رمان الفبای سکوت پارت 76

 

مهستا همچنان غلیرغم دیدن جو بهم ریخته‌ی اطرافش سکوت کرده بود. تمرکزش از رفتارهای تارخ که برایش کاملا ناشناخته بودند روی یک اسم جمع شده بود. افرا… افرا که بود؟ آرام سکوتش را شکست و سوال ذهنش را بر زبان راند‌.
_ افرا کیه؟

علی که تا آن لحظه حرفی نزده و فقط به بقیه نگاه می‌کرد با ذوق جواب مهستا را داد.
_ افر…ا دوست من و…دا…داش تارو…حه!
خندید.
_ دیر…وز واسه دا..‌.داش …تاروح…تولد…گر…فته بود.

مهران با صورتی عصبی به علی تشر زد:
_ کم مزخرف بگو.

قبل از اینکه تارخ چیزی بگوید نامی‌خان به سمت مهران توپید:
_ مهران مراقب رفتارت باش.

علی با خشمی که باعث شده بود لکنتش بیشتر شود از جایش بلند شد و روبه‌روی تارخ ایستاد.
_ م…ن مز…خر…ف گف…تم؟ تو بگ…و بهشو…ن.

تارخ دست علی را گرفت و مجبورش کرد در طرف دیگرش روی مبل بنشیند.
_ نه جناب سرهنگ. مزخرف نگفتی. افرا برا من تولد گرفته بود. تو هم دعوت بودی.

علی با لبخندی از سر پیروزی به مهران نگاه کرد‌.
_ دیدی؟

سارا شوکه از جملات تارخ که خیلی راحت جلوی مهستا از افرا حرف می‌زد به همسرش بهرام نگاه کرد که لام تا کام چیزی نمی‌گفت. بهرام شانه بالا انداخت که یعنی از چیزی خبر ندارد‌. هدفش از مطرح کردن موضوع افرا حرص دادن و عصبانی کردن تارخ بود، اما انگار تیرش به سنگ خورده بود و بجای تارخ این مهستا بود که در فکر فرو رفته و از شادی چند دقیقه قبل چیزی در صورتش هویدا نبود‌.

شیرین از شنیدن جریان تولد از زبان تارخ به حدی خوشحال شد که لبخند عمیقی زد. بنظر می‌آمد افرا در دل او جا باز کرده بود. رو به تارخ زمزمه کرد:
_ تولدت مبارک باشه. اگه بحث راه نمی‌نداختین ما هم می‌خواستیم برات تولد بگیریم.

مهستا که ذهنش درگیر شده بود به سختی لبخندی زد و دستش را به بازوی تارخ چسباند.
_ تولدت مبارک.
درسا با ذوق گفت:
_ تولدت مبارک دایی تارخ، اما یه چیزی… می‌شه بگین افرا کیه؟

نامی‌خان خندید.
_ افرا ملک…دختر با دل و جراتیه. سنش کمه، اما زرنگه. وقتی تارخ استرالیا بود یه تنه مزرعه‌ی به اون بزرگی رو اداره می‌کرد.
به تارخ خیره شد.
_ الان که از دستم عصبی نیستی یه دختر بچه تو مزرعه‌ت استخدام کردم؟

ناراحت؟ نبود. با اینکه از مدل آشنا شدنش با افرا آن هم به وسیله‌ی نامی‌خان راضی نبود، اما این آشنایی و کمک های افرا شاید یکی از خوشایندترین اتفاقات چند سال اخیر در زندگی‌اش بود. افرا دختر شاداب و سرزنده و سخت کوشی بود که در نگاه و رفتارش زندگی و امید جریان داشت و ناخودآگاه این انرژی مثبتش را به دیگران هم منتقل می‌کرد. تنها چیزی که اذیتش می‌کرد بدبینی‌اش بود. بدبینی که با وجود ماجرای تینا و مسعود شکل گرفته بود‌.
برخلاف احساس قلبی‌اش سفت و سخت به چشمان عمویش زل زد.
_ حق نداشتی وقتی من نبودم بجای من تصمیم بگیری!

