رمان خلسه پارت ۴۲

رمان خلسه:
۱۲۴پارت

میکروفون را به خواننده بازگرداند و نگاه من میان کف زدنها و خوشحالی مهمانها به یک جفت چشم عسلی مغموم و غمگین که به من دوخته شده بود افتاد… معراجی که گویا داشتم برای بار دوم از دست میدادمش!

همانجا خشکم زده بود و توان حرکت نداشتم. نمیدانستم باید چه کنم و میترسیدم اشکهایم مقابل همه جاری شود. نگاهم هنوز به معراج بود که افرا دستم را محکم گرفت و گفت
_بیا بریم بشینیم تا نیفتادی

حواسش به من بوده و بموقع رسیده بود چون میدانست تحت تاثیر حرفهای مادر معراج در چه حالی هستم. دلم میخواست سریع آن میهمانی را ترک کنم ولی بد میشد و مجبور بودم کمی بمانم.
_فدات بشم الهی، چرا خوشی به تو نیومده آخه؟

بغضی که در گلویم تبدیل به پرتقال بزرگی شده بود با حرف افرا ترکید و برای اینکه بقیه اشکهایم را نبینند سرم را پایین انداختم.
لیلی که طرف دیگرم نشسته بود دستش را روی دستم گذاشت و افرا گفت
_این معراج چه غلطی میکنه پس؟
لیلی باز هم دستم را میان دستش فشرد و آرام گفت
_درست میشه همه چی

صدای بلند موزیک شاد و جوانهایی که همراه خواننده با سرخوشی میخواندند مثل پتکی بر سرم کوبیده میشد. دستم را به شقیقه ام فشار دادم و هنوز سرم پایین بود که کفشهای معراج را دیدم که مقابلم جفت شد.
سرم را بلند کردم و دیدمش که با صورتی برافروخته به کامیار گفت
_شما برید مارالو هم ببرید، تا ده دقیقه منم میام

با تعجب نگاهش کردم و کامیار حرفی که در ذهن من بود را گفت.
_کجا بیای داداش؟‌ مراسم هنوز تموم نشده خودت باید باشی
بدون جواب دادن به کامیار مرا نگاه کرد و گفت
_این چیزایی که شنیدی رو فراموش کن، باشه؟

بغضم را قورت دادم و فقط نگاهش کردم. با اصرار به عمق چشمانم نگاه کرد و گفت
_باشه مارالم؟

متنفر بودم از آن قطره اشکی که از چشمم غلتید و نشاندهنده ی ضعف من بود. سریع پاکش کردم و معراج گفت
_به من اعتماد داری یا نه؟

صدایم را کجا گم کرده بودم که پیدایش نمیکردم و آوایی از گلویم در نمی آمد… شاید در آن لحظه ای که الهه خانم نامزدی معراج را اعلام کرد جا مانده بود!
گویی از زبان نگاهم که ترکیبی از یاس و اعتماد بود جوابش را گرفت که گفت
_پس برید تو ماشین تا منم بیام

نمیدانستم باید از مادرش خداحافظی بکنم یا نه. در موقعیت خیلی بد و عجیبی گیر کرده بودم و افرا دستم را کشید و گفت
_بیا برو ببینم، میخوای خداحافظی هم بکنی با مادر فولادزره؟
از مبینا که تا دم در آمد و با ناراحتی نگاهمان کرد خداحافظی کردیم و موقع خروج بغلم کرد و گفت
_داداشم خیلی دوستت داره، نگران نباش

به احساس معراج شک نداشتم، ولی از طرفی احساسش به مادرش را هم میدانستم. معراج از بچگی روی مادرش خیلی حساس بود و تحمل ناراحتی اش را نداشت. تنها ترس و نگرانی ام این بود که مادرش بینمان دیوار و مانع شود که در آنصورت برداشتن آن سد ممکن نبود. ولی حرفی که مبینا زد و از اینکه فهمیدم او مانند مادرش مخالف من نیست کمی دلگرم شدم و با لبخند محوی گونه اش را بوسیدم و سوار آسانسور شدم.

