رمان خان زاده جلد سوم پارت 3

 

دیدم که داشت لباسشو در می آورد وقتی خودش کاملا برهنه شد لباس زیرای من از تنم جدا کرد
ماتو مبهوت فقط می تونستم بهش نگاه کنم هیچ عکس العمل دیگه نمی تونستم نشون بدم
عقلم از کار افتاده بود اما توی صورتش هیچ ردی از خواستن و دوست داشتن نمیدیدم هر چیزی که بود عشق نبود خش…
خشمی که توی چشماش بود
خشونتی که توی رفتارش بود کاری می‌کرد امشب از این آدم بترسم…

گیج و منگ زیر دست و پای این آدم جابجا می شدم لذت می بردم و درد میکشیدم
و هم حالم از این لذتی که می بردم به هم می‌خورد
نگاهش رنگ و بوی دیگه ای داشت من هیچ وقت از چشماش عشق و نمی خوندم اما هرگز این طورم نگاهم نکرده بود
امشب یه جور خاصی بود یه جور ناجوری بود که ته دلمو خالی می‌کرد

من چرا داشتم این کارو میکردم ؟

با احساس دردی که زیر دلم پیچید نفسم رفت و چنگ انداختم روی بازوی شاهو نگاهش تاصورتم بالا آورد و گفت

_بالاخره تموم شد دیگه به نام من شدی دیگه مال من شدی هیچ راه خلاصی از من نداری!

این حرفارو شاید اگر هر کسی دیگه ای می شنید ازشون می ترسید اما من به خشونت رفتار این آدم به غرور و خودخواهیش کاملاً واقف بودم که از این حرفاش عشق میگرفتم انگار…

با دردی که توی تنم بود آهسته زمزمه کردم
درد دارم داری چیکار می کنی؟

لاله گوشم و بین لباش گرفت و میک زد و گفت
_کاری نمیکنم دارم از تو از اینکه الان روی این تختی لذت می برم

دردی که این آدم بهم میداد برام قابل هضم نبود این عشق بازی نبود این فقط درد بود که من فقط داشتم تحملش میکردم
اونم به دلیلی که خودمم نمیدونستم….
مثل یه عروسک روی این تخت افتاده بودم و اون داشت هر کاری که دلش می خواست باهام انجام میداد

کم کم چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم سردرد بدی داشتم احساس می کردم سرم صد کیلو شده و من نمیتونم تکونش بدم
چند بار پلک زدم تا بفهمم کجامو اینجا چه خبره!
آفتاب بالا آمده بود نور از پنجره توی اتاق می تابید و من غرق خون روی تخت غریبه خوابیده بودم.

چند باری دیشب و مرور کردم اما هیچی به ذهنم نرسید
کم کم داشت همه چیز واضح تر می شد من دیشب چیکار کرده بودم؟؟؟

روی تخت نشستم به بلایی که سر خودم آورده بودم فکر کردم
بغض راه نفسم رو بسته بود در اتاق که باز شد با دیدن شاهو با اون لباس راحتیه تو خونه ای سعی کردم از تخت پایین برم
اما بدنم کوفته و خسته بود که توانی برای تکون خوردن نداشتم

سینی صبحانه ای که آماده کرده بود و کنار تخت گذاشت و گفت
_ بیدار شدی؟

عصبی و ناراحت وترسیده رو بهش توپیدم
معلوم هست اینجا چه خبره ؟
من هنوز اینجا تو این همه خون!
با اتفاق هایی که دیشب افتاد …
پدر و مادرم الان سکته کردن از نگرانی…

دستش رو روی شونه های من گذاشت و مانع از تکون خوردنم شد و گفت

_ نگران نباش حلش کردم
به دوستت گفتم به پدر و مادرت بگه تو شب اینجا میمونی
اونا فکر میکنن مهمونی دیر تمام شده و تو کنار دوستت موندی