سارا با حرص گفت:
_ بجای تو؟ یه جوری می‌گی انگار اون مزرعه ارث باباته! همین لباسای تنتم از صدقه سر بابای من داری.

تارخ هیستریک خندید. خنده‌ی عصبی‌اش طوری بود که حتی اجازه نداد نامی‌خان به سارا تشر بزند. همه بجز سارا با نوعی دلهره به تارخ خیره شدند. وقتی او اینگونه بلند می‌خندید یعنی در مرز انفجار بود. خنده‌اش که تمام شد به سارا زل زد.
_ سارا تو تنها کسی هستی که با جلز ولز کردنت حالم خوب می‌شه. ادامه بده‌…هر چقدر که دوست داری. خودتو بکشی هم بیشتر از اینی که در اختیارتون گذاشتم گیرتون نمیاد! این ارث بابایی که می‌گی اگه دست شماها بود الان همون لباس تنتون رو هم نداشتین‌. نامی‌خان که الکی منو همه کاره نکرده‌. پس فعلا این شماهایین که دارین از صدقه سر من تو این ثروت غلت می‌زنین! یادت نره اینو!

جملات تارخ تمام نشده اینبار زبان مهستا از حیرت باز ماند. بخدا که این مرد تارخ نبود، فقط از لحاظ قیافه به تارخ شباهت داشت. اصلا نمی‌فهمید چه بر سر اهالی این خانواده آمده است و همین موضوع باعث شده بود توان هیچ واکنشی را نداشته باشد. فقط می‌توانست در سکوت به چشمان خشمگین سارا که تارخ را نشانه رفته بود خیره شود.

نامی‌خان عصبی چشمانش را روی هم گذاشت. سارا همیشه این بساط را با تارخ راه می‌انداخت. عادتش بود. از وقتی اداره‌ی امور مالی‌اش را به تارخ سپرده بود سارا و مهران با او لج افتاده بودند وگرنه قبل از این مسائل رابطه‌ی این عموزاده‌ها با هم خوب بود. به هرحال او می‌دانست تارخ حق دارد. فقط تارخ بود که از پس چنین مسئولیتی برمی‌آمد و او می‌دانست اگر کارهایی که به تارخ سپرده بود را به بچه‌های خودش می‌سپرد باید همه چیز را برباد رفته می‌دید.
خواست جو را آرام کند که شیرین زودتر از او پا درمیانی کرد.
خوشحال بود که شیرین تارخ را مخاطب قرار داده‌ است. چون مطمئن بود تارخ حرف شیرین را زمین نمی‌اندازد. بر خلاف او!

_ تارخ جان مادر یه امشب رو بخاطر مهستاجان کوتاه بیاین. خواهش می‌کنم.

مهستا به نیم‌رخ اخم‌آلود تارخ خیره شد. این ظاهر عصبی نشان می‌داد که فقط بخاطر شیرین کوتاه آمده است و بحث را ادامه نمی‌دهد. خیلی دوست داشت سارا را به گوشه‌ای کشیده و از او بپرسد جریان چیست، اما زبان به دندان گرفت و برای اینکه جو را عوض کند گفت:
_ بگم گلی کیک تولد رو بیاره؟ من هوس شیرینی کردم.

سارا با پوزخند از جایش بلند شد و بدون اینکه توضیحی دهد کجا می‌رود از جمع فاصله گرفت.

تارخ کلافه درجایش جا‌به‌جا شد. کلمه‌ی شیرینی او را یاد افرا انداخته بود. افرا هم عاشق شیرینی بود.
فکرش را منحرف کرد. با اینکه از رفتن سارا راضی بود، اما باز هم علاقه‌ای به تولد و بریدن کیک در این جمع نداشت. دنبال راه فرار بود که صدای زنگ گوشی‌اش به دادش شتافت و جمله‌ی مهران که مهستا را مخاطب قرار داده بود ناقص گذاشت.
توجهی به مهران نکرد و گوشی را از جیبش بیرون آودد. با دیدن شماره‌ی ناشناس سریع از جایش بلند شد. از دیشب منتظر تماس فرد پشت خطی که برای تحقیق اجیر کرده بود، بود. قبل از اینکه کسی چیزی بپرسد کوتاه گفت:
_ باید جواب بدم‌. واجبه.
پا تند کرد و از عمارت بیرون رفت. روی یکی از پله‌های ورودی عمارت در حیاط ایستاد و تماس را جواب داد.
_ چخبر؟

