رمان ترمیم پارت آخر

 

– اینجا شهر کوچیکیه. بهتره بریم آپارتمان من. او نجا کسی نیست.
سوار پرادوی سفیدرنگ میشوند. بهادر بچه ها را روی صندلی شان میگذار د.
پاهایم میلرزند.
– اون دختره کپی منه، بها… نمیخوام بدونم… برگردیم… لعنت به همه شون.
حالم بد است. کسی شبیه من. آیا او چیزی از بدبختی های من به خود دیده؟
دستانم را میگیرد.
– آروم باش. تو شجاعی، گلی. این همه سال رو پاهات ایستادی و سرت بلنده.
من بهت افتخار میکنم… الان دربرابر تمام اتفاقات زندگیت هیچه.
بی اختیار اشکهایم جاری میشوند. شاپرک با دیدن حالم بیتابی میکند و
بازهم این بهادر است که سعی در آرام کردن هر دویمان دارد. من نیاز دارم به
او پناه ببرم؛ در خلوت، تنها.
هر دو ماشین حرکت میکنند. بهادر از داشبورد داروهای آرا مبخش من را
میدهد و یک بطری اب. من تحمل این استرس را ندارم.
آهنگی را که دوست دارم میگذارد. کمی آرا متر میشوم. شاپرک هم با او
همخوانی میکند.
آپارتمان آراد ساریخانی بزرگ است، چیزی شبیه اپارتمان بهادر، اما پرتر.

معلوم است او خانواد های دارد. عروسک و ماشین های گوشه گوشه ی خانه میگویدبچه هایی اینجا زندگی میکنند.
– بفرمایین.
با تردید پا به داخل میگذارم. بهادر و شاپرک هم میآیند. لحظات به نظرم
کشدار است. مرد جوان و خواهرش به آشپزخانه میروند.
– میشه بیاین و حرفا رو بزنید؟ من حال خوبی ندارم…پذیرایی نمیخوام؛ لطفاً.
مرد جوان با یک آلبوم بزرگ و قدیمی میآید. بی تعارف کنار من که خالی
است مینشیند. بهادر هم طرف دیگر است.
– این آلبوم قدیمیِ خانوادگیه. راستش ساریخانی ها خانواده ی بزرگی هستن. ما
تو ترکیه و آذربایجان هم فامیل داریم… ولی فقط پدرم و عمه هام اینجا
هستن… پدربزرگ و عموها رفتن زادگاهشون…بگذریم، این آلبوم رو میخوام نشونتون بدم که وقتی درباره ی قدیم کسی چیزی گفت بشناسین.
– میشه اون چیزی که باید بدونم رو بگین؟ همین الانشم من اونقدر
عصبی ام که حالم بد شده. من تا امروز مهیار رو پدرم و مهتاب رو مادرم
میدونستم.
زندگی راحتی نداشتم و بچگی خوبی. الانم اومدم تا یه روز نگم چرا نرفتم…
امیدوارم یه روز نگم چرا اومدم.
آرام ساریخانی با یک سینی شربت میآید.
– ببخشید، خانوم خونه رو فرستادیم با بچه ها خونه مادرشون، راحت باشیم.
شاپرک نگاهش به اسباب باز ی است، اما روی پای بهادر نشسته است. زن
متوجه میشود و میگوید برود بازی کند.
لحظ های بعد مرد یک کاغذ زرد و قدیمی را سمت من میگیرد.
– این و بخونین.
شاپرک از روی پای بهادر پایین میرود و من با دستی لرزان نامه را میگیرم.
سلام بر برادر بزر گترم، ماهور خان. «
اگر از حال ای نجانب خبر بخواهید، باید بگویم خوب نیستم. میدانی اهل
گزافه گویی نیستم، پس میروم سر اصل کلام.این نامه را بعداز سال ها مینویسم. نمیگویم حلال کن؛ چرا که هرچه کرد هام
را با هشیاری انجام داده ام. غرض از این نامه این است برادر جان، چیزی به
پایان عمر بنده نمانده. پزشکان امید میدهند، لیکن خود که پزشکم بهتر
میدانم دیگر امیدی نیست. قبلاً گفته بودم از مهری که از مهتاب بود و جانم
سوخت. میدانم تو عشق او به دل نداشتی، اما باید بدانی که حاصل زندگی
کوتاه تان یک دخترک زیبا و دوستداشتنی است. نامش را مهگل گذاشتم وهمچون چشمانم او را عزیز کرده ام. جان شیرینم است، اما روزی که چشم ازدنیا ببندم، او تنها خواهد ماند؛ چرا که مهتاب از او بیزار است. او را عامل بدبختی خود میداند. طفل معصوم من بدون من بی دفاع میماند. میگویم
طفل من، لیکن مهگل فرزند توست. اگر بخواهی ببری، بعید است مهتاب مانع
شود. خانه ام و ماحصل دارایی ام که یک دامداری است را برای او و مهتاب ارث
گذاشت هام و پساندازی که به نام اوست، برایش باز کرد هام…
اشکها مانع از خواندن مابقی حر فها میشوند.
اینها را مردی نوشته که هیچگاه فکر نکردم پدرم نیست، برای مردی که
نطفه ام از اوست. مردی که نمیشناسم. نامه را روی میز میگذارم .
بهادر سرم را به آغوش میکشد و کمرم را نوازش میکند.
– ببخشید که ناراحتتون کردیم، ما این نامه رو چند سال پیش پیدا کردیم،
وقتی مادرمون مرد. انگار اون وقتی نامه رو میگیره به پدرمون نشون نمیده،
تا وقت مرگ. مادرم سرطان داشت. اون وقتا آقاجان رو پا بودن وقتی فهمیدن.
اومدن تهران. آدرس نامه عوض نشده بود، اون زمان مهتاب خانم زنده بودن.
نمیدونم بعد شو چی باید بگم واقعاً…
صدای زن فروکش میکند و این آراد ساریخانی است که ادامه میدهد.
– مهتاب خانم دختری رو که داشتن و بعداً فهمیدیم که دختر ناپدریتون بودن
به پدرم معرفی میکنه که مهگل اونه. اون زمان شناسنامه و اینا عکس نداشته،
شوهر داده بودنش… نمیدونیم واقعاً چرا این کارو با شما و ما کردن. پدرم تمام
تلاش شو کرد تا اون دختر و شوهر بیکارش بیان اینجا. براشون زندگی درست

