رمان حورا پارت 20

 

 

نگاه بی طاقت و پر نیاز قباد روی پاهایم، جرات بیشتری را به قلبم سرازیر کرد.

 

قلبم از هیجان روی دور تند افتاده بود. این کارم فقط چند جمله ی کوتاه که در جواب توهین هایشان میدادم نبود.

 

رسما پرده های احترام و حرمتی که بینمان بود را می دریدم. آن حورای ساده و تو سری خور مرده بود.

 

بعد از این باید حورایی را تحمل میکردند که همچون ماده ببر، با چنگ و دندان برای حفظ زندگی اش تلاش میکرد.

 

مادرش نگاه بیتاب قباد را شکار کرد و با عصبانیت روی پایش کوبید. هیکل خود را از روی تخت پایین کشید و نگاه خصمانه ای حواله ام کرد.

 

_ خوبه زنیت هم نداری و اینهمه ناز و ادا داری. عرضه ی یه بچه آوردن نداشتی، پسرم این همه سال چشم انتظار موند و حسرت خورد.

خدا خرو شناخت که بهش شاخ نداد. تو اگه دامنت سبز میشد همه ی ما رو درسته میخوردی.

تو یه شیطان خونه خراب کنی، انقدر دلت سیاهه که لیاقت مادر شدنم نداری…

 

با کوبیده شدن در قلبم از حرکت ایستاد. سنگ که نبودم هیچ چیز رویم اثر نکند، آن هم حرفهای نیش دار و سمی این زن.

 

کاسه ی چشمانم پر شد و تیغه ی بینی ام تیر کشید. پاهایم سست شد و در حال فروپاشی بودم که دستان قباد، فرشته ی نجات این سالهایم، دور تنم پیچیده شد.

 

_ چرا باهاش لج میکنی که این حرفا رو بهت بگه دورت بگردم؟

 

دلخور از سکوتش، نگاهش کردم و قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد.

 

تن لرزانم را به تن مردانه اش چسباندم و به جای تمام گله ها و شکایت هایی که در سرم چرخ میخوردند پچ زدم:

 

_ من فقط دلم برات تنگ شده بود…

 

 

 

قبل از افتادن قطره ی اشک از انحنای چانه ام، با سر انگشت لمسش کرد و تنم را بالا کشید.

 

پاهایم را دو طرف پاهای خودش گذاشت و صورتم را با دستانش قاب گرفت. انگشت هایش همچون نسیمی خنک، پوست گر گرفته ی صورتم را نوازش کردند.

 

_ قباد فدای اون دل کوچولوت شه. میگن دل به دل راه داره توله!

هم من هم این بی صاحاب داریم برات له له میزنیم، چه عجب بالاخره مارم دیدی خانم خانما.

 

شاید بگویند احمق، اما من فقط عاشق بودم…

 

با وجود اینکه همه چیز را میدیدم و زندگی ام دیگر آن شور و حرارت سابق را نداشت، اما باز هم خام نجواهای عاشقانه ی قباد میشدم.

 

بغضم را پشت لبخندم پنهان کردم و سر روی سینه اش گذاشتم.

 

_ من همیشه تو رو میبینم عشقم، تو چند وقته حواست به من نیست.

 

دستان گرم و داغش روی بند لباس خواب حریرم نشست و آرام گره اش را گشود.

 

_ مگه میشه حواسم بهت نباشه سکسی خانم؟!

بد دل شدی نفس قباد، یادت رفته عمر و جون قبادی.

 

بد دل؟!

اگر خودش مرا همراه مردی میدید که به هر بهانه ای خودش را به تنم میمالید، قیامت به پا میکرد.

 

همین چند وقت پیش بود که به خاطر چند ساعت دیر کردن خون جلوی چشمانش را گرفته بود!

اما نوبت من که میشد، نامش را بد دلی میگذاشت.

 

دلگیر سر بلند کردم و لب برچیدم. چشم غره ای سمتش رفتم و دست به سینه غر زدم:

 

_ اینکه روت حساسم و غیرت دارم اسمش بد دلی نیست آقا قباد!

اگه اندازه ی من عاشق بودی حتما درکم میکردی…

 

 

 

قباد بی طاقت ترین بود در برابر من!

من هم به خوبی این موضوع را میدانستم که برای پیش کشیدن بحث دکتر و معاینه ی قباد، دست روی نقطه ضعفش گذاشتم.

