رمان خان زاده پارت 44

 

‌داد زد
_بسه دیگه دروغ نگو… من احمق بودم که به حرف تو تا اینجا اومدم.
کلافه گفتم
_چرا نمیفهمی دارن دروغ میگن؟برو بپرس… از همه بپرس…این دو تا…
نذاشت حرفم و تموم کنم و در حالی که به سمت ماشینش می رفت گفت
_میخواستی با دروغات منو شوهرم و جدا کنی اما کور خوندی خانوم… به لطف تو اعتمادم بهش بیشتر شد.
سوار ماشینش شد و منو با بهت و ناباوری تنها گذاشت.
مادر اهورا پیروزمندانه نگاهم کرد و گفت
_چی شد؟ خواستی پسرم و خرابش کنی خودت خراب شدی؟
با نفرت گفتم
_واقعا چه جور موجوداتی هستین شما؟مهتاب تو چرا؟
سرش و پایین انداخت و چیزی نگفت.
جلو رفتم و گفتم
_نمی فهمم مشکلت با من چیه اما پسرت یه کلاهبرداره… یه عوضی دختر باز که براش فرقی نداره با کاراش طرف مقابل چه ضربه ای می بینه. جنابعالی هم با کارات پشتش در میای اما یه روز آه من و بقیه دامن تک تک تونو میگیره.
حرفم و زدم و با عصبانیت برگشتم. تند قدم برداشتم.
کار اهورا بود مطمئنم… اون عوضی سریع خبر داد به مامانش تا دروغ به هم ببافن….
هوا رو به تاریکی بود و من با قدم های تند جلو می رفتم. انگار فراموش کرده بودم کم کم می خورم به جاده و دیگه ماشینی برای رفت و آمد پیدا نمیشه

بی اهمیت به راهم ادامه دادم دادم. هنوز هوا کامل تاریک نشده بود که ماشینی با سرعت جلوی پام توقف کرد.
اهورا با خشم از ماشین پیاده شد و داد زد
_تو عقل تو کلت نیست؟واسه چی به هلیا گفت بچه دارم؟
حرصم گرفت و بدتر از خودش داد زدم
_گفتم چون باید می گفتم. حالا عصبانیتت واسه چیه؟ مامان جونت و مهتاب گندکاری تو جمعش کردن به لطف من اعتمادش بهت بیشتر شد.
چنگی به موهاش زد و غرید
_اگه می رفت و از بقیه سؤال می‌کرد چی؟من که یه مدته کاری به کارت ندارم پس دردت چی بود؟
منفجر شدم و داد زدم
_دردم؟دردم زندگی خراب شدمه… دردم تویی… تویی که هر بار با یه دروغ جدید میای… دردم اون شب لعنتیه… دردم اتفاقاییه که به لطف تو تجربه کردم.
اشکامو پاک کردم. رسما به هق هق افتاده بودم.
تحلیل رفتم.چشمام سیاهی رفت که فهمید و به سمتم اومد.. تند و نگران گفت
_خوبی؟
با دستم مانع جلو اومدنش شدم.ضعیف نالیدم
_برو… بهترین لطفیه که میتونی در حقم بکنی.
پشتم و بهش کردم و به راهم ادامه دادم که داد زد
_سوار شو می‌رسونمت!
اعتنایی نکردم. حالم به هم می‌خورد و چشمام سیاهی می رفت.
قدمام نامرتب شده بود…با سرکشی داشتم می رفتم که بازوم با شدت کشیده شد..

دیگه حتی توان اعتراض کردن هم نداشتم.
با اجبار سوار ماشین شدم.
خودشم سوار شد و بی حرف راه افتاد.

چشمام و بستم. هوا دیگه تاریک شده بود…نیم ساعت بعد درست وسط جاده ماشین تکون های بدی خورد و در نهایت ایستاد.
متعجب گفتم
_چی شد؟
بدون این‌که جوابمو بده از ماشین پیاده شد و کاپوت رو بالا داد.
دو دقیقه ی بعد سوار شد و کلافه گفت
_باید زنگ بزنم تعمیرکار بیاد.!
موبایلش و در آورد و با دیدن صفحه ش ضربه ای به پیشونیش زد
_این کوفتی هم که آنتن نداره.
چشمام گرد شد
_چی؟حالا چی میشه؟
شونه بالا انداخت و گفت
_نمی‌دونم.
صندلی و خوابوند و گفت
_اگه ماشین هم خراب نمیشد باید نگه می‌داشتم چون چهل و هشت ساعته که نخوابیدم.
در کمال تعجب چشماش و بست که ناباور گفتم
_تو این موقعیت میخوای بخوابی؟
با چشم بسته گفت
_تو کار بهتری سراغ داری انجام بدیم؟

حرصم گرفت و دیگه چیزی نگفتم. در کمال تعجبم خیلی زود خوابش برد و نفساش منظم شد.
به پهلو شدم و خیره موندم به چهره ی مردونه ی جذابش.
پیش خودم اعتراف کردم که خوشگله… حتی با وجود مرد بودنش خوشگله و جذاب…انگار هیچ دختری توی دنیا نیست که ببینتش و عاشقش نشه.
شاید حق داشت تا این حد مغرور باشه… شاید منم حق داشتم که با وجود کاراش تا این حد عاشقش باشم.
سه ساعتی میشد که اون بی وقفه خواب بود و منم بدون خستگی نگاهش کردم. کم کم پلکاش تکون خورد.
نگاهم و دزدیدم و قبل از اینکه کامل بیدار بشه خودم و زدم به خواب…
سر جاش تکون خورد. هر لحظه منتظر شنیدن صداش بودم اما به جای صداش انگشتش و روی صورتم حس کردم
قلبم دیوانه وار کوبید. اگه باز هم حماقتش و تکرار می‌کرد چی؟
نفس های داغش و روی پوستم حس می‌کردم.
صورتش رو جلو آورد. خواستم چشمام و باز کردم که با نفس عمیقش منصرف شدم.
خطایی نمی‌کرد…از حرکاتش معلوم بود.
موهای ریخته شده روی صورتم و کنار زد و زمزمه کرد
_کاش همه چی یه جور دیگه بود.
توی دلم میگم آره ای کاش…مثلا کاش تو آدم خوبی بود.
همراه با نوازش صورتم ادامه داد
_کاش حالیت میشد واسم با همه فرق داری.

