رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 6

4.4
(148)

 

 

 

 

مامان با دیدن سایه چنان جا خورد که یک لحظه حس کردم نفسش رفت اما در حرکتی غافلگیرانه او را در آغوشش کشید و زیر گریه زد…

 

 

هاج و واج نگاه مامان کردم که بهم توپید…

-چرا بهم نگفتی…؟!

 

سایه زودتر از من به حرف آمد…

-خواستم سوپرایزت کنم….!!!

 

مامان خندید: خیلی غاغلگیر شدم… اما چه خوب که اومدی…!!!

 

سایه با لبخند و محبت مامان را دوباره در آغوش کشید و گونه اش را بوسید…

-دلم برات تنگ شده بود…

 

مامان با دلتنگی و چشمانی بارانی گفت: حال سروش خوب بود…؟!

 

سایه سر تکان داد: از من و تو بهتره…!

 

مامان آهی کشید…

-دلم براش یه ذره شده… کاش میومد ایران زندگی کنه… حداقل اینجا هم براش زن می گرفتم…!!!

 

 

ساید ابرو درهم کشید…

-ول کن ستاره چه زنی…؟! کل دخترای استانبول رو آباد کرده…! اون خوش و خرم داره عشق و حال جوونیش و می کنه… تو فعلا به فکر خودت باش عروس خانوم…!!!

 

 

مامان تنها لبخند می زند و نگاهش را بالاخره به من می دهد…

لبم را کش می دهم و به خودم اشاره می کنم…

-چه عجب چشمتون به جمال بنده افتاد..؟!

 

مامان چشم غره ای رفت: برو خدا رو شکر کن که کتکت نمی زنم…!

 

ابرو بالا انداختم…

-ستاره خانوم خیلی شوهری شدی و پاره تنت و فراموش کردی…! این رسم این زندگی پر از نکبتی نیستا… باید حتما یه صحبتی با عمو رضا داشته باشم…!!!

 

مامان خواست حرف بزند که سایه جلویش را گرفت…

-ولش کن، بچه که زدن نداره…

 

سپس نگاه من کرد…

-تو هم دهنت و ببند و صداش و در نیار….!!! فعلا کارت گیر منه…

 

در دم خفه شدم…!

 

#پست۳۳

 

 

 

-این چطوره…؟!

 

کلافه چشم می چرخانم…

-دهنم و صاف کردی مامان، به خدا خوبه…!

 

 

مامان انگار از استرس گوشش بدهکار نبود و در این موقعیت حساس هم سایه خبر مرگش به دیدن دوستش رفته بود…

 

-نه ببین یه کت قرمزم داشتم، بزار اونم بپوشم ببین کدومش بهتره…؟!

 

 

-مامان بیست دست لباس عوض کردی…!

 

مامان اصلا بهم توجه نکرد و سمت کمد رفت و کت قرمزش را بیرون آورد و نشانم داد…

-ببین این و می گفتم… خیلی وقته خریدم اما نپوشیدمش…!!!

 

 

بیچاره وار می خندم…

-خب بپوش ستاره خانوم تا همین جا از دستت جیغ نکشیدم…

 

 

مامان چشم غره ای رفت و ترجیحا سکوت کردم…

پشت پاراوان رفت…

با دیدن کتی که در تنش خوش نشسته بود، چشمانم برق زد…

-مامان این عالیه…!

 

 

بالاخره لبخند رضایت هم در صورتش دیدم و چشمانی که برق داشتند…

-احساس می کنم این از همش بهتره…!

 

-عالیه ستاره خانوم مخصوصا که قراره دل عمو رضا رو ببری…!

 

 

صدای باز شدن در آمد و متعاقبش سایه هم وارد سالن شد…

با ابروهایی بالا رفته نگاه خواهرش کرد و سوت کشداری زد…

-جونم ستاره خانوم… حاج رضا کش شدی خواهری…؟!

