رمان خان زاده جلد سوم پارت 15

 

بی حال دست دراز کردم گوشیمو برداشتم
اسم شاهو بدجوری خودنمایی می کرد
به اجبار پیام و باز کردم و خوندم
_به خونه رسیدنت مبارک مونسم
بیشتر مواظب خودتو بچه من باش نمیخوام یه تار مو از سر هیچکدومتون کم بشه
من مرده وظیفه شناسی ام
یه پارتنر خوب و یه پدر نگران
پس منو بیشتر از این نگران نکن چون به نفع خودت نیست

دستم می لرزید باورم نمیشد مردی که ازش برای خودم یه بت ساخته بودم اینطور سنگدلو جانی از آب درآمده بود
پیام و پاک کردم و گوشی رو کنار گذاشتم
هر چقدر فکر میکردم راه حلی برای این موضوع پیدا نمی کردم این بدبختی که توش بودم انگار هیچ راهی برای فرار نداشت
چطور می تونستم برم به پدرم این چیزا رو بگم هر لحظه به خودم دلداری میدادم که با گفتن حقیقت به خانواده ام همه چیز درست میشه اما واقعیت این بود که هیچ چیز درست نمی شد با گفتنم اون موقع پدر و مادرم مثل خودم توی این باتلاق گیر می افتادن
باید پیدا می کردم دلیل این همه نفرت شاهورو
شاید چیزی در گذشته وجود داره که شاهو از اون بی خبره و باید بدونه تا این نفرتش از بین بره
کمی خودمو جمع و جور می‌کردم باید دل پدر و مادرم به دست می‌آوردم باید جو سنگینی که توی خونه مون حاکم کرده بودم و کم کم از بین می بردم
این خانواده این آدما هیچ گناهی نکرده بودن و تقصیر شون تنها خانواده من بودن بود
ضعف شدیدی داشتم انقدری که حتی نمی تونستم یه قدم راه برم خون زیادی از دست داده بودم و حضور این نطفه توی شکمم من و ضعیف و ضعیف تر می کرد

احساس این بچه توی وجودم بهم نفرت میداد نفرتی که همیشه باهاش غریبه بودم
یاد ندارم از کسی متنفر باشم
یاد ندارم پدر و مادرم بهم یاد داده باشن ازکسی بدم میاد همیشه مهر و محبت تنها چیزی بود که از خانواده ام یاد گرفته بودم
ولی الان از نطفه ای که توی وجودم بود متنفر بودم
نفرتی که بد جوری خودمو آزار می داد

تا شب استراحت کردم هر چیزی که برام آوردن و خوردم تا شاید کمی جون بگیرم
مادرم آخر شب بالاخره طاقت نیاورد و به اتاقم اومد کنارم نشست دست روی موهام کشید و پرسید

_ حالت بهتره روبه راهی؟
خجالت زده و سرافکنده سر پایین انداختم و نجوا وار گفتم

معذرت می خوام مامان
معذرت می خوام که نگرانتون کردم مادرم اما دستمو توی دستش گرفت و گفت
_ من باید از تو معذرت بخوام باید معذرت بخوام که اونقدری باهات دوست رفیق نبودم که وقتی مشکلی داری بدون ترس بدون خجالت بیای به خودم بگی
مطمئنم که من کم کاری کردم که تو با من راحت نیستی و ترجیح دادی این کار وحشتناک و با خودت بکنی به جای اینکه با من حرف بزنی
منی که مادرتم…
اینکه مادرم خودش مقصر این جریان میدونست عذابم میداد نگاهش کردم و گفتم
شما و پدرم برادرام تنها کسایی هستین که من دارم من جز عشق جز مهربونی از شما چیزی ندیدم خواهش می کنم این حرفا رو نزن

نگاهش به چشمام داد و گفت
_ هنوز نمی خوای حرفی بزنی؟
چه حرفی می خواستم بزنم شاید بهتر بود از همین الان کنکاش کردن توی گذشته روو شروع میکردم

پس از مادرم پرسیدم
مامان وقتی بچه بودم وقتی ما با هم رفتیم اصفهان و بابا ازش خبری نبود چی شده بود؟
چرا رفتیم؟
مادرم لبخندی زد و گفت
_ از کجا یاد اون بچگی هات افتادی این همه سال گذشته چطور هنوز یادته …
نمیدونم چطور یادم بود اما نبود پدر و اون موقع انقدر برام سنگین بود که گوشه ای از مغزم حک بشه
و هیچ وقت پاک نشه
زیر و رو کردن گذشته شاید باید از اونجا شروع میشد
اما من دلیلش را نمی دونستم و کاملا ناخودآگاه پرسیده بودم

شونه ای بالا انداختم و گفتم _نمیدونم همیشه برام سواله مادرم موهاشو کمی کنار زد و روی شونه راستش انداخت و گفت
_ اون موقع ها به مشکل خورده بودیم برای همین داشتم ناز میکردم برای بابات
من تو رو برداشتم و رفتیم میخواستم ببینم پدرت پیدامون میکنه یا نه

اما تا اونجا که یادم بود این داستانش نبود مگه میشد برای قهر کردن و ناز کردن از یک شهر به شهر دیگه رفت
داستان پیچیده تر از این حرفا بود و پدرم مادرم نمی خواست چیزی به من بگن

سعی کردم دیگه مادرمو مشکوک نکنم وپس سوال دیگه ای نپرسیدم .

