رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 11

4.3
(143)

 

 

 

 

 

نگاه امیریل پر از بهت شد…

اما کم کم ابرو در هم کشید و با عصبانیت نگاه دخترک کرد…

-خجالت بکش…!

 

 

رستا شانه بالا انداخت…

-به من چه؟ می پرسین وقتی هم جوابتون میدم یه دونه خجالت بکش برام ردیف می کنین…! خب می تونین ازم سوال نکنین…!!!

 

 

دوست داشت هم دهنش را سرویس کند هم از این همه پررو بودن دخترک بخندد…

این روی موذیانه رستا را کاملا می شناخت که حتی چقدر می تواند مادرش را با ان حرص بدهد…

 

 

-درسته به تو اصلا ربطی نداره اما حرف زدن راجع به این مسائل هم هرکسی به خودش مربوطه…!!!

 

رستا سمتش چرخید…

-خب منم همین و میگم تو اصرار داشتی بدونی…!!!

 

 

امیریل چشم غره ای بهش رفت که گوشی اش زنگ خورد…

تماس را وصل کرد…

-محمدی من الان یه کاری برام پیش اومده یه ساعت دیرتر میام اما رسیدم پرونده حتما روی میزم باشه…!!!

 

 

تماس را که قطع کرد، رستا سر جلو برد…

-مزاحمت نمیشم من و همین جاها هم پیاده کنی خودم میرم پیش حاج عمو…

 

 

مرد اخم کرد…

– به نظرت اینقدر بی غیرتم که ناموسم رو پیاده کنم خودش بره…؟!

 

رستا چشم و ابرویی آمد…

-استغفرالله پسرعمه این وصله ها به شما نمی چسبه فقط جهت تعارف گفتم…!

 

 

امیریل نیم نگاهی بهش کرد و لبخند کوچکش که داشت می رفت روی لبش بنشیند را سریع خورد…

 

– من ضامنت میشم…!!!

 

#پست۵۹

 

 

 

رستا جا خورد…

-وا شما که مخالف کارم بودی…؟!

 

-هنوزم هستم اما می خوام من ضامنت بشم…!

 

دخترک اخم کرد…

-می تونم دلیلش رو بدونم…؟!

 

امیریل جدی لب زد…

-دوست ندارم جز خودم از کسی کمک بگیری…!

 

رستا ناباور نگاهش کرد…

-چرا…؟! اما من با عمو حرف زدم خودشو…

 

امیریل حرفش را قطع کرد…

-من ضامنت میشم… رستا…!!!

 

دخترک ساکت شد و خیره چشمان جدی مرد شد.

این همه اصرارش را درک نمی کرد اما برایش فرقی نداشت، مهم این بود که زودتر کارش پیش برود…

سپس با مکثی به حرف آمد…

 

-باشه قبول اما خودت باید با عمو حرف بزنی…!!!

 

امیریل نگاهی تو کل صورتش چرخاند…

علاوه بر زیبایی بی نظیرش از جسارت و هوش بالایی هم برخوردار بود…

 

-با بابام حرف میزنم… کدوم بانک باید بریم…؟!

 

***

 

-خوش گذشت ستاره خانوم اما بزنم به تخته خیلی جوون شدی اونم توی دو روز مگه میشه…؟! ناقلا راستش و بگو عموم باهات چیکار کرده…؟!

 

 

سایه خندید و ستاره از پشت دوربین گوشی تا بناگوش سرخ شد و حرص خورد…

-رستا ببینمت دهنت و جر میدم…!!!

 

رستا نگاهی به سایه کرد و خندید…

-انگاری دیشب این آبجیت از دست عمو جونم بد جر خورده…!!!

 

#پست۶٠

 

 

 

ستاره جبغ کشید و شلیک خنده سایه هم هوا رفت که ضربه ای به گردن رستا زد و گوشی را از دستش کشید…

 

– بیشعور یکم آدم باش…!!!

 

ستاره درمانده نالید…

-این آبرو برام نمیذاره سایه…!!!

 

 

سایه لبش را گزید…

-خودت زاییدیش نمی دونی چقدر بیشعوره…؟!

 

-نمی دونم توله سگ به کی رفته اینقدر بی حیا شده…!!!

 

رستا سر جلوی دوربین گوشی آورد و کفت: مامان کاچی خوردی…؟!

 

 

ستاره در دم لال شد…

این دختر بود یا دشمن…

-به خدا که تو بچه من نیستی…؟!

 

 

رستا نیش چاکاند…

-عه پس من لک لکا آوردن…؟!

 

 

سایه توی سرش زد…

-برو اونور حالم بد شد… ستاره بعدا باهم حرف می زنیم… این بیشعور نمیزاره…!!!

 

-آره عزیزم منم برم رضا صدام میزنه…فعلا…!

 

رستا از همانجا صدا بلند کرد: مامان انشالله که دو نفره رفتین سه نفره برمی گردین…!!!

 

 

سایه سریع تماس را قطع کرد و با لبخندی که سعی می کرد جمعش کند، چشم غره ای بهش رفت…

 

-بیشعور چرا اینقدر سر به سرش میزاری…؟!

 

رستا بغض کرد…

-آخه دلم برا مامانم تنگ شده…!!!

 

#پست۶۱

 

 

رستا

 

با ذوق نگاه عماد کردم…

-وای دستت درد نکنه آقا عماد… اصلا توقع نداشتم توی این مدت کم آماده بشه…؟!

 

 

عماد سری برایم تکان داد و نگاه من گیر نامم روی جواز بود…

-خواهش می کنم به هرحال شما و سایه خانوم که جای خود دارین اما دایی و امیریل هم خیلی سفارش کردن…!!!

