رمان تارگت پارت 101

 

ولی چیزی نگفتم و زن دایی هم اصلاً احتیاجی به حرف زدن من نداشت چون خودش مشغول گشتن شد و از بین لباسام یه کت و شلواری که خودش یه سال به عنوان کادوی تولد برام خریده بود و حالا می فهمیدم از اولم با همین قصد که تو مراسم خواستگاریم بپوشم خریدتش و از بین لباسام بیرون کشید و گفت:
– این خیلی قشنگه.. خیلی هم بهت میاد.. همین و بپوش!
حتی برنگشتم نگاهش کنم.. فقط برای اینکه دست برداره.. سرم و به تایید تکون دادم و الکی برس و برداشتم و مشغول شونه کردن موهام شدم که بگم یه دلیلی داره که اینوری نشستم و اهمیتی بهش نمیدم!
البته که زن داییم بیدی نبود با این بادا بلرزه و اومد کنار میز آرایشم وایستاد که مجبور بشم سرم و به سمتش برگردونم که گفت:
– اینجور وقتا.. دخترا همش با مادرشون مشورت می کنن و سر لباس و آرایششون ازش نظر می خوان.. حالا قسمت نبوده مادرت پیشت باشه اشکال نداره.. ولی با من غریبی نکن عزیزم.. منم به جز تو دیگه دختری ندارم که بخوام باهاش این روزا رو تجربه کنم!
اینبارم فقط لبخند زدم و ترجیح دادم هیچی نگم.. انگار که پشت لبای بسته ام یه عالمه حرف مونده بود منتظر فرصت که من لبام و از هم باز کنم و بریزن بیرون..
مثل اینکه «کاش مادر بودن و مادری کردن و فقط تو خواستگار جور کردن و فرستادن دختر به خونه شوهر نمی دیدی.. یا حداقل بیخودی اسم تلاش های مسخره ای که واسه این موضوع می کنی رو.. مادری نمی ذاشتی!»
زن دایی که بالاخره رضایت داد و رفت.. منم کار آرایشم و فقط در حد یه کم درآوردن صورتم از بی رنگ و رویی تموم کردم و بلند شدم..
هیچ حس مثبتی نسبت به این مراسم و اون آدما نداشتم.. در نتیجه اصلاً لزومی نداشت که بخوام خودم و براش به آب و آتیش بزنم و حتی به اندازه یه مهمونی معمولی به خودم برسم!
راه افتادم سمت تختم و کت شلوار فیلی که زن دایی برام انتخاب کرده بود و برداشتم.. جدا از اینکه از این رنگ اصلاً خوشم نمی اومد.. محال بود این و بپوشم.
نه اینکه خیلی شیک و خاص باشه و من نخوام واسه این مراسم خرجش کنم.. فقط برای اینکه از همین طریق بهش ثابت کنم چقدر باهاشون مخالفم و حالا چون رضایت دادم که بیام و بشینم جلوی خواستگارا.. دلیل نمی شه که از حالا به بعد با هر حرف و خواسته اشون موافقت کنم!
شاید لازم باشه زن دایی هم با همین حرکتم بفهمه که من به جز امشبی که تو عمل انجام شده قرارم داد.. دیگه هیچ رقمه با خواسته مسخره و غیر منطقش که شخصیت من و زیر سوال می بره.. راه نمیام!

هجوم فکرای مختلف توی سرم انقدر زیاد و عصبی کننده بود که آخر یه سردرد وحشتناک نصیبم شد و من برای خلاص شدن ازش.. خواستم برم یه قهوه واسه خودم درست کنم که قبلش.. یه بار دیگه گوشیم و چک کردم به امید زنگ زدن میران..
هرچند که سایلنت نبود و اگه زنگ می زد یا پیام می داد صداش و می شنیدم و باز امید داشتم که.. هیچی به هیچی.. یعنی چی شده بود؟ چرا زنگ نزد بهم؟ کجا بود که من توی ذهنش نبودم؟ چیکار داشت می کرد؟ لازم بود بهش شک کنم و فکرای غلط تو سرم راه بدم یا نه؟
×××××
نمی دونم چندمین سیگاری بود که داشتم خاموش می کردم.. فقط یه لحظه نگاهم به زیر سیگاری پری که کنار دستم بود افتاد.. توش بالای ده تا ته سیگار بود و با توجه به اینکه تو خونه دوست کوروش.. یه گوشه دور از جمع نشسته بودم و کسی اینور نمی اومد پس یعنی.. همه اینا رو خودم دود کرده بودم بدون اینکه اصلاً متوجه باشم!
پوفی کشیدم و همونطور که به جلو خم می شدم دستام و تو موهام فرو کردم.. این وضعیت برای منی که اصلاً دلم نمی خواست اسم خودم و سیگاری بذارم یعنی یه وضعیت بغرنج و نابه سامان!
یعنی یه درگیری شدید فکری که واسه خلاص شدن ازش دنبال یه دست آویز می گشتم که ذهنم و منحرف کنه و وقتی دیدم حتی اومدن تو این دورهمی جواب نداد.. به سیگار رو آوردم..
اما حالا می فهمیدم که اشتباه بود.. شاید از اول نباید فکر و ذهنم و منحرف می کردم که الآن اینجوری خودم و توی بن بست حس نکنم!
چون از نظرم این همه تلاشم هیچ فایده ای نداشت و من همه وجودم در حال حاضر زنگ زدن به درین یا دیدنش و می خواست.. حتی اگه اسمش عادت باشه!
با این فکر سریع گوشیم و برداشتم تا بهش زنگ بزنم.. هرچند که قصد داشتم قبلش حسابی بتوپم به خاطر اینکه بعد از تماس بی جواب مونده ظهرم نه پیامی داد.. نه زنگ زد.. حتی کنجکاو نشده بود که مکالمه ام با استادش به کجا رسید و این.. یه کم شک تو دلم مینداخت که حتماً یه اتفاقی افتاده و من نباید اینهمه ساعت از قصد.. خودم و تو بی خبری نگه می داشتم!
ولی وقتی بازم تماسم تا آخر بوق آزاد خورد و جواب نداد و بعد از اون تلگرامش و چک کردم و دیدم امروز اصلاً آنلاین نشده.. یه پیام به دوستش فرستادم و نوشتم:
«شما از درین خبر نداری؟»

