رمان خان زاده جلد سوم پارت 2

 

نه راه بیفت..
چون بهشون دروغ گفتم کمی عذاب وجدان دارم همین

نمیدونم چرا احساس کردم شاهو داره پوزخند میزنه اما خیلی سریع دیدم که لبخند شیرینی جای اون پوزخند الکی رو گرفت دستمو نوازش کرد و گفت

_همه بچه‌ها به پدر و مادرشون دروغ میگن تو فقط نیستی!

وقتی از شهر خارج شدیم وقتی جلوی اون ساختمون خیلی بزرگ وقتی جلوی اون باغ خیلی بزرگ ایستاد با دیدن اون همه ماشین گفتم
تو که گفتی یه مهمونی خودمونیه اینجا که خیلی شلوغه

از ماشین پیاده شد در سمت منو باز کرد دستشو به سمتم دراز کرد و گفت

_بیا پایین برای توچه فرقی میکنه هزار نفر آدم باشن یا ۱۰ نفر من کنار توام!

حق با من بود دستمو توی دستش گذاشتم به سمت داخل رفتیم وقتی مانتو کیفمو تحویل دادم همقدم با شاهو مثل یک پرنسس واقعی وارد اون جمعیت شدیم

هر کسی ما رو می‌دید یکه خورده بهمون خیره می موند و من چقدر مغرور می شدم از اینکه کنار این آدم دارم راه میرم کنارش قدم برمیدارم و نگاه همه روی خودمون ثابت می بینم.

بالاخره به جمعی نزدیک شدیم و شاهو باهاشون خیلی راحت حرف زد و اونا رو به من خوش آمد گفتن

یکی از اون مردا نگاهی به من انداخت و گفت

_ پس این ملک‌ه ای که از همه پنهانش می کنی رو بالاخره روکردی باورم نمیشه که اونو اینجا آورده باشی به این مهمونی!

شاهو منو به خودش نزدیک تر کرد و گفت
از این دختر باید توی یه اتفاق خیلی بزرگ رونمایی می کرد نمیتونم که هر جایی دستشو بگیرم و بیارم
ارزش ملکه من بالاتر از این حرفهاست که بیارم توی هر جمعی…

از این حرف‌هایی که زده بود بدجوری دلم ضعف رفته بود حس غرور دیگه داشت تمام وجودمو پر می کرد احساس میکردم همه دخترا دارن بهم نگاه می کنن
حسادت واز چشماشون میخوندم و من غرق خوشی می شدم از این همه نزدیکی به این مرد

کم کم با دوستاش آشنا شدم دوستایی که هیچ وقت راجع بهشون به من نگفته بود
هیچ وقت منو به اونا نشون نداده بود و اونا رو با من آشنا نکرده بود
اولین بار بود که با دوستاش آشنا میشدم و همه متعجب بودن از اینکه شاهو بالاخره به قول خودشون از من رونمایی کرده…
کمی که گذشت همه مشغول رقصیدن شدن فقط‌منو شاهو بودیم که کنار میزمون ایستاده بودیم.
رو بهش گفتم
نمیخوای برقصی؟
با اخم گفت به من میاد که اهل رقصیدن باشم؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم

اما من دوست دارم برقصم
اشاره ای به وسط و اون جمع کرد و گفت
_خب برو برقص!
با چشمای گرد شده گفتم تنهایی برقصم بین این همه آدم ؟
دستمو توی دستش گرفت و گفت

_پس همینجا کنارم بمون و فکر رقصیدنو نکن هیچ وقت نکن چون من قرار نیست هیچ وقت برقصم
خوشم نمیاد مرد اهل رقصیدن باشه

همین رفتاراش بود که اون و از بقیه جدا می‌کرد
خاص رفتار می‌کرد طوری که هر دختری شیفته ی جذبه و منش و رفتارش بشه
به من گفته بود این مهمونی مال یکی از همکاراش و دوست قدیمیشه
اما اینجا طوری باهاش رفتار می‌کردن که انگار صاحب مجلسه
که انگار صاحب این مهمونی و میزبان همه این آدما کسی نیست جز خود شاهو!
برام سوال بود که چطور میشه این همه آدم این طور میزبانو اشتباه بگیرن.

