رمان خان زاده جلد سوم پارت 12

 

دستمو به مبل گرفتم از جام بلند شدم باید از این خونه میرفتم باید فرار میکردم
باید فرار میکردم از این آدم و یاشاید حتی مجبور می شدم از خودم و خانواده‌ام فرار کنم
شاید اگر گم و گور می شدم شاید اگر میرفتمو پیدام نمیشد دیگه خانوادم خلاص میشدن و من از این همه ترس و دلهره بیرون میومدم

به سمت در خونه که میرفتم پشت سرم راه افتاد
این آدم خوب بلد بود چطور جون منو بگیره
طوری این کارو میکرد که هر روز و هر روز و هر روز تکرار کنم دارم جون میدم

دستم که روی دستگیره در نشست از پشت خودشو بهم چسبوند کنار گوشم آهسته پچ زد

_ دختر خوبی باش مونس
خطایی نکن مواظب بچه منم باش نمیخوام یه تار مو از سرش کم بشه اگر بفهمم بلایی سرش آوردی یا خطایی کردی خودت خوب میدونی چه کارهایی از دستم بر میاد!
پس با احتیاط رفتار کن خوب زندگی کن خوب غذا بخور الان دیگه فقط خودت نیستی حق نداری به بچه من گرسنگی بدی‌….

تمام حرفاش هر کلمه‌ای که به زبان می آورد لرز به تنم می نداخت
این آدم شیطان بود یا انسان نمیدونم اما من از خودم از متعجب بودم که به همچین آدمی دل بستم

از خونه اش بیرون اومدم خودمو به خیابون رسوندم
نمی دونستم باید کجا برم حتی چه کاری انجام بدم باورم نمی شد که من حامله ام
دختر آیلین و اهورا الان از یه زن حامله است
شاهو به دنبال انتقام بود و من نمیدونم این انتقام برای چی بود؟

تو خیابون سرگردان بودم حالم اصلا خوب نبود سرم گیج میرفت پاهام کم جون بود و نمی تونست راه بیاد

کنار دیواری توی پیاده رو روی زمین نشستم هر کسی که از جلوم رد میشد با ناراحتی بهم خیره می شد با صدای بوق ماشینی مدل بالا سر مو بلند کردم و با دیدن ماشین شاهو دوباره ترس و وحشت توی وجودم سرازیر شد

شیشه ماشین که پایین داد و گفت

_ بلند شو بیا سوار شو این چه کاریه که می کنی مثل دختر بچه ها نشستی وسط خیابون گریه می کنی ؟

نمی خواستم سوار ماشینش بشم می‌خواستم از این آدم فرار کنم پس سریع بلند شدم و با قدم های بلند خواستم ازش دور بشم اما صدای بسته شدن در ماشین بهم فهموند اون الان پیاد شده و دارا دنبالم میاد

پام به سنگ فرش پیاده رو گیر کرد قبل از اینکه نقش زمین بشم دستاش دور تنم نشست و مانع افتادنم شد

با اخمای وحشتناکی بهم خیره شد و گفت
_داری چه غلطی می کنی ؟
مگه من همین چند دقیقه پیش بهت نگفتم باید مواظب بچه ی من باشی؟

اینطوری میخوای مواظبش باشی؟

تقلا می کردم تا رهام کنه و همه داشتت به جنگ و جدال ما نگاه می کردن که شاهو با صدای بلندی گفت

_ تو حق نداری بچه ی من و از بین ببری
این بچه ماست
بچه من و تو میفهمی؟
تو زن منی پس فکرشم نکن بخوای بچه منو بکشی
این خیالات و از سرت بیرون کن

مردمی که جمع شده بودن با شنیدن این حرف ها نگاه همه برگشت دیگه با ناراحتی به من نگاه نمی کردن
این بار با خشم بهم خیره شده بودن که من چقدر مادر بدی هستم
که می خوام بچه خودمو بکشم!

این آدم خوب بلد بود نمایش بازی کنه بازومو کشید و منو به زور توی ماشین کشوند
ماشینو روشن کرد و راه افتاد میلرزیدم به شدت میلرزیدم خیلی سرد بود نگاهی بهم انداخت و من احساس کردم داره با نگرانی میپرسه
_ حالت خوبه چرا داری میلرزی؟

الان وقتش نبود بترسم الان وقتش نبود قهر کنم دعوا کنم الان فقط سردم بود حس میکردم دارم یخ می کنم

پس با همون حال زار نالیدم
خیلی سرده

سریع ری ماشین بخاری ماشین و روشن کرد
کم کم توی ماشین مثل کوره داغ شد و من اما هنوز از درون میلرزیدم توی خیابونا دور می‌زد و مسیرش اما به خونه ما نمی‌خورد

توی یکی از خیابونا کنار کشید ماشینو پارک کرد و به سمت من چرخید دستمو توی دستش گرفت و گفت

_ نمیخوام تو این حال باشی نمیخوام اینقدر بهم ریخته باشی
میدونم تحمل این همه شوک برای تو سخته اما باید تحملش کنی چاره ی دیگه ای نداری این نمایشی که من و تو بازیگرای نقش اول شیم باید به اون پایانی که من میخوام برسه

