رمان بوسه بر گیسوی یار پارت 148

 

 

 

 

-بی لیاقتا بچه بیارید دیگه… چه زندگی بی روح و بی مزه ای دارید!

 

سوره اخمی میکند و میخندد:

 

-ببخشید دیگه مثل تو همش دنبال دردسر و هیجان نیستیم… فعلا آرامش زندگیمون رو دوست دارم و نمیخوام چیزی این آرامش‌و به هم بزنه…

 

چقدر برعکس من!

 

-من دنبال دردسر و هیجان نیستم سوری…

 

اشاره ای به گوشیِ خاموش افتاده روی تخت میکند:

-آره مشخصه… انگار افتادی درست وسط هیجان، که اینجا بند شدنت با مصیبته…

 

خنده ام میگیرد… هیجان… تمام شد!

-حالا دیگه موندنی ام…

 

تیز و دقیق نگاهم میکند:

-چرا میخندی؟!

 

خنده ام بی اراده وسعت میگیرد.

-نمیدونم…

 

-کوفت… چی بود اون پیامایی که بهت میداد… آقای همسایه!

 

لب زیرینم را گاز میگیرم. اما خنده ام کنترل بشو نیست. میگوید:

-آقای هیجان، از زور دلتنگی قاطی کرده اون پیاما رو میده؟!

 

قهقهه ای میزنم و تکرار میکنم:

-دلتنگی! داره از دلتنگی می‌میره، جون چنگیزش!!

 

از خنده ام جا میخورد و با کنجکاوی میپرسد:

-چنگیز کیه؟!

 

چشمکی میزنم و قری به گردنم میدهم. پرتفریح میگویم:

 

-از همسایه ها که خودشو صاحب خونه میدونه و دشمن خونیِ منه… البته دستش با بها تو یه کاسه ست…اما من از پس هردوشون برمیام.. و براومدم!

 

بیشتر گیج میشود و کنجکاوی بیشتر به او غلبه میکند. بنابراین صاف رو به من مینشیند و با جدیت میگوید:

-از اول تا آخرشو برام تعریف کن!

 

ابروهایم را بالا میفرستم:

-چیزی که تموم شده، دیگه تعریف کردن نداره!

 

-اگه تموم شده بود، اون پیاما رو بهت نمیداد…

 

 

 

3.8/5 - (30 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x