رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 10

4.3
(159)

 

 

 

 

شاخک هایش تکان خوردند…

مونا اینجا با امیریل چه کاری می تواند داشته باشد…؟!

بیخود نبود موقع دیدنش لحظه ای حالش بد شد…!!!

 

فرشته خانوم رو به رستا کرد…

-خوبی تو قربونت برم…؟! خبری از مامانت داری…؟!

 

 

رستا در حالی که یک چشمش به پله ها بود و یک چشمش به فرشته خانوم بی حواس گفت: زنگ زدم بهش جواب نداد اما عمو رضا رو که گرفتم گفت تازه از حموم درومدم… مامانتم خوابه…

 

فرشته خانوم مهربان خندید: دیشب خب عروسیشون بوده و همون شبم رفتن سفر خسته میشه دیگه…

 

 

رستا چشم درشت کرد…

-چه خستگی عمه جون مگه مامانم رانندگی کرده…؟

 

سپس چشمکی زد…

– خستگیش مال چیز دیگس، بالاخره بعد از چندسال از مجردی درومدن و شب زفاف و اینا… بله…!!!

 

 

فرشته خانوم مات دخترک و نیش بازش شد…

مونا هم با دهان باز نگاهش کرد و هیچ خوشش نیامد از این همه راحتی رستا…

 

چادرش را جمع کرد و با اخم درهمی گفت: ببخشید رستا جون اما آدم پشت سر مادر و عموش اینجور حرف نمیزنه، زشته…!!!

 

 

رستا دوست داشت گردنش را بشکند.

دقیقا از همین مثبت بازی و ک*سشعرهایش بیزار بود…

 

-ببخشید مگه چی گفتم که زشته…؟! خب زن و شوهرن، قرار نیست که شب اولشون یه قل دو قل بازی کنن…!!!

 

 

مونا می دانست حریف زبان رستا نمی شود اما از این عزیز کرده هم دلخوشی نداشت چون توجه تمام پسرها و بزرگترهای این خانواده روی اوست و از همه بیشتر امیریل…!!!

 

خواست حرف بزند که…

 

-کی شب یه قل دوقل بازی می کنه…؟!

 

#پست۵۵

 

 

مونا درجا رنگ باخت و فرشته خانوم لب گزید…

زن سمت پسرش رفت اما رستا با نیش باز زودتر گفت: مامان و عمو رضا…!!!

 

 

رنگ صورت مونا و فرشته خانوم کبود شد…

امیریل ابرو بالا انداخت…

-متوجه نشدم یعنی ستاره خانوم و حاج رضا یه قل دوقل بازی می کنن…!!!

 

رستا نوچی کرد…

-بازی کردن، تموم شد رفت…!! ایشالله مرحله بعد…!!!

 

-بارم نفهمیدم…

 

رستا خواست تشریح کند که فرشته خانوم مداخله کرد…

-ول کن رستا…

 

سپس رو به امیریل گفت:  مادر مونا جان باهات کار داشت…!!!

 

رستا چشم باریک کرد و حرص خورد…

 

امیریل سمت مونا سر به زیر گفت:  بفرمایید فقط زودتر بنده عجله دارم…

 

 

مونا سرخ و سفید چشم دزدید…

-ببخشید راستش یه موضوع حقوقی هستش که می خواستم راجع بهش باهاتون حرف بزنم…

 

 

فرشته خانوم بلند شد…

-من میرم به کارم برسم… رستا جان شما هم میای یا نه…؟!

 

رستا حاضر نبود حتی لحظه ای جدا شود…

-نه عمه جون می خوام برم پیش حاج یوسف…!!!

 

 

زن سری تکان داد و با با اجازه ای سمت آشپزخانه رفت…

 

امیریل اخم داشت…

وقتش هم دیر شده بود…

-بفرمایید مونا خانوم…!!!

 

مونا ذوق زده چادرش را جمع تر کرد…

-راستش برای پایان نامه ام می خواستم یه مورد خاص باشه و گفتم شما چون تجربتون بیشتره یه مشورتی بگیرم…

 

رستا با حرص نگاهشان کرد و توی دلش جد و آباد دختر را به فحش کشید…

 

امیریل نگاهی به ساعت کرد…

-من درسته از حقوق سر در میارم اما اون چیزی که شما دنبالشی رو من نمی تونم در اختیارتون بزارم… بهتره با عماد حرف بزنین…!!!

