رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 14

4.3
(147)

 

 

 

امیریل به ضرب از جا بلند شد که عزیز و عمه فرشته هم سمتش دویدند…

حالا انگار زخم شمشیر بود…!

 

 

توی نقشم فرو رفتم…

-وای امیریل چی شد…؟! ببخشید از دستم لیز خورد…!!!

 

 

امیریل نگاه تند و طوفانی اش را بهم دوخت که لحظه ای حساب بردم اما سعی کردم توجه نکنم…

 

-چی شدی مادر…؟!

 

عزیز که نزدیک بود پس بیفتد از بس که او را دوست می داشت… هرچه بود نوه ارشدش به حساب می آمد…

 

امیریل بی توحه به هوچی گری های عزیز سمت سرویس رفت و من هم به دنبالشان…

 

 

توی آشپزخانه رفتم که سایه هم آمد…

-به عمد ریختی…؟!

 

 

پماد سوختگی را برداشتم…

-ندیدی همون اومدنی جقدر برام قیافه اومد که چرا هیچی سرت نیست و این چیه پوشیدی… فقط خواستم یکم دلم خنک بشه که شد…!!!

 

 

-زدی داداشم و ناکار کردی حداقل اون پماد و بیار بده ببرم براش…!!!

 

هولزده برمی گردم…

-حداقل یه صدایی بده آدم نترسه…!!!

 

محمد ابرویی بالا انداخت…

-الان تو ترسیدی…؟!

 

 

-از تو نه اما از اون داداش درازت خیلی حساب میبرم…!!!

 

-آهان الان حساب بردی و زدی سوزوندیش…؟!

 

بی توحه بهش از آشپزخانه بیرون می ایم که تنه ای هم نثارش می کنم…

-به تو ربطی نداره… برم این پماد و برای داداشت بزنم بلکه توی مجازاتم تخفیف قائل بشه…!!!

 

#پست۷۲

 

 

 

با استرس پشت در اتاق ایستادم و مانده ام در بزنم یا نه…

بدون آنکه اجازه بدهد عمه یا عزیز بیایند به خانه خودشان برگشته بود و حال من اینجا بودم بر سر یک دو راهی سخت…

 

 

صبر کردن در توانم نیست و در می زنم…

وقتی جوابی نمی گیرم دوباره ضربه ای می زنم…

-امیر یل خوبی…؟! برات پماد آوردم…!!!

 

 

چند ثانیه می گذرد تا در را باز می شود و اخم و تخمش نصیبم…

-چی می خوای…؟!

 

طلبکار بود دیگر…!!!

 

 

مظلومانه نگاهش کردم…

-به خاطر من اینجوری شدی، نمی خوام شب با عذاب وجدان بخوابم…!!!

 

دروغ که استخوان نبود در گلویم گیر کند…!!!

 

 

در را کامل باز کرد…

ست تی شرت و شلوار پوشیده بود…

با نگاهی که می گفت خر خودتی، غضبناک بهم خیره بود…

 

 

نمی دانم چرا خنده ام گرفت و نیشم باز شد…

گردن کج کردم…

-ببخشید، خیلی سوخت…؟!

 

اخمش بیشتر شد…

بدون حرف پماد را از دستم کشید…

ادب کردنش دقیقا به همین شیوه بود…

 

به حایش زبان من شروع به کار کرد…

-می خوای برات پماد بزنم البته اگر اسلام به خطر نمیفته…؟!

 

جا خورد…

-دیگه داری زیاده روی می کنی رستا…!

 

-نه به خدا قصدم خیره…!!!

 

چشم بست و کلافه نفسش را بیرون داد…

-رستا به قرآن نری همین جا جوری کتکت می زنم که دیگه فکر تلافی نیفتی…؟!

 

عصبانیتش را می شناختم و به شدت داشت خودش را کنترل می کرد…

قدمی عقب برداشتم و با ناز خندیدم…

-فقط خواستم کمکت کنم پسر عمه…!!!