با رفتن مادرم تنها شدم و باز به درد خودم گریه کردم
این حجم درد زیادی بود برای من
احساس میکردم هر لحظه ممکنه قلبم تاب و توان این دردارو نداشته باشه و از نا بیفته!

تمام طول شب توی اتاق موندم هر کسی ب دیدن من می‌آمد یا خودمو به خواب میزدم یا با یه لبخند مصنوعی به پیشوازش میرفتم
موقع خواب وقتی چراغ خاموش شد پدرم بوسه ای روی پیشونیم گذاشت از اتاقم بیرون رفت

و دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد این صدا برای من مثا ناقوس مرگ شده بود بی اندازه دیگه از این صدا می ترسیدم
تپش قلبم گرفتمو و احساس حالت تهوع بهم دست داد
گوشی رو برداشتم و تماس وصل کردم صداش که توی گوشم نشست احساس می کردم با تمام این اتفاقا یه جایی از عمق وجودم یه گوشه قلبم هنوز به این مرد احساسی دارم.

_ حالت چطوره مونس؟
کار اشتباهی که نکردی؟

با صدای آروم و لرزونی جواب دادم کاری نکردم هیچ کاری نکردم

خوبه ای گفت و ادامه داد
_ چراغ اتاقت الان خاموش شده ساعت یک نصف شبه تو باید زودتر از اینا بخوابی
به خاطر بچه ی من که توی شکمته باید سر وقت بخوابی و بیدار بشی
باید همه چیزتو منظم کنی
حرف مید و حرف میزد من گلوله گلوله اشک میریختم بدون اینکه صدایی ازم دربیاد

_شام خوردی؟

با این حرفا می خواست منو شکنجه بده شکی در این نداشتم
زبونمو روی لب خشک شدم کشیدم و ترش کردم و گفتم
خوردم
خندید صدای خندیدنش مجبورم می‌کرد گریه کنم کاری می‌کرد که با درد گریه کنم و بغضم بشکنه صدای گریه هامو شنید گفت
_ چرا گریه می کنی؟
مگه بده پدر بچه ای که تو شکمته باشم؟
مگه عاشقم نیستی مگه منو نمیخواستی؟
چی بهتر از این؟
میتونی سرتو بالا بگیری و به همه بگی اون مرد خوشتیپ پدر بچه ی منه!

 

با التماس گفتم
چی عایدت میشه از شکنجه کردن من ؟
باشه قبول اصلاً پدر و مادرم اشتباهی کردن توی گذشته خطایی کردن اصلا گناه کردن
گناه و تقصیر من چیه ؟
چرا داری تاوانشو از من میگیری؟
چرا داری منو بی آبرو می کنی؟

صداش توی یک لحظه تغییر کرد محکم شد
مصمم شدو عصبی
_ این که تو داری تاوان اشتباهات پدر و مادر تو میدی حق داری کمی بی انصافیه اما با این کار فقط تو تاوان نمیدی پدر و مادرتم تاوان میدن

وقتی که شکم تو بالا بیاد وقتی که همه بفهمن دختر اهورا حامله است و حتی معلوم نیست پدر بچه اش کیه اونم بی آبرو میشه وقتی اون فیلما رو جلوی پدرت بذارم رو بگم ببین دخترت چه حالی به من می داده اون موقع تاوان میدن
همیشه وقتی جایی آتیش میگیره تر و خشک با هم می سوزن
تو اون هیزم تری ولی پدر و مادرت همون هیزم خشکن که مدت هاست برای به اتیش کشیدنشون لحظه شماری کردم

با بی حالی گفتم
اگه اجازه بدی می خوام بخوابم خسته ام نمیفهممت..
دستور وار رو بهم گفت
_ صبحانه تو کامل میخوری و حتی عکس ازش برام میفرستی
کوتاهی کنی کم و کاستی ببینم بلایی سرت میارم که خودتم باورت نشه

حرفشو زد و تماس قطع کرد سرم روی بالش فشار دادم و صدای گریه مو خفه کردم
نمی خواستم صدام بیرون بره تا باز بفهمن دارم گریه می کنم دوباره شروع بشه چرا داری گریه می کنی پرسیدناشون

پدر و مادرم آدم‌های خیلی خوبی بودن با اینکه این کار رو کرده بودم هنوزم منو تحت فشار نذاشته بودن که بفهمن چی شده…

