رمان تارگت پارت 179

 

– بلندتر! دیشب چه جوری وقتی زیرم بودی جیغ و داد راه انداختی.. صدای ناله های پر از لذتت هنوز تو گوشمه.. الآنم همونجوری حرف بزن که گوشام بشنوه!
لبم و محکم به دندون گرفتم و چشمام و بستم.. اون لحظه درد اصلیم کدوم بود؟ رابطه ای که دیشب بهش تن دادم و با اعتماد بیجام فکر کردم قراره شروع بهترین روزای زندگیم بشه؟ یا این روی سنگدل شده میران و حرفای عجیب غریبی که به زبون می آورد.. حرفایی که تک به تک سلول های تنم و به آتیش می کشید..
یه روزایی.. با حرفاش.. با بعضی کلماتش.. با نگاه هاش.. من و جوری به عرش می رسوند که حس می کردم فقط دو تا بال کم دارم واسه پرواز و حالا.. فقط با چند جمله من و از اون عرشی که با دستای خودش برام ساخته بود.. روی فرش کوبوند!
– یالا.. منتظرم!
بیشتر تو خودم مچاله شدم و به جای سوالی که می خواستم بپرسم لب زدم:
– نکن!
با دردی که از شدت فشار عصبی زیر دلم پیچید دستم و روی همون نقطه فشار دادم و نالیدم:
– نکن.. درد دارم!
بازوم و گرفت و من و تکون داد.. وضعیت اصلاً خوب نبود و لحظه به لحظه هم داشت بدتر می شد.. انقدری که احساس سرگیجه داشتم و همه چی دور سرم می چرخید و اون وسط میرانم با صدای پر از خشمش یه سره تو گوشم حرف می زد.. حرفایی که هیچ کدومشون و دلم نمی خواست بشنوم.
تا جایی که با تکون محکمی منِ خمیده شده رو صاف نگه داشت و مجبورم کرد که تو چشماش خیره بشم.. داشتم خفه می شدم و نفسام به زور می رفت و می اومد.. پس چرا نمی دید؟
– بگو چی می خواستی بگی؟! حرف بـــــزن!
دست خودم نبود که چشمام دوباره خیس شد.. اینبار نه از خشم و عصبانیت میران.. از ناتوانی و ضعف خودم بود که داشتم اشک می ریختم.
نگاه میران با دیدن چشمای خیس شده ام دوباره به اخم نشست و فشار انگشتاش و دور بازوم بیشتر کرد..
– بغض نکن واسه مـــــن! حرف بزن عین آدم.. به وقتش دو متر زبون داشتـــــی.. چی شد پــــــس؟ الآن وقتشه که استفاده کنی ازش! یالا!
بعد از یه نیمچه نفسی که گرفتم لب زدم:
– چرا؟!
– بلندتــــــر!
تو یه ثانیه هرچی انرژی توی وجودم مونده بود اول جمع کردم توی دستام و باهاش محکم میران و هل دادم و بعد برای بلند کردن صدام ازش کمک گرفتم و جیغ کشیدم:
– چـــــــــــــرا؟! چرا این کار و باهام کـــــــــــردی؟ چیکار کرده بودم مگه باهات! کثـــــافت.. آدمی تو؟ آدمی تـــــــو؟!