 

-ولی…

 

-ببخشید دختر عمه من دیرم شده بخواین با عماد هماهنگ می کنم…

 

مونا ماند که چه بگوید،  با بغض سری تکان داد…

-خواستم خبرتون می کنم…

 

امیریل با خداحافظی داشت سمت در خروجی می رفت که رستا دنبالش دوید و مرد نگاهش کرد…

-وقتم دیره زود بگو…

 

رستا دلبرانه و ذوق زده از دک کردن مونا چشمکی زد..

-می خوام بریم بازی یه قل دوقل…!!!!

 

#پست۵۶

 

 

امیریل اخم در هم فرو برد و چشم باریک کرد…

-این قضیه یه قل دو قل چیه که از صبح چندبار از زبونت شنیدم…؟!

 

 

رستا با دست جلوی خنده اش را گرفت…

-مطمئنی…؟!

 

-رستا باهام یکی به دو نکن، عین ادم حرف بزن…!!!

 

رستا سریع کتانی های سفیدش را به پا زد که نگاه امیریل به مچ پای سفیدش رسید و خلخال طلایی رنگی که به زیبابی اش افزوده بود…

 

-این چیه پوشیدی…؟! مگه اون دانشگاه خراب شده هیچی بهتون نمیگن که با شلوار کوتاه میرین و میاین…؟!

 

رستا چشم پرشت کرد…

-دوباره شدی گشت ارشاد…؟! والا اونا قد تو گیر نمیدن اما دانشگاه نمیرم، می خوام برم پیش بابات…!!!

 

مرد بهش چشم غره ای زفت…

-با بابام چیکار داری…؟!

 

دخترک تابی به گردنش داد…

-خصوصیه پسر عمه…!!!

 

امیریل با خشم نگاهش کرد که دخترک درجا حساب برد…

-عین آدم حرف بزن و از این شاخه به اون شاخه نپر… اول میری لباست و عوض می کنی وگرنه نمی برمت، بعدم میگی بابام چیکار داری آهان این قضیه یه قل دو قل هم میگی…!!!

 

 

رستا دماغ چین داد و برو بابایی برایش تکان داد…

-حوصله رانندگی نداشتم، خواستم ببریم اما حالا که این جور شد، خودم با ماشین مامانم میرم…

 

 

سپس راه کج کرد که برود که امیریل بازویش را گرفت…

-کجا…؟!

 

-خودم میرم…!

 

عمیق خیره چشمان هزار رنگ دخترک شد و شالش را روی سرش جلو کشید…

-حیف که دیرمه… نازم می کنه…!!!

 

رستا چشم غره ای بهش رفت و جلوتر به راه افتاد…

-خیلی دلتم بخواد حاجی…!!!

 

#پست۵۷

 

 

امیریل خنده اش گرفت…

از ظاهر باز و آزادانه دخترک حرص می خورد اما هیچ دلش نمی آمد رفتار تند و خشنی نشان دهد اما همان بک نگاهش کافی بود تا حساب کار دستش بیاید…

 

**

 

-حداقل موهات و جمع کن…!!!

 

رستا چشم در حدقه چرخاند و با حرص تمام موهایش را جمع کرد… بافت زد و یک طرف شانه اش ریحت..

 

-حالا راضی شدی…؟!

 

امیریل با قیافه حرصیش لبی کج کرد…

-حالا خانوم شدی جوجه رنگی…!!!

 

رستا نفسش را با حرص بیرون داد و ترجیح داد ساکت باشد…

مرد سمت دخترک برگشت…

-خب نگفتی با بابام چیکار داری…؟!

 

رستا کمی مکث کرد…

-بابت کافی شاپ…

 

امیریل به میان حرفش آمد…

-نمی خوای بی خیال شی…؟!

 

رستا محکم گفت: نه…!!!

 

-بابام قراره چیکار کنه…؟!

 

-می خوام ضامنم بشه…!!!

 

امیریل جا خورد…

چه فکر می کرد و چه می شنید…؟!

-ضامن…؟! پول لازم داری، من بهت میدم…!!!

 

-می خوام روی پای خودم وایسم… یه دوجا درخواست وام دادم… حاج یوسف اوکی باشه بهم میدن…

 

امیریل فرمان را محکم در دست فشرد…

می دانست حرف رستا دو تا نمی شود و از موضعش هم پایین نمی آید…

 

 

نفسش را سخت بیرون داد…

-کله شقی رستا… می دونم هرچی بگم تو کارخودت رو می کنی اما… اما می تونی روی کمکم حساب کنی…!!! ولی خوب می دونستی با شریک شدن خالت حتی بابام و آقاجان و حاج رضا هم مخالفت نمی کنن…؟!

