رمان خان زاده جلد سوم پارت 11

 

حتی اگه راه حلی پیدا نمی‌کردم مجبور بودم
آدم وقتی مجبور بشه هر کاری از دستش بر میاد
دم دستی ترین مانتویی که دستم میاد می پوشم اصلا مهم نبود
چیزی از اون مونس قدیم باقی نمونده بود که الان به فکر این باشم که چی بپوشم یا چی نپوشم
دم دستی ترین‌مانتو و تنم کردم اولین شالی که دستم اومد روی سرم انداختم کیفم گوشی رو برداشتم و با کمک دیوار از پله ها پایین رفتم.

مادرم نگران به سمتم اومد جلوی روم ایستاد گفت
_ کجا داری میری با این حالت؟

جوابی بهش ندادم از کنارش گذشتم نگران با فریاد اسم پدرم را صدا زد.

بابل که اومد جلوم ایستادم سرم پایین افتاد نزدیکم شد صورتمو بالا گرفت و گفت
_دخترم داره کجا میره؟

دخترش داره کجا میره گندی که بالا اورده جمع کنه
دخترش داره میره تمام سعیش رو بکنه که تا آبروی به باد رفته اش را جمع کنه.

باید میرفتم باید
بدون نگاه به چشماش فقط زمزمه کردم باید برم یه جایی برمیگردم
خواهش می کنم اجازه بدین

مادرم مانع شد مخالفت کرد کیفمو کشید اما پدرم
پدرم کیفمو از دست مادرم گرفت و دوباره روی شونه من گذاشت و گفت

_ می خوای برسونمت؟

سرمو تکون دادم یعنی نه اما بغض مهمون گلوم و اشک مهمون چشمام شد
چقدر من بد بودم
پدرم چققدر خوب بود…

از کنارش گذشتم از خونه بیرون اومدم اما ممکن بود پدرم دنبالم بیاد تا بفهمه کجا دارم میرم باید چیکار میکردم؟

تاکسی گرفتم و دوباره به شاهو زنگ زدم
جواب که داد بی مقدمه گفتم
شاید بابام بیاد دنبالم چیکار کنم؟

کمی فکر می‌کنه و آدرس یه مرکز خرید بزرگ و بهم میده
وقتی به راننده ادرسو میدم بی حرف به سمت مسیرجدید میره
بهم گفته بود که توی این مرکز خرید میون جمعیت گم بشم وخودش منو پیدا کنه
پس کاری و کردم که ازم خواسته بود جلوی مرکز خرید پیاده شدم نگاهی به اطرافم انداختم
هیچ کسی نبود…
انگار پدرم نیومده بود اما کار از محکم کاری عیب نمی کرد نمی خواستم دیگه حتی یه قدم اشتباه بردارم
نمی‌خواستم پدر و مادرمو درگیر این بدبختی که توش گیر افتاده بودم این باتلاقی که داشت منو توی خودش میکشید کنم
وقتی توی مرکز خرید بین اون همه جمعیت گم و گورشدم و
منتظرش موندم اون آدم وقتی میگفت پیدات می کنم بدون شک پیدام می‌کرد

کمی گذشته بود جلوی یکی از مغازه ها ایستادم
نگاهم به نقره های توی ویترین بود که وقتی دست کسی روی شونم نشست ترسیده از جا پریدم و ازش فاصله گرفتم وقتی به عقب برگشتم با دیدن شاهو
نفسم و بیرون داد واون بهم نزدیک شد گفت
_چرا میترسی کی میتونه به غیر از من بهت نزدیک بشه و لمست کنه؟
بهش نگاه کردم سرمو پایین انداختم این آدم دیگه برای من اون عشق سابق نبود
دستمو تو دستش می‌گیره و از بین جمعیت می‌گذره و به سمت پارکینگ مرکز خرید میره

وقتی سوار ماشینش میشیم واز اونجا بیرون میام به سمت خونش میره خونه ای که حالم ازش بهم میخوره
اما چاره ای نبود.
وقتی به اونجا می رسیم هنوز یک کلمه هم با هم حرف نزده بودیم
کلید روی در میندازه قفلش باز میکنه من وارد خونه میشم بی سروصدا به سمت مبلی که گوشه پذیرایی بود میرم روش میشینم
با دو تا لیوان آب میوه برمیگرده و جلوی رو میشینه و میگه

_ حرفتو بزن
چرا می خواستی منو ببینی ؟

سرمو بالا نمیارم نگاهمو به لیوان آبمیوه میدم و میگم
چیکار کنم تو این فیلما رو پاک کنی و از زندگیم بری بیرون؟

