رمان تارگت پارت 61

 

یه کم خیره خیره بهم زل زد و گفت:
– منظورم این مقایسه نبود!
– پس چی؟
– جایگاهی که تو توی زندگیم داری و با جایگاهی که اون داره مقایسه نکن!
دلم لرزید از حرفی که به زبون آورد.. ولی باز زبونم راضی نشد که پرسید:
– جایگاهی که اون داشت چی؟
– بازم فرق داره.. شاید حساس بودم رو ساعت رفت و آمداش.. ولی دلیلش حسی بود که همیشه داشتم و فکرایی که از بچگی باهام بود.. نه صرفاً علاقه قلبی!
دیگه کار داشت به جاهای باریک کشیده می شد.. واسه همین بهتر بود که سوالی نپرسم اونم وقتی میران انقدر راحت و بی پرده حرفش و می زنه و اصلاً اهل تو لفافه پیچوندن حرفاش نیست..
هنوز نمی دونستم باید نسبت به این ابراز علاقه ها چه واکنشی نشون بدم.. واسه همین عوض کردن بحث.. یا سکوت کردن بهترین راهکار بود.
دیگه تا وقتی غذامون تموم بشه هیچ کدوم حرفی نزدیم و بعد از اینکه ظرفا رو جمع کردم تا ببرمشون پایین میران بود که گفت:
– بدجوری چسبید.. مرسی واقعاً!
– نوش جان.. کاری نکردم!
– دیگه بهم ثابت شد همه دست کم گرفتنای خودت.. به خاطر این اعتماد به نفس پایینته.. اگه فقط یه کم خودت و بیشتر قبول داشتی.. مطمئناً همین حس و به طرف مقابلتم القا می کردی و یکی مثل من.. لازم نبود نکات مثبتت و به زور از تو وجودت بیرون بکشه تا خودتم ببینیش!
لبخندی رو لبم نشست و با فکر به درست و منطقی بودن حرفش.. سرم و به تایید تکون دادم و گفتم:
– شاید چون.. تا حالا کسی نبوده که بخواد این نکات و درباره ام بهم بگه.. از این به بعد.. بیشتر تلاش می کنم واسه بالا بردن اعتماد به نفس!
– خوبه!
یه کم دست دست کردم و قبل از رفتن نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.. در واقع دیگه بهونه ای برای اینجا بودن نداشتم و می خواستم با یه شب بخیر گفتن خیالم و از این بابت راحت کنم که دیگه کاری باهام نداره و بعد بهم میگه که کجا باید بخوابم..
ولی قبل از اینکه حرفام و جفت و جور کنم و به زبون بیارم گفت:
– داری میای بالا.. یکی دیگه از اون مسکنات و برام میاری؟ احساس می کنم دردم دوباره داره شروع می شه!
نفس گیر کرده توی سینه ام و آروم بیرون فرستادم.. باز خوبه که من و از بلاتکلیفی درآورد و.. یه دلیل دیگه برای اینجا بودن بهم داد..

باشه ای گفتم و زدم از اتاق بیرون.. بعد از یه کم لفت دادن تو آشپزخونه و وقت تلف کردن با شستن ظرف ها.. مسکن و با یه لیوان آب بردم بالا.. به امید اینکه تو این چند دقیقه پایین بودنم خوابیده باشه..
ولی به محض اینکه در و با کمترین صدای ممکن باز کردم دستش و از رو پیشونیش برداشت و سرش و به طرفم برگردوند..
– دیر کردی!
نخیر.. امشب انگار قرار نبود تموم بشه! دلم یه کم تنهایی می خواست تا با خیال راحت به این کارم فکر کنم و درصد اشتباه بودنش و بسنجم.. که میران فعلاً این اجازه رو بهم نمی داد!
رفتم سمتش و لیوان و قرص و بهش دادم..
– تا ظرفا رو بشورم و یه دستی به آشپزخونه بکشم طول کشید.. امیدوارم اینم نذاری به حساب اعتماد به نفس پایینم.. ولی باید اقرار کنم موقع آشپزی خیلی کثیف کاری می کنم!
نیمخیز شد و قرص و خورد و دوباره دراز کشید..
– اولاً که لزومی نداشت ظرفا رو بشوری.. همه رو می ذاشتی تو ماشین.. جمع که شد خودم می شستم!
ساکت موندم و نگفتم خودم خواستم از این شیوه استفاده کنم واسه وقت تلف کردن و خوابیدن تو که خب.. نتیجه ای نداد..
– دوماً.. اینم از اعتماد به نفس پایین نشئت می گیره.. چون هفتاد هشتاد درصد آدما موقع آشپزی کثیف کاری می کنن و این مسئله.. طبیعی ترین اتفاق ممکن توی آشپزیه که فقط مختص تو نیست!
لبخندی زدم و حین نشستن رو صندلی کنار تخت گفتم:
– اینجوری که پیش می ریم تا یکی دو هفته دیگه من از اعتماد به نفس زیاد به سقف می چسبم!
– لیاقتش و داری..
بازم ساکت موندم و نگفتم دیگه واسه این چیزا تو زندگی من خیلی دیره و من از بچگی درگیر این خود کم بینی شدم و به این راحتیا از وجودم پاک نمی شه!
البته.. شایدم می شد.. به هر حال از نظر بی کس و کاری و نبودن شخص مهمی توی زندگیم که بخواد این چیزا رو یادم بده.. من و میران تقریباً تو یه سطح و لول بودیم. ولی حالا اون تو این زمینه خیلی داره موفق تر از من عمل می کنه و این یعنی اگه یه کم تلاش کنم.. مطمئناً بهش می رسم!
– خوابت میاد؟
با سوالش زیاد فکر نکردم و سریع جواب دادم:
– نه ولی اگه تو خوابت میاد..
– دوست دارم بخوابم.. خوابم نمی بره!
– چرا؟ چون.. چون من اینجام؟
هیچی نگفت و فقط تو سکوت نگاهم کرد که توضیح دادم:
– یعنی.. منظورم اینه که.. چون عادت نداری کسی تو اتاق یا حتی تو خونه ات باشه خوابت نمی بره؟
– نمی دونم.. شاید!
– خب پس من.. میرم بیرون.. تو هم سعی کن بخوابی.. حالا که درد داری بهتره که بخوابی.. اصلاً تو همین سالن بالا می شینم.. اگه کاری داشتی صدام کن خب؟
نگاهش هنوز خیره به صورتم بود و حتم داشتم که نشنید چی میگم.. حدسم درست بود چون چند لحظه بعد بدون اهمیت به حرفای من.. بی ربط پرسید:
– قصه بلدی بگی؟