به هدفش رسیده بود.. جیغ های هیستریک من و هق هقی که پشت سرش شکل گرفت و دید و شنید و حالا با آرامش و خونسردی داشت به نتیجه کارش نگاه می کرد.
اون لحظه حتی با نهایت عجز و بیچارگی.. دلم دلسوزیش و می خواست.. انقدر گیج و درمونده بودم که نمی دونستم چی درسته و چی غلط.. فقط.. فقط می خواستم میران دلش برام به رحم بیاد و دست از این رفتارای مسخره اش برداره..
ولی وقتی حرف زد.. هیچ اثری از ترحم تو لحنش نبود..
– سوال خوبیه! ولی جوابش یه کم طولانیه! الآنم دیگه حوصله ندارم بیشتر از این باهات سر و کله بزنم. برو یه روزی که یاد گرفتی با چهار تا کلمه حرف عین بچه های دو ساله آبغوره نگیری بیا تا جوابت و بهت بدم.
دستاش و رو زانوهاش گذاشت و خم شد سمت منی که دوباره در اثر گریه تو خودم مچاله شده بودم و به زور داشتم تلاش می کردم که نیفتم روی زمین.. چون دیگه هیچ دستی نبود تا من و از جام بلند کنه!
– حالا حالاها وقت داریم که با هم بگذرونیم و توش حرفای نگفته رو بزنیم کوچولو.. نگران نباش. به جواب سوالاتم می رسی!
پوزخندی به اطمینانش زدم و با خشمی که حالا دیگه به منم منتقل شده بود گفتم:
– دیگه من و نمی بینی.. پس حرفی داری.. همین الآن بزن!
چشمکی زد و صاف وایستاد!
– چرا می بینمت! دست خودت نیست که.. دست منه! اینکه دقیقاً آخرین دیدارمون کی باشه.. بستگی به تمایلات و نحوه پیش رفتن رابطه امون داره.. یهو دیدی تا آخر عمرم خواستمت.. یهو دیدی همین فردا دلم و زدی و کارم و باهات تموم کردم!
بدجوری داشتم احساس خطر می کردم.. تا الآن فکر می کردم ته ته بدبختی که می تونه یه دفعه نصیب یه نفر بشه همینه.. فکر می کردم این نهایت ظلمیه که بهم شده و حالا باید زمان بذارم تا باهاش کنار بیام ولی.. با این حرفای جدید میران.. انگار بیخودی امیدوار بودم و این بدبختی تمومی نداشت.
انگار حتی تازه.. اول راه بود و من.. من از ته این مسیری که با قدرت دست میران توش قرار گرفته بودم هیچ پیش زمینه ای نداشتم که بتونم خودم و براش آماده کنم!
– آره می بینی من و.. ولی تو خواب!

دوباره خندید و حین فاصله گرفتن لب زد:
– میگم ساده لوحی.. واسه همینه! اینهمه حرف زدم.. هنوز نتونستی بفهمی دیگه زندگیت تو دستای منه. پس بیخودی شاخ و شونه نکش واسه مسائلی که دیگه هیچ قدرتی توش نداری!
– دارم.. خوبم دارم! تو یه بار دیگه به من نزدیک شــــو.. ببین آبروت و می برم یا نه. اصلاً میرم ازت شکایت می کنم کثافت.. فکر کردی الکیه؟ هر بلایی دلت خواست سرم بیاری و بعد…
با احساس بهم خوردن معده ام و بالا اومدن هرچی بود و نبود تا حلقم.. صدام قطع شد و دستم و محکم جلوی دهنم نگه داشتم ولی چیزی بیرون نیومد و هدف فقط بیشتر کردن ضعف من بود.
میرانم از همین فرصت استفاده کرد برای بیشتر تازوندن و گفت:
– به چه جرمی شکایت می کنی؟ اینکه با میل و رغبت خودت.. اومدی تو خونه ام.. باهام خوابیدی.. تو ملایم ترین حالت ممکن و حتی اگه بری پزشک قانونی هیچ آثاری از تجاوز نمی بینن.. می خوای بگی مجبورم کرد؟ دیشب چند بار ازت پرسیدم و خودت گفتی می خوام؟
با چشمای ریز شده نزدیکم شد و ادامه داد:
– از اینا گذشته.. فکر کردی تهش اونی که آبروش میره منم؟ من بی کس و کار؟ یا تویی که باید دو تا دو تا جواب پس بدی به خانواده داییت.. یکی اینکه چرا همچین گناهی مرتکب شدی و قبل از ازدواج رابطه نامشروع جنسی داشتی.. دوم اینکه چرا.. از بین اینهمه آدم.. با کسی که داییت و به خاک سیاه نشونده خوابیدی. با توجه به شناختی که ازت پیدا کردم.. عرضه و جنم جواب دادن به این سوالا رو نداری ولی خب.. اگه انقدر از خودت مطمئنی.. برو! کسی جلوت و نمی گیره!
دیگه موندن در توانم نبود.. وقتی هرچی فکر کردم دیدم جوابی برای حرفاش ندارم.. وقتی حس کردم اگه بیشتر اینجا باشم و از این هوای مسموم وارد ریه هام کنم بدون شک دیوونه می شم.. باید قبل از اینکه این اتفاق می افتاد خودم و از این برزخی نجات می دادم.. برزخ که نه.. خود خود جهنم بود!
کارم به جایی رسید که دیگه حتی برام مهم نبود جواب اون «چرا» رو بگیرم و فقط دلم می خواست برم که حین به حرکت درآوردن قدم های لرزونم لب زدم:
– دیگه نه دلم می خواد ببینمت.. نه صدات و بشنوم.. نه پیامی ازت روی گوشی ببینم. بیخودی هم تهدیدم نکن.. شده بیست و چهار ساعته.. بس تو خونه ام بشینم تا تو دستت بهم نرسه این کار و می کنم ولی.. دیگه حتی یک ثانیه هم وقت صرف نمی کنم با آدم آشغالی مثل تو.. با یه مریض روانی بی تعادل.