کردن… تا چند ماه پیش که… اون دختر که ما فکر میکردیم خواهرمونه و
بهش دل بسته بودیم با شوهرش به مشکل خورد… تو دعواهاشون شوهرش
ماجرا رو تعریف کرد. وقتی ساره گفت که شما رو به پرورشگاه سپردن و چه
کارایی کردن، آقاجان… سکته کردن… تا یک ماهم بستری بودن.
آقاجان خیلی حساس شدن این روزا… ما دوتا برادر دیگه هم داریم که بزرگتر
از من و آراد هستن. شما کوچیکترین فرزند آقاجان محسوب میشید… اتابک
و آتابای هر دو خارج از ایران هستن. وقتی فهمیدن که تونستیم پیداتون کنیم،
ولی حاضر نشدین بیاین، گفتن میان ایران دنبال شما…
از دانستن اینکه یک خانواده دارم که سال ها به دنبال من گشته اند، اینکه
برایشان آنقدر مهم بوده ام که بخواهند از کشوری دیگر برای آوردنم بیایند.
– میبینی، گلی جانم؟ اونا دوستت دارن… خون، خون و میکشه سمت خودش.
به آن دو نگاه میکنم؛ این بار دقیق تر، شبیه یک همخون. من همخونی جز
مادرم نداشتم. من هیچوقت او را نداشتم… زنی که نامش آرام است و شبیه من است. پسری که بازهم شبیه من است.
– شما میدونین مهتاب چرا این کار و با من کرد؟ آخه ساره جای من ؟ اون
حتی…ساره را تا سیزد هسالگی به یاد دارم. او را زود شوهر دادند به یکی مانند فاضل؛نه به آن سن، اما مثل او بود. پسر بقال محل که برای خودش ارازلی بود. برای همین هیچوقت دیگر او را ندیدم. سال ها جای من و کنار همخون های من
زندگی کرد و حتی روزی که مهتاب مرد هم او جای من زندگی میکرد.
مهتاب آن روز هم حرفی نزد.
– ما از مهتاب چیزی نمیدونیم… مادرم دم مرگ که نامه رو داد فقط گفت
اون زن زندگی ما رو از هم پاشید. ما چیزی درباره ی اون نمیدونیم واقعاً…
آقاجان میدونن اومدین… از صبح بیقرارن. نمیخواستیم یک دفعه تو جریان
باشین، اونم پیش آقاجان… ما هیچ پدری رو مثل ایشون ندیدیم که عاشق
بچه هاشون باشن… نوه ها که جای خود دارن… حتماً از دیدن بچه ها خیلی
خوشحال میشن.
از قدش معلوم است زمانی بلند بوده و هیکلی ورزیده داشته است. صورتش
جذاب است برای یک پیرمرد. با عصا راه میرود، اما استوار است. غرور و
صلابت را میتوانم از همین فاصله هم تشخیص دهم. ایستاده بالای پله های
یک عمارت قدیمی. خان های که دیشب این ابهت را نداشت