شاهو لحظه‌ای منو تنها گذاشت و به طرف باری که گوشه سالن بود رفت چیزی به مسئول بار گفت و دو گیلاس ازش گرفت و به سمت من برگش

یکی از اونا رو به دست من داد و گفت
_بیا به سلامتی همدیگه و اینکه به زودی به هم میرسیم ….

آب دهنم و پایین فرستادم با مکث گفتم
اما من مشروب نمیخورم دوباره از همون اخم هایی که باعث میشد همیشه کوتاه بیام و تسلیم بشم روی صورتش نشوند و گفت
_ بچه بازی در نیار مونس من کنارتم قرار نیست که بد مستی کنی فقط یکی
یه گیلاس هیچکس و مست نمیکنه

اهل مشروب خوردن نبودم نه که پدرم هرگز مشروب نخورده باشه یا توی مهمونی هامون ندیده باشم نبودم چون پدرم دوست نداشت مادرم مخالف بود و من این طوری بزرگ شده بودم
که کاری که خانوادم دوست ندارن و انجام ندم

اما وقتی کنار شاهو بودم کنار این مردم ایستادم تمام خط و مرزها رو زیر رو می کردم کمی با گیلاسی که توی دستم بود بازی کردم و خواستم روی میز بذازمش اما اینکه شاهو فکر کنه من از خوردن یک گیلاس مشروب میترسم باعث میشد که استرس و کنار بزارم گیلاس و کم کم مزه مزه کنم خیلی تمامش نوشیدم جام خالی روی میز گذاشتم لبخند روی صورت شاهو کش اومد دستشو دور شونه هام انداخت منو به خودش نزدیکتر کرد و گفت
_ بهترین کار و کردی دیگه مجبور نیستم اخم کنم تا تو بخوای چیزی بخوری با یه حرفم گوش بدی
احساس میکردم تنم هر لحظه داره گرم تر میشه هوا داشت خیلی گرم میشد رو به شاهو گفتم
اینجا زیادی گرم نیست ؟
نگاه مشکوکی به من انداخت و با پوزخند گفت فکر نمی کنم تو داغ شدی وگرنه اینجا خیلی هم خوبه شروع کردم با دستم خودم رو باد زدن به شاهو گفتم
_ بهتره بریم طبقه بالا اونجا خنک تره قبل از شاهو راه افتادم دل و جرات پیدا کرده بودم چه مرگم شده بود ؟ من از پله ها که بالا می رفتم چرخیدم به شاهو که دست به جیب داشت آهسته پله ها رو بالا میومد نگاه کردم
هنوز اون پوزخند روی صورتش بود

این طبقه خالیه خالی بود انگار نه انگار که توی این ساختمون یه مهمونی بزرگ با اون همه جمعیتی که پایین هستن هست.

شاهو به سمت یکی از درهای توی راهرو اشاره کرد و گفت
برو توی اون اتاق…
این اتاق تراس داره هواش بهتره !

سریع در و باز کردم و وارد شدم اتاق خواب بزرگ و یه تراس بزرگ وقتی در تراس و باز کردم و هوای تازه رو نفس کشیدم
بازم هیچ از تبی که وجودمو گرفته بود کم نشد به سمت شاهو چرخیدم رو بهش گفتم
اما اینجا خنک نیست من خیلی گرممه شاهو…

شاهو با یه خنده بلند گفت
_ چطور لباساتو در بیاری تا بیشتر خنک بشی
نگاهی به لباسم انداختم احساس میکردم چیزی به اسم عقل توی سرم ندارم مغزم از کار افتاده بود اینقدر خیره لباسم بودم که شاهو درست کنارم ایستاد دستش روی زیپ ماکسی بلندی که تنم بود نشست و بازش کرد با یه اشاره لباس از روی سر شونه هام سرخورد و از تنم جداشد و روی زمین نشست
چه مرگم شده بود
هیچ کس العملی نشون نمیدادم چرخی دور تنم زد قلبم داشت از جا کنده می شد به شدت تپش قلب داشتم عرق کرده بودم داشتم توی آتیش می سوختم انگشتشو روی مهره های کمرم پایین کشید تا به آخرین مهره رسید سرشو کنار گوشم آورد و گفت

