رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 15

4.5
(126)

 

 

 

راوی

 

نگاهش به پماد روی میز افتاد و یاد دخترک لجباز در ذهنش پررنگ شد…

صورت خندان و شیرینش یا چشمان پر از شیطنش ترکیب زیبایی بود که می توانست در نظر هر مردی زیبا باشد اما او اجازه این را نمی داد تا هر مردی نگاهش کند…

 

 

سوختگی پایش سطحی بود اما شیطنت های دخترک تمامی نداشت و در هر حالتی او را به چالش می کشید…

 

-بهتری مادر…؟!

 

نگاهی به مادرش کرد و لبخند زد…

-خوبم دور سرت بگردم… والا از اولشم چیزی نبود…

 

 

فرشته خانوم با ناراحتی گفت: چی بگم مادر…؟ رستا سر و دلش هواس… درسته جوونه اما خب دلمم نمیاد چیزی بهش بگم ولی تو هم بچمی، پاره تنمی نمی تونم دردت و ببینم…!!!

 

 

امیریل روی سر مادرش را بوسید…

می دانست رستا به عمد تلافی حرف هایش را سرش درآورده بود اما نمی خواست هم کسی متوجه این حقیقت شود…

 

– من خوبم فدات بشم… به هر حال اون شیرین عقلم نازپروده خودتونه وگرنه یه سینی چای مگه چقدر وزن داره…؟!

 

 

زن خندید…

-درسته دست و پا چلفتیه ولی دیگه شیرین عقل نیست مادر… یکم لوسه…!!!

 

 

امیر یل دلش ضعف رفت…

-عوضش زبونش شش متره…!!!

 

-به قول بابات دختره و زبونش… ولی ماشاالله هزار ماشاالله عین پنجه آفتابه….والا دور زمونه فرق کرده احتیاجی نیست کدبانو باشن همون زبونشم کارش و راه میندازه…!!!

 

#پست۷۶

 

 

 

چه بد که واقعیت هم همین طور بود…!

رستا هم خوشکل بود هم لوند…

بلد بود یک مرد را از پا دربیاورد… همیشه هم وقتی چیزی را می خواست یا زبان می ریخت یا ناز نگاهش کافی بود تا دلت نرم شود…

 

 

 

نفسش را کلافه بیرون می دهد و دنبال راهی است تا مادرش را از صحبت کردن با ستاره خانوم در مورد خواستگار جدید منصرف کند..

 

 

-حاج خانوم به نظر من رستا فعلا موقعیت یه زندگی جدید رو نداره… بهتره حرف نزنین…!!!

 

 

 

فرشته خانوم دچار تردید شد…

-نمیشه مادر ممکنه ناراحت بشن…؟!

 

 

 

امیریل به درکی توی دلش نثار خواستگار کرد و گفت: ناراحت شدن اونا مهمه یا رستا…؟! یعنی چی وقتی رستا قصد ازدواج نداره پای هر نامحرمی به خونشون باز بشه…؟!

 

 

مادرش جا خورده و حیرت زده نگاهش کرد اما حق را هم به او داد…

-خب مادر تا خواستگار نیاد و حرف نزنن که نمی فهمن به درد هم می خورن یا نه…؟!

 

 

-اون وزه خانوم هنوز عقلش به این چیزا قد نمیده… تازه هنوز یکی کم بوده شدن دوتا…!!!

 

 

-منظورت به سایه اس…؟!

 

 

مرد با سر تایید کرد که فرشته خانوم خنده اش گرفت…

-اره حق داری عین پت و مت میمونن…!!!

 

****

 

-دو ساعته داری چه غلطی می کنی رستا… دیر شد اه…!!!

 

#پست۷۷

 

 

-خیلی خب الان تموم میشه… انگار که بره اونجا هم همه اومدن…؟!

 

 

-می خوام زود بریم و زود برگردیم… نمی خوام گزک دستی کسی بدیم…!!!

 

 

رژ لب سرخ را روی لبش کشید و بعد از ماساژ دادن ان بلند شد…

-من آماده ام…!!!

 

سایه نگاهی به قد و بالایش انداخت…

کراپ نیم تنه با شلوار زاپ دار…!!!