معلوم است اهالی خانه گرم و مهربانند که چنین باغ و درختان سرافراشته و
باغچ های زیبا وجود دارد. همیشه میتوان از روی خانه دانست آد مهایش چگونه اند.
– برید جلو. آقاجان ظاهر خشنی دارن، ولی…
نگاهم به مردی میافتد که کنارم شمرده و صبور قدم برمیدارد. بهار را در
آغوش دارد و دست شاپرک را در دست. او هم خشن است، اما قلبی دارد
به وسعت تمام محبت های مردانه.
– میفهمم…
لبخند بهادر میشود قوت پاهایم. جلو میروم و بقیه می ایستند. از پله ها بالا
میروم. لرزش دستان پیرمرد را میبینم. جلوتر میروم. لب هایش میلرزند و
چانه اش… و نگاهش خیس میشود.
– مهگل؟! جان شیرین…
همان که پدرم مهیار گفته بود. نمیدانم باید چکار کنم. یعنی باید مردی را به
آغوش بکشم که نمیشناسم؟
اینپا و آنپا میکنم. چشم به بهادر میدوزم که اشاره میکند جلوتر بروم.
– سلام… من مهگل ساریخانی هستم… دختر… میگن دختر شما و مهتاب…
ولی پدر من مهیار بود.
دست پیرمرد دور تنم میپیچد. تکان نمیخورم.
– حلال کن، دخترم… حلال کن.
او گریه میکند. برای مردی همچون او عجیب است. اگر بگویم حسی دارم
مانند فرزند به پدر، دروغ است. من هنوز هم مهیار را پدر میدانم، مردی که
شباهتی به مرد روبه رویم نداشت.
– به خد ا که نمیدونستم… خدا خود ش جواب مهتاب رو بده که فرزند و از پدر
دور کرد.
انگشتانش روی صورتم میچرخند.
– تو چه قدر شبیه آرام، خواهرتی… انگار دوقلو هستین.
دست دور بازویم می اندازد و آرام قدم برمیدارد.
– چرا مهتاب این کار و کرد؟
می ایستد و بازهم قدم هایش را به داخل خانه میکشد. خانه ی قدیمی، اما
بسیار شیک با لوازمی که معلوم است همه عتیقه هستند. با ترکیب سبز یشمی
و ارغوانی، مجسم ههای برنزی و سیا هرنگ، پرده های مخمل گلدوزی شده.
دهانم از دیدن این چیزهایی که میبینم باز میماند. تابلوهای قدیمی در این
سالن، پله های وسط که به طبقه ی بالا میروند. اینها را فقط در خواب
میتوان دید.
– اینجا خونه ی اجدادیه، دخترم. روسها ساختن. ما قدیم ها اجدادمون از
روسها بودن… مهیار بور بود، شبیه اونها. به مادر خدابیامرزم شبیه بود؛ مثل
اتابک. او نهم بور و زیباست… برادر بزرگت…
برادر را غلیظ میگوید. میخواهد بدانم ک سوکار دارم.
پشت سرمان صدای شاپرک میآید که به سمتم میدود؛ مامان گلی گویان.
او را بغل میکنم و پیرمرد میماند و عصای دستش. بهادر و بهار به سمت در
بزرگ و بلند یک اتاق میروند.
– دختر تو هم شبیه خورشید میدرخشه… دختر زیباییه.
مهرش به دلم میافتد که نقص دخترکم را نمیبیند. لبخند میزنم برای اولین بار.
– اسم دخترم شاپرکه، آقاجان… شاپری، مامان، این آقا…
مردد میمانم چه بگویم که در حد فهم او یا سطح احساس خودم باشد. پیرمرد
چشم به دهانم دوخته.
– این آقا… بابای منه… بابابزرگ…
انتظار ندارم بفهمد. نگاهش خیره به چشمان اقاجان شده است.
لبخند میزند. از همان ها که دندان های کوتاه ش نمایان میشو د و گوشه ی
چشمانش چروک.
انگشتان کوتاه ش را جلو میبرد برای لمس او.
– من شاپریم.
این یعنی دخترکم نگاه او را پسندیده. نگاه اولین قدم برای ارتباط است.
آرام با سینی چای وارد اتاق بزرگی میشود که فکر میکنم پذیرایی است.
اینجا هم سقف بلند و پرد ه های مخمل ارغوانی با زر یدوزی های طلایی دارد.
صندلی های قدیمی با چرمی به همان رنگ و تابلوهایی از آدم هایی که شبیه
هم اند و حتماً خانواده. حتی به من هم شباهت دارند.
– شاپرک و آقا بهادر و بهار جان ر کو آراد بردن تو باغچه، گردش. خیالت جمع،
مراقب بچه ها هستم… آقاجان، داروهاتون رو گذاشتم تو سینی.
فنجان های پایه دار و قدیمی با طرح های اسب و مردی که از روی عکس باید
تزار باشد در سینی نقره.
– اینجا مثل عتیقه فروشیه… خیلی قشنگه.
نمیتوانم ابراز نکنم که انتظار چنین خانواد های را ندارم.
– اگه یکی به من میگفت چنین جایی و چنین آدم هایی خانواد ه ی من هستن
نه فاضل قصاب و بچه هاش، میگفتم حتماً دیوانه شدن.
من میخندم، ولی نگاه آقاجان روی زمین میافتد و نگاه آرام غمگین میشود.
– بیخیال بشین، تموم شده… من الان یه خانواده دارم. اون مردی که بیرونه،
تمام زندگی منه. نمیگم سختی نداشتیم که اونم مدیون بدبختیای گذشته ی
من بوده، ولی الان همه چیز خوبه… بهادر تمام نداشته های منو یک جا فراهم
کرده… الان گفتن اینکه چی شده، دردی دوا نمیکنه.شاید اگر قبل تر بود، میخواستم بداند که چه کشیدم، اما حالا… میدانم مردی که روبه رویم است، که اگر میدانست من هستم یا میدانست ساره دخترش نیست، بیدرنگ برای داشتنم تلاش میکرد.
– من خیلی به آخر عمرم نمونده، قلب درستی ندارم… اما خدا میدونست که
چه قدر بچه هام برام مهم بودن… حالا اگر…
آرام اشک به چشمانش میآید. ببخشیدی میگوید و میرود.