– چی؟
– یه چیزی بگو خوابم ببره.. طولانی باشه!
عجیب حس می کردم که این آدم امشب بدجوری بچه شده بود.. راست می گفتن که مردا وقتی مریض می شن.. درست مثل بچه ها رفتار می کنن و حالا.. میران شاید مریض نشده بود ولی.. همین دردا و ضعف بدنش و استرس تنها موندن که چند بار غیر مستقیم از حرفاش فهمیدم.. نشون می داد که تو همین وضعیته!
ولی.. چه دل خوشی داشت که فکر می کرد من قصه بلدم.. دلم می خواست بگم مگه من کی و داشتم که بخواد برام قصه تعریف کنه و من یاد بگیرم؟!
حتی مادربزرگمم با وجود همه لطف و محبت هایی که بهمون کرد.. خیلی شبیه مادربزرگای عاقل و دانا تو فیلم و رمانا نبود که در عین نگهداری از دخترش بخواد.. جای خالیش و توی زندگی نوه اشم پر کنه.. برعکس.. همیشه یه جوری به من نگاه می کرد که انگار می خواست بگه:
«همین تو یکی و این وسط کم داشتم!»
ولی باز ممنونش بودم که هیچ وقت این و به زبون نیاورد و گذاشت با این احتمال که شاید درباره اش اشتباه فکر می کردم خوش باشم!
نفس عمیقی کشیدم و به ناچار در جواب نگاه خیره و منتظر میران سرم و به تایید تکون دادم و گفتم:
– قصه که نه.. یکی از.. کتابایی که خوندم و برات تعریف می کنم! البته شاید شنیده باشی.. داستان هزار و یک شب شهرزاد؟
یه کم فکر کرد و سرش و به نشونه نه بالا انداخت..
– فقط اسمش و شنیدم.. چیزی از موضوعش نمی دونم!
یه کم فکر کردم تا بتونم داستان و توی ذهنم مرتب کنم و بعد از صاف کردن گلوم شروع کردم به تعریف کردن کتابی که خودم خیلی دوستش داشتم:
– یه داستان قدیمیه.. درباره یکی از پادشاه های ایرانی که دو تا پسر به اسم شهریار و شاه زمان داشت.. هر دو تا پسرش.. ده بیست سالی توی سرزمین و دیار خودشون.. فرمان روایی می کردن.. تا اینکه برادر کوچیک تر یعنی شاه زمان یه روز تصمیم می گیره بره پیش برادر بزرگترش و رفع دلتنگی کنه! ولی وسط راه.. یادش می افته جواهری که می خواسته به برادرش هدیه بده رو جا گذاشته.. واسه همین برمی گرده به قصرش و همون موقع می بینه.. زنش و وزیرش دارن با همدیگه بهش خیانت می کنن!
با پوزخند صدادار میران ساکت شدم و زل زدم بهش.. ولی چیزی نگفت و حتی نگاه خیره اش و از سقف نگرفت.. منم ادامه دادم:
– شاه زمان چیزی به روی خودش نمیاره و بی سر و صدا به سفرش برمی گرده.. ولی تصمیم می گیره دیگه فرمانروا نباشه و تبدیل شه به یه آدم منزوی و گوشه گیر.. به خاطر همین وقتی رسید پیش برادرش به خاطر افسردگی و حال بدش دعوت شهریار برای شکار و قبول نمی کنه و می مونه توی قصر.. همین موندن توی قصر باعث می شه این دفعه شاهد خیانت زنِ شهریار باشه.. ولی دیگه ساکت نمی مونه و تا برادرش برمی گرده.. قضیه رو بهش میگه.. وقتی موضوع به شهریار ثابت می شه.. تصمیم می گیره به تلافی خیانت زنش.. همه دخترای سرزمینش و بکشه!
– کار شهریار و.. بیشتر پسندیدم.. تا اون داداشِ.. هالوش!