صدای زمخت پشت‌خط جواب داد:
_ آقا خیالتون تخت… افرا ملک هیچ نقشی تو بازی این پسره‌ی شارلاتان نداشته. نشون به این نشون که حتی این پسره مسعود می‌خواسته خواستگاری کنه ازش، اما وقتی خواهر شما رو می‌بینه ظاهرا نقشه‌ش عوض می‌شه.

تارخ دندان‌هایش را روی هم فشار داد.
_ حروم زاده‌ی آشغال. می‌کشمت.

صدای پشت خط حواسش را به خود جمع کرد.
_ چیزی گفتین آقا؟

تارخ غرید:
_ با تو نبودم. کارت خوب بود.

می‌خواست تلفن را قطع کند، اما صدای مرد متوقفش کرد.
_ آقا یه چیز دیگه هم فهمیدم که باید بهتون بگم.

تارخ چشمانش را کوتاه بست و نفسش را بیرون داد.
_ زود باش.

مرد سریع توضیح داد:
_ این مسعود یه دوستی داره به اسم سهراب. این بوتیکی که راه انداختن مال جفتشونه. این پسره هم از اون هفت‌خطاس. غلط نکنم نقشه اصلی رو این مارموز کشیده.

چشمانش از دور تینا را تشخیص دادند درحالیکه لبخند روی لب‌هایش داشت و چشمانش برق می‌زدند از پشت یک درخت تنومند بیرون آمد. با خشونت گفت:
_ شماره‌ و آدرس خونه زندگی و مغازه‌ی این دوتارو می‌خوام. از اینجا به بعدش بازی دست خودمه‌.

مرد مطمئن زمزمه کرد:
_ سه سوته ردیفش می‌کنم. تا نیم ساعت دیگه آدرس و شماره تلفن رو می‌فرستم براتون.

تارخ کوتاه لب زد:
_ خوبه.
تماس را قطع کرد و گوشی را داخل جیبش سر داد. نگاهش همچنان روی تینا بود که به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، اما چنان غرق در حالت خوش خود بود که او را که درست بالای پله‌ها و روبه‌رویش ایستاده بود را ندیده بود.
دست برد و پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشیده و نخی آتش زد. درست وقتی اولین پک را به سیگار زد تینا متوجه‌ش شده و کمی دستپاچه شد.

_ اینجا چیکار می‌کنی؟

تارخ به سختی خودش را کنترل کرد.
_ برو تو سیگارم تموم شه میام.

تینا کنارش رسید. لبخندی‌ زد. روی نوک پا بلند شده و گونه‌ی برادرش را بوسید.
_ ضرر داره؛ نکش.

تارخ با آرامشی ساختگی نگاهش کرد. با دست آزادش نوک دماغ تینا را فشار داد.
_ تشریف ببر تو خانم دکتر.

تینا خندید.
_ باشه زود بیا تو هم.
چشمکی زد.
_ تولدتم مبارک باشه جذاب.

تارخ اینبار چیزی نگفت. روی پله نشست و نشستنش تینا را مجاب کرد تا تنهایش بگذارد‌.
به آسمان تاریک خیره شد و همانطور که دود سیگار را از دهانش بیرون می‌داد و خدشه می‌انداخت بر تصویر صاف و یک‌دست منظره‌ی مقابلش به سخنان آن مرد اندیشید.
گفته بود خیالش از بابت افرا راحت باشد. این جمله او را در دره‌ی عمیق آرامش هول داده بود، البته اگر جملات بعدی که پشت تلفن شنیده بود را نادیده می‌گرفت. پشیمان بود از اینکه به افرا شک کرده است و عذاب وجدان داشت، اما حالا خیالش راحت بود و می‌توانست با فکر کردن به محبت‌های بی‌ریای افرا غرق لذت شده و لبخند بزند. به جملات آخر مرد اندیشید. مسعود قصد خواستگاری از افرا را داشت؟ با این فکر پوزخند عمیقی زد. با حرص غرید.
_ چه غلطا! نمی‌ذارم حتی تو خوابم همچین چیزی ببینی.

