رمان خان زاده جلد سوم پارت 14

 

_ فکرشو بکن من که این همه نفرت توی وجودم داشتم از خانواده ات با این نفرت تازه که تو توی وجودم میذاشتی چه بلایی سر خانوادت می اومد؟

گلوم و انقدر محکم فشار داده بود که نفسم بند اومده بود و دیگه کم کم داشتم جون میدادم

توی اخرین لحظه دستشو کنار کشید هوا رو بلعیدم دست روی گلوم گذاشتم و شروع به گریه کردم

اون چطور فهمیده بود نکنه کار اون بود که الان پدر و مادرم هنوز نمیدونستن من حامله ام !

_داری به این فکر میکنی از کجا فهمیدم یا پدر و مادرت چطور هنوز نمیدونن؟
اگه به مغز فندقیت کمی فشار بیاری باید بدونی من بی گدار به اب نمیزنم
من تورو رها میکنم تا هر غلطی دلت بخواد بکنی؟

من هر جایی که ممکنه تو اونجا حضور داشته باشی آدم گذاشتم قدم از قدم برداری بهم خبرشو میدن

وقتی خبر رسید توی خونتون اشوب به پا شده
خبر رسید امبولانس اومده کاری کردم که اینجا کسی راجع به حامله بودنت حرفی نزنه و پدر و مادرت باخبر نشن چون هنوز خیلی زوده برای اکران نمایش من
اما اینو بدون اگه باز دست از پا خطا کنی اینبار دیگه دیرو زود برام اهمیت پیدا نمی کنه
همون کاری رو می کنم که باید و اون موقع است که تو حتی دیگه حالی برای خودکشی هم برات نمیمونه

با التماس نالیدم
_باشه باشه الان بابام میاد تو رو خدا برو دیگه
بخدا هیچ کاری نمی کنم
موهامو چنگ زد و گفت
بابات هر وقت که من بخوام میاد منو دست کم نگیر خوب گوشاتو باز کن
وقتی که رفتی خونتون این گندی که بالا اوردی رو یه جوری راست و ریسش می کنی
ماست مالیش میکنی
دیگه دست از پا خطا نمی کنی
هر وقت من بخوام میای پیشم
هر وقت من بخوام توی خونه ام میمونی هر جایی که من بخوام میری هر کاری که من بخوام انجام میدی
نه بگی بهونه بیاری یا هر غلط دیگه ای که بخوای بکنی یا حتی فکرش به سرت بزنه تاوان پس میدی

مثه بچه آدم رفتار کن تا منم عصبی نشم
ناباور با وحشت گریه میکردم این آدم شیطان بود شیطانی که عاشقش شده بودم
وقتی همه حرفاش زد با یه پوزخنده بزرگ روی لبش لبامو بوسید و از اتاق بیرون رفت و من موندم و یک کوه بزرگ درد روی دلم که نمیدونستم چطور باید سنگین شو تحمل کنم

کاش زمین دهن باز می کرد و من می بعید
کاش خدا همین الان جونمو می رفت اما نه من حتی حق مردن نداشتم! شاهو به من اجازه مردن هم نمی‌داد من شده بودم اسباب لذت بردنش

و اون از شکنجه دادن من بی اندازه لذت می برد
پدرم که به داخل اتاق برگشت من اشکم خشک شده بود به دیوار روبرو خیره شده بودم
برام شوکه کننده بود که یه آدم چطور میتونه انقدر همه چیز خوب برنامه ریزی کنه که مو لای درزش نره

پدرم نگاهش و به من داد و گفت _هنوز نمیخوای حرف بزنی ؟

حرف برای گفتن زیاد داشتم اما نمیدونستم چطور باید بگم و ترسی که شاهو توی دلم گذاشته بود باعث می شد که لال بشم
با خجالتی که تمام وجودمو گرفته بود سرمو به سمت پدرم چرخوندم و گفتم
بهم یه قولی میدین؟

لبخند زد مثل همیشه که لبخند میزد پدرم یه ادمه خاص بود که توی هر شرایطی حداقل به من لبخند می زد دوباره چشمه ی اشکم جوشید قبل از اینکه سیل اشک روی صورتم راه بیفته زمزمه کردم