معراج

بعد از رفتن مارال و بقیه سمت مادرم که کنار یکی از دوستانش نشسته بود رفتم و گفتم
_چند دقیقه لطفا بیا مامان

از دوستش عذرخواهی کرد و سمت من آمد و بلند کفت
_عزیز دلم کیکو بیاریم بعدشم کادوهارو باز کنیم

نگاه کسانی که نزدیکمان بودند به ما دوخته شده بود، مقابل آشپزخانه ایستادیم و گفت
_خوب شد دختره رفت
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد و گفتم
_اونهمه اصرارت که خودت برام مهمونی بگیری برای این نمایش بود؟ خیلی تولد خاطره انگیزی شد برام مامان، واقعا ممنونم ازت

و بدون اینکه منتظر جوابش باشم به سرعت سمت در رفتم و اهمیتی به نگاه متعجب بعضی از مهمان ها من جمله پدر و مادر هستی و خودش ندادم.
قبل از خروج مادرم خودش را رساند و با اضطراب گفت
_کجا میری؟ به فکر آبروی دختر مردم نیستی؟ الان پیش همه گفتم که نامزد توئه و اسمت موند روش

در آسانسور را باز کردم و گفتم
_قبل از اینکه میکروفون بگیری دستت فکر اینجاشو باید میکردی، من قولی به اون دختر ندادم که عذاب وجدان داشته باشم

با چشمان گرد شده نگاهم میکرد که در آسانسور را بستم و پایین رفتم. کامیار و لیلی و آهیر و افرا همگی در ماشین مارال نشسته بودند و حرف میزدند که مرا دیدند. همگی بجز مارال پیاده شدند و کامیار گفت
_میخوای بریم خونه ی ما؟
_آره میام، ولی الان نه، مارالو میرسونم خونشون دیروقت میام
کامیار کلید خانه را از جیبش درآورد و به من داد و گفت
_هر موقع دوست داشتی بیا، من بیدارم ولی کلید دستت باشه بهتره
رو به افرا گفتم
_افرا میشه ماشین مارالو تو ببری در خونشون؟ من میخوام یکم بگردیم تو شهر
_باشه میبرم
_ببخشید دیگه شب خوبی نشد

آهیر دستی به بازویم زد و گفت
_این حرفا چیه کاپتان مگه غریبه ایم
و اشاره ای به مارال که داخل ماشینش نشسته بود کرد و گفت
_تو مارالو دریاب فعلا

کنارش رفتم و در را باز کردم و گفتم

_پیاده شو با ماشین من بریم، ماشینو بده افرا میبره در خونتون

باشه ای گفت و وقتی آنها رفتند و کنار من در ماشین نشست چانه اش را با دو انگشت گرفتم و سرش را سمت خودم برگرداندم و گفتم
_زندگی همیشه راحت نیست… پستی و بلندی داره… حال بد و خوب داره… من تو هر حالی پیشتم، توام قول بده هر چی که بشه دستمو ول نکنی فقط

با چشمان مشکی درشتش که مظلوم شده بود و در تاریکی میدرخشید نگاهم کرد و لرزش لبهایش منقلبم کرد.
خم شدم بغلش کردم و گفتم
_نبینم غزال وحشی من مظلوم و غمگین باشه

خیلی ناراحت و دلشکسته بود و حق هم داشت. خیسی اشکش را روی گونه ام حس کردم و فاصله گرفتم و گفتم
_حرف من یکیه و عوض نمیشه، بهت گفتم دیگه از دست نمیدمت و میبینی که روی حرفم میمونم

بالاخره زبان باز کرد و با صدایی که از بغض میلرزید گفت
_ولی مادرت… از من متنفره، چطور میخوای راضیش کنی؟
_حل میشه، فقط یکم بهم زمان بده
_من تا آخر عمرم منتظرت میمونم، همینکه بدونم دوسم داری برام کافیه

