رمان بر دل نشسته پارت ۵

۱۱)
بدون حرف چشم تو چشم بودیم و اون جریان قوی و گیرا بینمون ادامه داشت.. آخ که خماری چشماش.. انگار مست بود لامصب..

از نگاهش گر گرفتم و پاهام شروع کردن به لرزیدن..
چم شده بود؟!.. چرا قلبم با دیدنش، خودشو به سینه م میکوبید؟..
یعنی عاشق شدم؟.. میدونستم که این حالات مختص عشقه، بارها شنیده بودم و الان تجربه ش میکردم.. عجیب بود برام ولی.. عاشقش شده بودم!!!

عشق در اولین نگاه.. تقصیری نداشتم، جریان یوسف و دست بریدهء زنها بود..
هیچ کس در مقابلش گزینه دیگه ای جز عاشقش شدن نداشت..
عجیب بود بعد از ۲۵ سال عاشق کسی شدم که حتی نمیدونستم اسمش چیه، شاید زن داره، شاید آدم خوبی نیست، هیچی ازش نمیدونستم..

برای اینکه رسوا نشم دستامو محکم قفل کردم به هم و سریع اون رابطه نگاهو قطع کردم.. پشتمو کردم بهش و رفتم کنار پنجره، اونم رفت تکیه داد به میزش و وقتی برگشتم به سمتش دیدم که دستاشو میکشه به صورتش و ابروهاش، و پوف میکشه، اونم کلافه بود..
عجب اوضاعی بود..

نفس تنگی گرفته بودم، چند تا نفس عمیق کشیدم، باید میرفتم.. من از عشق میترسیدم.. من از دلبسته شدن و جدایی وحشت داشتم..
صحنه مرگ مسیح اومد تو ذهنم و بدنم سر شد.. قلبم که لحظاتی پیش افتاده بود جایی و گمش کرده بودم برگشت سر جاش و با ترس و استرس شروع کرد به ضربان شدید..

باید فرار میکردم.. باید گور پدر تابلو میکردم و خودمو نجات میدادم از این حس.. و از این مردی که در کمتر از نیم ساعت بلای جونم شد..

دستپاچه رفتم طرف مبلی که نشسته بودم و کیفم رو برداشتم، بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
_من باید برم

تعجب کرد.. خودمو رسوندم به در اتاقش و خواستم دستگیره رو بچرخونم و خارج بشم که صدای جذابش رو شنیدم

_خانم یگانه..

برنگشتم سمتش ولی ایستادم.. دوباره صدام زد
_خانم یگانه، چی شد چرا یه دفعه ای خواستین برین؟
تته پته کردم
_یادم افتاد کار مهمی دارم
_اینجا؟ توی استانبول شما چه کار مهمی میتونین داشته باشین؟ مگه بخاطر من نیومدین؟

ضایع بود که مصرانه نگاهش نمیکردم، باید برمیگشتم..
دستمو از دستگیره برداشتم و برگشتم سمتش
گفتم
_بخاطر تابلو اومدم آقای راستین، نه بخاطر شما
_درسته، منظور منم تابلو بود، لطفا صبر کنین صحبتمون تموم نشده
سرد گفتم
_من باید برم آقای راستین شما هم فکراتونو بکنین فردا دستیارم آقای کریمی بهتون زنگ میزنه، لطف کنین تصمیمتون رو به ایشون بگین، من شرایطمو گفتم دیگه کاری ندارم اینجا، خدانگهدارتون

حرفامو زدم و به قصد فرار رفتم سمت در.. تا خواستم درو باز کنم اومد و بین من و در حایل شد و مانع رفتنم شد.. بوی عطرش مدهوشم میکرد.. چشمامو بستم و بوشو با لذت فرستادم داخل ریه م..

چشمامو که باز کردم ابروهای مشکی بلندش و چشمای خوشگل نافذش مقابلم بود.. مگه میشد بی توجه بود به این شاهکار خلقت..

انگار تاثیرشو روم میدونست، انگار میخواست هیپنوتیزمم کنه که هی بدون حرف خیره میشد بهم لعنتی..
مدل موهاش پریشون بود، هیچ ترتیب خاصی نداشت، انگار هر طرّه موی موجدارش رها بود جایی.. و آزاد بود که هر آن بلغزه طرفی و منو بیقرارتر کنه..

