رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 18

4.4
(175)

 

 

 

 

وقتم دیر شده بود و با عجله آماده و سریع از خانه بیرون زدم…

سایه هم نبود…

مسیر سنگفرش شده را دویدم و در را با عجله باز کرده و سینه به سینه امیریل شدم…

 

لحظه ای نفسم رفت و دیر شدن دانشگاهم را فراموشم کردم…

 

نگاهم توی کل صورتش چرخید و روی لبش نشست و نگاه او هم روی لب های من بود…

 

 

خسته به نظر می رسید و نگاهش وجودم را گرم کرد…

برخلاف درون متلاطمم، اخمی روی چهره ام نشاندم و قدمی عقب رفتم که او وارد شود…

 

-کجا می رفتی با این عجله…؟!

 

سعی کردم نگاهش نکنم…

با او قهر کرده بودم و نمی دانستم دقیقا چه مرگم شده…؟!

 

-باید برم دانشگاه… میشه لطف کنین از سر راهم برین کنار…!!!

 

 

لحنم سرد بود و می دانستم که این سردی به شدت روی اعصابش هست…

 

پوزخند زد: جمع می بندی…؟!

 

جوابی ندادم که دستش را روی سینه ام نشست و عقب هولم داد و داخل شد…

متعجب نگاهش کردم که در را با حرص بست و با چشمان سیاه و سرخ شده اش بهم خیره شد که به واسطه قد بلندش باید سر بالا می گرفتم…

 

-چیکار می کنی…؟!

 

نگاهی به سرتاپایم کرد…

-تو اون خراب شده با این ریخت جلوت و نمیگیرن…؟!

 

مانتو و شلوارم کوتاه بود…

دوست داشتم بگویم به تو ربطی ندارد اما دیرم شده بود و یکی به دو کردن بیشتر زمان را از دست می دادم…

 

-دیرم شده باید برم دانشگاه…!!!

 

خستگی از سر و رویش می بارید…

چشمانش را مالید و کلافه پوفی کشید…

در را باز کرد و تعارف زد بیرون بروم…

-تو ماشین حرف می زنیم…!!!

 

#پست۸۹

 

 

 

نگاهی به نیم رخش انداختم…

اخم های درهمش روی اعصاب بود که ناگهان نگاه طلبکارش را بهم دوخت و غافلگیرم کرد…

 

-به چی اینجوری زل زدی…؟!

 

کاش می شد یکی بزنم توی گوشش…؟!

 

-کسی کتکت زده…؟!

 

به یکباره ابروهایش بالا رفت و اما بعد بدتر اخم کرد…

-حوصله شوخی ندارم پس بهتره زبونت غلاف کنی…!!!

 

 

چشمانم درشت شدند.

-ببخشید که به زور سوارم کردی و حالا من زبونم و غلاف کنم…؟!

 

 

کلافه چشم بست.

-وای.. وای… رستا به خدا یکم آروم باش که اعصاب ندارم… از دیشب به قدر کافی جواب پس دادم تو دیگه زبون به دهن بگیر…!!!

 

-ببخشید اونی که باید شاکی باشه منم نه تو… تو بودی که بی اجازه بوسیدیم…!!!

 

 

ماشین را کناری زد و سمتم برگشت…

-من هرکاری کردم به خاطر خودت بود… اومدم ثواب کنم ولی کباب شدم…!!!

 

 

-به من چه ربطی داشت….؟! تو دیشب دو بار من و بوسیدی امیر…؟! منی که محرمت نبودم و تو…؟!

 

امیریل حرص می خورد…

 

به چشمانم خیره شد…

-من چی…؟!

 

 

آب دهانم را قورت دادم و با اینکه سختم بود ولی به زبان آوردم…

-تو مثل داداشم بودی و ح….

 

 

چنان بازویم را چنگ زد که حرف در دهانم ماند…

من را سمت خود کشید…

-من داداشت نیستم رستا… پس بفهم چی میگی…؟!

 

 

جاخورده بودم…

خواستم خودم را عقب بکشم که نگذاشت و مرا محکم گرفته بود….

نگاه خسته و سرخش از چشم روی لب هایم رفت و لحظه ای حالت نگاهش عوض شد…

 

-لبات کبوده…؟!