جای امیر یل خالی…!!!

 

 

-خیلی به خودت رسیدی…؟!

 

رستا مانتوی جدیدش را تن زد…

-دارم میرم خوش بگذرونم پس در دهنت و ببند…!!!

 

 

سایه شانه بالا انداخت و بعد از پوشیدن مانتو و شالش به همراه رستا از خانه خارج شدند…

 

 

امیریل داشت از کوچه خارج می شد که از آینه جلوی ماشین با دیدن دو دختر ان هم با تیپ های مورد دارشان پا روی ترمز زد و ان را پایید…

 

 

-کجا میرن با اون تیپ…؟!

 

 

چراغ های ماشین سایه روشن شد و سمت خیابان می آمد که امیریل آرام تو خیابان انداخت و بعد گوشه ای ایستاد تا ان ها را زیر نظر بگیرد…

 

 

ماشین سایه از کنارش رد شد و او آرام پشت سرشان رفت…

اخم هایش در هم بود و حرص داشت…

 

 

 

اوه به نظرتون بفهمه چیکار می کنه😏😜

 

#پست۷۸

 

 

 

 

گوشی اش را چنک زد و شماره گرفت…

-بله قربان…

 

-آدرس رو پیدا کردی برام بفرست… از همین جا میرم…!!!

 

-چشم قربان…!

 

تماس را قطع کرد و گوشی را کنار صندلی شاگرد انداخت…

 

شال از سر دو دختر افتاده بود و داشتند توی ماشین می رقصیدند و می خندیدند…

 

لحظه ای چنان خشم وجودش را گرفت که صورتش کبود شد…

 

مشتی به فرمان کوبید و فریاد زد: دارین چه غلطی می کنین…؟!

 

 

یک ماشین مدل بالا که تمامی سرنشینانش پسر بودند کنارشان رفت و مشغول بگو بخند شدند…

 

 

این دیگر آخرش بود و از تحملش خارج…

گردن رستا را می شکست…

 

اما با بالا رفتن شیشه طرف رستا دلش آرام شد…

 

صدای پیامک گوشی اش آمد و ان را برداشت و با نگاهی سرسری آدرس را خواند و دوباره گوشی را قفل کرد و همانجا رها کرد…

 

ماشین پسرها جدا شد و توانست نفس راحتی بکشد اما برای رستا داشت، خوب هم داشت…

 

 

امیریل با دیدن خیابانی که از شهر خارج می شد لحظه ای سرش به سمت گوشی و بعد ماشین دخترها رفت…

 

بعد وارد شدن ان ها به سمت راه باریکه ای که خانه های ویلایی در ان قرار داشت گوشی را چنگ زد و بار دیگر آدرس را خواند…

 

تنش خیس عرق شد…

 

-رستا داری چه غلطی می کنی…؟ تو چرا باید اینجا باشی….؟!

 

#پست۷۹

 

 

 

سریع شماره عماد را گرفت…

 

به چند بوق نرسیده جواب داد…

-جانم امیر…؟!

 

-سریع به این آدرسی که می فرستم بیا…!!

 

-چی شده…؟!

 

– برای یه پرونده باید به یه مهمونی برم اما رستا و سایه هم هستن…؟!

 

 

-اونا اونجا چیکار دارن…؟!

 

-نمی دونم باید برم داخل اما به حضورت احتیاج دارم… رسیدی خبرم کن…

 

تماس را قطع کرد و دید که دخترها از ماشین پیاده شده و سمت در ویلایی بزرگ رفتند…

 

بعد از رفتنشان او هم ماشین را پارک کرد و داخل رفت…

 

****

 

-چرا اینجا اینقدر شلوغه…؟!

 

سایه نگاهی به دور و اطراف کرد…

-نمی دونم انگار پارتیه نه دورهمی…!!!

 

-وای لباسا رو نگاه… اینا دیگه خیلی راحتن…!!!

 

 

سایه دستش را کشید…

-ول کن بیا بریم یکم خوش می گذرونیم نهایتش تا یه ساعت دیگه میریم… فقط رستا به هیچی لب نمی زنی فهمیدی…؟!

 

 

-آره حواسم هست… خودمم حس خوبی به اینجا ندارم….

