رمان تارگت پارت 230

 

 

 

 

بعد از هر حرفم.. چند ثانیه طول می کشید تا بتونه یه جواب پیدا کنه و بهم بگه.. کاملاً گیج شده بود و ناباور و می دونستم به همین راحتی.. راضی به همچین کاری نمی شه و باید بیشتر از اینا تحریکش کنم.

– من… من نمی فهمم چی می گی.. به زور سعی نکن حرف تو دهن من بذاری.. کار ناتمومی ندارم. خودم.. خودم صبح خواستم همونجا تموم بشه.. پشیمون شدم.. دیگه هم نمی خوام بهش…

– پشیمون شدی چون.. به موقع به فکر افتادی و فهمیدی تهش.. دردسر این کار تا آخر عمر زندگیت و سیاه می کنه.. غیر از اینه؟ کشتن یه آدم.. تو خونه خودش.. خونه ای که قدم به قدمش دوربین داره و اگه پلیس بخواد برای فهمیدن این مرگ مشکوک تحقیق کنه.. خیلی راحت می تونه با کمک اون دوربینا قاتل و پیدا کنه.. اصلاً کار عاقلانه ای به نظر نمی رسه.

با اشاره به دره پشت سرم ادامه دادم:

– ولی اگه از اینجا پرتم کنی پایین.. کارت خیلی راحت تره. از دور و بریای من.. کسی آدرس تو یا محل کارت و نداره که بخواد پلیس و بفرسته سراغت برای بازجویی.. بعد از چند روز.. یا چند ماهم که بر فرض محال.. یکی خر مغزش و گاز گرفت و جنازه ام و ته این دره پیدا کرد.. خیلی راحت یه برچسب خودکشی رو علت مرگم می زنن و خلاص. هیچ کس حتی به تو شک هم نمی کنه که واسه کشتنم من و تا اینجا کشونده باشی و بعد پرتم کنی پایین.. فقط باید بعد از پرت کردن من بری و بدون هیچ رد و نشونی.. اون کیف و از اتاقم برداری. همین!

اینبار مکث درین خیلی بیشتر طول کشید… تازه فهمیده بود علت حرفام چیه و واسه چی تا اینجا کشوندمش.. ولی خب.. با همه اتفاقاتی که تو این مدت بینمون افتاده بود.. نمی تونست انقدر راحت به حرفام اعتماد کنه و به این فکر کنه که پشت این کار.. یا در واقع لطف و چراغ سبزی که بهش نشون دادم.. یه نقشه دیگه برای عذاب دادنش نیست..

البته اگه از عذاب وجدان کشتن یه نفر.. اونم توسط آدمی که آزارش هیچ وقت به یه مورچه هم نمی رسه.. فاکتور بگیریم.

تا اینکه بالاخره نفس حبس مونده اش و یه ضرب بیرون فرستاد و درحالیکه سعی داشت به هر جایی به جز چشمای من نگاه کنه لرزون و نامطمئن گفت:

– بسه دیگه.. کم شر و ور بگو واسه خودت.. من و.. من و برسون خونه.. خسته ام!

 

 

 

 

 

– تصمیمت و بگیر درین.. آخرین فرصته! یعنی در واقع.. تنها فرصتیه که شاید تو کل زندگیت داشته باشی و من دارم با میل خودم بهت می دمش.. بدون هیچ قصد و غرض دیگه ای.. فکر کن منم از این زندگی خسته شدم و جرات خودکشی ندارم.. واسه همین بدمم نمیاد یکی دیگه کارم و تموم کنه.

یهو عصبی شد و غرید:

– اگه خسته شدی از این زندگی گه خوردی اومدی آوار شدی رو سر من.. یه شب با همون ماشین کوفتیت می اومدی ته این دره و نمی ذاشتی هیچ وقت چشمم به ریخت نحست بیفتــــــه! الآنم ادای آدمایی که دارن در حقم لطف می کنن و در نیار.. چون من مثل تو یه آشغال عوضی نیستم که فقط به خاطر دردسرش از فکرکشتنت منصرف شده باشم.. اتفاقاً برعکس این مسئله هیچ اهمیتی برام نداشت چون بعدش قرار بود کار خودمم تموم کنم. دیگه هیچ عذاب وجدانی نبود.. هیچ کس هم نمی تونست بازخواستم کنه..