– عمر رو کسی نمیتونه تعیین کنه… بیاین اینجوری نگین.
به صندلی تاجدار طلاکوبش تکیه میدهد، سر شیر زیبایی است؛ همینطور
دسته های مبل.
– دیگه آرزویی ندارم، مهگل جان… چه اسم زیبایی برات انتخاب کرد برادر
جوان مرگم…
بازهم اشک به چشم میآورد. مردها که پیر میشوند، دلنازک و رقی قالقلب
میشوند، اما زنها انگار برعکس است. روزگار از سختی مرد میکاهد و به
سختی زن میافزاید، انگار میداند اگر هر دو به یک اندازه افول کنند، زندگی
سخت میشود.
– ببخش، دختر جان… یک اشتباه من اوضاع خانواده ای رو دگرگون کرد…
فقط یک لجبازی و کینه… دوست داری بدونی؟
این بار دوست دارم بدانم چه گذشت به زنی که مادر من بود، اما…
– بله… همیشه میدونستم مهتاب از من متنفر بود، اما اینکه چرا… تمام
بدبختی من از این نفرت بود.
دو دست روی سر عصا میگذارد. چشمانش شبیه من است، میان چروک های پوست میتوانم صورت آراد را هم ببینم .
– ماجرای ما مثل خیلی از اتفاقای قدیمه. پدرم خان نبود ، اما ملاک بزرگی
بود، همینطور پدرش… بیشتر زمینا و داراییا تو آذربایجان و ترکیه و ایران…
آخه قدیما همه ی اونا ایران بود دیگه… بگذریم… سرور اهل باکو بود؛ دختر
شریک آقاخان… نمیگم دوستش نداشتم، مادر بچه هام بود… مهتاب دختر
بیبی ماه، ندیمه ی سرور بود. از وقتی اومدن ایران و شد زن من با سرور بود…
سن وسالی نداشت، ولی مادرت قشنگ بود. باید بگم زیادی سروگوشش
میجنبید… اون زمون برای مرد که عار نبود زن دوم و سوم… نمیخوام طول
بدم و قصه بگم؛ مهتاب به چشمم اومد. دروغ نگم اون پا پیش گذاشت، منم نه
نگفتم. آرام دوسه سالش بود… یه صیغه خوندم براش، نه طولانی. خودش
رضایت داشت… من چه میدونستم دل مهیار گیر مهتاب بود… آقاخان فرستاده