 

-واقعا ممنون… زحمت کشیدین…!!!

 

عماد سر به زیر گفت: اختیار دارین، به هر حال بازم کاری بود بنده در خدمتم… در ضمن سلام به سایه خانوم هم برسونین…!!!

 

-حتما… شما هم سلام برسونین…!!!

 

به رفتن عماد نگاه کردم که سمت خانه حاج یوسف می رفت…

دوباره نگاهم به جواز افتاد و نیشم باز شد…

گوشی ام را از جیب شلوارم درآوردم و شماره سایه را گرفتم…

به دو بوق نکشیده تماس را وصل کرد…

 

-چی میگی رستا دستم بنده…؟!

 

کج خند شرورانه ای روی لبم نشست…

-عماد اینجا بود…؟!

 

جا خوردنش را حس کردم…

-کجا…؟!

 

مکث کردم…

-جواز رو آورده بود…!!! سلام هم رسوند…!!!

 

-چرا به خودم نداد…؟!

 

شانه بالا انداختم…

-نمی دونم ولی به هرحال آورده… زنگ زدم که بهت خبر بدم در ضمن برای ناهار میرم خونه عزیز… منتظرتم…!!!

 

-خیلی خب کارم تقریبا تمومه… راستی یکی از بچه ها دورهمی داره…!

 

-کی…؟!

 

-شهره…! دوست پسر جدید تور کرده از این خر پولا…!!!

 

-عه پس فیلم سینمایی داریم… پایه ام سایه… بریم یکم دلمون وا شه بلکه من از غم دوری ننم کمی سر کیف بیام…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 143

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 230123 526

دانلود رمان غرور پیچیده 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :             رمو فالکون درست نشدنیه! به عنوان کاپوی کامورا، بی رحمانه به قلمروش حکومت می کنه، قلمرویی که شیکاگو بهش حمله کرد و حالا رمو میخواد انتقام بگیره. عروسی مقدسه و دزدیدن عروس توهین به مقدساته. سرافینا خواهرزاده ی رئیس اوت…
۰۳۴۶۴۲

دانلود رمان نیلوفر آبی 5 (1)

5 دیدگاه
    خلاصه رمان:     از اغوش یه هیولابه اغوش یه قاتل افتادم..قاتلی که فقط با خشونت اشناست وقتی الوده به دست های یه قاتل بشی،فقط بخوای تو دستای اون و توسط لب های اون لمس بشی،قاتل بی رحمی که جذابیت ازش منعکس بشه،زیبایی و قدرتش دهانت رو بدوزه…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۳۴۹۶۸۰

دانلود رمان رگ خواب از سارا ماه بانو 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سامر پسریه که یه مشکل بزرگ داره ..!!! مشکلی که زندگیش رو مختل کرده !! اون مبتلا به خوابگردی هست ..!!! نساء دختری با روحیه ی شاد ، که عاشق پسر داییش سامر شده ..!! ایا سامر میتونه خوابگردیش رو درمان کنه؟…
رمان ژینو

دانلود رمان ژینو به صورت pdf کامل از هاله بخت یار 4 (4)

7 دیدگاه
  خلاصه: یاحا، موزیسین و استاد موسیقی جذابیه که کاملا بی‌پروا و بدون ترس از حرف مردم زندگی می‌کنه و یه روز با دیدن ژینو، دانشجوی طراحی لباس جلوی دانشگاه، همه چی عوض میشه… یاحا هر شب خواب ژینو و خودش رو می‌بینه در حالی که فضای خوابش انگار زمان…
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۵۴۰۱۳۵

دانلود رمان کد آبی از مهدیه افشار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         همه می‌گن بزرگترین و مخ ترین دکتر تهرون؛ ولی من می‌گم دیوث ترین و دخترباز ترین پسر تهرون! روزبه سرمد یه پسر سی و چند ساله‌ی عوضی نخبه‌س که تقریباً تمام پرسنل بیمارستان خصوصیش؛ از زن و مرد گرفته تو کَفِش…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۰۷۱۸۶

دانلود رمان همقسم pdf از شهلا خودی زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       توی بمباران های تهران امیرعباس میشه حامی نیلوفری که تمام کس و کار خودش رو از دست داده دختری که همسایه شونه و امیر عباس سال هاست عاشقشه … سال ها بعد عطا عاشق پیونده اما با ورود دخترعموی بیمارش و اصرار…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
me/
me/
29 روز قبل

رمان ضعیفیه چون کنکور دارم جذاب شده برام😂

Mahsa
Mahsa
29 روز قبل

چرا منو پاک میکنی؟

Mahsa
Mahsa
29 روز قبل

چرا اشتراک من کار نمی کنه آدمین جان؟

Mahsa
Mahsa
29 روز قبل

سلام من اشتراک گرفتم ولی صفحه بلوک شده باید چی کار کنم؟

میرا؛
میرا؛
29 روز قبل

واقعا چرا علامت سوال و تعجبو درست توی جمله قرار نمیدین؟😐.
تو کل رمان باید دویست بار یه متنو بخونم بفهمم جمله خبریه یا پرسشی..
واقعا از نویسنده ها بعیده. یکم برا فارسیتون وقت بزارین قبل اینکه مثلا نویسنده شین!.

SaBa
SaBa
29 روز قبل

این دختره واقعا چیپ و لو لولِ

خواننده رمان
خواننده رمان
29 روز قبل

رستا زیادی آزاده تو حرف زدن دیوونه

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x