صدای مهستا او را از جا پراند.
_ نمی‌ذاری کی خواب چی رو ببینه؟

تارخ خاکستر سیگارش را روی پله تکاند و سرش را به سمت مهستا چرخاند.
_ مهم نیست.

دیدن سیگار در دست تارخ مهستا را شوکه‌تر از قبل کرد.
_ سیگاری شدی؟

تارخ با پوزخند بی‌صدایی که از شنیدن سوال سرتاسر تعجب او روی لب‌هایش نشسته بود نگاهش را به سمت آسمان چرخاند‌.
_ نگفتن بهت؟ شایدم نپرسیدی که بهت بگن.

حالا نوبت مهستا بود که پوزخند بزند.
_ باورم نمی‌شه تارخ‌. اونی‌که باید طلبکار باشه منم نه تو!

تارخ دود داخل ریه‌هایش را همراه نفس عمیقی از سینه بیرون داد.
_ من طلبی از تو ندارم.

مهستا کنارش نشست. به سمت تارخ چرخید و عمیق و با دلتنگی به او زل زد.
_ من دارم تارخ… خیلی ازت طلب دارم‌. به اندازه‌ی تک‌تک ثانیه‌های این ده سالی که نخواستی حتی پشت تلفن صدات رو بشنوم. به اندازه‌ی تک‌تک ثانیه‌های این ده سال که از فکرم بیرون نرفتی. من به اندازه‌ی این ده سال دلتنگتم.
نتوانست احساساتش را کنترل کند. صورتش خیس شد، اما صدایش همچنان محکم بود و آرام.
_ فکر می‌کردم ببینمت بغلت می‌کنم و به اندازه‌ی این ده‌ سال دوری رفع دلتنگی می‌کنم، اما الان انگار نمی‌شناسمت. انگار آلیسم که اومده تو سرزمین عجایب. هیچی و هیچ‌کس برام آشنا نیست. انگار همه غریبه شدن. بخصوص تو…

تارخ با صدای بم زمزمه کرد:
_نه تو آلیسی نه اینجا سرزمین عجایبه فقط من و بقیه اون آدمای گذشته نیستیم.
پک آخر به سیگارش زد.
_ تارخی که تو می‌شناختی سال هاست که مرده‌. دنبالش نگرد مهستا.

مهستا ناباور به نیم‌رخش خیره شد.
_ باشه… دنبالش نمی‌گردم، اما می‌تونم از این تارخی که کنارم نشسته بپرسم چرا ده سال بی‌خبری رو انتخاب کرد؟ چرا جواب تماسامو هیچ‌وقت نداد؟ می‌دونم تو این جریان بابا نقشی نداشته. خودت نخواستی، اما چرا؟ اون عشق دروغ نبود مگه نه؟

تارخ فیلتر سیگار را روی زمین انداخت‌. نوک کفشش را روی آن گذاشت و سرش را به سمت مهستا چرخاند.
_ زنگ نزدم؛ نخواستم ببینمت چون دیگه همه چی تموم شده بود. اون عشق دروغ نبود. من واقعا دوستت داشتم و شاید یه گوشه از قلبم تا ابد برای مهستا‌ی ده سال قبل بمونه، اما سرنوشت هیچ‌وقت مارو برا هم نخواسته بود. اگه زنگ نزدم، نیومدم دیدنت بخاطر این نبود که دوری ازت برام راحت بود یا دلتنگت نبودم، نه. فقط نمی‌خواستم سختش کنم. نمی‌خواستم الکی به خودم و خودت امید بدم وقتی هیچ امیدی در کار نبود.
نفسش را بیرون داد. اتمام حجت کرد.
_مهستا من و تو از الان تا ابد فقط دخترعمو پسرعمو هستیم. همین. نه بیشتر نه کمتر.