 

#پست۹٠

 

 

 

دلم یک جوری شد و تیره کمرم خیس عرق…

 

نگاهم توی چشمانش چرخید و داغی سرانگشتانش روی لب هایم وجودم را لرزاند…

 

بی اراده چشمانم بسته شدند…

نوازش انگشتش روی لبم نبض زد…

 

 

زبانم به سقف دهانم چسبیده بود و نمی توانستم حتی تکان بخورم…

اما حرم نفس های امیر روی صورتم داغم کرده بود…!!!

 

-از دیشب یه مرگیم هست که هی دارم بهت فکر می کنم و مغزم ارور میده…

 

 

سکوت کرد و چشمانم باز شد…

آب دهانش را فرو داد…

 

– از دیشب تا حالا دارم دیوونه میشم یعنی داری دیوونم می کنی رستا… چه مرگم شده رو نمی دونم اما سختمه ازم دور باشی یا ناراحت…!!!

 

 

حرف هایش را می فهمیدم اما دقیقا نمی دانستم حسش چیست…؟!

 

استغفرالله ای زیر لب گفت و خودش را عقب کشید…

اما من همانطور داشتم نگاهش می کردم.

 

 

ماشین را روشن کرد و با نیم نگاهی بهم لب زد: فک کنم کلاس اولت و از دست دادی…؟!

 

دیگر کلاس برایم مهم نبود چون تمام فکر و ذهنم رد لمس انگشت های امیر روی لبم بودند…

 

 

صدایم به زور درامد…

-ا… اشکال نداره…!!! غیر کلاس باید می رفتم… جای کافه رو… اوکی کنم…!!!

 

-کاری داشتی بهم زنگ بزن…!

 

دوست داشتم فرار کنم…

-باشه…!!!

 

ماشین ایستاد و داشتم پیاده می شدم که دست بزرگ امیر روی ران پام نشست و تمام تنم یخ زد…

 

با نفسی حبس شده نگاهش کردم.

-موهات و جمع کن لطفا… دکمه های مانتوت رو هم ببند…!!!

 

#پست۹۱

 

 

 

راوی

 

سرباز داخل شد و احترام نظامی داد…

امیریل با اخم و صورتی جدی بهش خیره شد که سرباز گفت: جناب سرهنگ یاوری باهاتون کار دارن و گفتن فوری برین دفترشون…!

 

 

ذهن و دلش آشوب شد.

امیدوار بود ان چیزی که فکر می کرد، نباشد…

 

بعد از رفتن سرباز سعی کرد کمی خود را آرام کند.

چند نفس عمیق کشید و با توکل به خدا از اتاقش خارج شد…

 

****

 

 

-برای کاری که کردین هیچ توجیهی قبول نیست…!!!

 

لحظه ای امیریل ماند.

-یعنی چی حاجی…؟! من فقط برای اینکه نگاش از روی رستا برداشته بشه، همچین کاری کردم… به عمد نبود…

 

 

سرهنگ درک می کرد اما او هم مامور بود و معذور…

-حق داری اما نامحرم بودین…!!! این چیزی نیست که بشه چشم پوشی کرد…؟!

 

 

امیریل سعی کرد آرام باشد تا خونسردی اش را از دست ندهد…

-از قصد نبود حاجی…!!!

 

 

سخت بود گفتن حرف هایی که ته دلش لذت برده و حال داشت به خاطر همان ها جواب پس می داد…

 

-چه سهوی باشه چه عمدی تو و اون دختر نامحرم بودین… هم از لحاظ شرعی هم عرفی چنین چیزی جایز نیست…! می خواستن تعلیقت کنن اما من نذاشتم…!!!

 

سر امیریل به ضرب بالا آمد و پر اخم و عصبانی نگاه سرهنگ کرد…

دستانش از خشم مشت شدند که سرهنگ دستش را جلو برد و دو بار روی دستش زد…

لبخند مردانه ای زد…

-مرد مومن یه جوری عصبانی شدی که خوف کردم… من هم تو رو می شناسم هم اون دخترو… می دونم چقدر براتون عزیزه… دست پرورده حاج یوسف چیز کمی نیست اما برای اینکه نگاه بالاسریا روت برداشته بشه باید با اون دختر محرم بشی امیرجان…!!!

 

#پست۹۲

 

 

 

سرهنگ یاوری آب پاکی را روی دستش ریخته بود و هیچ راهی نداشت جز آنکه محرم شوند…!

 

اصلا مگر به این سادگی بود که رستا قبول کند…؟!

رستا را راضی می کرد اما پدرش و ستاره خانوم را چه می کرد…؟!

 

 

داشت دیوانه می شد.