از همان سالهای نوجوانی عاشق موهایش بودم و این روزها عجیب عادت کرده بودم که انگشتانم را لای آن امواج سیاه فرو ببرم و عطر گیسوانش را بو بکشم.
چشمهایم را بستم و در حالیکه دستم میان خرمن موهایش بود سرم را به سرش تکیه دادم و گفتم
_همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

چند ساعتی در خیابانها گشت زدیم و ساعت ۲ بود که علیرغم میلم مارال را به خانه شان رساندم و خودم ۴ صبح بود که خسته و پریشان به خانه ی کامیار رفتم.
نخوابیده بود و وقتی به آهستگی وارد خانه شدم اشاره کرد که به آشپزخانه بروم. قهوه دم کرده بود و صندلی پشت میز کوچک را برایم کشید و گفت
_لیلی خوابه، اینجا حرف بزنیم ببینم برنامت چیه
_تو که میدونی مادرم چقدر برام مهمه، بدجور گیر کردم کامی
دستهایم را دو طرف سرم گرفتم و آرنجهایم را روی میز گذاشتم. مستاصل و داغان بودم و نمیدانستم چه کنم. مارال را دلداری داده بودم ولی در اصل نمیدانستم چاره چیست.
_کیه که مادرش براش مهم نباشه؟ ولی هر چیزی هم اصولی داره، کار امشب مادرت اصلا درست نبود
_خوشبحالت که مادرت از اولش لیلی رو دوست داشت. مادر من پره از نفرت پرویز خان و دخترش. کار اشتباه امشبش هم از هولش بود که منو تو کار انجام شده قرار بده
_توام قرار گرفتی؟ نامزدی با اون دختر مسخره رو قبول میکنی بخاطر مادرت؟
_معلومه که نه، ولی مادرم رو هم نمیتونم کنار بزارم. باید راهی پیدا کنم

تا طلوع آفتاب با کامیار حرف زدیم و صبح شده بود که رفتیم تا چند ساعتی بخوابیم.
با زنگ تلفنم چشم باز کردم و با دیدن شماره ی مادرم جواب دادم.
_معراج کجایی مادر؟ چرا نیومدی خونه؟
_چند روزی نمیام، کار دارم
_یعنی چی چند روز نمیام؟ میخوای منو دق بدی؟
_مامان خیلی عصبانی ام از کار دیشبت، مگه بچه بازیه این چیزا؟ نزدیک شصت سالته، نمیفهمم با چه عقل و منطقی اون کار رو کردی
_با منطق مادری که میخواد بچشو از دست گرگ نجات بده
_مامان چه گرگی؟‌ چرا اینقدر دشمنی با این دختر؟‌ حتی دایی حسن حال پرویز خان رو از مارال پرسید اونوقت تو طوری رفتار میکنی که انگار اینا پدرتو کشتن
_داییت ساده و پخمه‌ست، ولی من روزی رو که اون نامرد به پسرم تهمت دزدی زد و برادرم رو با کمر خم شده از باغ انداخت بیرون فراموش نمیکنم
_باشه فراموش نکن ولی انقدر انصاف داشته باش که گناه پدر رو به پای دختر نزاری

دادی زد و گفت
_معراج تو گوش من یاسین نخون، به روح بابات نمیبخشمت اگه اون دختر رو نزاری کنار

تماس را قطع کرد و من با کلافگی سرم را به تاج تخت تکیه دادم. عصبی و ناراحت بودم از اینکه عمر روزهای خوشم با مارال اینقدر کوتاه بود و مادرم حال خوب و کام شیرینمان را با مخالفتش تلخ کرده بود.
کل آن روز را پرواز داشتم و شب بود که یکراست از فرودگاه به کافه رفتم تا مارال را ببینم و رفع دلتنگی کنم. اعصابم به هم ریخته بود و تنها منبع آرامشم صاحب آن کافه بود با چشمهای درشت و زیبایش.
تا ساعت تعطیلی شان چیزی نمانده بود که رسیدم و کارکنان کافه را دیدم که مشغول تمیز و جمع کردن وسایل بودند. با دیدنم سلام و احوالپرسی کردند و به سالن پشتی اشاره کردند که صدای بلند و عصبانی مارال از آنجا به گوش میرسید.
با تعجب به آنجا رفتم و در حال مکالمه تلفنی دیدمش. با دیدنم با اشاره ی سر سلام کرد و آرام گفتم
_چی شده؟
_قطع کن بابک کار دارم، دیگه هم از این چیزا نخواه از من