_ نظرت چیه یه شب به یاد موندنی برای هر دو نفرمون بسازیم؟

با همون حال زار پرسیدم منظورت چیه؟

صدای خنده اش توی گوشم زنگ انداخت روبروم ایستاد و با یه فشار کوچیک که به شونه هام داد منو روی تخت انداخت و شروع کرد به باز کردن کراواتی که دور گردنش بود و گفت
_ مگه تو آرزوت نیست که با من ازدواج کنی مگه هرشب توی خیال تو رویاهات منو همون شاه سوار بر اسب سفید نمی بینی؟
پس بیا انجامش بدیم نمیخوای واقعاً زن من بشی؟

میخواستم من میخواستم زنش بشم اما الان چطور می خواست این کار رو بکنه وقتی پیراهنشو از تنش درآورد با بالاتنه برهنه روی تخت کنارم نشست بند سوتینمو با انگشت کشیده از برخورده بند با پوستم آخه ریزی گفتم و خندید و گفت
_ تازه اولشه برای این ناله می کنی؟

نمی فهمیدم چی میگه نمی فهمیدم داره چیکار میکنه من میخواستم این گرما این تبی که همه جونم گرفته بود تموم بشه

دستش روی تنم نشست و من تونستم زمزمه کنم
خواهش می کنم بگو میخوای چیکار کنی؟

با نگاه خیره اش به چشمام گفت
_ می خوام سندتو به نام خودم بزنم تا کسی نتونه بهت نزدیک بشه

 

 

4.6/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nina
Nina
1 سال قبل

چرا چرت میگه کی با یه گیلاس منگ میشه؟
اونایی که تا حالا بخار مشروب بهشون نرسیده اینقد زود نمیگرتشون🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

مهرناز
عضو
پاسخ به  Nina
1 سال قبل

من نخوندم نمیدونم جریان چیه ولی اگه کسی برای اولین بار مشروب بخوره با یه گیلاس هم مست میشه
البته به نوع مشروب و درصد الکلش هم بستگی داره
یه گیلاس شراب یا راکی مست نمیکنه ولی یه گیلاس ویسکی یا عرق سگی چرا 😆

Nina
Nina
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اونا دیگه خیلی بی جنبن 🤦‍♀️

مهرناز
عضو
پاسخ به  Nina
1 سال قبل

ربطی به بی جنبه بودن نداره ها، دلیلش عادت نداشتن به الکله

اسرا
اسرا
پاسخ به  Nina
1 سال قبل

نه بابا من این رمانو خیلی وقته دنبال کردم و تو یه سایت دیگه خیلی جلوتر از اینام شاهو یه چیزی ریخته بود تو گیلاس مونس تازه شاهو پسره کیمیاس تو فصل دومش هست

پاسخ به  اسرا
1 سال قبل

اهاا دیدین گفتمم ..بعدشم این رمان اینجوره کپی از یه رمان دیگس که پسره انتقامش رو میخواست از بابای دختر بگیره اگه اشتباه نکنم پرنسس وهفت کوتوله بود…

اسرا
اسرا
پاسخ به 
1 سال قبل

البته تو رمان نگفته پسره کیمیاس ولی اگه یادتون باشه تو فصل دوم کیمیا گفت که اسم پسرم شاهو ست . اره مونس حامله میشه و شاهو روی واقعیشو به مونس نشون میده و بهش میگه میخواد از خانواده ش انتقام بگیره. خیلی گناه داره مونس

پاسخ به  اسرا
1 سال قبل

اعصاب خورد کنه

اسرا
اسرا
پاسخ به 
1 سال قبل

تو این رمانا نمیدونم چرا میخوان مردا رو یا هوس باز یا عصبی و کتک زن یا خودخواه و بدذات یا قاچاقچی و کلا بد نشون بدن بخدا با اینکه دخترم ولی بدم میاد مردا رو اینجوری نشون میدن ولی مثلا رمانای مهرناز اینجوری نیست و نشون میده مردونگی چجوریه. درسته همچین مردایی وجود داره ولی ناخوداگاه این رمانا باعث میشه دخترا از مردا متنفر شن.

Rana
Rana
پاسخ به  اسرا
9 ماه قبل

سلام میشه آدرس سایتش رو به منم بدی

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x