بودش اروپا. درس خوند، دکتر شد، مهیار نور چشم آقام بود… یعنی نور چشم
همه مون… سرور که فهمید، هیچی نگفت. دادوقال نکرد… مدت صیغه تموم
شد. مهتاب داشت کم کم اذیتو شروع میکرد. گفت حامله م… میخواستم
عقدش کنم که دیدم نیست. نه مهتاب بود و نه مهیار… سرور گفت رفتن. گفت
مهیار همیشه عاشق مهتاب بود. گفت حاملگی فقط دروغ بود… گفت بذار برن.
یه نامه داد که مهتاب نوشته بود… آخه سواد داشت… خود سرور یادش داده
بود… تو نامه گفته بود که حامله نبوده. که مهیار رو انتخاب کرده… دیگه منم
نرفتم دنبالشون… نمیگم خوشحال شدم، اما انگار گولم زد. سرور هیچوقت
حرفی نزد. شرمنده ی رفتارش بودم… بچه هام فقط اتابک و آتابای یادشون بود
چیزایی… آقاخان هم سکوت کرد… ولی دیدم آقام دق کرد از نبود مهیار… یه
چند سال بعد افتاد م دنبال نشونی…
آه میکشد و من منتظرم که سال های درد را در چند جمله بگوید؛ فقط چند
دقیقه برای خلاصه ی هزاران درد. عجیب حال سرور را میفهمم.
– نشونی نبود. حتی گفتیم حتماً طبابت میکنه. اسمی، رسمی… ولی هیچی…
تا اینکه سرور مریض شد. خیلی طول نکشید که زمین گیر بشه… شب آخرش
نامه رو داد که آدرس و نشونی بود… گفت این سال ها پول برای مهتاب
میفرستاده تا خرج تو کنه… گفت تمام سعی شو کرده که دین مهیار گردنش
نمونه… اومدم دنبالت… شوهر کرده بود دوباره… دروغ چرا، از شوهرش خوشم
نیومد. لات و بی سروپا بود… فکر اینکه بالاسر بچه م بوده، حال مو بد کرد…
مهتاب یه دختر بود، گفت این مهگله. برش دار ببر… من که نمیدونستم تو
شکلت چه جوریه… شناسنامه داشت… شوهرش داده بودن… گفتن ثبت
شناسنامه نشده، چون سنش کمه و مدرسه میره… آوردمش اینجا تا مهتاب
مریض شد. گفت میخوام برم پیش مادرم. مهتاب که مرد برگشت گفت
محضر عقد ثبت شد. دیگه به بهانه ی مرگ مادرش پیگیر نشدیم…
اشک هایش را پاک میکند. دست دراز میکنم و دستان چروکش را میگیرم.
دردناک است حرف زدن، حتی اگر کمی شبیه من باشد که بدتر.
– حتماً بچه ها گفتن چیا شد… وقتی اون دختر گفت سرنوشتی رو که مهتاب
برای تو خواسته، حال من خراب شد… ماهورخان زنده باشه و دخترش آواره؟!
حقش بود بمیرم، دختر… شاید برای امروز زنده موندم…
– چیزیه که گذشته… من هیچوقت فکر نمیکردم اصلاً کسی باشه…
روی دستم را نوازش می کند.
– مگه میشه ادم بی عقبه، جان شیرین ؟ میگن ته تغاریا عزیز میشن. با من