تماس را قطع کرد و مقابلم پشت میز نشست و گفت
_بابکه، عصبیم کرده از صبح
_چیشده؟ چیزی میخواد ازت؟
_دیروز زنگ زده بود که میخوام ازدواج کنم و با خانجان یه دختر خوب برام پیدا کنین
_خب پس کار خیره، چرا عصبی شدی؟
_منم اولش خوشحال شدم، با خانجان گفتیم این پسره بالاخره سر عقل اومده و به فکر زندگیشه. ولی امروز صبح یه زنه زنگ زد بهم با فارسی دست و پا شکسته گفت که من ترکم و ده ساله زن صیغه ای بابکم

۱۲۶پارت

متعجب نگاهش کردم، سرش را با تاسف تکان داد و ادامه داد
_التماس کرد که زن نگیرین برای بابک، گفت من ده ساله زندگیمو گذاشتم پای برادرتون، خونه و زندگی داریم
_عجب
_منم زنگ زدم به بابک گفتم زن داری و باهاش تو یه خونه زندگی میکنی اونوقت بفکر خواستگاری دختر دیگه ای هستی؟
_چی گفت؟ حتما گفته دوستش ندارم و این بهونه ها
_آره، میگه عشق و وابستگی بینمون نیست، الان یه دختر نجیب میخوام که همسر بشه برام. منم گفتم تو خودت مگه پسر نجیب بودی که دنبال دختر نجیب میگردی؟ اون زنه جوونیشو به پای تو گذاشته، اونوقت تو جلوی چشم اون زنگ زدی به من میگی زن بگیرین برام؟ پرروی نامرد

عصبانی بود و گونه های ظریف و قشنگش گلگون شده بود. وجدان و انسانیت این دختر را دوست داشتم. هر روز یک خصیصه ی خوب دیگرش را میشناختم و بیشتر عاشقش میشدم. با محبت نگاهش کردم و گفتم
_هر خواهری جای تو بود میگفت ولش کن خودم برات یه دختر خوب پیدا میکنم
_کور خونده، من از اون خواهرا نیستم، لااقل نخواسته باهاش بهم بزنه و جدا بشن بعدش بفکر زن گرفتن بیفته، تو فکر کن با اون میخوابه و بیدار میشه و تو یه خونه زندگی میکنن بعد آقا میخواد لباس بپوشه بره خواستگاری یکی دیگه
_حرفت منطقیه، ولی فکر نکنم تاثیری روی بابک داشته باشه
_این پسره هیچ وقت عقل نداشته، مادر بیچاره‌م سر خارج رفتنش کلی غصه خورد، هر سال هم یه برنامه و بامبول درآورد سرمون، الانم این
_حل میشه، خودتو ناراحت نکن
_نه نمیکنم، خودم انقدر بدبختی و مشکلات دارم که دیگه ظرفیتی برای مسائل مزخرف بابک باقی نمونده. بابامم مریضه، نمیدونم چشه، مدتیه اکثرا خونه‌ست و حال نداره
_چرا نمیبریش دکتر؟
_از بسکه غد و لجبازه نمیره، بابک هم به بابام رفته اتفاقا
_کاری هست که من بتونم برات بکنم؟ میخوای من وقت دکتر بگیرم برید؟
_فدات بشم، نه، دکتر خودش هست، راضیش میکنم میبرمش. تو چطوری؟ خسته بنظر میای

دستهایم را گرفت و آرامشی که از گرمای دستانش و محبت بی ریایش به روح و جانم جاری شد دلپذیرترین حس دنیا بود. روحا و جسما خسته بودم و سرم را روی میز روی دستهایش گذاشتم. نزدیکتر آمد و موهایم را نوازش کرد و آهسته گفت
_با مادرت حرف زدی؟ اوضاع چطوره؟