 

 

قدمی سمتم برداشت که پا به فرار گذاشتم…

در کل لیاقت کمکم را نداشت…

 

#پست۷۳

 

 

 

با دل تنگی توی آغوش مامان فرو رفتم و محکم بغلش کردم…

-وای دلم برات تنگ شده بود مامان…

 

 

چشمانش پر اشک شدند…

-منم… اصلا دلم همش پیشت بود…

 

ابرویی بالا انداختم…

-پس به خاطر همین بود که دو هفته رفتی ماه عسل…؟!

 

چشم غره ای بهم رفت…

-آدم باش…!

 

-وا مامان یه جور گفتی فکر کردم از دوریم دق کردی ولی خدا شاهده همچین آب زیر پوستت رفته و خوشگلتر شدی…!!!

 

 

سایه کنارم زد…

-گمشو دیگه زر می زنه…!

 

بعد ستاره را بغل کرد…

-خوش اومدی آبجی… حالا خوش گذشت…؟!

 

 

چشمان مامان برق زد…

-آره خیلی، رضا خیلی خوبه سایه… یعنی امیدوارم یکی مثل رضا خدا نصیبت کنه…!!!

 

 

باز نتوانستم ساکت باشم…

-آهان فقط از این دعاهای خیر برای آبجیته… دخترت برگ چغندره…؟!

 

سایه گفت: یعنی میگی زن یه حاجی بشم…؟!

 

مامان خنده اش گرفت و صدایش را پایین آورد…

-والا که مردای این خانواده زن ذلیلن… اصلا یه جوری باهات رفتار می کنن انگار ملکه ای…!!!

 

 

چشم و ابرویی آمدم…

-بیا مرده داره عین یه جنتلمن با زنش رفتار می کنه… چی میگن احترام متقابل… بعد خانوم میگه زن ذلیله…؟!

 

#پست۷۴

 

 

 

-حرف نزنی نمیگن لالی…؟! منظورم اصلا این نبود…!

 

-اها

ن پس چی بود…؟!

 

-می خوام بگم بابای خدابیامرزتم همین بود منتهی عمرش به دنیا نبود ولی رضا یه چیز دیگه ایه…!!!

 

 

دست به آسمان بردم…

-خدا رو شکر که بازم خوشبخت شدی وگرنه دهن عموم سرویس بود…!!!

 

 

نگاه سایه کردم که با دیدن لبخند موذیانه اش چشم باریک کردم…

سایه نگاهم کرد…

-عمورضات مهر خوبیش رو هم همچین محکم زده…!!!

 

-کجا…؟!

 

مامان هاج و واج نگاهمان می کرد…

سایه با اشاره ای زیر گلوی مامان گفت…

-بیشرف با این سنش معلومه خیلی اتیشش تنده…!!!

 

 

با کبودی زیر گردن مامان نیشم باز شد…

-بزرگوار مک زدن گردن رو دوست داره…!!!

 

 

مامان درجا سرخ شد که بیچاره شالش را دور گردنش انداخت…

-تقصیر منه که دلم برای شما دو تا بزغاله تنگ شده…!!!

 

 

سایه شانه بالا انداخت…

-چرا ناراحت میشی… یکی دیگه حالش و برده با ما دعوا می کنی…؟!

 

 

مامان کیفش را چنگ زد و سمت اتاقش رفت…

-لیاقت مهربونی من و ندارین…!!!

 

و تق محکم در را بهم کوبید…

نگاهی به سایه کردم و دوتایی زیر خنده زدیم…

 

-سایه بگم پسر مجرد زیاد دارن، بیا دو تا سوا کنیم شاید بخت من و تو هم باز شد…؟!