چند دقیقه ای منتظر موندم و وقتی دیدم اینم جواب نمیده.. حس کردم باید دنبال یه راه قطعی تر واسه خبر گرفتن بگردم..
خب قطعی ترینش رفتن دم خونه اشون بود.. ولی از اونجایی که نمی خواستم زیاد اونجا دیده بشم و فعلاً قصد رو به رو شدن با خانواده داییش و نداشتم بلافاصله شماره رحیم و گرفتم که اون و بندازم جلو..
– سلام آقا!
– سلام.. کجایی؟
– من خونه امونم!
– همین الآن برو به آدرسی که برات اس ام اس می کنم.. یه سر و گوشی آب بده ببین چه خبره..
– چشم آقا!
– یه خونه دو طبقه اس.. من با همون دختره که اون شب جلوی هتل خفتش کردید کار دارم.. برو زنگ طبقه دوم و بزن.. اگه نبود زنگ پایین و بزن و به یه بهونه ای بکشش بیرون..
– چشم آقا ولی.. چه جوری بکشمش بیرون آخه؟
– من نمی دونم..
یه کم فکر کردم و گفتم:
– یه جعبه بگیر دستت بگو از اداره پست اومدی یه بسته آوردی باید فقط به خودش تحویل بدی!
– این وقت شب آخه؟
– ای بابا خودت یه غلطی بکن دیگه! بگو پیک درون شهریه..
– چشم..
– خبرش و به من بده.. اصلاً یکی دیگه رو با خودت ببر.. ممکنه قیافه ات از اون شب یادش مونده باشه..
– خبر میدم بهتون.. فعلاً!
تماس و قطع کردم و آدرس و براش فرستادم.. حالا باید صبر می کردم تا ببینم درین میاد واسه تحویل گرفتن اون بسته کذایی یا نه..
اگه رحیم بسته رو بهش تحویل داد.. قبل از اینکه بفهمه توش هیچی نیست.. با یه اس ام اس بهش می فهمونم کار من بوده و رفتار امروزش هیچ توجیهی واسه ام نداره!
اگرم رحیم موفق نشد بکشوندش بیرون.. که دیگه صد در صد به یقین می رسم دوباره این دختر دردسرساز و پر حاشیه.. یه بلایی سرش اومده و کوتاهی از من بوده که زودتر پیگیری نکردم!
با بلند شدن صدای موزیکی که بدجوری داشت اعصاب نداشته اون لحظه ام و تحریک می کرد.. خواستم بلند شم و دیگه برم چون واقعاً حوصله ام سر رفته بود و کوروشم وعده حرف زدن درباره شرکت و یادش رفت و مشغول لاس زدن با این و اون شده بود..
ولی همینکه سرم و بلند کردم دیدم یه دختری که تو این یکی دو ساعت بارها خیرگی نگاهش و رو خودم حس کردم داره بهم نزدیک می شه…

4.3/5 - (51 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیلو
نیلو
1 روز قبل

امروز پارت صدو یکم این رمان بود ولی ن معلومه واسه چی میران اینقد کینه از مادر درین داره ن معلومه ک تقوی چ مشکلی داره ن معلومه آراد واسه چی آفرین رو تحویل نمیگیره ن اینکه اونی ک ب درین اس داده بود و تهدیدش کرد ک درین حالش بد شد کی بود و هزار قصه دراز نا معلوم بنظرم نویسنده جان وقتشه ی حرکتی بزنی ی راز فاش بشه ک قضیه چیه همینجوری کش مکشی داره میره جلو سه روزه قراره واسه درین خاستگار بیاد نمیشه ب اون قسمت برسه حتما شش روزم سر اینکه چطوری دکش کنه میگذره خسته کننده شده واقعا😐💔

ستایش
ستایش
1 روز قبل

الان چند روز باید بگذره تا خواستگاری صورت بگیره؟

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x