حس عجیبی وجودم و فرا گرفت.
چرا با وجود تمام کارایی که باهام کرد هر بار با حرفاش باز هم عاشقش میشدم؟
بازم عمیق نفس کشید. کم کم پلکام و تکون دادم که تند خودش رو عقب کشید.
مثل آدمی که تازه بیدار شده گیج به اطراف نگاه کردم.نگاهش و ازم دزدید که گفتم
_ساعت چنده؟
گرفته جواب داد
_یازده
سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم.
بی مقدمه و با مکث گفت
_معذرت می‌خوام.
نیشخند زدم
_من هنوز کارم با هلیا تموم نشده.مجبورم نگهش دارم.
بازم سکوت کردم که ادامه داد
_بعدش با هم…
این بار وسط حرفش پریدم
_دیگه حرفشم نزن!
نفسش و رها کرد. خوبه که خودشم خجالت می‌کشید تا اصراری بکنه.
داغ کردم و کلافه پیاده شدم.
همه جا رو تاریکی بدی گرفته بود.
لرز به جونم افتاد اما این هوا رو ترجیح میدادم به کنار اهورا بودن.
از ماشین پیاده شد و گفت
_قول میدم یه روزی جلوی خودت همه چیو بهش بگم اما زمان میخوام.
عصبی و تند به سمتش برگشتم و قبل از اینکه حرفی بزنم درد وحشتناکی و زیر دلم حس کردم و از درد خم شدم و آخم در اومد

🍁🍁🍁🍁

4/5 - (25 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
20 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دیوید
2 سال قبل

شاید اصلا حامله نباشه

دیوید
2 سال قبل

چرا پارت جدید نمیزارید ؟بعد وقتی هم که پارت جدید میزارید هنوز شروع به خوندن نکردی تمام میشه

نرمین
2 سال قبل

مزخرف ترین رمانی که تا حالا خوندم از این پارت گذاشتنا معلومه یه سال دیگه طول میکشه تا تموم بشه

k
k
2 سال قبل

با این وضع که داستان پیش میره احتمالا اینم درد زایمان بوده

مبینا
پاسخ به  k
2 سال قبل

خخخخخخ والله بعید نیست یهو دیدی شد

2 سال قبل

امیدوارم فردا اگه پارت و گذاشتید حداقل زیادش کنید بابا اخه واس شیش روز بنظرتون این حجم کم مناسبه؟!؟

عسل
عسل
2 سال قبل

دختره ی خنگ هنوز واس اهورا غش و ضعف میره:|

2 سال قبل

یه سوال
درسته که نویسنده این رماان هم ترنمه؟؟؟

نیوشا
نیوشا
2 سال قبل

یعنی ها این دختره /آیلیین/ هم خییییلی احمق شده•••• این همه اهورا و مادرش/مادر فولاد ضره/ و دورو بری هاش(بقیه فکوفامیلاش و دوستوآشنا ) اذیتش کردن بازم با ماشین اهورا میره بعد این اهورای: عوضی کلاهبردار شارلاتان نحس و •••• که خیر سرش میخوابه قربون صدقش میره••••🤔😐😑😶😣😥😮🤐😯😫😓😒🙁🤒🤕😷😕😔😲😞😟😤😦😧😩😬😰😳😵😨😖😢 این آیلین آیا حالش خوبه🤔 👀😳😵😨😱 صد رحمت به گلناز و افراخان

Sm
Sm
2 سال قبل

بابا اینا تکلیفشونم با خودشون معلوم نیست !این ایلین چقد خودشو خار کرده ! اهورا ک دیگ نگو هیچ معلوم نیست داره چیکار میکنه ! اصلا عجیب غریب شده !😑😑😑😑😑

پریسا
پریسا
2 سال قبل

همینتننننن؟؟؟؟؟؟
تا شش روز دیگه آیا این بسه؟؟؟؟!!!!!!

TiNA
TiNA
2 سال قبل

الهه ناز میدونییییییی جالب اینجاس من ب ادمین توو رمان استاد خلافکار میگم از bts عکس بزار اما تو رمان خانزاده نتیجشو دریافت میکنم عجب دنیایی شده زمین گرده بففههممم

Arda
Arda
پاسخ به  TiNA
2 سال قبل

ببخشید ولی این عکس مال btsنیست

الهه ناز#
الهه ناز#
2 سال قبل

آقا هم دیر گذاشتین هم کم بودش😢😢😢

Dorsa
Dorsa
2 سال قبل

بعد از شیش روز اینقد کم😤😤😤😤

s
s
2 سال قبل

یعنی چی حتما الان بچشم میفته یعنی نویسنده خودشم نمیدونه چی میخواد

sahar
sahar
2 سال قبل

😐
چقدر کم

مبینا
پاسخ به  sahar
2 سال قبل

خیلییییییییییییییییییی کم بود
خدایی بعد شیششششششش روز همینننننن

پاسخ به  sahar
2 سال قبل

نویسنده مثلا محترم اینقدر کشش نده لطفا😑😑

مبینا
2 سال قبل

همین همین همین همینننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠

20
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x