زندگی نکردی، مهگل جان که اگه میکردی میدیدی من پدر خوبی هستم و
حیف که نتونستم برای تو پدری کنم.
حرفهایش آنقدر مهر دارد که یاد پدرم مهیار میافتم. همان مهر را به نگاه
دارد.
– بابام… یعنی برادرتون تا وقتی بود، بهترین پدری بود که یه دختر میتونست
داشته باشه. شاید برای اون بود که روزگار سخت تر گذشت، وقتی کسی باشه ناز تو بکشه و بعد… نمیدونم باید درباره ی مهتاب چی بگم… من هیچ چیزی از رابطه ی اونا یادم نیست… مهتاب هیچ فرصتی رو برای آزار من ازدست نمیداد…
نگاهش غم دارد. آهی از میان لب هایش خارج میشود. او در دوران خودش
مرد جذابی بوده است.
– آخرین بار که دیدمش وقتی بود که رفتم تا تو رو بیارم… دیدمش… دیگه از
اون زیبایی خبری نبود… نگاه مهتاب پر از نفرت بود. اون هیچوقت سراغ
مادرشم نیومد…
در اتاق باز میشود و آرام است که اجازه ی ورود میگیرد.
– آقاجانم، ساعت طولانی شد. خسته میشید و خواهر رو هم خسته میکنید…
ناهار حاضر شده، نورچشم.
الفاظی که میگوید سراسر محبت است و نگاهش پر ازعشق. یعنی که این
مرد را چه قدر دوست دارند. و ساعت های بعد است که میبینم عشق میان
آنها را. حتی وقتی نوه ها و داماد و عروسش میآیند، اصرار ما برای رفتن
بی فایده است. در نهایت با بهادر میروند و وسایل را از هتل میآوردند.
– بیا اینجا، گلی.
روی تخت دراز کشیده. بهار و شاپرک در اتاق بچه ها خوابیده اند، از پشت
پنجره فاصله میگیرم. هوا تاریک است، اما بیرون را چراغ های ایستاده روشن
کرده اند. آرام میان آغوشش میخزم. امروز فرصت تنهایی با او را نداشته ام.
– اوضاع خوبه ؟
سرم را روی سین هاش میگذارد.
– اگه از پرحرفی عروس آقاجان نگم ، آره… ولی زن خوبیه. من خیلی میونه ی
خوبی با خانوما ندارم.
سرم را نوازش میکند. زبر شده. موهایم درحال رشد است. از قیافه ی دیگران
وقتی سرم را دیدند باید فیلم میگرفتم و خنده ی بهادر.
– زن پرحرف خوبه… من از خدامه تو حرف بزنی، مخم و بخوری.
روی تنش میخوابم و میشود رختخوابم. نهایت آرامش است.
– من برعکس، تو حرف بزنی دوست دارم.
چشم میبندم و زیر انگشتان ماهرش نوازش های او را پذیرا میشوم.
– خوش میگذره ؟
بیشتر از این؟
– اوهوم… کارت و دوست دارم… امروز اندازه ی تمام عمرم کسب اطلاعات
کردم.
_ خب؟ به دردبخور شو به من بگو.