کمی خودشو جلوتر میکشه
با پوزخند بزرگی که حتی بدون نگاه کردن میتونستم ببینم گفت
_ همینجوری که هست راضی هستم نیازی نیست کار دیگه ای بکنی

سرمو بالا میگیرم و به صورتش خیره میشم و میگم
ببین منو اون دختر سابق نیستم فقط می خوام خلاص بشم این چند روز اصلا زندگی نمی کرد هر روز هر روز مردم هرکاری که بگی می کنم هرکاری که بگی می کنم…

دستی به ته ریشش کشید و گفت پاشو _بیا دنبالم

ناراضی اما به اجبار بلند میشم و پشت سرش راه می‌افتم
جلوی دستشویی خونش که رسید چیزی از جیبش در میاره و به سمتم گرفت و گفت
_برو تست کن می خوام ببینم جوابش چیه…

چند باری از روی جعبه اون چیزی که به دستم داده اسمش و زمزمه کردم

اون چیکار میخواد بکنه ؟
میخواست ببینه من حامله ام؟

از ترس داشتم جون میدادم
بدنم بیحس شده بود و بی بی چک روی زمین افتاد
دوباره برش داشت و گفت
_ خودت انجامش میدی یا من کمکت کنم؟
نمیخواستم میترسیدم خیلی می ترسیدم اما جوری نگاه می کرد که مجبور میشدم کاری که میخواد و انجام بدم
من الان درست مثل اسیر بودم توی دستای این آدم که باید هر چیزی که از من می خواست و بی چون و چرا قبول کنم
وارد دستشویی شدم چندین و چند بار نگاهش کردم
اما بهتر بود انجامش بدم واز این ترسی که به جونم افتاده بود دور بشم

من انقدر حالم خراب بود که اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم و حالا یکی از اعصاب خوردی هامو ناراحتیام و فکر و خیالم بیشتر شده بود

بهتر بود الان انجامش می‌دادم تا بتونم خودمو خلاص کنم
و هم با یه خبر خوب وخوشحال از این خونه برم

وقتی تست بیرون آوردم و انجامش دادم با دلهره و ترس منتظر بودم که در دستشویی باز شد
و شاهو وارد شد عصبی رو بهش گفتم اینجا دستشوییه چرا سرتو میندازی پایین میای تو؟
اون بی توجه به من تست وبرداشت و گفت
_خودم باید مطمئن بشم من به هیچکس اعتماد ندارم
نگاهشو به خطای روی بی بی چک دوخت و منتظر شد تا ببینه چند تاشون رنگی میشه

نمیدونستم چی داره میشه اما لبخند روی صورتش ترسم و بیشتر و بیشتر میکرد
بالاخره تصمیمش گرفت و گفت

_ تبریک میگم مامان خانم داری مادر میشی

انگار دنیا دور سرم چرخید دیگه هیچی نمی فهمیدم سرم گیج شدو نقش زمین شدم

چشم که باز کردم روی تخت دراز کشیده بودم و شاهو کنارم نشسته بود .

با دیدنش تمام اتفاقات مثل یه نوار فیلم جلوی چشمام زنده شد
آخرین چیزی که یادم بود بیبی چکی بود که به دستم داده بود
وحشت زده روی تخت نشستم و بازو شو چنگ زدم و گفتم
من خواب میدیدم مگه نه ؟
اتفاقی نیفتاده؟

اما اون با بی رحمی تمام موهامو نوازش کرد و گفت
چه خوابی ؟
توی خوابتم می دیدی که مامان شدی؟

وار رفته روی تخت دراز کشیدم و اشک ازچشمام روی گونه هام و بعد از کنار گوشم روی بالشت افتاد

_ وقتی خواب بودی نگاهت میکردم دختر زیبایی هستی یه دختر کامل و نه فقط از نظر ظاهری
تو دختر پاک و مهربونی ام هستی
یه مادر نمونه میشی بهت قول میدم…

دستم بی حس شد و از روی بازوش افتاد سرم گیج می رفت

با درد نالیدم چی ازم میخوای؟
چرا انقدر از پدر و مادرم متنفری؟
میخوای جونمو بگیری ؟
می خوای خودکشی کنم ؟
به خدا این کارو می کنم شاهو اینکارو می کنم فقط به من بگو قول بده وقتی بمیرم دیگه کاری به من نداشته باشی دیگه سراغ خانوادم نری……

چنان محکم توی صورتم کوبید که احساس کردم پوستم صورتم شکافته شد
دست دور گردنم انداخت محکم فشار داد و گفت….

