رمان خان زاده جلد سوم پارت 5

 

صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت 

مادرت خوش شانس نیست من خوش شانسم که مادر تو دارم وگرنه من از روز اول اینطوری نبودم عاشق نبودم اینطوری پایبند نبودم خیلی مادرتو اذیت کردم خیلی اتفاق افتاد که بالاخره فهمیدم زندگيا من کسی جز مادر تو نیست هیچ مردی کامل نیست هر مردی کنار زنی که باهاش احساس آرامش میکنه کامل میشه و من با مادرت کامل شدم.

من میگم خوش به حال اون مردی که قراره کنار دختر من آروم بشه عشق و تجربه کنه تو اگر دختر و مادرت باشی عشق توی گوشت و پوست و خون تو جریان داره.

همیشه همین بود حرف زدن با پدرم حالمو دگرگون می کرد دیدمو نگاهمو به زندگی به دنیا تغییر میداد

پدرم منطقی ترین آدمی بود که می شناختم اون عاشق بود منطقی بود عاقل بود و حتی میتونم بگم عادل ترین ادم

هرگز برای هیچ چیزی ما روتنبیه نکرده بود عصبانی نشده بود و همیشه و همیشه با محبت کنارمون بود و من الان داشتم به همین پدر که توی خوبی نمونه نداره دروغ میگفتم.

چند روز از اون مهمونی می گذشت و من بی خبر بودم از شاهو بعد از اونروز گوشیش خاموش شده بود او دیگه هیچ خبری ازش نبود من هم نگرانش بودم هم استرس داشتم یعنی کجا می تونست رفته باشه چرا گوشیشو خاموش کرده بود؟

و من احمق جز همین یه شماره چیزی ازش نداشتمنه دوستاشو میشناختم و باهاشون در ارتباط بودم و نه حتی محل کار شو هیچی از این آدم نمیدونستم فقط بلد بودم عاشقش باشم…

بعد از ده روز غیبت طولانی بالاخره صدای زنگ گوشیم بلند شد .
با ناامیدی نگاهی به صفحه گوشی انداختم با دیدن اسم شاهو تمام فکر و خیال ؛ ترس و نگرانیم دود شد و به هوا رفت.
تماس و که وصل کردم صدای همیشه مغرورش توی گوشم نشست.

سلام مونس حالت چطوره ؟.

حتی شنیدن صداش برای لحظه ای باعث می‌شد اشکم در بیاد و چشمام خیس بشه.
بغضی توی گلوم نشسته بود توی این ده روز و داشت خفم میکرد بالاخره سر باز کرد و من شروع کردم به گریه کردن…

اما شاهو به جای اینکه دلداریم بده گفت
_ من زنگ زدم که با آبغوره بگیری و گریه کنی اگر میخوای گریه کنی تماس قطع کنم.

سریع اشکامو پاک کردم و گفتم
نه به خدا گریه نمیکنم فقط قطع نکن.

بدون ذره‌ای مکث ادامه داد
_خوبه گریه نکن
گریه کردن رو دوس ندارم
یه کاری کن امشب باید ببینمت میای خونه من .
خودم میام دنبالت یه بهونه درست حسابی جور کن…

نمیخواستم نمیخواستم دوباره برم
نمی خواستم دوباره دروغ بگم اما انقدر دلتنگ این آدم بودم که باز بتونم به عزیزترین کسای زندگیم دروغ بگم.

با ناانیدی نالیدم خواهش می کنم بیا بعد از ظهر همدیگرو بیرون ببینیم
چرا شب چراخونه تو؟

با عصبانیت گفت
_ بعد از ده روز بهت زنگ زدم و تو باز برای من بهانه تراشی می کنی اگر نمی خوای منو ببینی بهم بگو دیگه بهت زنگ نمیزنم.
حتی سراغتو نمیگیرم !

خدایا ممکن نبود اگر شاهو میرفت اگر منو نمیخواست من میمردم شک نداشتم که میمردم
پس گفتم
باشه هرچی تو بگی
کی میای دنبالم؟
با گفتن ساعت ۷ شب تماس قطع کرد و من به گوشی خاموشم زل زدم

این آدم تواناییشو داشت منو به هر کاری مجبور کنه
حتی با اینکه میدونستم اون کار اشتباه به خاطرش انجامش میدم.

باید یه بهانه برای خانوادم جورمی کردم دوباره دروغ سر هم می کردم و دوباره اونها رو نگران می‌کردم
اما چاره‌ای جز این نداشتم تا وقتی که به شاهو برسم باید ادامه می‌دادم من نمی‌خواستم این مرد از دست بدم…

پر از استرس و نگرانی از اتاق بیرون رفتم
باید یه بهانه جور می‌کردم باید یه چیزی پیدا می‌کردم برای بیرون موندن از خونه اما خودمم دقیق نمیدونستم چی !