اما خوب میدونستم پدرم تا ته توی این قضیه رو در نیاره ولکن نمیشه باید یه بهانه باید یه دلیل دروغین برای این کار می آوردم تا خیال اون راحت کنم تا بیشتر از این نگران نشن….
دستی روی شکمم کشیدم و گفتم اما با تو چه کنم تو رو کجای دلم بزارم؟
تو این وسط چی میگی؟
انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد
اما صبح با صدای مادرم که از پایین صدام میزد چشم باز کردم آفتاب درآمده بود و ساعت از ۹ صبح می گذشت
از جام بلند شدم کمی حالم بهتر بود نگاهی به پانسمان روی مچ دستم انداختم و نفسمو بیرون دادم دست به دیوار گرفتم آهسته از اتاق بیرون رفتم باید از این قفس که برای خودم ساخته بودم بیرون میرفتم تا بتونم چاره ای برای این همه بدبختیام بکنم.

پله ها پایین رفتم پسرا به کمک و آمدن هر کدوم یکی از بازوهای گرفتن و کمکم کردن به سمت آشپزخونه برم مادرم با اخم گفت
_ دختر خوب من که صدات نکردم پاشی بیای پایین فقط می خواستم از خواب بیدار بشی و صبحانه تو به موقع بخوری
اینقدر ضعیف شدی که زیر چشمات گود افتاده و رنگ به رو نداری…
پشت میز نشستم و برادرام هر دو نفرشون کنارم نشستن رو به مادرم گفتم …

تو اون اتاق کلافه شدم از بس تنها موندم
میخواستم پیش شما صبحانه بخورم.
مادر مهربونم قانع شد و با نگاه غمگینش که روی خودم هر لحظه حسش میکردم میز و برامون چید.

برادرام مهربون بودن و اینقدر این روزا نگرانشون کرده بودم که تمام حواسشون به من بود و بس….

با استرس اما به خاطر دستور شاهو گوشیمو بیرون آوردم از میز صبحانه عکس گرفتم همه با تعجب بهم نگاه میکردن
به اجبار گفتم
دارم برای شروع جدیدم یادگاری عکس میگیرم
مادرم که از حرفام سر در نیاورده بود گفت
_ این گوشی رو بذار کنار غذاتو بخور بعدش پدرت میاد دنبالت میخواد با هم یه جایی برین
بازی شروع شده بود پدرم از الان می خواست همه چیز رو بفهمه برای همین می‌خواست با من خلوت کنه …
تا با من جایی بره که فقط من باشم و اون…
باشه گفتم و صبحانه مو بی میل خوردم
وقتی به اتاقم برگشتم عکسی که گرفته بودم و برای شاهو فرستادم و اون خیلی سریع جواب داد

_نوش جونتون باشه
دختر خوبی شدی
همیشه همینطور حرف گوش کن باش

قبلاً اینقدر دیر به دیر جواب می‌داد که همیشه فکر میکردم این آدم اصلا منو دوست داره یا نه؟
اما الان انگار روی گوشی نشسته بود و فقط منتظر بود تا من پیام بدم

فکرم درگیر بود با خودم چند تا دلیل زیر و رو کردم تا یکیش رو به پدرم بگم

اما
هیچ کدوم قانع‌کننده نبود بالاخره تصمیم گرفتم قضیه عشق و پیش بکشم و بگم شکست عشقی خوردم میدونستم پدرم حرفمو باور میکنه تقریبا دروغ نگفته بودم
همین بود واقعا شکست عشقی خورده بودم
وقتی صدای مادرم اومد که می گفت پدرت تا ده دقیقه دیگه میرسه لباستو بپوش آماده شو
شروع کردم به لباس پوشیدن توی اینه قدی که روی دیوار اتاقم بود به خودم نگاهی انداختم چند ماه دیگه شکمم بزرگ میشد و من پیش همه بی آبرو
اون موقع شاید دیگه حتی بهم اجازه نمیدادن تو این خونه بمونم و من از اینجا مینداختن بیرون …

بغضم و قورت دادم کلافه لباس پوشیده از اتاق بیرون رفتم

پدرم توی ماشین منتظرم بود با قدم های آهسته سوار ماشین شدم و بابل نگاهی به من انداخت و گفت
_ دخترم امروز حالش چطوره؟

به زحمت لبخند زدم این مرد هیچ گناهی نداشت جز اینکه من دخترش بودم
من خوبم بهترم…
ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم نمیدونستم کجا میریم قصد پدرم چیه اما دلشوره داشتم استرس داشتم و از این استرس ناجور بدنم یخ کرده بود

وقتی پدرم از شهر بیرون رفت متوجه شدم داریم کجا میریم

 

4.2/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
محیا
محیا
1 سال قبل

پارت جدیدشو کی میزارین؟؟کلا چند وقت یباره؟؟؟؟؟؟؟

رها
رها
1 سال قبل

سلام. فصل سوم رمان از لحاظ محتوایی شبیه رمان عروس صد روزه است که آنلاین هست..

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x