رمان بوسه بر گیسوی یار پارت 112

 

دستم را بندِ چهارچوب میکنم و کم نمی آوردم. بلند میگویم:
-فردا میای؟

بلندتر از من میگوید:
-خفه شو!!

خنده ی پر حرصی روی لبم می آید. داخل میشوم و در را به آرامی میبندم و مشغول کارهای فردا میشوم.

و او آخرِ شب، وقتی نگاهم روی صفحه ی گوشی به اسم اتابک است، پیام میدهد:
-میام!

لبهایم به لبخندی واقعی از هم کش می آیند. لبخندی که با کینه همراه است.
برای مخاطب خاصم… در جواب پیامی که داد: “-باهام میای؟”

تایپ میکنم:
-میام!

گوشی را کناری میگذارم و با چشمهای باز به سقف تاریک اتاق زل میزنم. قطعا یکی از متفاوت ترین و بهترین سیزده به در های عمرم خواهد بود!

***

موهای بلندم را شانه میزنم. چتری های رنگی ام را با وسواس نظم میدهم. و باقی را دم اسبی میبندم و به چشمانم توی آینه خیره میشوم.

عسلی ها برق میزنند. به خاطر کشیده شدن موهایم، کشیده تر به نظر میرسند. با خط چشمِ مشکی، درشت تر…و با فکر کردن به امروز، جمع میشوند!

رژِ ملایمی روی لبهایم میکشم. ظاهر مهم است! امروز قرار دارم و قرار است خوش بگذرد.
ظرف جوجه های آماده شده در مواد را برمیدارم. زیر انداز هم…میوه هم…آجیل هم… کاهو و سکنجبین هم…

شومیز سفیدی که گلهای درشتِ آفتابگردان دارند، تنم میکنم. به همراه شلوار جذب کوتاه و شالِ لیمویی ملایمی که روی موهایم میکشم.
بعد از آن پیامِ دیشب، دیگر هیچ پیامی نداده و احتمالا من باید صدایش بزنم!!

ساعت ده صبح است که در خانه را باز میکنم. سبد مسافرتی را بیرون میگذارم و با تعلل چند تقه ی آرام به در خانه اش میزنم.

و قبل از اینکه در را باز کند، داخل میشوم و زیرانداز را برمیدارم. همان لحظه صدایش را میشنوم:
-قرارم با رفیقام به هم خورد، وگرنه الان اینجا نبودم!

پوزخند کمرنگی میزنم و بیرون میروم. با دیدنش، جا میخورم. اما او با دیدنم خشک میشود!

او شلوارک به پا دارد و رکابی به تن… موهایش نسبتا ژولیده… اخمالود… بی حوصله… چشم پف کرده… و سرو رویی شلخته…
و من کاملا آراسته و مرتب!

سر کج میکنم:
-صبح بخیر!
پلک میزند و میگوید:

-تو از دیشب تا صبح مثل خرس خوابیدی… من تازه یکی دو ساعته خوابم برده… برو یه دو ساعت دیگه بیا!

و بعد داخل میشود و در را میبندد. به همین راحتی! خب قصدش حرص دادن و اذیت کردن است… اما من فقط میخندم.

بلند جوری که بشنود، میگویم:
-پشت بوم؟
-هر قبری… دو ساعت دیگه!
چه عصبانی!

-باشه من بساط رو پهن میکنم، همه چیو آماده میکنم، بعد میام صدات میکنم…جوجه ها رو هم سیخ میزنم… دو ساعت دیگه؟

جوابی نمی آید. شانه ای بالا میدهم و میگویم:
-من صبحونه خوردم… دیگه یهو ناهار میخوریم… دو ساعت دیگه؟

بازهم صدایی نمی آید! خنده ام را فرو میدهم و آرام میگویم:
-اوکِی دِیرتی بُوی… رفتم…

باقی وسیله ها را بیرون میگذارم. گوشی را داخل جیبِ جینم فرو میکنم و در را به آرامی می بندم. زیر انداز را بغل میگیرم و به سمت پشت بام حرکت میکنم. فقط چنگیز نباشد، حل است!

اما هنوز دومین پله را طی نکرده ام که در واحدش باز میشود. به سمتش برنگشته ام که غر غر کنان میگوید:
-یه دو دقیقه بذار کپه ی مرگمو بذارم…

با لبخند به سمتش برمیگردم. لطف کرده و روی رکابی اش، یک پیرهن آستین کوتاه به تن کرده که دکمه هایش باز است!

