانست تا مدتها بعد به حال
امروزش زار بزند و خودش را بابت حماقتی که انجام
داده بود ملامت کند. یا شاید هم بابت چیزهایی که
راجع به تارخ فهمیده بود ساعتها میگریست. حقایقی
که تا به امروز سعی در فرار کردن از آنها داشت.از یونس درخواست آب کرد و او مثل یک غلام حلقه
به دوش سریع یک بطری آب از ماشین برداشته و به
دستش داد. افرا کنار لاستیک ماشین نشست و دست و
صورتش را با آن تمیز کرده و بعد خودش را روی
صندلی پشت انداخت. یونس هم سوار شد و بعد از
استارت زدن ماشین را به حرکت درآورد. راجع به
زنی که در صندلی پشتی ماشینش نشسته بود به شدت
کنجکاو بود برای همین هم نتوانست بیش از آن
سکوت کند.

_ جسارت نباشه خانم ، اما میشه بپرسم شما اینجا
چیکار میکردین
افرا با خستگی از شیشه کثیف و پر از لکه ی ماشین
به بیرون نگاه کرد .
_هر دلیلی که داشتم همون نجاتتون داد، تارخ نباید
بفهمه من اینجا بودم ، بفهمه اول از همه برا خودتون
به میشه …
صدای خشک و لحن بی سرو حالش باعث شد تا
یونس سکوت کرده و دیگر تا رسیدن به مقصد حتی
یک کلمه هم حرف نزند . وقتی به نزدیکی های خانه
هدایت خان رسیدند بالاخره سکوت میانشان با صدا ی
افرا شکست .
_نگه دار … همینجا پیاده میشم .
یونس اطاعت کرد
_خانم اگه جسارت شد به محضرتون …
کلامش با باز شدن دری که افرا کنارش نشسته بود و
پیاده شدن او ناقص ماند .
از شیشه ی جلو ماشین به زن جوانی که داشت به
سمت خانه هدایت خان می رفت نگاه کرد . این ماجرا
به شدت برایش عجیب بود . اصلا از ازدواج تارخ
خبر نداشت . کنجکاوی امانش را بریده بود ، اما
خوب می دانست که باید هر چه که در ذهن داشت را
به فراموشی میسپرد و لام تا کام از این ماجرا با کسی
سخن نمی گفت .
خطر درست از بیخ گوششان رد شده بود .
کلافه طول و عرض حیاط را طی کرده و کام دیگر
از سومین سیگاری که مشغول دود کردنش بود گرفت
. با همان کلافگی مچ دستش را بالا آورده و به ساعت
نگاهی انداخت

4.4/5 - (69 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
گوگولی
گوگولی
1 روز قبل

به نظرم تارخ باید اتفاقتی که برا افتاده رو به افرا بگه تا افرا هم کمتر کنجکاوی کنه تا کی میخواد پنهون کنه ولی فک نکنم افرا دختری باشه که فکرش نسبت به تارخ عوض بشه

مَسی
مَسی
2 روز قبل

حقش بود دختر فضول واقعا ارزشش رو داشت ؟؟نمیدونم چرا تو رمان ها فضولی و سرک کشیدن تو کار بقیه نماد شجاعت و نترس بود شده هرکی هم دوتا اشک بریزه ضعیف

دنیام
دنیام
2 روز قبل

خیلی خوب بود!😍

شقایق
شقایق
2 روز قبل

تارخ در برابر افرا خیلی بامزه اس😄😄

Miss flower
Miss flower
2 روز قبل

وووی این پارت خیلییییییییییی هیجانی بود
مرسییییی فاطمه جون 😘👌👌👌💖🌸

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x