 

 

مامان نخودی خندید و با ذوق گفت: وای رضا رنگ قرمزم دوست داره…!

 

با شیطنت ابرویی بالا انداختم: مامان یادت باشه یه چندتا لباس زیر قرمزم داشته باشی، عموم دوست داره…!!!

 

#پست۳۴

 

 

سایه هم بلند زیر خنده زد و مامان چشم غره رفت…

 

-اذیتش نکن بیشعور… امشب شب ستاره خانومه…! حالا که اینقدر خوشگل کرده. یه میکاپ خوشگل و لایت هم تکمیلش می کنه…!

 

مامان از پیشنهاد سایه استقبال می کند و سمت اتاق مامان می روند…

سایه سمتم برگشت…

-میای کمک…؟!

 

بی حوصله سر بالا انداختم…

-دهنم سرویس کرده، نمیام…!

 

سایه دیگر اصرار نکرد و رفت.

خواستم سمت آشپزخانه بروم که صدای پیام گوشی ام بلند شد…

قفل گوشی را باز کردم و با دیدن نام امیریل متعجب روی پیام را لمس کردم…

 

-امشب لباس درست درمون می پوشی و موهات رو هم باز نمی ذاری رستا…!!!

 

این الان اخطار بود یا خواهش…؟!

 

خواستم جوابش را بدهم که به تو مربوط نیست اما منصرف شدم…

هیچ چیز بهتر از کم محلی و نادیده گرفتن نبود…

 

امیریل حق دخالت در امور خصوصی من را نداشت اما همیشه یک لنگه پایش توی خصوصی های من بود…!

 

 

***

 

نگاهی داخل آینه انداختم و موذیانه خندیدم…

قد کت کوتاه و فرم گرد باسنم دقیقا در چشم بود…

بدتر کوتاهی شلوار که می دانستم امیریل استقبال بی نظیری می کند…!

 

موهایم را بالا کشیده و دم اسبی بستم و تکه ای مو بلند را از جلو جدا کرده و روی صورتم انداختم…

 

آرایش لایتم با تمام کم بودنش باز هم جلوه خاصی به صورتم داده بود…

 

روسری کوتاه را روی موهایم انداختم و گره زدم…

خوشگل شده بودم و قطعا امیریل خوب از خجالتم درمی آمد…!!!

 

تقه ای به در خورد و در باز شد…

سایه وارد شد و با نگاهی بهم تاک ابرویی بالا انداخت…

– ناز شدی اما فک نکنم آقا امیریلتون خوشش بیاد…!

 

#پست۳۵

 

 

 

-دهنتون رو شیرین کنین… انشالله که خوشبخت بشین…

 

عمو رضا با چشمانی که قلب های ریزی در خود جای داده بود به سختی از مامان چشم گرفت و از آقاجان تشکر کرد…

 

حاج یوسف گفت: مبارکه.. انشاءالله تا آخر هفته هم عقد و عروسی رو برگزار می کنیم…!

 

سپس رو به عمورضا کرد…

-موافقین؟!

 

عمو رضا نگاهی به مامان کرد و گفت: من حرفی ندارم اگه ستاره خانوم موافق باشن…؟!

 

مامان سرخ شده از خجالت آرام گفت: من مشکلی ندارم…

 

سپس عزیز و عمه فرشته چنان کل کشیدند که همه از خوشحالی دست زدیم…

 

همه راضی بودند و من راضی تر چون امیریل نبود و با خیالی راحت جولان می دادم…

 

سایه شیرینی تعارف کرد و بعد با اشاره مامان برای شام بلند شدیم…

 

سفره را با کمک سایه توی سالن انداختیم که با صدای زنگ خانه نگاهم به راهرو کشیده شد و بی اختیار تپش قلبم زیاد شد…

 

متین در را باز کرد و امیریل داخل شد…

 