وقتی مادرم و تو کتابخانه مشغول خوندن کتاب مورد علاقه اش پیدا کردم نزدیکش کنار پنجره ایستادم

یه کتابخونه کوچیک مخصوص پدرم و مادرم که هر دوشون اینجا وقتای بیکاری شونو میگذروندن
با کتاب‌هایی بود که دوسش داشتن مادرم عینکشو از روی چشمش برداشت کتاب و بست و بهم نگاه کرد مردد و دودل از دروغی که میخواستم تحویلش بدم بهش گفتم
مزاحمت شدم؟
مامان از جاش بلند شد نزدیکم کنار پنجره ایستاده با من به حیاط خونمون خیره شد و گفت
_مگه میشه دختر آدم مزاحم باشه این حرفا چیه میزنی؟
لبمو با زبونم تر کردم و سکوت کردم که مادرم پرسید
_ اتفاقی افتاده ناراحتی چیزی اذیتت میکنه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم

دوستمو که میشناسی توی خوابگاه میمونه همون که بچه اصفهانه محدثه رو میگم
مادرم حرفم را تایید کرد و گفت
_ آره دختر خیلی خوبیه میشناسمش چیزی شده؟
کمی با انگشتام ور رفتم وگفتم مریض شده حالش اصلا خوب نیست
تب داره طفلکی تنها توی خوابگاه مونده…
هیچ کسی هم نداره که کمکش کنه و بهش برسه .
مادرم با ناراحتی گفت
_ خب بریم بیاریمش اینجا اینجا که براش بهتره !
سریع جواب دادم
نمیشه نمیتونه خانوادش اجازه نمیدن بیرون خوابگاه بمونه
مادرم ناراحت گفت
_میخوای براش سوپ درست کنم ببری؟

چقدر مهربون بود چقدر این زن دلش بزرگ و پاک بود و من چقدر نانجیب بودم که داشتم به همچی مادری دروغ میگفتم

اشکی که با سماجت داشت از گوشه گوشه چشمم روی صورتم می افتاد و با دستم پاک کردم و گفتم
یعنی این لطف می کنی؟
مادرم صورتمو بوسید و گفت
_ این چه حرفیه دخترم چرا نکنم اون دختر اینجا غریبه خودت خوب میدونی طعم غربت و تنهایی رو چشیدم وقتی کاری از دستم بر بیاد چرا براش نکنم؟ الان آماده می کنم.
مادرم از کتابخانه بیرون رفت و من به دیوار تکیه دادم و بی صدا گریه کردم اصلاً دوست نداشتم به خانوادم دروغ بگم اما مجبور بودم…

آماده شدن سوپ تا نزدیکای غروب طول کشید وقتی آماده شدم و ظرف سوپ و به دست گرفتم پدرم خودش منو به خوابگاه رسوند
ازش خداحافظی کردم و گفتم شاید امشب اینجا بمونم پیش محدثه
گناه داره طفلکی تنهاست و پدرم کلی تاکید کرد که هر مشکلی پیش اومد بهش خبر بدم و یا حتی اگر خواستم ببرمش بیمارستان باز باهاش تماس بگیرم

بهش قول دادم و از اونجا رفت
وارد خوابگاه شدم سراغ محدثه رفتم ظرف سوپ و بهش دادم و ازش معذرت خواستم که به خاطر خودم و هدفی که داشتم از اون استفاده کردم دختر خیلی مهربونی بود و با دیدن سوپ خیلی خوشحال گفت
_به خدا که دل به دل راه داره من واقعا سرما خوردم و به یه سوپ خونگی احتیاج داشتم دستت درد نکنه

وقتی همه چیز به محدثه گفتم خوب براش توضیح دادم که اگر پدر و مادرم زنگ زدن چی بشون بگه
شماره شاهو رو گرفتم و بهش گفتم
کجام
زیاد طول نکشید که شاهو جلوی در خوابگاه رسید و من توی ماشین نشستم به صورتش نگاه کردم مثل همیشه خوشتیپ و برازنده بود این آدم همیشه خدا خوب به نظر می رسید …

اما مثل همیشه سرد و خشک بدون اینکه نگاهم کنه ماشین رو روشن کرد و گفت

_میدونی آدم یه بار که دروغ بگه دیگه یاد می گیره چطور کار خودش رو راه بندازه مثل تو که دوباره دروغ گفتی راه خوبو پیدا کردی برای اینکه شب و با هم بگذرونیم.
به بیرون از ماشین خیره شدم و گفتم حالم از خودم بهم میخوره که مجبورم به پدر و مادرم دروغ بگن
به پدر و مادری که این همه باهام مهربون و صادقن

موزیک روشن کرد و گفت
_بی خیال این چیزا بیا به شب قشنگ
مون فکر کنیم
بقیه راه رو توی سکوت گذشت وقتی جلوی برج بزرگ ماشین را نگه داشت و پیاده شدیم و اون سوئیچ و به نگهبان داد
خونه درست توی طبقه سیزدهم بود اولین بار بود که به خونش می اومدم در خونه رو که باز کرد خودش اول وارد شد و بعدمن قدم توی خونه گذاشتم