با ابروهای بالا رفته قیافه متفکری به خودم گرفتم و سرم و به تایید تکون دادم:

– پس.. چرا پشیمون شدی؟

با این سوالم ساکت شد و با اخم روش و برگردوند که پوزخندی زدم و هیزم گذاشتم زیر آتیش روشن شده وجودش تا بالاخره تصمیمش و بگیره و این استرس و از وجود جفتمون پاک کنه:

– نکنه دلت سوخته.. آره؟

وقتی جوابی نداد و حرفمم انکار نکرد.. با صدای بلند خندیدم و پر تمسخر گفتم:

– جدی؟ انقدر خری که دلت واسه یکی مثل من بسوزه؟ واسه جلادت؟ واسه شکنجه گرت؟ واسه قاتل روحت؟ واسه همونی که مثل گرگ قصه شنگول و منگول.. شخصیت و آبرو و آرزوهات و بلعید و یه آبم روش؟ پس چی شد بزبز قندی؟ حبه انگورت هنوز از تو ساعت در نیومده که بخوای به انتقام هم فکر کنی؟ من خودم در اون ساعت و برات باز کردم.. خودم اینجا بدون هیچ سلاحی وایستادم تا بیای و شاخای تیزت و تو شکمم فرو کنی.. خودم دارم بهت این هشدار و می دم که اگه همین الآن این کار و نکنی.. دیگه نه فرصتش و بهت می دم.. نه اجازه اش و.. پس از این چند دقیقه حماقت من نهایت استفاده رو ببر درین..

سرش و محکم با دستاش نگه داشت و صداش و برد بالا:

– بسه دیگه.. خفه شو.. خفه شو هیچی نگو!

 

 

 

 

4.7/5 - (43 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fatmagol
Fatmagol
1 ماه قبل

علوی جان بنظرم خودت بهترمیتونی رمانوادامه بدی خودت بقیشوبنویس

یسنا
یسنا
1 ماه قبل

داره حوصله سر بر میشه لطفاً زودتر جمع بندی کن، به نظرم نویسنده محترم احتیاج به کمک داره، برای ادامه داستان چند اتفاق احتمالی پیشنهاد بدین

Ella
Ella
1 ماه قبل

من خودم شخصا از دخترای باهوش خوشم میاد
فهمیدن میران سخت نیست درین زیادی پرته

علوی
علوی
1 ماه قبل

درین احمق، ترسو و زیادی با وجدانه. اگه نبود همین حرکت رو بُل می‌گرفت. جمله درین باهوش و نترس می‌تونست این باشه: «اون قرص از اول هم مال تو نبود، وقتی این همه راحت کنار این دره می‌ایستی و خودت رو در معرض مرگ قرار می‌دی، یعنی زندگی خودت مسئله ثانویه است، وقتی تقوی رو زیر می‌گیری، وقتی با ماشین چندصد میلیونی تن به تصادف می‌دی، وقتی ماشین مردم رو می‌دزدی، یعنی خودت و اموالت و هر دردسر احتمالی برای جسم و اموالت برات مسئله ثانویه است. اما اسباب‌بازی‌هات برات مهم هستند. حیوون‌های خونگیت برات مهمند، درین و ریتا برات مهمند. اون قرص‌ها برای درین و ریتا بود، حالا دیگه نیستند. اما داروخونه تو این شهر هست، ارتفاع هست، پل و اتوبان هست، انواع سموم هست. تا الان همه‌چیز رو گرفتی، اما اختیارزمان و مکان و نحوه انتقامم با منه و عمرا به تو واگذارش نمی‌کنم.
تو ماشین منتظرتم. تن لشت رو از بالای اون بلندی بکش کنار، بیا منو برسون خونه. اصلاً ادم درستی رو برای رسیدگی به دخترت انتخاب نکردی»
اما بدی درین اینه که نه باهوشه، نه نترس

بی اعصاب
بی اعصاب
پاسخ به  علوی
1 ماه قبل

چی میگی 😂😂😂

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x