چه میتوانستم بگویم! چطور باید میگفتم که مادرم بقدری با ازدواجمان مخالف است که حتی به روح پدرم قسم خورده.
عطر دستهایش را که بوی وانیل میداد نفس کشیدم و گفتم
_فکرشو نکن، راضیش میکنم
_معراج… نمیخوام باعث ناراحتی و دلخوری بشم

کف دستش را بوسیدم و سرم را بلند کردم، چشمهایش پر از غم بود و اثری از آن برق روزهای اخیر در نگاهش نبود. دستی به گونه و گوشه ی چشمش کشیدم و گفتم
_پاشو بریم دوتایی شام بخوریم و به هیچی فکر نکنیم

در رستوران نشسته بودیم و غذایمان به نیمه رسیده بود که تلفنم زنگ زد. مبینا بود و فکر کردم که مثل همیشه یسنا گوشی مادرش را برداشته تا به من زنگ بزند. با شوق جواب دادم ولی با شنیدن صدای مضطرب و پریشان مبینا نگران شدم.
_الو داداش… کجایی؟
_چی شده مبینا؟
_حال مامان خوب نیست، آوردیمش بیمارستان، زود خودتو برسون
هراسان از جایم بلند شدم و گفتم
_چش شده؟ الان چطوره؟
_فشارش رفته بالا

اسم بیمارستان را پرسیدم و پول غذا را روی میز گذاشتم و به مارال گفتم که باید بروم.
_منم باهات میام، تو حیاط میمونم نمیام داخل

از اینکه میدانست مادرم نمیخواهد ببیندش دلم گرفت و گفتم
_باشه بریم

با سرعت سمت بیمارستان حرکت کردم، میدانستم مادرم بخاطر من ناراحت شده و فشارش بالا رفته. عذاب وجدان داشتم و نگران بودم که اتفاق بدی برایش افتاده باشد.
مارال در حیاط بیمارستان ایستاد ولی هوا سرد بود و دستش را کشیدم و بردمش داخل.
_تو سالن پذیرش بشین، میام یکم بعد

و سریع سمت اورژانس رفتم. با دیدن مبینا و شوهرش کنار یک تخت به آن سمت رفتم و مادرم را روی تخت دیدم.
_اومدی داداش؟
_حالش چطوره؟
_بهتره الان، ولی خیلی حالش بد بود فشارش روی ۱۹ بود، خدا رحم کرد
کنار تخت ایستادم و دستی به بازوی مادرم کشیدم و صدایش زدم. چشمانش را باز کرد و بی رمق گفت
_باید تا پای مرگ برم که بیای؟
_خدا نکنه مامان، فقط یه شب نبودم
_برای تو یه شب بود ولی برای منی که یه مادرم و پسرم بخاطر یه دختر سلیطه گذاشت و رفت، یه شب نبود

با ناراحتی پوفی کشیدم و صاف ایستادم. مبینا نگاهم کرد و رو به مادرم گفت
_مامان تو رو خدا شروع نکن، ببین به زور حالت خوب شده ها
_اونموقع که اومدی با ادا و اطوار بهم گفتی داداشم میخواد با مارال ازدواج کنه به فکر حال من بودی؟

فهمیدم که مبینا در مورد قصد ازدواج من به مادرم حرف زده و حال او بد شده. چشم غره ای به مبینا رفتم و روی صندلی کنار تخت نشستم و گفتم
_مامان مگه نمیخواستی ازدواج کنم؟ مگه آرزوت دیدن بچه های من نیست؟ حالا که خودم میخوام چرا مخالفت میکنی؟
روی تخت نیم خیز شد و در حالیکه دستهایش میلرزید گفت