از همان لحظه ورود چشمش بهم افتاد و در کسری از ثانیه صورتش کبود و چشمانش ترسناک شد…

 

از ترس آب دهانم را قورت داده و خیلی سریع داخل آشپزخانه برگشتم…

 

سایه پشت بند من وارد شد و با خنده ای شرورانه روی لبش بغل گوشم پچ زد: نگاهش بدجور شکار بود، مراقب خودت باش…

 

 

دلم بدتر ریخت…

نمی دانم چرا وقتی خواستم حفظ ظاهر کنم بدتر دست و پایم می لرزید…

جرات نداشتم بیرون بروم و داخل آشپزخانه ماندم و خودم را الکی مشغول کردم تا کم کم همه چیز آماده شد و آشپزخانه خالی…

 

نمکدان را محکم در دست فشردم و با نفس عمیقی خواستم از آشپزخانه خارج شوم که سینه به سینه امیریل شدم و در جا رنگم پرید…

 

#پست۳۶

 

 

 

اخم ها و نگاه تیزش ثانیه ای از رویم برداشته نمیشد…

دست روی سینه ام گذاشت و هل آرامی داد که توی آشپزخانه برگشتم…

 

-لجبازی می کنی…؟!

 

بدجور حساب بردم.

وقتی این گونه جدی و خشن می شد هر کسی باشد حساب می برد…

بیچاره مجرم هایش…!

 

 

سعی کردم ترسم را نشان ندهم اما می دانستم از چشمانم همه چیز را می فهمد…

برای قد زیادی بلندش مجبور بودم سرم را بالا بگیرم…

 

-چرا باید لجبازی کنم…؟!

 

خم شد و جدیت نگاهش باعث شد لب زیر دندان بکشم…

 

-بهت مسیج دادم و گفتم یه لباس درست درمون بپوش اما حالا که می بینم…

 

نگاهش پایین رفت و شک نداشتم متوجه خط سینه ام شد که بلافاصله دست روی یقه لباس گذاشتم و ان را بالا کشیدم…

 

-لباسم خیلی هم پوشیده اس…!

 

نگاه پر خونش را بالا آورد و تا خواست حرف بزند صدای سایه آمد…

 

-رستا داری چه غلطی می ک….

 

امیریل ذره ای تکان نخورد و سایه با دیدنش حرفش ناتمام ماند…

-عه شما هم اینجا هستین…؟!

 

صدای خشک امیریل بلند شد…

-سایه خانوم شما برو ما هم تا دو دقیقه دیگه میایم…!

 

امیریل مرا می کشت.

می خواستم بگویم سایه نرود اما بی هوا انگشت امیریل روی لبانم نشست…

حیرت زده نگاهش کردم اما او ذره ای از خشم چشم و صورتش کم نشده بود…

 

-این کت از گردن تا چاک سینت معلومه لامصب… مثلا موهات رو هم بستی بالا و با یه ذره پارچه وسطش رو پوشوندی…؟!

 

#پست۳۷

 

 

 

درست بود پررو بودم اما دیگر نه تا این حد که امیر یل چاک سینه ام را به زبان بیاورد و من از خجالت دوست دارم آب شوم…

 

قدمی عقب رفتم که امیریل هم با قدمی که جلو آمد جبران کرد…

 

-من… من… مشکلی تو… لباسم نمی بینم…!

 

پوزخندش روی اعصاب بود…

-مشکلش توی چشمای منیه که وقتی خم میشی تموم اون چاک لامصبت توی چشمم فرو میره…!

 

 

حق داشت اما خب دیگر عوض کردنش زیادی ضایع بود.

من فقط می خواستم حرف حرف او نباشد…

 

پرروبازی اینجاجوابگو نبود، ترجیحا سیاست به خرج دادم…

-امیر خواهش می کنم… حالا که پوشیدم، بزار برم زشته…؟!