 

شهره با پسری که قد متوسط و هیکلی عضلانی زیادی گنده بود و اصلا تناسبی با قدش نداشت جلو امد و با لبخند رو به سایه خوش آمد گفت…

 

-وای سایه خیلی خوش اومدی…!!!

 

سایه به زور لبخند زد…

-ممنون اما گفتی دورهمیه…؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 126

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
10043162 4 Copy

دانلود رمان یکاگیر 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:         ارمغان، تکنسین اتاق عمل که طی یه اتفاق مرموز از یک دختر خانواده دوست و برونگرا، تبدیل به دختر درونگرا که روابط باز با مردها داره، میشه. این بین بیمار تصادفی توی بیمارستان توجه‌اش رو جلب می‌کنه؛ طوری که وقتی اون‌و چند…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۶ ۱۱۰۶۰۷۴۴۳

دانلود رمان کنعان pdf از دریا دلنواز 1 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       داستان دختری 24 ساله که طراح کاشی است و با پدر خوانده اش تنها زندگی می کند و در پی کار سرانجام در کارخانه تولید کاشی کنعان استخدام می شود و با فرهام زند، طراح دیگر کارخانه همکار و …
IMG 20230123 230123 526

دانلود رمان غرور پیچیده 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :             رمو فالکون درست نشدنیه! به عنوان کاپوی کامورا، بی رحمانه به قلمروش حکومت می کنه، قلمرویی که شیکاگو بهش حمله کرد و حالا رمو میخواد انتقام بگیره. عروسی مقدسه و دزدیدن عروس توهین به مقدساته. سرافینا خواهرزاده ی رئیس اوت…
دانلود رمان بوی گندم

دانلود رمان بوی گندم جلد دوم pdf از لیلا مرادی 5 (1)

11 دیدگاه
      رمان: بوی گندم جلد دوم   ژانر: عاشقانه_درام   نویسنده: لیلا مرادی   مقدمه حالا چند ماه از اون روزا میگذره، خوشبختی کوچیک گندم با یه اتفاقاتی تا مرز نابودی میره   تو این جلد هدف نویسنده اینه که به خواننده بفهمونه تو پستی بلندی‌های زندگی نباید…
۱۶۰۵۱۰

دانلود رمان تموم شهر خوابیدن 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:       درمانگر بيست و چهارساله ای به نام پرتو حقيقی كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار می‌كند، پس از مراجعه ی پدری جوان همراه با پسرچهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او می‌شود. كسری بهراد از نظر…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۰۴۲۰۰۳۰

دانلود رمان قصاص pdf از سارگل حسینی 2 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     آرامش دختر هجده ساله‌ای که مورد تعرض پسر همسایه شون قرار میگیره و از ترس مجبور به سکوت میشه و سکوتش باعث میشه هاکان بخواد دوباره کارش رو تکرار کنه اما این بار آرامش برای محافظت از خودش ناخواسته قتلی مرتکب میشه که زندگیش…
Suicide 2

رمان آیدا و مرد مغرور 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان آیدا و مرد مغرور خلاصه: درباره ی دختریه که ۵ساله پدرومادرشوازدست داده پیش عموش زندگی میکنه که زن عموش خیلی بدهستش بخاطراینکه عموش کارخودشوازدست نده بارییس شرکتشون ازدواج میکنه که هیچ علاقه ایی بهم ندارن وپسره به اسرارخوانواده ازدواج کرده وبه عنوان دوست درکنارهم زندگی میکنن.
رمان گرگها

رمان گرگها 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان گرگها دختری که در بازدیدی از تیمارستان، به یک بیمار روانی دل میبازد و تصمیم میگیرد در نقش پرستار، او را به زندگی بازگرداند…
رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ

دانلود رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ به صورت pdf کامل از گلناز فرخ نیا 4.7 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ : من سفید بودم، یک سفیدِ محضِ خالص که چشمم مانده بود به دنباله‌ی رنگین کمان… و فکر می‌کردم چه هیجانی دارد تجربه‌ی ناب رنگ‌های تند و زنده… اما تو سیاه قلم وجودت را چنان عمیق بر صفحه‌ی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x