_به خداوندی خدا شیرمو حلالت نمیکنم اگه با اون دختره ازدواج کنی
تا خواستم اعتراض کنم و حرفی بزنم به گریه افتاد و در حالیکه هق هق میزد نام پدرم را صدا زد و شکایت مرا کرد.
باورم نمیشد که مادرم تا آن حد از مارال متنفر باشد و به او حق نمیدادم.
_مادر من چرا گریه میکنی؟ یعنی چی این کارا؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت
_میبینی از ناراحتی دارم دق میکنم میگی یعنی چی این کارا؟ اون دختره چشمتو تا این حد کور کرده یعنی؟

قبل از اینکه حرفی بزنم رنگش سرخ شد و دستش را روی قلبش گذاشت و رو به مبینا گفت
_بازم حالم بد شد

مبینا سراسیمه دکتر را صدا زد و پرستار و دکتری آمدند. ما را بیرون فرستادند و کمی بعد دکتر آمد و گفت که فشارش بالا میرود و باید مواظب باشیم تا ناراحت و عصبی نشود. وارد شدیم و با استیصال و درماندگی روی صندلی نشستم. یک طرف مادرم بود که از جانم برایم عزیزتر بود و یک طرف دختری که عاشقش بودم و شب و روزم با فکر او میگذشت. نمیدانستم باید چه کنم و چه تصمیمی بگیرم.
مادرم خوابیده بود و مبینا و شوهرش بیرون رفتند تا زنگی به مادرشوهرش که یسنا پیشش بود بزنند.
به مادرم نگاه کردم. گذشت سالها و سختی هایی که کشیده بود در چین و چروک صورتش مشخص بود.
آن زن مادرم بود… زنی که بعد از فوت پدرم عمر و جوانی اش را به پای من و مبینا گذاشت و هر چقدر اطرافیان و فامیلش اصرار کردند ازدواج نکرد. با کلافگی سرم را بین دستهایم گرفتم و شقیقه هایم را فشردم. در دو راهی سختی گیر کرده کرده بودم و نمیتوانستم راهی را انتخاب و دیگری را حذف کنم. با ناراحتی از اتاق خارج شدم و سمت سالن پذیرش رفتم. مارال را دیدم که روی صندلی نشسته و در فکر بود. کنارش نشستم و نفس عمیقی کشیدم. خسته و ناراحت بودم. بعد از سالها قلبم کسی را خواسته بود و سلامتی مادرم مانع رسیدنم به او بود.
_چی شد معراج؟ مادرت بهتره؟
_آره، بازم حالش بدش شد ولی الان خوبه، خوابیده
_خدا رو شکر
به عمق چشمان سیاهش که مثل من خسته و دلگیر از روزگار بود نگاه کردم و گفتم
_مارال… اگه ازدواج نکنیم بازم میمونی باهام؟ میترسم از دستم بری

با تعجب و گیجی نگاهم کرد و گفت
_مادرت قبول نکرد، نه؟
سری تکان دادم و دستهایم را به هم قفل کردم. هرگز تا آن حد درمانده و بی چاره نشده بودم.
_من سالهای زیادی منتظرت بودم، سالهایی که تو نبودی ولی ازت دست نکشیدم. بنظرت حالا که هستی و اینطوری نگاهم میکنی میتونم ازت دست بکشم؟
لبخند تلخی زدم و آرام گفتم
_پس بمون برام تا وقتیکه گره کوری که تو زندگیم افتاده باز بشه
دستم را گرفت و لبخندی زد که به تلخی لبخند من بود. ولی نگاه عاشقش گرمای همیشگی را داشت و نوید ماندنش را میداد.
_هستم، من راهی و جایی جز تو ندارم معراج

دستش را محکم بین دستم گرفت و به مردمک های لرزانش خیره شدم.
_خیلی دوستت دارم مارال… خیلی بیشتر از اون چیزی که بتونی تصور کنی

انگشتان ظریفش را دور دستم پیچید و آهسته گفت
_منم دوستت دارم… فکر کنم دوست نداشتن تو رو بلد نیستم اصلا

 

*در پارت قبلی نظر یکی از دوستان رو خوندم که نوشته بود جدیدا داستان هیجان نداره و خسته کننده شده، لازم دیدم به اونایی که اینطور فکر میکنن بگم که دوستان سبک رمانهای من هیجانی نیست و موضوعات تجارت دختر فراری و شیخ های عرب و خیانت و قتل و پلیسی و این جور چیزا دوست ندارم. رمانهای من بیشتر در مدار موضوعات عاشقانه و کمی هم اجتماعی_اخلاقی میگرده و اگه دنبال هیجان و اکشن و تنش هستید رمانهای دیگه ای باید بخونید.