-عه بها… من که گفتم بخواب…
بی حوصله جلو می آید و زیرانداز را از دستم میکشد.
-کاش یه چند روز شرّتو کم کنی!

و در همان حال سبد مسافرتی را هم برمیدارد. بالشت و کیسه ی خوراکی را هم در دست دیگرش… خنده ام میگیرد.

-تو بگو یه روز!
آخرین کیسه را برمیدارد.
-یه روزم غنیمته…
-نمیشه!

پوفی میشکد و جوابی نمیدهد. خنده ام را پنهان نمیکنم.
-همه رو باهم نمیخواد ببری… بذار منم کمکت کنم…

صاف نگاهم میکند و ناراضی و اخمالود میگوید:
-میخوای کمک کنی؟!

لبی میکشم و خواسته اش را یادآوری میکنم:
-بمیرم؟

او کجخندی میزند:
-لطف میکنی!
چشم در حدقه میچرخانم و میگویم:
-به آرزوهام نرسیدم هنوز!

تنه ی آرامی میزند تا از سر راهش کنار بروم.
-آرزوت چیه؟
وقتی از کنارم میگذرد، با عشق میگویم:
-رسیدن به آبتین!

نگاه گذرایی میکند و جلو می افتد و صدایش با خنده همراه میشود.
-قشنگه…

دلم میخواهد یک جوری از پله ها به پایین بکشمش که مغزش با جوجه ها مخلوط شود و سیزدهَم بالای سر جنازه اش به در شود!

به جایش به نرمی میگویم:
-ببه نظرت به آرزوم میرسم، یا آرزو به دل میمونم؟
-بیشتر باید تلاش کنی…
خون خونم را میخورد.

-من که نهایت سعیمو میکنم… توام که از هیچ کمکی دریغ نمیکنی… دیگه بیشتر از این؟!
آرام و پر شیطنت میگوید:

-بیشتر از این!
گلویم از حرص به درد می آید.
-باشه… چیکار کنم؟

به در پشت بام میرسد. در را باز میکند. جلوتر از من داخل پشت بام میشود و میگوید:
-براش نُود بفرست… پسرا نود دوست دارن!
به خدا که دارد هار هار توی دلش به من میخندد!

-مطمئنی همچین چیز یشرمانه ای جواب بده؟!!
-من که براش فرستادم جواب داد… تو رو نمیدونم!

چشمانم از حدقه بیرون میزند. وقتی به صورتم نگاه میکند، بی محابا میخندد و میگوید:
-قیافه رو!

بی اراده میپرسم:
-از چیت فرستادی؟!!

نگاهش به سمت خودش کشیده میشود. پایین را نگاه میکند و میگوید:
-بگم؟!
از شرم سرخ میشوم.
-نه!

پرشیطنت نگاهم میکند:
-میخوای واسه توام بفرستم؟

لبهایم روی هم کیپ میشوند. او میگوید:
-عاشقش میشی!

عصبانی و پرشرم… بی اراده دستم بالا می آید و توی صورتش میزنم!!
هردو در یک لحظه خشک میشویم. زدمش! بازهم! چرا؟! چرا… چرا بحث کردم؟! چرا…

-حوری بزنی، میزنمت!!

و بلافاصله وسیله ها را روی زمین میگذارد و… قبل از اینکه کاری کند، توجیه می آورم.
-تو بی ادبی!

اخم میکند:
-دارم راه بهت میگم… جای تشکرته؟! منو میزنی؟ دستت هرز شده هی میاد تو سر و صورت من… بزنمت؟ گاز میگیری… گازت بگیرم؟ منو پاره کردی اصلا… پاره ت کنم؟!!

چطور مدیریت کنم که این بحث تمام شود؟!!
-بی ادب نباش!!
-خُو پاره ات بفرمایم؟!!

-بها!!
-دِ کوفتِ بها… هی بها بها… بَسه دیگه دهنمو سرویس کردی!
مستاصل میشوم.

-بها…
-جون!

درست روبرویم ایستاده و اخم دارد و انگار آماده ی حمله است! نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم تپش های قلبم را آرام کنم. میگویم:
-بیا زیرانداز بندازیم، بشینیم…

4.7/5 - (19 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x