اشکی از چشمام روی صورت مثل سیل می‌افتاد و با دستش پاک کرد و گفت

_ با گریه کردن تو نه من از فیلمی که دارم میسازم پشیمون میشم و نه دردی از تو دوا میشه پس گریه نکن بی اندازه ضعیفی الان که حامله ای باید بیشتر مواظب خودت باشی پس اینطور به خودت سخت نگیر

با بغضی که توی صدام بود زمزمه کردم میدونی چی از من میخوای؟
من و قربانی چی می کنی؟
میدونی من عاشقت بودم میدونی من واقعا عاشقت بودم

پوست صورتم و نوازش کرد و گفت _عاشق من بودی نه عاشقم هستی

دستشو این بار روی قلبم گذاشت و گفت
_به این جا رجوع کن به قلبت ببین قلبت چی میگه
قلبت داره فریاد میزنه تو هنوزم عاشق منی
اگر عاشق من نبودی من نمی تونستم تا اینجا پیش بیام و نقشه مو و بی عیب و نقص جلو ببرم…

با این حال زاری که داشتم فقط تونستم زمزمه کنم
من اسباب بازی تو نیستم
من بازیگر تو نیستم
من یه آدمم ک تحمل این همه درد و ندارم

شاهو سرش نزدیکم آورد و کنار گوشم زمزمه کرد

_تو دختر خوبی هستی حیف که پدر و مادرت اون دو نفری هستن که ازشون متنفرم
این حرف زد و دوباره ماشینو روشن کرد و این بار مقصد کاملاً مشخص بود که به سمت خونه ما می رفت

دوباره سر کوچه ماشین و نگه داشت و با بی حالی پیاده شدم و دست به دیوار گرفتم و به سمت خونمون رفتم پیدا کردن کلید برام کار سختی بود پس انگشتمو روی زنگ گذاشتمو زنگ خونه رو فشار دادم
صدای مرضیه خانم که به گوشم رسید و با بی حالی گفتم
منم مامان مرضیه در رو باز می کنی؟

در که باز شد قدم که توی حیاط خونه گذاشتم
سنگینی چیزی روی شونه هام داشت وجود مو خم می کرد
حس دروغ حس پنهان‌کاری حس بی آبرویی همه و همه روی هم تلمبار شده بود و باعث می شد همه وجودم زیر این بار سنگین له بشه و ناجور بشکنم.

مادرم و مرضیه خانوم خودشونو سراسیمه بهم رسوندن و زیر بازومو گرفتن و کمکم کردن داخل برم

وقتی روی مبل منو خوابوندن مادرم با نگرانی گفت
_باید ببریمش دکتر به خدا این دختر یه چیزیش شده
ترس و دلهره و وحشت همه وجودمو پر کرد
من نباید پیش هیچ دکتری می‌رفتم اگه میرفتم دکتر همه چیزو میفهمید
می رفتم دکتر بی آبرو می شدم

نه نمی شد نمی تونستم…

سعی کردم نمایش بازی کنم مگه من بازیگر شاهونبودم؟
مگه توی نمایشی که اون راه انداخته بود نقش اول نبودم ؟
اون که میگفت نقشم ک خیلی خوب بازی کردم پس باید اینجام همون کارو میکردم
سعی کردم خوشحال باشم سعی کردم بخندم
با یه لبخند که مصنوعی بودنش دردناک بود و حال بهم زن گفتم
مگه من چمه برم پیش دکتر و فقط کمی غذا نخوردم ضعف کردم

مادرم اما نگران دستی روی پیشونیم گذاشت و گفت
_ دختر جون بازم تب داری چرا این کارو می کنی کجا رفته بودی؟

نگاهی به اطراف انداختم نه خبری از دوقلوها بود نه بابا پس پرسیدم

بقیه کجان بابا کجاست؟
میخواستم بحث و عوض کنم می خواستم حرف از خودم بکشم سمت جای دیگه ای
اما مادرم تیز تر از این حرفا بود صورتمو با دستاش گرفت و گفت

_ به من نگاه کن چرا بهمون نمیگی چی شده ؟
چرا نمیگی دردت چیه چرا نمیگی این حال و روزت برای چیه؟
از عذاب دادن من و پدرت لذت میبری؟
از اینکه ما رو شکنجه کنی خوشحالی؟

این بار نخندیدم گریه کردم و گفتم به خدا اینطوری نیست اینطوری نیست نمیخوام شما ناراحت باشی مریضم باشه!

مادرم گریون مثل من گفت
_ مریضی !مریض باید بره پیش دکتر تا حالش خوب بشه پاشو ببینم پاشو…

خدایا نمی خواست بیخیال بشه با ورود پدرم بازوشو کشیدم و ملتمسانه بهش نگاه کردم با یه لبخند بزرگ کنارم نشست و گفت
_دخترم بازکه حالت بد شده
چرا مامان تو اذیت می کنی

دست پدرم گرفتم و گفتم
نجاتم بده بابا میخواد ببرمت دکتر تو که میدونی من چقدر از دکتر رفتن بدم میاد

 

3.4/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Betty
Betty
1 سال قبل

ادمین رمان سیندرلا میذاری لطفا

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x