4.5/5 - (125 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
57 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دلارام
1 روز قبل

نویسنده ب این بی مسئولیتی ندیدم
کی پس میخوای پارت بزاری

Tir
Tir
پاسخ به  دلارام
17 ساعت قبل

نویسنده هر هفته پارت رو میزاره
و هیچ مسئولیتی هم نسبت به شما نداره پس لطفا ادب و رعایت کنین

...
...
1 روز قبل

دوستان لطفا انقدر درخواست پارت نکنید.😞مهرناز جان دیشب در اثر تصادف فوت کردن😭🖤
لطفا براشون یه فاتحه بخونید🖤🖤😭😭😭

عسل
عسل
پاسخ به  ...
18 ساعت قبل

چی میگیییی تو ووو.. چرا زر میزنی چرا نفوس بد میزنی چرا انقد نویسنده به این خوبی رو اذیت میکنین یکم درک داشته باشین..😐😐😐😐
مهرناز جونم میشه بیای حداقل تو یه پیام جواب کامنتا رو بدی نگرانت شدم قبلا میومدی مختصر ج میدادی الان مدتیه نیمدی خوبی عزیزم؟.. 🙁

آخرین ویرایش 18 ساعت قبل توسط عسل
تبسم
تبسم
1 روز قبل

سلام ممنون از نویسنده عزیز من واقعا به شما خسته نباشید میگم به نظر من اگر ساختار بند نویسی تون رو رعایت کنید متنتون ازنظر علم ادبیات قشنگ تر میشه
بعد اگه میشه لطفا پارت بعدی روهم بزارید من واقعا کنجکاوم بدونم چی میشه البته این نظر منه امیدوارم ناراحت نشید

عسل
عسل
1 روز قبل

فک کنم تعداد بازدید امروز سایت به یه میلیون برسه از بس که هر کدوم از صب تا حال صد بار سایتو چک کردیم.. 🙂💔
مهرنازی حداقل بیا بگو کی پارتو میدی تا هی نیایم بعد ببینیم نیس زد حال بشه… 🥺🥺❤️🔥

Maryam
مهشید
1 روز قبل

مهرناز دق کردم بخدا
اخه فدای اون چشمای نازت بشم
بیا ی پارت خوب و طولانی بده و از هفته ای ی بار پارت دادن بکش بیرون بچها دارن دق میکنن 🥺🥺🥺

...
...
پاسخ به  مهشید
1 روز قبل

اره بخدا داریم دق میکنیم مهرناز جونم 🥺😢😭

...
...
1 روز قبل

مهرنازجونم لطفاااا🥺🙏🙏

آخرین ویرایش 1 روز قبل توسط ...
Mahta
مهتا
1 روز قبل

پارت جدید لطفا 🙏🥺

Maryam
مهشید
1 روز قبل

و منی ک چشم ب سایت موندم و دارم پر پر میزنم برای پارت جدید
مهرناز کلک مث اینکه خوشت اومده ما رو اینجوری زجر کش کنیااا😂😪

...
...
2 روز قبل

مهرنازی یه روز مونده لطفااااا امشب پارت رو بزار خواهشاااااا مهرنازیییی🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🥺🥺🥺🥺🥺