اشک از چشمام روی صورتم می ریخت اشکام و با انگشتش شکار کرد و گفت

_چرا داری گریه می کنی؟ مگه چه اتفاقی افتاده!
تو مگه منو دوست نداشتی؟
مگه نمی گفتی دلت میخواد که تا ابد کنار من بمونی ؟
مگه ازدواج کردن با من برای تو یه رویا نبود ؟
ما فقط یه قدم به رویای تو نزدیک تر شدیم
ما با هم رابطه داشتیم و تو مال من شدی
اون جدیت و قاطعیتی که توی حرفاش بود باعث می شد کمی فقط کمی آروم بگیرم
با گریه رو بهش گفتم پدر و مادرم بفهمن…
بفهمن…

انگشتش روی لبهای من گذاشت و گفت _قرار نیست کسی چیزی بفهمه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده همه دختر و پسرا وقتی همدیگرو دوست دارن با هم رابطه دارن سکس دارن
تو نباید این موضوع و انقدر بزرگش کنی…
با حال زاری گفتم
اما تو بدون رضایت من اینکارو کردی…

اخم ریزی کرد و گفت
_بدون رضایتت؟
تو تقلایی برای اینکه این رابطه رو نخوای نکردی..

بی حرف از جام بلند شدم و با خجالت و شرم دستم روی تنم سپر کردم و سعی کردم دنبال لباسهام روی زمین بگردم هر تیکه از لباسامو پیدا می‌کردم با خجالت شروع می‌کردم به تن زدن و شاهو روی تخت نشسته بود و به منی که درمانده داشتم تقلا می کردم نگاه می کرد

وقتی لباس پوشیدم اشکای روی صورتم با پشت دستم پاک کردم و گفتم

من دیگه برم خونه باید برگردم خونه!

شاهو روی تخت دراز کشید و گفت میتونی پیش من بمونی اما اگه اینقدر اصرار داری برای رفتن میتونی بری من مشکلی ندارم
مثل همیشه بیخیال مثل همیشه براش مهم نبود انگار نمی خواست منو برسونه من اصلا نمیدونستم تو کدوم جهنم دره ای هستم
به سمت در اتاق رفتم وسط راه عاجزانه به سمتش چرخیدم و گفتم

من چطوری برگردم خونه اصلا نمیدونم کجام!

به صورتش کشید و گفت
_وقتی نمیدونی کجایی باید بهم بگی شاهو منو برسون خونه نه اینکه بگی می خوام برم وقتی از کلمه میخام استفاده می کنی من اینو برداشت می کنم که میخوای تنها باشی
به سمتش حمله کردم محکم با مشت روی سینش کوبیدم و گفتم من الان تو حال و روزی هستم که تو بشینی و به من ادبیات حرف زدن یادبدی؟
داری چی میگی میفهمی داری چیکار می کنی؟
دستامو گرفت از جاش بلند شد و الان بود که ریز و کوچیک بودن خودمو کنار این آدم کاملا حس میکردم

_برو پایین لباس عوض می کنم و میام

دوباره تا خواستم بیرون برم یادم افتاد مگه اونجا خونه ی کیه که شاهو انقدر راحت توش میگرده
سوالم رو به زبون آوردم و گفت
_ تو فکر کن خونه خودمه چه فرقی برای تو داره ؟
برو پایین مونس الان میام…
هر پله که پایین می رفتم با خودم می گفتم اینجا چه خبره شاهو کیه این خونه کجاست و اینکه من وقتی به خونه برگردم چی باید به پدر و مادرم بگم؟ چیکار باید بکنم؟

وقتی کیفمو روی میز پیدا کردم وقتی گوشیمو توش پیدا کردم دیدم که شاهو با دوستم تماس گرفته دوباره شمارشو گرفتم و اون با نگرانی بهم گفت

-مونس حالت خوبه دوست پسرت بهم زنگ زد گفت که پیشش میمونی گفت به مادرت خبر بدم ولی اونا خیلی ناراحت شدن گفتن هر چقدر بهت زنگ میزنن جواب نمیدی…