یک هفته گذشته بود و فکرش به هیچ کجا قد نمی داد…

دقیقا باید چه غلطی می کرد…؟!

 

 

تقه ای به در اتاقش زده شد و سپس صدای باز شدن در را شنید…

شک نداشت که هیچ کس جز رستا نیست…!؟!

آخر فقط خود دیوانه اش بود که بی اجاز وارد می شد.

 

 

حوله را دور پایین تنه اش بست و یکی دیگر هم روی تن لختش انداخت و از حمام بیرون آمد…

 

 

با دیدن رستا که روی گوشی اش خم شده بود، اخم کرد…

آنقدر محو گوشی بود که متوجه آمدنش نشده بود…

 

-چیزی توی گوشی من گم کردی…؟!

 

 

رستا با شنیدن صدایش هینی کرد و ترسید.

گوشی را روی تخت پرت کرد و سمت امیریل چرخید…

 

-وای امیر کی اومدی…؟!

 

 

ابروهای مرد بالا رفت.

-اینجا اتاق منه… شما باید بگی دقیقا بی اجازه تو اتاق من بالاسر گوشیم چیکار داشتی…؟!

 

 

دخترک لب گزید اما لحظه ای با یادآوری نامی که توی گوشی دیده بود زنگ زده حرصی اخم کرد…

 

دست به کمر شد که امیریل جا خورد…

 

-گوشیت زنگ خورد، اصلا ببینم خانوم میرزایی کیه…؟!

 

#پست۹۳

 

 

امیریل جا خورد…

خانوم میرزایی زنگ زده بود و این موش فضول هم به خاطر همین داشت بازخواستش می کرد…؟!

 

بی توجه کنارش زد…

-برو بیرون می خوام لباس عوض کنم…

 

 

دخترک سر بالا انداخت…

-نمیرم… تا نفهمم این خانوم کیه هیچ جا نمیرم…؟!

 

-فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه…؟!

 

آبشار موهایش را عقب راند و شال افتاده اش را باز کرد…

-نه بابا چطور من می خوام دانشگاه برم مانتو و موهام به خواست شما مدلش عوض میشه اونوقت میگم این خانوم کیه به من ربطی نداره…؟!

 

 

امیریل خنده اش گرفت اما سعی کرد به روی خودش نیاورد…

بعد از یک هفته جنگ اعصاب حال این شیطنت ها برایش شیرین می آمد…!!!

 

-دقیقا همینطوریه که میگی…!!!

 

رستا بهش برخورد…

-امیر من جدی هستما…؟!

 

 

با اخم های تصنعی نزدیکش رفت.

طاقت دلگیری اش را نداشت.

اصلا یک جورهایی فکرش را که می کرد کار و آینده شغلی اش گیر این جوجه رنگی بود…!!!

 

-همکارمه…ازش خواسته بودم خلاصه پرونده ای که روش کار می کنم و برام بفرسته…!!! حالا فضولیت رفع شد…؟!

 

 

رستا کمی آرام گرفت اما از موضعش پایین نیامد…

-به من چه سه بار زنگ زد گفتم حتما آدم مهمیه یا اصلا کار واجب داره وگرنه کی باید این وقت شب بهت زنگ بزنه…؟!

 

 

امیریل حوصله سر و کله زدن نداشت…

-خیلی خب چی کارم داشتی…؟!

 

حوله اش را بالا کشید تا موهایش را خشک کند اما لحظه ای رستا محو هیکل عضلانی و برنزه اش شد…!

 

#پست۹۴

 

 

 

به خدا که این دختر ذره ای حیا نداشت…

متوجه نگاه هیز و دریده دخترک شد که چند بار با نیشخندش پلک زد…

 

حوله اش را با حرص توی صورت رستا پرت کرد که دخترک به خود آمد…

 

 

دست به کمر با بالا تنه ای لخت مقابلش ایستاد که رستا کامل او را ببیند…

 

-موش فضول بیا برو بیرون…!

 

رستا چشمانش برق زد…

-وای امیر من عاشق هیکلتم…!!!

 

 

امیریل چشم در حدقه چرخاند.

فقط در برابر او اینقدر منعطف بود که می گذاشت هیکل لختش را ببیند حتی مادرش هم او را این گونه ندیده…!!!

 

 

سمت کمد لباس هایش رفت و تی شرتی بیرون کشید.

بعد از ان هم سمت در رفت و خواست از اتاق خارج شود که رستا بازویش را گرفت…

 

-امیر کجا میری…؟

 

نیم نگاهی جانبش انداخت…

-چی شده…؟!