مهستا نفس عمیقی کشید. با اینکه حرف‌های تارخ عین حقیقت بودند، اما پذیرشش برای او آسان نبود. همچنان تارخ را دوست داشت. از تمام وجودش‌. این ده سال روز و ساعتی نبود که به او فکر نکند. لحظه‌ای نبود که بخاطر دوری از تارخ پشیمان نباشد. وقتی تصمیم به بازگشت گرفته بود خوشحال بود. علیرغم بی‌خبری ده ساله مدام خودش را گول زده بود که تارخ از حضورش استقبال می‌کند. که شاید امیدی برای عشق گذشته‌ی میانشان وجود داشته باشد، اما حالا و با سخنان قاطع تارخ در همان بدو دیدارشان متوجه شده بود که تمام آن مدت با حماقتی عجیب و غریب خودش را گول زده است. غمگین بود، اما با این حال نمی‌توانست بیش از آن خودش را به تارخ تحمیل کند‌. حداقل حالا نمی‌توانست. تمام توانش را به کار برد تا قوی باشد و بعد آرام پرسید:
_ بجز دخترعمو پسرعمو بودن می‌تونیم دوست باشیم؟

تارخ دستانش را به کف پله‌های مرمری تکیه داده و به ماهی که در وسط آسمان می‌درخشید خیره شد. لحنش تردید داشت.
_ می‌تونیم.

مهستا لبخندی زد. تردید لحن او که اذیتش کرده بود را به عمد نادیده گرفت.
_ می‌تونم بعنوان یه دوست ازت یه سوال بپرسم‌؟

تارخ کنجکاو نگاه کوتاهی به او انداخت‌. از نزدیک می‌توانست ابروهای رنگ شده‌ی او را بهتر تشخیص دهد.
_ می‌تونی.

مهستا کمی در پرسیدن سوالش مکث کرد و نهایتا زیر لب نجوا کرد:
_ افرا…‌ همون دختری که برات تولد گرفته بود. اون تو تصمیمات تاثیر داره؟ منظورم اینه که دوسش داری؟

تارخ از سوال مهستا شوکه و کلافه شد. یک دستش را از روی پله جدا کرده و با همان کلافگی لای موهایش برد. چه جوابی باید به مهستا می‌داد‌؟ وقتی خودش هم نمی‌دانست جواب چیست. یا شاید هم جواب را می‌دانست و از اینکه آن را بر زبان بیاورد هراس داشت. افرا برایش مهم بود‌. آنقدر مهم بود که وقتی شنیده بود مسعود قصد خواستگاری از او را داشته است بهم ریخته بود. مسعود لایق افرا نبود. حتی اگر مقابل مهستا هم انکار می‌کرد باز هم نمی‌توانست خودش را گول زده و به خودش بقبولاند که افرا اهمیتی برایش ندارد. سکوت را شکست و نگذاشت مهستا بیشتر از آن منتظر بماند.
_ تصمیمی که گرفتم قبل از آشناییم با افرا بود. وقتی از ایران رفتی فهمیدم تو فقط برام دختر عمو می‌مونی.

مهستا خندید.
_ جواب سوال اصلیمو ندادی‌.

تارخ به تنش حرکت داد تا از جایش بلند شود.
_ جوابش فرقی به حال تو نمی…

جمله‌اش با بلند شدن صدای گوشی‌اش ناقص ماند. گوشی را از جیبش بیرون آورد و به اجبار مجدد بلند نشده سرجایش نشست. با دیدن شماره‌ی افرا روی صفحه‌ی گوشی و در آن وقت شب شوکه شد و بی‌اختیار لب زد:
_ چه حلال زاده.
همین جمله‌ی زیرلبی‌اش باعث شد تا حواس مهستا به سمتش جمع شود. دوست نداشت کنار مهستا جواب افرا را دهد، اما این فکر که تماس او در این ساعت از شب ممکن است حامل خبر ناخوشایندی باشد نگرانی به وجودش تزریق کرده و باعث شد سریع و بدون اتلاف وقت تماس را وصل کند‌. همین که “الو” گفت و بلافاصله صدای پرانرژی و شاد افرا را شنید از حجم قابل توجهی از نگرانی‌هایش کاسته شد.