 

بی توجه به رو گرفتن و ناراحتی من، دستانش دور سینه هایم مشت شد و تنم را جلوتر کشید.

 

_ حالا نوبت رسیده به زیر سوال بردن احساس من؟

تو نمیدونی من چقدر عاشقتم حورام؟

 

سینه ام را که فشرد آه تو گلویی کشیدم و سست شدم. تن هایمان معتاد هم بود انگار، با کوچکترین لمس وا میدادیم.

 

دستش روی تنم به رقص در آمده و داخل موهایم سر خورد. حرکاتش مانند همیشه آمیخته به خشونتی دلپذیر بود.

 

موهایم را آرام کشید و سرم را به عقب هدایت کرد.

همزمان با برخورد نفس های داغ و پر حرارتش به پوست حساس گردنم، دست روی سینه اش گذاشتم.

 

مک عمیقی به گردنم زد و از سوزش پوست آن قسمت معلوم بود که کبودی بزرگ و در چشمی در انتظارم است.

 

_ دلت تنگ بود یا پُر توله؟

میدونی که بدم میاد تو تخت و موقع سکس غر بشنوم!

 

حالا دیگر حتی اگر میخواستم هم نمیتوانستم غر بزنم. بیشتر از او در طلب رابطه ای داغ بودم و ذهنم تماما پر شده بود از نیاز و خواستن…

 

سینه اش را نوازش کردم و با چشمانی نیمه باز به نگاه سرخ و مخمورش زل زدم.

 

سر انگشتانم را روی لبهایش گذاشتم و لب گزیدم.

 

_ بیا فقط رفع دلتنگی کنیم… دلم بدجوری میخوادت قباد…

 

انگشتانم را داخل دهانش کشید و با نگاهی خاص و معنادار مشغول مکیدنشان شد.

 

تمام تنم نبض گرفته و بین پایم زق زق میکرد.

 

_ آخ قباد…

 

 

 

راست میگفت، تا به خواسته اش نمیرسید آرام نمیگرفت. ناچارا خودم را تکانی داده و پاهایم را مقابل چشمانش باز کردم.

 

چهره ی جمع شده و گره کوری که میان ابروهایش افتاد نشان از وخامت اوضاع آن پایین میداد.

 

_ چقدر بد زخم شده، چه تحملی داری تو عمر من، چرا نمیگفتی درد داری تا بس کنم؟

 

با ناز و عشوه خندیدم و سرم را روی شانه خم کردم. پسرک دوست داشتنی من!

 

_ نیست اگه میگفتم بس میکردی!

 

درمانده پوفی کرد و دستی به صورتش کشید. لبهایش را با انگشت اسیر کرد اما چینی که کنار چشمانش افتاد را دیدم.

خنده اش گرفته بود از بی طاقتی خودش!

 

پنجه ی پایم را روی تن لختش کشیدم و تکخندی زدم.

 

_ دردش می ارزید به لذتش!

 

مچ پایم را گرفت و بی هوا سمت خودش کشیدم. هینی گفتم و با خنده مشتی به سینه اش کوبیدم.

 

_ دیوونه به پات فشار میاد، انقدر تکون نخور.

 

حرصی و بیتاب گوشم را کشید و شماتت گر کنار گوشم پچ زد:

 

_ درد داری و باز میخاری؟ نگاه به پام نکنا، هنوز میتونم ده راند پشت هم جرت بدم بیشرف!

 

سر روی شانه اش گذاشتم و آهی کشیدم. دستش در حرکاتی رفت و برگشتی روی کمرم حرکت میکرد.

 

میخواستم حین رابطه خواسته ام را بیان کنم اما چنان غرق هم بودیم که فرصتش پیش نیامد.

 

گلویی صاف کردم و نامطمئن و مردد زبانی روی لبهایم کشیدم. بالاخره که باید میگفتم…

 

_ من هر دردی که کنارت تجربه کنمو دوست دارم اما وقتی نتیجه نمیده…

 

حرکت دستش روی کمرم متوقف شد، حدس زده بود ماجرا از چه قرار است!

 

_ تو… تو میتونی کاری کنی که دردام نتیجه داشته باشن قبادم.

4.4/5 - (47 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Asal
Asal
18 روز قبل

نویسنده عزیز خیلی رمانت قشنگه فقط لطفا هر روز پارت گذاری کن جون اینوطری لذت خودن رمان از بین میره🙏🏻♥

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x