 

-می خواستم باهات حرف بزنم…!

 

امیریل داخل اتاق برگشت…

-اتفاقی افتاده…؟!

 

 

رستا کمی نگران بود و دست پاچه…

خودش را جلو کشید…

-این و تو باید بگی نه من…؟!

 

 

-چی رو باید بگم…؟!

 

-دلیل حال بدت رو…؟! چرا این یه هفته ای اینقدر اخمو بودی…؟!

 

#پست۹۵

 

 

 

امیریل اخم در هم کشید.

هیچ دوست نداشت رستا از دلیل حالش با خبر شود.

بالاخره یک راهی برای خلاصی از این وضعیت پیدا می کرد…!!!

 

 

چرخی توی صورت نگران دخترک زد و سپس خیره چشمان تیله ایش شد…

-اخمو بودن من که چیز جدیدی نیست که بخوام براش دلیل بیارم…؟!

 

 

رستا کوتاه نیامد.

-می دونم همیشه نچسبی اما خب این یه هفته ای حس می کردم حالت میزون نیست…!!!

 

 

داشت خودش را می کشت تا به لب هایی که بوسیده بود زل نزند اما نتوانست…

لبان کوچک و قلوه ای دخترک با ان رژ صورتی براقی که رویش زده بود مانند چراغ سبزی علامت بوسیدن می داد…!!!

 

 

رستا متوجه لرزیدن مردمک ها و تغییر جهت نگاهش شد و لحظه ای تنش خیس عرق شد که قدمی عقب رفت…!!!

 

 

امیریل چشم بست و دست درون موهای نم دارش برد…

-برو بیرون رستا…!!!

 

 

دخترک لب گزید.

-ولی من…

 

 

امیریل تیز نگاهش کرد.

-برو رستا…!!!

 

 

دخترک بی هیچ حرف دیگری بیرون رفت اما وجود مرد پر از گدازه های آتشی بود که باید با لمس لبان دخترک شعله می کشید تا آرام شود…

 

 

دست پشت گردنش کشید و خودش هم از این همه حرارت در عجب بود…

-چی از جونم می خوای دختر…؟!

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 175

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۳۴۹۶۸۰

دانلود رمان رگ خواب از سارا ماه بانو 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سامر پسریه که یه مشکل بزرگ داره ..!!! مشکلی که زندگیش رو مختل کرده !! اون مبتلا به خوابگردی هست ..!!! نساء دختری با روحیه ی شاد ، که عاشق پسر داییش سامر شده ..!! ایا سامر میتونه خوابگردیش رو درمان کنه؟…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۲۰۲۸۳۰۶۸۶

دانلود رمان رقص روی آتش pdf از زهرا 0 (0)

7 دیدگاه
  خلاصه رمان :       عشق غریبانه ترین لغت فرهنگ نامه زندگیم بود من خود را نیز گم کرده بودم احساسات که دیگر هیچ میدانی من به تو ادم شدم به تو انسان شدم اما چه حیف… وقتی چیزی را از دست میدهی تازه ارزش واقعی ان را…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۴ ۱۰۱۹۳۶۱۶۳

دانلود رمان بی مرزی pdf از مهسا زهیری 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       بی مرزی درباره دختری به اسم شکوفه هستش که پس از ۵ سال تبعید توسط پدر ثروتمندش حالا به تهران بازگشته و عامل اصلی این‌تبعید را پسرخوانده پدر و خود پدر میدونه او در این‌بازگشت می‌خواهد انتقام دوران تبعیدش و عشق ممنوعه اش را…
Zhest Akasi zir baran

دانلود رمان آخرین چهارشنبه سال pdf از م_عصایی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که با عشقی ممنوعه تا آستانه خودکشی هم پیش میرود ،خانواده ای آشفته و پدری که با اشتباهی در گذشته آینده بچه های خود را تحت تاثیر قرار داده ،مستانه با التماس مادرش از خودکشی منصرف میشود و پس از پشت سر…
IMG 20230126 235220 913 scaled

دانلود رمان مگس 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:         یه پسر نابغه شیطون داریم به اسم ساتیار،طبق محاسباتش از طریق فرمول هاش به این نتیجه رسیده که پانیذ دختر دست و پا چلفتی دانشگاه مخرج مشترکش باهاش میشه: «بی نهایت» در نتیجه پانیذ باید مال اون باشه. اولش به زور وسط…
InShot ۲۰۲۳۰۳۱۴ ۰۱۴۵۲۱۲۷۵