باید یه کاری می کردم باید به بهانه جور میکردم ازش تشکر کردم به خاطر اینکه کمک کرده و وقتی شاهو اومد و با هم سوار ماشین شدیم توی سکوت به سمت خونه ما رفتیم احساس می کردم اون همه عشقی که به شاهو داشتم الان روی هواست

 نمیدونستم دوستش دارم یا نه

ترس تمام وجودم رو گرفته بود به جز پدر و مادرم الان هیچ چیز دیگه ای نمی تونستم فکر کنم من دیگه دختر نبودم من دیگه اون دختر خوب و چشم و گوش بسته پدر و مادرم نبودم وقتی از ماشین پیاده شدم با صدای شاهو دوباره خم شدم و نگاهی توی ماشین انداختم

-بهت زنگ میزنم همه چیز و مرتب کن به پدر و مادرت بگو پیش دوستات خیلی بهت خوش گذشته که نتونستی بیای…

حرفی بهش نزدم ازش فاصله گرفتم کوچه ای که همیشه دلم میخواست زودتر از تموم شه تا به خونمون ابرسم امروز میخواستم خیلی طولانی باشه میترسیدم از رفتن به خونه…

بالاخره وقتی کلید توی در انداختم و وارد شدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مثل همیشه رفتار کنم تاکسی شکی بهم نکنه …

اولین نفر مادرم بود که با اون صورت عصبانی جلوی در ایستاده بود و به من نگاه میکرد
و من شرمنده خجالت‌زده سرمو پایین انداختم ازمن دلگیر بود
بهش حق میدادم از من همچین انتظاری نداشت
اما اشتباهی بود که کرده بودم و الان باید فقط پنهانش می‌کردم تا بیشتر از این مایه سرافکندگی و شرمندگی خانواده‌ام نباشم
سعی کردم لبخند بزنم هرچند مصنوعی هرچند دروغکی اما برای دل خانوادم باید فیلم بازی می‌کردم و دردو ترسی که توی وجودم بود و پنهان می‌کردم.

سلام که دادم مادرم عصبی رو بهم توپید
_ معلوم هست کجایی قرار بود ساعت ۱۱ شب خونه باشی و تو کل شب و اون بیرون گذروندی…
چه خبر بود اونجا که نمی تونستی تلفن تو جواب بدی نمیتونستی یه خبر بدی که دوستت باید زنگ میزد ؟

ترسیده آب دهنمو پایین فرستادم کمی این پا و اون پا کردم و گفتم
من حالم خوبه ببین برگشتم خونه خواهش می کنم راجع به دیشب حرف نزنیم
مادر اما عصبانی تر از قبل صداشو بلند کرد و گفت
_چی داری میگی یعنی چی که راجع به دیشب حرف نزنیم

پدرم از آشپزخونه بیرون اومد سر کار نرفته بود مطمئنم به خاطر نگرانی من توی خونه مونده بود تا بفهمه من چرا دیشب خونه نیومدم
دست پدرم که روی شونه مادرم نشست مادرم دیگه سکوت کرد پدرم بهم نزدیکتر شد درست روبروی من ایستاد و گفت

_ تو به من قول دادی شب ساعت ۱۱ نشده خونه باشی و الان دختر من دختری که بهش اعتماد داشتم دختری که هرگز روی حرف پدر و مادرش حرفی نمی زد کاری کرده که بهش بی اعتماد بشم
دلیل قانع‌کننده‌ای به خاطر غیبت دیشبت داری جز اینکه بهم بگی اونجا خیلی بهت خوش میگذشته!
هر چقدر خوب و خوشگذرونده باشب تو میتونستی حداقل تلفن تو جواب بدی مگه نه ؟

گوشه ی مانتوم توی مشتم داشتم فشار می دادم نمی دونستم باید چی بگم اما جرقه ای توی سرم زده شد توی یه تصمیم آنی باصدای پایینی گفتم

 

 

4.6/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x