 

 

امیر با جدیت خاص خودش نگاهم کرد…

-همین الان میری کتت و عوض می کنی و یه چیز آدم وار می پوشی…

 

دوست داشتم گریه کنم…

سر کج کردم: امیر بی خیال شو…!

 

نگاه پربرقش روی چشم و لبانم طولانی شد…

-می دونی که شوخی ندارم و بخوای من و دور بزنی کولت می کنم و میبرمت…!

 

 

سپس به سختی نگاه گرفت و عقب عقب رفت…

-رستا حواسم بهت هست….

 

به محض رفتنش وا رفتم…

چطور من عاشق همچین نچسبی شده بودم که دوست داشتم مدام با او لجبازی کنم…؟!

 

 

چاره ای نبود جز تعویض کتم…

به ناچار بالا رفتم و کت بلند تری از کمد بیرون آوردم و بی میل تن زدم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 148

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
unnamed

رمان تمنای وجودم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان تمنای وجودم خلاصه : مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند.…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3.7 (6)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۹ ۲۱۰۲۱۸۰۲۹

دانلود رمان سقوط برای پرواز pdf از افسانه سماوات 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   حنانه که حاصل صیغه ی مریم با عطا است تا بیست و چند سال از داشتن پدر محروم بوده و پدرش را مقصر این دوری می داند. او به خاطر مشکل مالی، مجبور به اجاره رحم خود به نازنین دخترخوانده عطا و کیامرد میشود. این در…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…
download

رمان رویای قاصدک 3 (2)

5 دیدگاه
  دانلود رمان رویای قاصدک خلاصه : عشق آتشین و نابی که منجر به جدایی شد و حالا سرنوشت بعد از دوازده سال دوباره مقابل هم قرارشون میده در حالی که احساسات گذشته هنوز فراموش نشده‌!!!تقابل جذاب و دیدنی دو عشق قدیمی…ایلدا دکترای معماری و استاد دانشگاه موفق و زیبایی…
IMG 20240623 094802 068

دانلود رمان دو دلداده به صورت pdf کامل از پروانه محمدی 5 (2)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان:   نیمه شب بود، ماه میان ستاره گان خودنمایی میکرد در حالیکه چشمانش بسته بود، یاد شعر موالنا افتاد با خود زیر لب زمزمه کرد. به طبی بش چه حواله کنی ای آب حیات! از همان جا که رسد درد همانجاست دوا    
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۳۴۶۰۶

دانلود رمان ماهلین pdf از رؤیا احمدیان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   دختری معصوم و تنها در مقابل مردی عیاش… ماهلین(هاله‌ماه، خرمن‌ماه)…   ★فصل اول: ســـرنــوشــتـــ★   پلک‌های پف کرده و درد ناکش را به سختی گشود و اتاق بزرگ را از نظر گذراند‌. اتاق بزرگی که تنها یک میز آرایش قهوه‌ای روشن و یک تخت…
Screenshot 20221015 143117 scaled

دانلود رمان مارتینگل 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         من از کجا باید می‌دونستم که وقتی تو خونه‌ی شوهرم واسه اولین بار لباس از تنم بیرون میارم، وقتی لخت و عور سعی داشتم حرف بزرگترهارو گوش کنم تا شوهرم رو تو تخت رام خودم کنم؛ یه نفر… یه مرد غریبه تمام…
IMG 20240606 191033 683

دانلود رمان روح پادشاه به صورت pdf کامل از دل آرا فاضل 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   زمان و تاریخ، مبهم و عجیب است. گاهی یک ساعتش یک ثانیه و گاهی همان یک ساعت یک عمر می‌گذرد!. شنیده‌اید که ارواح در زمان سفر می‌کنند؟ وقتی شخصی میمیرد جسم خود را از دست می‌دهد اما روح او در بدنی دیگر، و در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
me/
me/
1 ماه قبل

اینکه رستا عزت عمل نداره داره رمانو به گوه میکشه

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط me/

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x