به سختی نگاهمو ازش گرفتم و گفتم
_برید کنار
_چرا؟
_چونکه میخوام برم
_میرید، ولی اول باید بگید چی شد که اینطوری سراسیمه تصمیم به رفتن گرفتید، تازه من هنوز ازتون پذیرایی هم نکردم

فقط نگاهش کردم.. چی باید میگفتم.. سرشو کمی خم کرد طرفم و گفت
_من کاری کردم یا حرفی زدم که ناراحت شدین؟

با صدای خفه ای گفتم
_نه، چرا این فکرو کردین؟
با لبخند گفت
_آخه نمیدونین چقدر تابلو در یک لحظه اقدام به فرار کردین

فهمیده بود خواستم در برم..
گفت
_خانم یگانه لطفا بنشینید، سئوالی دارم ازتون
_در چه مورد؟
_از آنجایی که تنها مورد مشترک بین ما تابلوئه پس در مورد اون میخوام سئوال کنم، مگر اینکه بنظر شما مورد مشترک دیگه ای هم باشه بینمون

عرق سردی نشست توی تنم، احساس کردم فهمیده که گرفتارم کرده..
اخمی کردم و گفتم
_چه صنمی دارم با شما که مورد مشترکی هم باهاتون داشته باشم؟

لبخندی زد و گفت
_باشه باشه شوخی کردم که این جو متشنج کمی آروم بشه ولی بدتر شد
محکم گفتم
_سئوالتون رو بفرمایید

من و منی کرد و گفت
_گفتین که بخاطر پدرتون میارزه، چرا این حرفو زدین؟
_مهم نیست فراموشش کنین
_نه
_چی نه؟
_فراموش نمیکنم و اگه به این سئوالم پاسخ درست و صادقانه بدید شاید تابلو رو بهتون بدم

تعجب کردم.. دستم انداخته بود یا جدی بود؟ از قیافه ش و نگاهش هیچی معلوم نبود تصمیم گرفتم مختصرا جوابش رو بدم
گفتم
_پدرم بنابر دلایلی سالهاست که کمی افسرده ست و اخیراً فقط پیدا شدن این تابلو باعث خوشحالیش شده، پس میارزه که بخوام به هر قیمتی شادش کنم، مگه نه؟

۱۲)
حالت نگاهش کمی تغییر کرد، معلوم بود که ناراحت شده از حرفی که راجع به افسردگی بابام زدم.. گفت
_میارزه..

بعد از چند ثانیه انگار که تصمیمی گرفته باشه و بخواد به اجرا دربیاره، انگشتهاش رو در هم قفل کرد و گفت
_بسیار خب.. خواهش میکنم بنشینید خانم یگانه

ومصمم و سریع با چند قدم رفت روی صندلیش نشست..
منم مجبور شدم دوباره بشینم روی مبل رو به روش گفت

_راستش من آدم مبادی آدابی هستم همیشه، برام عجیبه که چرا هنوز ازتون نپرسیدم که چی میل دارین؟

_واقعا نیازی نیست آقای راستین من میخوام کم کم دیگه برم

با نگاه شیطون گفت
_واقعا؟ پس چرا از ایران تا اینجا اومدین؟

راست میگفت مشکوک میزدم..
گفتم
_فکر کردم که بقیه شو بهتره با دستیارم صحبت کنین

_ولی ایشون قبلا موفق نشدن

گفتم
_مقصودتون از این کار چیه آقای مهندس؟ نمیفهممتون، یا راضی به معامله میشین یا نمیشین، دیگه چرا موضوعو پیچیده میکنین؟
_مقصودی ندارم، بنظرم شما خانم سرسختی اومدین، ولی چرا یه دفعه بازی رو ول کردین و عقب نشینی کردین منم اینو نمیفهمم

راست میگفت تغییر و چرخش ۱۸۰ درجه ایم تابلو بود.. نباید بیشتر از این کنجکاوش میکردم، معلوم بود که خیلی تیز و باهوشه و شاید بفهمه در مقابلش ضعف دارم که یهو خواستم برم..
کمی سکوت شد و بالاخره گفتم
_قهوه میخورم آقای مهندس

فهمید که تسلیم شدم و لبخندی زد و گفت
_خوبه

به منشیش سفارش دوتا قهوه داد و پا شد از پشت میزش اومد نشست روی مبل کناری من، ولی مبلها انقدر بزرگ بودن که نزدیک بحساب نمیومدیم..

تا اومدن منشی حرفی نزدیم و اون پاهاشو انداخت روی هم و به انگشتای دستش نگاه کرد، منم که دیدم منو نگاه نمیکنه گاهی به در و دیوار نگاه میکردم گاهی هم یواشکی اونو دید میزدم..