_ سلام جناب نامدار. خوبین؟ از خواب بیدارتون کردم؟

تارخ یک تای ابرویش را بالا داد.
_ سلام. نه بیدار بودم‌. چیزی شده؟ نصفه شبی چرا زنگ زدی؟

افرا خندید.
_ بسوزه پدر ترس و وحشت. از ترسم دلو زدم به دریا و گفتم خبر بدم بهت که فردا نمی‌تونم بیام مزرعه‌‌ که خدایی نکرده مثل سری قبل کلی بد و بیراه نشنوم.

گوشه‌ی چشمان تارخ از دل پر او و غر زدن‌های ریزش چین خوردند.
_ باور کنم تو از من حساب می‌بری؟ یا می‌ترسی؟

افرا خونسرد جواب داد:
_ اینطور فکر کن که برات احترام قائلم‌.

اینبار تارخ لبخندش را رها کرد.
_ بچه پررو. خب فردا برای چی نمیای؟ احیانا فکر نمی‌کنی یکم دیر خبر دادی؟

افرا با ذوق جواب داد:
_ وای دارم می‌میرم از خوشحالی. صحرا قبول شده‌‌. از صبح وقتی فهمیدیم رو آسموناییم‌. وقتی فرود اومدیم دیدیم نصف شب شده! فردام می‌ریم اطراف شهر دور دور با دوستام به مناسبت همین اتفاق. اینکه نمی‌رسم بیام.

تارخ از شیطنت‌های او پوفی کشید.
_ تبریک می‌گم. خود شهر عیبی داره که خارج از شهر می‌رین دور دور؟

افرا خندید.
_ می‌خوای بیایم مزرعه؟ فقط تابلوی ورود خانم‌ها ممنوع رو بردار‌.

تارخ پوفی کشید. افرا بود و شیطنت‌ها و سر به هوایی‌هایش.
_ مراقب خودت باش.

پشت تلفن سکوت برقرار شد. افرا از لحن خاص تارخ و خواسته‌اش شوکه شده بود. طول کشید تا به حالت عادی برگردد.
_ تو هم.
دستپاچه شده بود و بیشتر از آن توان ادامه دادن مکالمه را نداشت که تند گفت:
_ خداحافظ.

تارخ سریع صدایش زد.
_ افرا…
نام افرا باعث شد تا توجه مهستا کامل معطوف تارخ شود. با دقت به نیم رخ او که رد کم رنگی از لبخند داشت خیره شد. لبخندهایش برای افرا قسطی نبودند؟

افرا به اجبار جواب تارخ را داد.
_ بله؟

تارخ با جدیت گفت:
_ اسکای رو با خودت ببر. شنیدی چی گفتم؟

افرا اینبار اهومی زمزمه کرد و خیلی سریع تماس را قطع کرد. وقتی صدای بوق اشغال در گوش تارخ پیچید گوشی را از گوشش فاصله داد. از جایش بلند شد.
_ بریم تو …

مهستا آرام نجوا کرد.
_ جواب سوالمو گرفتم.
دستانش را درهم گره زد.
_ تو برو تو. من یکم دیگه میام.

4.4/5 - (102 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ریحان
ریحان
6 روز قبل

عالی

ننه تارخخ
ننه تارخخ
6 روز قبل

وایییی پسرم آقا است… عاشق این محبت های زیر لفظی شم…

Bahareh
Bahareh
6 روز قبل

چقد خوبه این رمان عالیه رمان به این میگن مرسی نویسنده دمت گرم .

Rom Rom
Rom Rom
6 روز قبل

خیلی قشنگ بود

ستایش
ستایش
6 روز قبل

وای خدای من چقدر از این حرف زدن های تارخ با افرا خوشم میاد🤩❤️‍🔥

خیلی رمان جذابیه

ساحل
ساحل
6 روز قبل

توروخداااااااااااااااااااااااااااا یه کم بیشتر بزارید 💔
دودقه طول نمی‌کشه بخوانیش ولی باید ۲۴ساعت تو خماری پارت بعدی باشی

فهرست
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x