دانلود رمان تریاق pdf از هانی زند 0 (0)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان : کسری فخار یه تاجر سرشناس و موفقه با یه لقب خاص که توی تموم شهر بهش معروفه! عالی‌جناب! شاهزاده‌ای که هیچ‌کس و بالاتر از خودش نمی‌دونه! اون بی رقیب تو کار و تجارته و سرد و مرموز توی روابط شخصیش! بودن با این مرد جدی و بی‌رقیب…
nody عکس شخصیت های رمان کی گفته من شیطونم 1629705138

رمان کی گفته من شیطونم 5 (1)

4 دیدگاه
  دانلود رمان کی گفته من شیطونم خلاصه : من دیـوانه ی آن لـــحظه ای هستم که تو دلتنگم شوی و محکم در آغوشم بگیــری … و شیطنت وار ببوسیم و من نگذارم.عشق من با لـجبازی، بیشتر می چسبــد!همون طور که از اسمش معلومه درباره یک دختره خیلی شیطونه که…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۸ ۱۱۲۶۴۰۲۰۲

دانلود رمان سرپناه pdf از دریا دلنواز 3 (1)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان :       مهشیددختری که توسط دوست پسرش دایان وبه دستورهمایون برادرش معتادمیشه آوید پسری که به خاطراعتیادش باعث مرگ مادرش میشه وحالاسرنوشت این دونفروسرراه هم قرارمیده آویدبه طور اتفاقی توشبی که ویلاشو دراختیاردوستش قرارداده بامهشید دختری که نیمه های شب توی اتاق خواب پیداش میکنه درگیر…
porofayl 1402 04 2

دانلود رمان آرامش پنهان به صورت pdf کامل از سمیرا امیریان 3.3 (9)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       دلارا دختری است که خانواده خود را سال ها پیش از دست داده است و به تنهایی زندگی می گذراند. روزی آگهی استخدام نیرو برای یک شرکت مهندسی کامپیوتر را در اینستا مشاهده می کند و برای مصاحبه پا به این شرکت می گذارد…
رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ

دانلود رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ به صورت pdf کامل از گلناز فرخ نیا 4.7 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ : من سفید بودم، یک سفیدِ محضِ خالص که چشمم مانده بود به دنباله‌ی رنگین کمان… و فکر می‌کردم چه هیجانی دارد تجربه‌ی ناب رنگ‌های تند و زنده… اما تو سیاه قلم وجودت را چنان عمیق بر صفحه‌ی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Baharan
Baharan
12 روز قبل

حس میکنم نویسنده این رمان خیلی کم سن وسال و بی تجربه هست، رمانش از دنیای واقعی خیلی فاصله داره و بیشتر شبیه رویا پردازی یک دختر نوجوونه

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
13 روز قبل

درود*
نمیدونستیم که امیر همکار دختر،خانم هم داره
مشابه این فیلم•سریالا که یکدفعه وسط سریال بازیگر؛هنرپیشه••••• جدید اضافه میکنن تو قصه، رمانها هم یکدفعه شخصیت جدید اضافه میشه 😉😀😇😁😆😅😂
امیدوارم این شخصیت{نقش جدید*) این داستان رو از یکنواختی خارج بکنه یکم هیجان اضافه بشه 😘💓❣😇🤓😉💝

me/
me/
13 روز قبل

بخاطر ی بوسه محرمیت معننی داره اصلا ؟اینکه امیر یل تن و بدن لخت اون همه دختر رو تو پارتی دیده بود چی میشه ؟؟؟؟اونا رو چجوری محرم کنیم ….

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
پاسخ به  me/
13 روز قبل

موافقم •••••👏✌🤘✋👌👍👋👊
والا به خداا خییلی خوب گفتی••

Shiva
Shiva
پاسخ به  me/
13 روز قبل

لابد به روش طالبان و داعش جهاد نکاح راه میندازه و همه دخترای داخل پارتی رو محرم میکنن و حرمسرا راه میندازه

آخرین ویرایش 13 روز قبل توسط شيوا وفا
Shiva
Shiva
13 روز قبل

آدرس اون جناب سرهنگ رو هم میذاشت بلکه همه ملت بهش مراجعه کنن جهت رفع معضل ازدواج و محرمیت

خواننده رمان
خواننده رمان
13 روز قبل

ممنون فاطمه جان لطفا فاصله پارتا رو زیاد نکن

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x