منشی درو زد و راستین گفت
_بیا تو دنیز

و در باز شد و دختر منشی قهوه هامون رو گذاشت روی میز و با اجازه ای گفت و بیرون رفت.. آقای کاریزما اومد جلوتر و قهوه منو گذاشت جلوم روی میز و قهوه خودش رو برداشت و با ژست قشنگی تکیه داد و کمی خورد..
هر کاری که میکرد هر حرکتش جذاب بود، من ندید بدید مرد جذاب و خوشقیافه نبودم، توی خانواده یگانه و اطرافیانم به وفور مرد جذاب و خوش استیل پیدا میشد و بین همکلاسیهام و یا کسانی که بهم پیشنهاد میدادن مردای فوق العاده جنتلمن و خوش تیپ و شیکی بودن که من بهشون با گوشه چشمم هم نگاه نکرده بودم، ولی این مرد عجیب سفارشی بود..

همون سفارشی من به خدا که به شوخی همیشه به دوستام میگفتم و اونا بیشتر از من منتظر تولیدش بودن..

اگه قرار بود که من طرحی بزنم از مرد ایده آلم و بدمش به خدا برای اجرا، محصول دقیقا میشد جناب مهندس راستینی که الان ناباورانه کنارم نشسته بود و داشت قهوه میخورد و نمیدونست که درون دختر ظاهرا سرد کناریش چه آشوبی به پا کرده..

_خانم یگانه من تابلو رو میدم به شما !

صاف نشستم و متعجب نگاش کردم..
گفتم
_جدی هستین الان؟
_ولی بابتش پول نمیخوام
چشمام گرد شدن..

_پس چی میخواین؟
_چیزی غیر از پول !!

قهوه پرید تو گلوم..
به سرفه افتادم که از جاش بلند شد و اومد نزدیکم خواست بزنه به پشتم که تا انگشتش خورد بهم عینهو برق گرفته ها پریدم از جام..
دستپاچه گفتم
_نمیخواد نمیخواد خوب شدم

دستش موند تو هوا.. رفت نشست سرجاش و آرنجهاش رو گذاشت روی دو تا زانوش و دستاشو چسبوند بهم و نوک انگشتای سبابه شو چسبوند به لباش و خیره به من نگاه کرد..

با کمی خشم و کمی گیجی پرسیدم
_پس چی میخواید بابت تابلو؟
_نمیدونم

واا این دیگه چه جورش بود خودشم نمیدونست چی میخواد..
با لحن کمی مسخره گفتم
_حالتون خوبه شما؟
پررو گفت
_شما چی؟
_من خوبم چرا باید خوب نباشم، این شمایین که نمیدونین با خودتون چند چندین
_من میخوام تابلو رو به شما بدم، بخاطر پدرتون و دختری که بخاطر پدرش فداکاری کرده
_فداکاری؟

گفت
_فکر میکنین نفهمیدم که چقدر غرورتون براتون مهمه ولی شما مقابل من چند بار غرورتون رو شکستین، اولش فکر کردم تعادل شخصیتی ندارین ولی وقتی گفتین که تابلو رو بخاطر پدرتون میخواین فهمیدم که نه تنها تعادل دارین بلکه شخصیت قابل تحسین و والایی هم دارین

لبخندی زدم و گفتم
_خوب حالا از این شخصیت والا چی میخواین؟

اونم لبخند زد و گفت
_خودتون گفتین به هررر قیمتی

و از چشماش یه برق شیطنت جهید!!.. فکر کرده بود یه دختر ترسو و بی دست و پام که با این کنایه ش قرمز بشم؟

من هم لبخندی به معنی مال این حرفا نیستی بهش زدم و گفتم
_به نظر من شما هم شخصیت والایی دارین که با یک حرف من، انسان درونتون به موجودی که بهیچوجه قصد فروش تابلوی مورد علاقه ش رو نداشت، غالب شد و با یک تصمیم متهورانه و بدون چشمداشت پول، قول تابلو رو به من داد، و منم اونقدری تیز هستم که بدونم این شخصیت والا چیزی که لحظاتی قبل توی جمله ش و با شیطنت چشماش، بهش ایماء و اشاره کرد رو هرگز از یک خانم طلب نمیکنه

4.4/5 - (30 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ریحان
ریحان
2 سال قبل

خواهش میکنم…خیلیم جالب ابهام عزیز…انتقادکه نه!چون بلاخره هرکی یه سبکوسلیقه ای داره تونوشتن.درهرصورت برات آرزوی موفقیت دارم.وامیدوارم رمان به سمتوسوی کلیشه که تواکثررمانای اغراق آمیزه نره…واین برعکس تصورم ایده ی نویی باشه ازیه قلم خواص..!گل باشی خانم

golnaz
پاسخ به  مهرناز
2 سال قبل

سلام ابهام جون.!!!!.
میشه هر روز پارت بنویسی؟؟؟

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x