 

چشمان رستا برق زد: دقیقا…

 

امیریل نیم نگاهی بهش کرد: خب حالا قضیه یه قل دو قل چیه…؟!

 

رستا این بار به پهنای صورت خندید: گیر دادیا امیر اما بهت میگم که فکرت دیگه مشغول نباشه…!!! می دونی زن و شوهر تنها که میشن چیکار می کنن…؟! خب منم همین و به مونا و عمه فرشته گفتم که قرار نیست یه قل دو قل بازی کنن…!!!

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 159

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240717 160404 360

دانلود رمان قاصدک های سپید به صورت pdf کامل از حمیده منتظری 5 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   رستا دختر بازیگوش و بی مسئولیتی که به پشتوانه وضع مالی پدرش فقط دنبال سرگرمی و شیطنت‌های خودشه. طی یکی از همین شیطنت ها هم جون خودش رو به خطر میندازه و هم رابطه تازه شکل گرفته دوستش سایه با رضا رو بهم میزنه. پدرش…
رمان خواهر شوهر

رمان خواهر شوهر 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان خواهر شوهر خلاصه : داستان ما راجب دونفره که باتمام قدرتشون سعی دارن دونفر دیگه باهم ازدواج نکنن یه خواهر شوهر بدجنس و یک برادر زن حیله گر و اما دوتاشون درحد مرگ تخس و شیطون این دوتا سعی می کنن خواهر و برادرشون ازدواج نکنن چه…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۱ ۱۹۴۰۰۴۳۴۱

دانلود رمان تاونهان pdf از مریم روح پرور 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :           پندار فروتن، مردی سیو سه ساله که رو پای خودش ایستاد قدرتمند شد، اما پندار به خاطر بلاهایی که خانوادش سرش اوردن نسبت به همه بی اعتماده، و فقط بعضی وقتا برای نیاز های… اونم خیلی کوتاه با کسی کنار…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۹۰۱۶۸۸

دانلود رمان جوانه عشق pdf از غزل پولادی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     جوانه عاشقانه و از صمیم قلب امیر رو دوست داره اما امیر هیچ علاقه ای به جوانه نداره و خیلی جوانه رو اذیت میکنه تحقیر میکنه و دل میشکنه…دلش میخواد جوانه خودش تقاضای طلاق بده و از زندگیش خارج بشه جوانه با تمام مشکلات…

رمان بوسه گاه غم 4 (2)

14 دیدگاه
  دانلود رمان بوسه گاه غم   خلاصه : حاج خسرو بعد از بیوه شدن عروس زیبا و جوونش، به فکر ازدواج مجددش میفته و با خواستگاریِ آقای مطهری، یکی از بزرگترین باغ دارهای دماوند به فکر عملی کردن تصمیمش میفته که ساواش، برادرشوهر شهرزاد، به شهرزاد یک پیشنهاد میده،…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۳۲۳۶۸۷۷

دانلود رمان شاهکار pdf از نیلوفر لاری 0 (0)

4 دیدگاه
    خلاصه رمان :       همه چیز از یک تصادف شروع شد، روزی که لحظات تلخی و به همراه خود آورد ولی می ارزید به آرزویی که سالها دنبالش باشی و بهش نرسی، به یک نمایشگاه تابلوهای نقاشی می ارزید، به یک شاهکار می ارزید، به یک…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۸۱۸۴۶۹

دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم pdf از رها امیری 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       فرمان را چرخاندم و بوق زدم چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد میدانستم مرا می شناسد سرش را به علامت احترام تکان داد ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دابلیو مشکی…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 43

دانلود رمان بانوی رنگی به صورت pdf کامل از شیوا اسفندی 4 (4)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   شایلی احتشام، جاسوس سازمانی مستقلِ که ماموریت داره خودش و به دوقلوهای شمس نزدیک کنه. اون سال ها به همراه برادرش برای این ماموریت زحمت کشیده ولی درست زمانی که دستور نزدیک شدنش، و شروع فاز دوم مأموریتش صادر میشه، جسد برادرش و کنار رودخونه فشم…
Romantic profile picture 50

دانلود رمان ما دیوانه زاده می شویم pdf از یگانه اولادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان زندگی طلاست دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش ، پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد پس طلا مجبوره تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Na,sAri
Na,sAri
1 ماه قبل

وای رستا واقعا نچسب و چندشه اه

camellia 520
camellia 520
1 ماه قبل

دستتون درد نکنه.ممنونم.😍🤗🙏

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط camellia 520

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x