شی بی
شی بی
6 روز قبل

میشه بیای بگی فردا پارت جدید میزاری؟
تورو خدااااااا😣😢

شی بی
شی بی
6 روز قبل

میشه بیای بگی فردا پارت جدید میزارم؟؟ تو رو خدااااااااااااااا😣😣😢

Zahra
6 روز قبل

کی پارت گذاری میشع؟😶🤧🚶‍♀️

فاطمه
فاطمه
6 روز قبل

عالی بود خسته نباشی مهرناز خانوم دستت طلا میشه فاصله ی پارت گذاری ها کمتر بشه

جیران
جیران
6 روز قبل

اقا کم بود انصافا😭😭😭😕😕😕

زهرا♡
زهرا♡
6 روز قبل

اه مهرناز گور این پیرزنو یجوری گم کن😩😩

راسی خانم گل ناراحت نشو ع پیاماشون رمانت خییییلی هم قشنگ، هیجانی همه چی تمومه👏👌

سولومون
سولومون
6 روز قبل

سلام رمانش خودت مینویسی؟چجور رمانیه؟من میخوام با شما آشنا بشم….
شاید بعضیا منو بشناسن من سولومونم🙂💜🖤

Maman arya
Maman arya
پاسخ به  سولومون
6 روز قبل

سولومون جان این از گلاویژ خیلی بهتره نخونی ازدستش دادی بخون حالشو ببر
ابهام جون ۳ تا رمان دیگه هم داره رمان های بردل نشستهو گرگ ها و درپناه آهیرواااقعا بی نظیرن بهت پیشنهاد میدم حتما بخون شون

Bad boy
Bad boy
پاسخ به  Maman arya
6 روز قبل

اهوم ولی من ۴۲ تا پارتو نخوندم🥲

سولومون
سولومون
پاسخ به  Bad boy
6 روز قبل

چی میگی تو کی با تو بود دوس داری بیای تو بحثای که بهت مربوط نیس؟

ضحا
پاسخ به  Maman arya
3 روز قبل

من همه رمان هاشون رو خوندم بی نظیییر،قلمشون خیلیی عالیه❤️

Mobina
Mobina
6 روز قبل

سلام سلاممممممم مهرناز جونم واییی که چقدر امروز روز خوبیه اول که بیدار شدم توی گروه گذاشته بودن بابت هوا آلوده مدرسه ها تعطیله ولی لامصب آسمون از آبی و تمیزی برق میزنه😂دوم اینکه پارت جدید تو دیدممممم دیشدیردیدین ماشالا😂
واییی که مثل همیشه عالی و بی نقص پرفکتوو😍😁😘😘😘😘

زهرا♡
زهرا♡
پاسخ به  Mobina
6 روز قبل

خوش به حالت ی دعایی برای ما کن تا سیل بیاد مدرسه نریم

Mohana
Mohana
6 روز قبل

عالییی بوده:))🌿
اوناییم ک رمانای هیجانی و… دوست دارین میتونین رمانای دیگ انتخاب کنین..
اما این رمان عاشقانه و جذابه و لطفا انتقاد و توقع بی جا نداشته باشین😐

...
...
6 روز قبل

چرا من پیام میفرستم نمیاد پس

...
...
6 روز قبل

مهرنازییی جونم مثل همیشه عالیییییی و زیبا 💋💋💋💋💋💋💋💋💋
مهرناز جونم به حرف بعضیا اهمیت نده خودت و قلم بینظرتو عشق است عشقم 💞💞💞💞💞💞
دلم برای مارال و معراج میسوزه که نمیزارن به هم برسند خدا جونم 🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
یه دنیا تشکرلرررر مهرناز جونم ✨✨✨✨✨✨✨✨💕💕💕💕💕💕
الرین آغریماسین نازلی قیز♥️♥️♥️♥️♥️♥️

ضحا
پاسخ به  ...
3 روز قبل

وای بالاخره یه ترک پیدا شد😏

...
...
پاسخ به  ضحا
3 روز قبل

منظور؟؟

ضحا
پاسخ به  ...
2 روز قبل

آخه همیشه تو کامنت ها یا کرد بودن یا از قوم های دیگه،ترک ندیده بودم ذوق زده شدم🤗

...
...
پاسخ به  ضحا
2 روز قبل

😚😚😚♥️♥️♥️

فهرست
57
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x