4.7/5 - (48 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
22 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ندا
ندا
26 روز قبل

دخترا بنظرم برسیم ب زبون مییرانم میتونه جالب بشه
یام اگ میران فیلم گرفته درین حتما دست ب‌خودکشی میزنه 😐
واییی خدایا صب شه من ببینم چی میش اوضاع 😩😩😩😩😩😩

mehr58
mehr58
27 روز قبل

بی شرمیه میران احمق مریض وروانی

مریم
یلدا
27 روز قبل

امیدوارم بره خودشو گم و گور کنه
تا این میرانم ادب شه
عوضی آشغال 💔

27 روز قبل

میران از درین فیلم داره!

◦•●◉✿Nava✿◉●•◦
Maedeh
پاسخ به 
27 روز قبل

یا خدا

حدیثه
حدیثه
27 روز قبل

من تو پارت قبلی گفتم اگر درین حامله شه و بچه اش بیاد برای انتقام از میران. الان هم که درین حال اش به هم خورد

علوی
علوی
پاسخ به  حدیثه
27 روز قبل

یه ذره زوده برای ویار صبحگاهی حاملگی. اون نشونه مال 4 الی 6 هفته بعد از تشکیل نطفه است.
اینا دیشت تازه دست به عملیات زدن. 36 ساعت مهلت بده ببینیم اسپرم و تخمک همو پیدا می‌کنن یا نه 🤭🤭🤭🤭

حدیثه
حدیثه
پاسخ به  علوی
27 روز قبل

🤣🤣🤣🤣

ندا
ندا
پاسخ به  علوی
26 روز قبل

موافقم🤣🤣🤣🤣😂

silvermoon
silvermoon
27 روز قبل

از زبون میراننن بنویس
این درینه م‌بره ماشین‌بزنه بهش یکم‌میران عذاب بکشه

Tamana
27 روز قبل

لعنتی😬😑🤦‍♀️

علوی
علوی
27 روز قبل

قبل از رفتن جواب این چرای کوفتی رو بگیر!!
مطمئنم از کل دیشب تو اتاق فیلم گرفته. تک‌تک لحظات رو.

و میران اشتباه می‌کنه که درین جرأت و جنم نداره. به ته خط برسون کسی رو تا ببینی چی ازش در میاد. فقط برای اینکه عمق ماجرا رو بدونه، باید جواب چرایی که پرسید رو بدونه
خیلی دوست دارم سریع‌تر پیش بره برسیم به شرح ماجرا از فکر و زبان میران. اونم باید جالب باشه

ندا
ندا
27 روز قبل

کاش درین کسیو داشت ک میرفت پیشش ی ادمی ک کیلومترها ازونجا دور باشه اونوق میران نمیتونست پیداش کنه
اخخخ کاش پارت ها انقد کم نبود من تا میام تو فاز رمان تمم میش😐😩

◦•●◉✿Nava✿◉●•◦
Maedeh
27 روز قبل

برو
امیدوارم بری و میران متوجه بشه
بری ماشین بزنتت یا خودکشی کنی.تا روح میران عذاب بکشه…عذاب وجدان نه
عذاب اینکه عشقش به بلاایی سرش آمده…

Ella
Ella
27 روز قبل

هیجان رمانو دوس دارم
و به شدت قلم نویسنده رو

ثنا
ثنا
27 روز قبل

ارع برو پشتم نگا نکن

ثنا
ثنا
27 روز قبل

افرین برو پشتم نگاه نکن

فاطمه
فاطمه
27 روز قبل

سلام ممنون بابت رمان قشنگتون خدا قوت ولی پارت ها خیلی کوتاهه آدم تو ذوقش میخوره

◦•●◉✿Nava✿◉●•◦
Maedeh
پاسخ به  فاطمه
27 روز قبل

دلارای و بخونی چی میگی 🤣

مریم
یلدا
پاسخ به  Maedeh
27 روز قبل

قربون دهنت😐😂😂

Ella
Ella
پاسخ به  Maedeh
26 روز قبل

از رمان دلارای راضی بودی؟ بخونمش؟

بی نام
بی نام
27 روز قبل

همین ؟چ قسمت لوسی

22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x