یه خونه بزرگ با یک دکوراسیون خاص که همش سفید و مشکی بود
زیبایی خاصی داشت همیشه علایقش مثل خودش خاص بود
سلیقش حتی توی لباس پوشیدن هم این بود همیشه لباس هایی مپوشید که همه با تحسین بهش نگاه کنن
و الان خونه اش هگ دقیقا همین طور بود
وقتی مشغول وارسی کردن خونه بودم ناغافل دستش روی گردنم گذاشت منو به دیوار کوبید لبش روی لبم گذاشت و شروع کرد و طولانی بوسیدنم

داشتم خفه میشدم داشتم نفس کم می آوردم بالاخره از خودم جداش کردم و گفتم
_چه خبرته شاهو داشتم خفه میشدم

با صدای بلند خندید و گفت
اینطوری غافلگیرکردنتو و دوست دارم همیشه برات سورپرایز های بزرگ در نظر می‌گیرم تا اینطور غافلگیر بشی…

بازوموکشید به سمتم مبلی که گوشه ی پذیرایی بود و روی مبل نشست و من روی پاهاش نشوند.
دستش روی لباسم نشست سعی داشت مانتومو دربیاره اما من هیچ حس رضایت نداشتم هیچ عشقی نمی کردم.

احساس بدی داشتم چرا اینجا بودن خوشایند من نبود ؟
چرا میترسیدم؟
من از نگاه های این آدم می ترسیدم .
مانتومو از تنم جدا کرد شالمو از سرم برداشت و گوشه ای پرت کرد.

دستش روی تنم نشست و شروع کرد به نوازش کردن
نفسم حبس شد اما اون نقطه های مشخصی را برای نوازش کردن انتخاب کرده بود.
انگار قصدش ناز و نوازش من نبود
قصدش چیز دیگه ای بود
نفس حبس شدم و بیرون دادم و سعی کردم از روی پاش بلند بشم

اما منو محکم چسبید و گفت

_کجا به سلامتی؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم راحت نیستم عصبی و جدی گفت

_ راحت نیستی؟
آدم بغل شوهرش ناراحت میشه ؟

کلمه شوهر او که استفاده می‌کرد حالم دگرگون می‌شد
اما اون شوهرم نبود حالا حالاها هم قصد نداشت شوهرم بشه
پس بهش گفتم
تو که شوهر من نیستی
خودت گفتی حالا حالا هم قصد نداری شوهرم بشی!
به جای این حرفا بهم بگو این مدت کجا بودی؟
میدونی چقدر نگران شدم؟

بی اعتنا به من تیشرتی که تنم بود و بالا زد و دستش روی شکمم نشست و گفت _باید برای ماموریتای کاریمو جاهایی که میرمم به تو جواب پس بدم؟

لب گزیدم و گفتم
نمیگن جوتب پس بده اما بهتر نیست وقتی داری میری به من خبر بدی تا من انقدر نگران نشم؟

دست انداخت منو بلند کرد و به سمت اتاقی که گوشه ی سالت بود رفت و گفت
_فکر نکنم نیازی باشه خودت گفتی هنوز که شوهرت نشدم بخوام بهت توضیح بدم.

در اتاق باز کرد من با دیدن اون اتاق خواب مجلل تخت خواب بی نظیر با اون پرده های سیاه و سفید با اتاقی که در عین حال که مدرن بود بی‌اندازه مجلل و چشم نواز بود خیره شدم.

من و روی تخت انداخت و روی تنم خیمه زد و گفت
_ نظرت چیه رابطه ی دیگه ای تجربه کنیم ؟

 

3.9/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دختره احمق به همین راحتی خودشو از دختر بودن در اورد
دختره احمق به همین راحتی خودشو از دختر بودن در اورد
7 ماه قبل

اهه

1 سال قبل

مونس حرص میده ادمو نمی بینه پسره فقط نیازش می خواد نه عاشقشه ن دوسش دارع …… شاهو بنظرم همون پسر کیمیا نباشه نمی دونم یهویی امد ذهنم……….

Yalda
Yalda
1 سال قبل

مونس چرا اینجوری میکنه خوبه یه دختر یه ذره غرور داشته باشه شاهو که فقط اونو واسه ی نیازش میخواد

!!!
!!!
1 سال قبل

خالکوبیای این دختره(البت اگ پسر نباشه)چقد بیریخته!

Hasti
1 سال قبل

عین مامانش خره😐

اسرا
اسرا
پاسخ به  Hasti
1 سال قبل

ایلین مظلوم بود ولی این واقعا خره خخخخ. ایلین حمایت و محبت پدر و مادرشو هم حتی نداشت ولی این کلی محبت از طرف اهورا و ایلین داره نمیدونم چطور اینکارو میکنه. ایلین خیلی سنگین و باوقار و باحیا بود ولی مونس نمیدونم چرا اینطوریه

Zz
Zz
پاسخ به  اسرا
5 ماه قبل

آره اصلا زمین با آسمون با ایلین فرق داره یعنی خر هم میفهمه شاهو واسه نیاز جنسی میخوادش اصلا شک کردم که موقع به دنیا آمدن مونس واقعی اون رو در بیمارستان عوض نکرده باشن 🥲🤔

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x