اینبار صداش خوابالوتر بود و حتی چشماشم خمار شده بود.. انگار جدی جدی به یه قصه احتیاج داشت برای خوابیدن.. یا شایدم اثر مسکن بود..
ولی به هر حال نخواستم با جواب دادن به حرفش این خواب و بپرونم و وقتی به پهلو دراز کشید و گفت:
– بعدش چی شد؟
ادامه دادم:
– شهریار به وزیرش دستور داد.. که هر شب.. یه دوشیزه پیدا کنه و بیاره.. وزیرم این کار و کرد و شهریار یه شب و با اون دختر می گذروند و همخوابه اش می شد و فردا صبحش می کشتش. انقدر این قضیه تکرار شد و وزیر هر شب یه دختر برای شهریار جور کرد.. تا دیگه هیچ دختری تو اون سرزمین نموند.. به جز دخترای خود وزیر.. شهرزاد دختر بزرگ این وزیر بود و با علم به اینکه.. شهریار چه بلایی سر دخترای باکره شهر آورده.. خودش به پدرش پیشنهاد داد که اون و ببره پیش شاه.. وزیرم که حسابی درمونده شده بود از این کارایی که با دستور شاه انجام داد.. دیگه چاره ای نداشت و به دخترش اعتماد کرد.. چون اول و آخر.. خود شهریار می اومد سراغشون. ولی این جنایت اینبار دیگه تکرار نشد و.. وقتی شهرزاد به عقد شهریار در میاد.. همون شب اول به شهریار پیشنهاد میده که براش یه قصه بخونه و شهریارم قبول می کنه.. یه قصه ای که از تو دلش یه قصه دیگه بیرون می اومد.. طوری که همون شب تموم نشد و بهش گفت بقیه اش و فردا تعریف می کنه و شهریار برای اینکه آخر این قصه های دنباله دار و تو در تو رو بفهمه.. کشتن شهرزاد و هی عقب میندازه تا بالاخره اون قصه تموم بشه ولی.. نمی دونست همین قصه ها.. فقط یه بهونه اس برای زنده موندن شهرزاد و قرار نیست به این راحتیا تموم بشه.. شهرزاد جونش و گرفته بود کف دستش.. تا با قصه گفتن.. خودش و خواهراش و از مرگ نجات بده و شهریار.. بدون اینکه بفهمه.. رفته رفته شیفته قصه های شهرزاد شد و یادش رفت که می خواست اونم به سرنوشت شوم دخترای قبلی دچار کنه!
یه کم مکث کردم و زل زدم به میرانی که حالا دیگه چشماش بسته بود و نفس های منظمش و اینکه حتی نسبت به سکوت طولانی شده منم واکنش نشون نداد.. بهم فهموند که خوابش برده!
تعجبی هم نداشت.. دو تا مسکن قوی خورده بود و هرکی بود بعد از اون جریانات و بیهوشی بعدش.. به این حال و روز می افتاد.. البته در نظرم میران خیلی قوی تر بود که.. تا همینجا هم تونست دووم بیاره!
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.. آخرشم ازش نپرسیدم کجا باید بخوابم و حالا.. روم نمی شد که از اتاقای خالی خونه اش استفاده کنم.
توی اتاقشم که مطمئناً نمی موندم تا اگه نصف شب برای دستشویی یا هرچیز دیگه ای بیدار شد من و نبینه و تصمیم به بغل کردنم یا حتی خوابوندنم روی تخت خودش نگیره!
هرچند که تا الآن نشون داده بود همچین آدمی نیست.. ولی از اونجایی که خواب زیاد سبکی ندارم.. ترجیح دادم که همه احتمالات و در نظر بگیرم و با همین فکر از اتاق رفتم بیرون تا هرچه زودتر یه جای خواب برای خودم پیدا کنم چون منم مثل میران چیزی به بیهوش شدنم نمونده بود!

4.2/5 - (52 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahi
Mahi
5 روز قبل

رمان هات عالیه ولی میخواستم ی انتقاد کنم ،خیلی وارد جزئیات میشی و ب طوریه ک آدم گاهی از خوندنش احساس خستگی میکنه و دوست داره زودتر به قسمت های بعدی رمان بره
اگه میشه بیشتر صورت کلی رمان و نشون بده

فهرست
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x