چانه روی سینه اش تکیه میدهم. ته ریش هایش درآمده اند؛ جذاب شده.
– دارم فکر میکنم تو چرا فرصت طلب نیستی… ببین چه اتاق خوشگلیه،
بچه ها نیستن، هوای خوب، یه زن که حموم رفته و تمیز، پایه؛ واقعاً چرا
استفاده نمیکنی؟
با اخمی نمکین نگاه میکند. هر بار که به حضورش فکر میکنم و اینکه
چه قدر بودنش نقطه ی اتصال من به دلخوشی هاست، برای داشتنش حریصتر
میشوم.
– تو واقعاً سیر نمیشی؟ من میپرسم چی شد، تو از چی میگی…
خودم را تا زیر چان هاش بالا میکشم. میخواهد نفهمم، اما نفس هایی که
کنترل میکند تا عمیق نباشد را حس میکنم.
– از تو نمیشم… هرچی شده و هرچی گفتن، مال آدماییه که دیگه نیستن…
فقط فهمیدم که مهتاب از من به هر دلیلی متنفر بود. شایدم آدم زیاده خواهی
که به هیچ کسی رحم نکرد. اون با همه مشکل داشت … مادرش، زن آقاجان،
من، شاید بابام… فقط با فاضل انگار جور بود. آخه فکر کنم هر دو از یه جنس
بودن… بیخیال، بها… منو خر نکن…
برایم غیرقابل باور است که واقعاً دیگر برایم مهم نیست زنی مثل مهتاب که تا
لحظه ی آخر نمیخواست من خوشحال و خوشبخت باشم، چگونه موجودی
بود. دیگر مهم نیست که خانواده ی فاضل قصاب چگونه زندگی ام را به فنا دادند.فقط مهم بوسه ها و عاشقانه های مردی است که هیجان بودن کنار او برایم
مانند گرمای خون در رگهایم میماند.
مهم خانواد های است که حال در
آستانه ی سی سالگی آنها را دارم.