 

 

دل به دلم داد…

-اگه تو مکیدن همچین تبحری داشته باشن، حرفی ندارم…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 147

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۸۱۶۶۸۶

دانلود رمان پرنیان شب pdf از پرستو س 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :       پرنیان شب عاشقانه ای راز آلود به قلم پرستو.س…. پرنیان شب داستان دنیای اطراف ماست ، دنیایی از ناشناخته های خیال و … واقعیت .مینو ، دختریه که به طرز عجیبی با یه خالکوبی روی کتفش رو به رو میشه خالکوبی که دنیای…
InShot ۲۰۲۳۰۴۲۲ ۱۸۱۰۳۸۳۶۶

دانلود رمان سکوت سایه ها pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       رمان حاضر در دو زمان حال و گذشته داستان زندگی و سرگذشت و سرنوشت دختری آرام، مهربان و ترسو به نام عارفه و پسری مغرور و یکدنده به نام علی را روایت می کند. داستان با گروهی از دانشجویان که مجمعی سیاسی- اجتماعی…
55e607e0 508d 11ee b989 cd1c8151a3cd scaled

دانلود رمان سس خردل به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد 3.4 (9)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ناز دختر فقیری که برای اینکه خرجش رو در بیاره توی ساندویچی کوچیکی کار میکنه . روزی از روزا ، این‌ دختر سر به هوا به یه بوکسور معروف ، امیرحافظ زند که هزاران کشته مرده داره ، ساندویچ پر از سس خردل تعارف میکنه…
1 1

رمان کویر عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان کویر عشق خلاصه رمان کویر عشق : بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از…
رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته 4 (4)

5 دیدگاه
خلاصه رمان بردل نشسته نفس، دختر زیبایی که بخاطر ترسِ از دست دادن و جدایی، از عشق و دلبسته شدن میترسه و مهراد، مهندس جذاب و مغروری که اعتقادی به عاشق شدن نداره.. ولی با دیدن هم دچار یک عشق بزرگ و اساطیری میشن که تو این زمونه نظیرش دیده…
IMG 20230128 233708 1462 scaled

دانلود رمان ضد نور 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         باده دختری که عضو یه گروهه… یه گروه که کارشون پاتک زدن به اموال باد آورده خیلی از کله گنده هاس… اینبار نوبت باده اس تا به عنوان آشپز سراغ مهراب سعادت بره و سر از یکی از گندکاریاش دربیاره… اما…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۵۷۴۴۷

دانلود رمان سکوت تلخ pdf از الناز داد خواه 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         نیکا دختری که تو یه شب سرد پاییزی دم در خونشون با بدترین صحنه عمرش مواجه میشه جسد خونین خواهرش رو مقابل خودش میبینه و زندگیش عوض میشه و تصمیم میگیره انتقام خواهرشو بگیره.این قصه قصه یه دختره دختری که وجودش…
IMG 20240425 105152 454 scaled

دانلود رمان تکتم 21 تهران به صورت pdf کامل از فاخته حسینی 4.6 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : _ تاب تاب عباسی… خدا منو نندازی… هولم میدهد. میروم بالا، پایین میآیم. میخندم، از ته دل. حرکت تاب که کند میشود، محکم تر هول میدهد. کیف میکنم. رعد و برق میزند، انگار قرار است باران ببارد. اما من نمیخواهم قید تاب بازی را بزنم،…
IMG 20240622 231247 222

دانلود رمان هیچ ( جلد دوم) به صورت pdf کامل از مستانه بانو 5 (1)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   رفتن مرصاد همان و شکستن باورها و قلب ترمه همان. تار و پودش را از هم گسسته می دید. آوارهای تاریک روی سرش سنگینی می کردند. “هیچ” در دست نداشت. هنوز نه پدرش او را بخشیده و نه درسش تمام شده که مستقل…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
22 روز قبل

این امیریل بهتر بره یک دختر چادر روبنده ای از یک خانواده مشابه خانواده خودش پیداا بکنه در کل بهتره هرکس بره مطابق با شخصیت خودش طرف مقابلش رو پیداا بکنه نه اینکه بخواد دیگراان رو تغییر بده مثل فیلم دلشکسته آقای شهاب حسنی
گذشته از این تو این خانواده یجورایی همه خوبن فقط همین امیریل روی اعصاب آدم راه میره اعصابخوردکن نچسب

ساجده
ساجده
23 روز قبل

وقتی دو نفر اختلاف عقیده دارن و میخوان اردواج کنن باید یه نفر کوتاه بیاد یا امیریل کوتاه بیاد یا رستا

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x