_ ببین چی دارم بهت میگم مونس
حرف مردنم نمیزنی
مرگ و زندگیت دسته منه
تو برام مهم نیستی ولی این بچه ای که توی شکمته مال منه یه مو از سرش کم بشه بفهمم کاری کردی که بلایی سرش بیاد روزگار خودتو خانواده و سیاه می کنم….

چنان بی ابرو تون می کنم که حتی اگه از ایران برین هم اونجایی هستین سرتون و بلند نتونین بلند کنید.

این بچه مال منه و تو صحیح و سالم به دنیا میاریش…

وحشت زده نالیدم
شاهو چی میگی؟
من خانواده ام چی بگم
بگم این بچه از کجا اومده؟
التماست می کنم قسمت میدم به هر چیزی که برات عزیزه با من نکن اینکارو
کمکم کن خواهش می کنم ….

جای کشیده ای که روی صورتم زده بود و آهسته بوسید و گفت

_اگه دختر خوبی باشی اتفاقی نمیفته قرار نیست پدر و مادرت بفهمن…

با تعجب زار زدم چطور ممکنه نفهمن؟ چطور نفهمن من حامله ام شاهو…

از روی تخت بلند شد و سیگارش و روشن کرد از پنجره به خیابون خیره شد و گفت
_ فعلاً که کوچیکه بزرگ نیست که شکمت معلوم باشه پس صداشو درنیار تابعد …
کشون کشون از تخت پایین رفتم کنار پاش روی زمین نشستم پاشو با دستم گرفتم و گفتم
جونمو بگیر
هر کاری بگی می کنم فقط این بچه رو نمیخوام
نمیتونم
لگدی بهم زد و گفت….

_ بفهم داری چی میگی تو حق نداری در مورد بچه من اینطوری حرف بزنی
یاد بگیر که به بچم احترام بزاری
آبروی تو در گرو سالم به دنیا آوردن این بچه اس…
با فریاد گفتم
نامردی چطوری به دنیا بیارمش چطور میتونم این کارو بکنم ؟؟؟
پدر و مادرم چیکار کنم
بهم بگو شاهو
میخوای چی به روز خانواده ام بیاری؟؟؟؟

کنارم روی زمین زانو زد و گفت

هر وقت جراتشو رو پیدا کردی خودت از پدرت بپرس
اون موقع میفهمی که تو داری تاوان چیو پس میدی

از اتاق بیرون رفت و منو تنها گذاشت چنان بلاها و مصیبت ها روی سرم آوار شده بودن که نمیدونستم برای کدومشون ناله و گریه کنم
اما خوب میدونستم همه اینا تقصیر خودمه من اگر به این آدم اعتماد نمی کردم الان این همه بلا سرم نمیومد

اما عشق که عقل و منطق نمیشناخت

من عاشق این مرد شده بودم و انگار داشتم جوابمو می گرفتم وحشتناک بود دردناک بود اما واقعیت بود که من توش گیر افتاده بودم
هر بار که خواستم بلند بشم از اتاق بیرون برم سرم گیج رفت و نقش زمین شدم با حال زاری مسبب تمام بدبختیام و صدا زدم خیلی زود وارد اتاق شد و گفت

_چی شده؟
به خودم اشاره کردم و گفتم به لطف تو بلایی که سرم آوردی حالم بده نمیتونم بلندشم سریع زیر بازومو گرفت و منو بلند کرد و از اتاق بیرون برد و روی مبل نشوند و آشپزخونه رفت
آمدنش چندان طولی نکشید
با یه لیوان شربت برگشت و گفت

_ اینو بخور بهتر میشی فشارت افتاده
از استرسه

خوب میدونست حالم چرا انقدر بده و اینطور بی رحمانه بهم زل زده بود

به ناچار لیوان شربت و کمی مزه کردم که عصبانی گفت
_همشو بخور زود باش

لیوان و سر کشیدم و کنارم نشست و گفت
ه به خودت سخت نگیر از پا در میای نمایش من تازه داره شروع میشه باید توانی برای قسمت‌های بعدش داشته باشی یا نه؟

این طوری که تو داری پیش میری دیگه جونی برات نمیمونه و باید و ستاره ی نمایش مو عوض کنم
اما من نمی‌خوام هیچ کسی جای تو باشه چون هیچ کسی دختر آیلین و اهورا نیست….

 

 

3.9/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x