هر اتفاقی که بیفته بهم قول بدین که منو میبخشین منو می بخشید؟

پدرم که نگرانم بود و این نگرانی از چشماش میخوندم کنارم روی تخت نشست و گفت
_پدر و مادر و کارشون همینه که اشتباهات بچه هاشونو ببخشن
اما بهتر نیست که اشتباه تو یا هر اتفاقی که افتاده رو بهمون بگی تا بتونیم کمکت کنیم و کنارت باشیم؟

سرم روی سینه پدرم گذاشتم گریه کردم
ولی دیگه گریه کردن هن به کارم نمی اومد
گریه امونم ک بریده بود حالم زار زار بود
خبری از شاهو نبود فردای اون روز از بیمارستان مرخص شدم
راضی بودم که نه بهم زنگ زده نه پیام داده

اما میترسیدم شرمنده بودم از روبرو شدن با مادرم
واهمه داشتم
مادری که انقدر به من محبت می‌کرد و تمام عمرش را به پای من گذاشته بود الان از همون مادر شرمنده بودم

وارد خونه شدم مرضیه خانوم اسپند دود کرد و دور سرم چرخید صورتمو بوسه بارون کرد و گفت
_ الهی که همیشه سالم باشی دخترم الهی که تویی چشات غم نببینم
این قدر دعا کردم اینقدر دعا کردم که زودتر برگردی خونه
این خونه بدون تو رنگ و بویی نداره که دورتوبگردم
چرا اینطوری مارو میترسونی …

چیزی نگفتم و پدرم سعی کرد منو ازش کمی فاصله بده به سمت اتاقم ببره
میدونست چقدر برام سخته شنیدن این حرف‌ها مادرمو کنار پله‌ها دیدم وقتی که نگاهم بهش افتاد تنم یخ بست خشک شده و سر جام ایستادم چقدر دختر بدی شده بودم…

مادرم کمی بهم نگاه کرد
چند قدم فاصله ای که بینمون بود و پر کرد و با یه سیلی محکم بهم خوش آمد گفت
یه سیلی خیلی برای من کم بود هر چقدر که منو میزد بازم کم بود

پدرم ناراحت دست مادرم رو گرفت و گفت
_ این چه کاریه می کنی مگه نمیبینی حالش خوب نیست
اما مادرم سیلی دوم هم روی اون سمت صورتم کوبید و گفت

_ این دختر چطور جرات کرده که بخواد که بخواد جون خودش رو بگیره؟
مگه میتونه
مگه من مادرش نیستم
مگه ما خانوادش نیستیم…

اشک روی صورتم خیس کرده بود و مادرم بعد از اینکه توپ و تشراش و گله گی هاشو کرد به سمتم اومد و منو محکم بغل کرد

مادر و همیشه همین بوده هر چقدر عصبانی و ناراحت باشه آخرش نمیتونه طاقت بیاره
همیشه همینه
بالاخره به اتاقم رسیدم و برادرام سر و کله شون پیدا شد

هر کدوم یه سمت من روی تخت نشستن و با ناراحتی بهم خیره شدن

اهسته زمزمه کردم
_چرا دارین اینطوری نگاهم می کنین؟

امیر سام گفت
_باورم نمیشه که تو اینکارو کرده باشی
چطور دلت اومد برادراتو نادیده بگیری و همچین تصمیمی بگیری؟

وقتی خواهر بزرگترمون از این کارا می کنه از ما که کم عقلین دیگه کسی چه انتظاری می تونه داشته باشه ؟

دستامو باز کردم هر دو نفرشون بغلم گرفتم
حق داشتن
دل کندن از همه اینا از خانوادم از کسایی که دوستشون داشتم بد تر از مرگ بود
اما بدتر از همه اینا بی آبرو شدن بود جلوی خانواده‌ام بود
فقط برای این می خواستم جونمو بگیرم تا بی ابرو شدنم و نبینم

پدرم باز از راه رسید و گفت
_چخبره اینجا
مونس مریضه و شما دارین گریه اس میندازین؟
پاشین برین توی اتاقتون ببینم

پسرا و بلند شدن هر کدوم صورتمو بوسیدن درست جایی که ما درم چند دقیقه پیش سیلی زده بود…
و بعد از اتاق بیرون رفتن…
با صدای پیام گوشیم جونم رفت…
وای خدایا باز شروع شد

 

3.5/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیلا
نیلا
1 سال قبل

سلام وقت بخیر پارت 13 باز نمیشه گه امکانش هست رسیدگی بشه

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x