دو سال بعد…
– بفرما، گلی خوشگله. اینم حکمای قطعی جناب مصطفی آرین که باید تا چندسال آینده به همراه پدر نامردش برن صفا.
کاغذها را روی کانتر میگذارد. بهار دوان دوان میآید و از پایش آویزان
از دهانش نمیافتد. ترکیبی از بهادر و بابا که این روزها ( بابادُر، بابادر ) . میشود
حاضر به تصحیحش نیست.
نیلی هم خرامان از تراس و آفتاب دل کنده، به استقبال او میآید.
– شاپری کو؟ این یکی چی میگه با اون گندکاری؟

به اردلان نگاه میکند، پسرک اخمالو و جدیمان که هشت ماهش امروز تمام
شده است. صورتش را چنان باجدیت با سرلاک کثیف کرده که حتی ذر های را
به دهان نگذارد و به همه جا بمالد.
– شاپری رو یه ساعت پیش ستاره اومد برد بیرون…
دو لیوان چای که ریخته، روی میز میگذارد و بهار را بغل میکند.
– مگه نمیگم نده ببره بچه رو… یه چی بشه بهش. هرجا قراره بره با خودم و
خودت.
این یک بحث قدیمی بین ماست. با اخباری که این روزها از اتفاقات میخواند
بیشتر حساس میشود.
– بسه، بها… بزرگ شده. با ستار ه و فرامرزم حالش خوشه…
بهار را روی میز میگذارد. دخترمان شروع میکند به گلگی با زبان خودش از
نبودن شاپرک.
– هرچی بچه م جلو چشمم باشه، خیالم راحت تره، گلی.
یک تکه کیک جلویش میگذارم تا کمتر غر بزند.
– چته امروز؟ یه ساعت دیگه آلا میآد. گفت بچه ها رو میبره پایین.
– خوشحال نشدی از حکم؟ نگاشم نکردی…
چشمانش خسته است. از صبح بیرون رفته است و حالا آمده، خسته.
– چی بگم؟ دستت طلا… دیروز چهلم شکاری بود. امروز وکیلش زنگ زد
گفت وصیتش و میخوایم بخونیم …
– خب؟
از بالای چشم نگاه میکند. دلم برای این جدیت نگاهش میرود.
– چشمات و بچرخون گلی، اونجوری نگاه نکن…
به بچه ها اشاره میکند. خند هام میگیرد. هرچه زمان میگذرد بیشتر میفهمم
چه لطفی به ازای همه ی نداشت نهایم در حقم شده است.
– باشه حالا… هیچی، گفتم با فرامرز حرف بزنن. این کوچیکه ونگ و ونگ
میکرد، حال حرف زدن نداشتم… همین که محنا رو ترکوند برام کافی بود.
تکه ی آخر کیک را در دهان بهار میگذارد، شاید ساکت شود. نصف حرفهایش قابل فهم نیست.
– خوبه، خودت و قاطی نکن… آلا بردشون، بیا این حساب کتابار و چک کنیم.چند روز دیگه از اداره ی مالیات میآن… از حالا بگما، خبری نیست…
ابرو بالا میاندازم… سر تکان میدهد… آخرش میشود اخمی با لبخند. بهادر
افخم بهترین اتفاق زندگی ام است. حتی پیدا کردن خانواده و پدری مثل
آقاجان هم به انداز ه ی وجود او مهم نبود.
کمی عقب میرود و من از خدا خواسته روی پایش مینشینم. بهار جیغ
میزند. حسود است و اردلان قاشقش را پرت میکند، اما هیچ چیز نمیشود
طعم و بوی نفس این مرد برای دختری که روزی فکر میکرد ته دنیا، خانه ی
سرد و نمور پیرزنی است که او را مشقربان میخواندند.
دختری که دیگر برایش مهم نیست روزی زنی به نام محنا وارد زندگی
پوشال یاش شد و مرد نداشت هاش را به تاراج برد. دیگر اهمیت ندارد مردانی بودندکه برای شهوت و شاید عشق، تیشه به ریشهی خودشان زدند و او را هم
بی نصیب نگذاشتند. دیگر مهم نیست زنی به نام مادر، با دنیایی تباه شده،
آنقدر سیاه میدید که نور را برای کسی نمیخواست، حتی برای مهگل
خودش.

پایان

4.5/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
A,S
A,S
24 روز قبل

واقعا عااااااااااااااالی بود

sara
ssss
3 ماه قبل

عالی ی ی ی

Nazi
Nazi
5 ماه قبل

خیلی خیلی عالی بود.. خیلی وقت بود رمانی انقدر خوب نخونده بودم هم قلم عالی بود هم داستان.. آفرین به نویسنده

مایکلیو
مایکلیو
6 ماه قبل

سلام واقعااااااااااااا رمان قشنگی بود ممنون

Par
Par
6 ماه قبل

سلام خسته نباشید
رمان قشنگی بود البته این پارت آخر من یکم گیج شدم کدوم حرف مال کیه 😅
در کل رمان عالی بود 💞

پریناز
1 سال قبل

عالی بود🙏👏👏👏👏👏👏

sadaf...
1 سال قبل

خیلی خوب بود قلمت
افرین😅

sadaf...
1 سال قبل

چقد طول کشید تا تموم شه…
ولی خیلی قلمت خوب بود
دمت گرم

Nazi
Nazi
1 سال قبل

من شاید یکی دوبار نظر داده باشم…ولی فووودق العاااااااااااااااااده بود…قلمش عالللیـــــــــ🔥🌹🌹🌹ـ
من عاشق رمااانتمــــ💖👑

...
...
1 سال قبل

عالیییییییییییییییییی😍

باران
1 سال قبل

نه واقعا رمانت خیلی قشنگ بود من خیلی دوسش داشتم🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🐇🍁🐇🐇🐇🐇🐇

عسل
عسل
1 سال قبل

بالاخره تموم شد😢عالی بود😍😍

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x