رمان دختر نسبتاً بد(بهار)پارت46

#پارت_۴۵۳

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

با نفرت لبهامو روهم فشار دادم و دستمو مشت کردم.
خیلی نامرد بود.
خیلی…من هیچی واسش کم نذاشتم اما اون رفت با بهار هرزه ی کثافت نمک به حروم و خوشی هاشو کرد و من رو به چشم به خر تماشا کرد.
جز الاغ بودن در مورد من اصلا چه حس دیگه ای میتونست بهش دست بده؟
چقدر حس تاسف خوردم بابت تمام روزایی که این خیانت رو احساسش کردم اما اون خیلی راحت منو پیچوند و من خیلی راحت تر فریبشو خوردم!!!
اما من ساکت نمیشینم.
روزگارشونو سیاه میکنم.روز گار اون بهار هرزه رو…
بهاری که بهش جا و مکان دادم اما به جای قدر دانی با شوهرم وارد رابطه شد!
نفسمو دادم بیرون و گفتم:

-کجایی مهرداد؟

صدای باد سشوار میومد و فکر کنم داشت موهاشو خشک میکرد یا حالت میداد.شایدم دلشت حسابی برای قرار امشبش به بهار به خودش می رسید.
با مکث جواب داد:

-خونه

بغض و توده ای که فقط میتونستم اسمشو خشم بزارمو قورت دادم و گفتم:

-مهراد خواب یا بیدار !؟

مکث کرد.شاید داشت نگاش میکرد ببینه خواب یا بیدار.
چقدر تاسف برانگیز. یعنی اونقدر تو حال و هوای دیدن بهار بود که حتی مهراد هم واسش اهمیتی نداشت‌.
چند لحظه بعد صداش به گوشم رسید:

-خداروشکر خواب…

-خب خوبه…

باید یه دروغ سرهم‌میکردم که تصور کنه امشب میتونه باخیال راحت هرجا دلش میخواد بره و برگرده.سرمو بالا گرفتم و خیره به رو به رو گفتم:

-ببین من یه مشکلی برای یکی از دوستام پیش اومده امشب خیلی دیر میام خونه…شاید تا دو سه هم نتونم بیام.بسپر فرشته حواسش به مهراد باشه

سشوارو خاموش کرد وپرسید:

-کجا میخوای بری!؟

دروغ دیگه ای تحویلش دادم و گفتم:

-پیش پری …حالش بده ازم خواسته برم‌پیشش…

میدونستم از خداش هست که همچین چیزی از من بشنوه و دقیقا به همین خاطر بود که گفت:

– اوکی خیالت راحت…

دلگیر شدم ولی چاره چه بود‌.باید فعلا همه چیز رو آروم‌نگه داشتم تا وقتی که موضوع کاملا روشن بشه. برای همین فقط آهسته لب زدم:

-پس فعلا

تماس رو قطع کردم و بعدهم تلفن رو انداختم رو صندلی کناری و ماشین رو روشن کردم.
من باید ته و توی این ماجرارو درمیاوردم…باید وقتی مهرداد میرفت پیشش، برم سراغ هردوشون و تف بندازمم تو صورتشون… خصوصا اون بهار نمک به حروم پاپتی که بجای تشکر خوب گذاشت تو کاسه ام!
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه.
هیچوقت خبری به این بدی نشنیده بودم.
بارها چندتا از دوستای مشترک منو مهردادخواستن پا توی زندگیم بزارن اما یا خود مهرداد پسشون زد یا هم خودم با فهمیدن این موضوع جوری گذاشتم تو کاسه شون که تا آخر عمرشون یادشون نرفت.
اما من لعنتی حتی نفهمیدم این بهار مارموز اصلا کی با مهرداد وارد رابطه شد!

نزدیک خونه که رسیدم،خیلی پایینتر پشت ردیف چند ماشین پارک شده،صرفا برای اینکه دیده نشم‌ماشین رو پارک کردم و منتظر بیرون اومدن مهرداد از خونه شدم.
نفس عمیقی کشیدم.
آرنجمو به شیشه تکیه دادم و ناخنمو لای لبهام گذاشتم.
فکر اینکه تمام این مدت مهرداد و بهار داشتن بازیم میدادن واقعا غرور و اعصابمو لگد مال میکرد.
تو فکر بودم که در کرکره ای پارکینگ بالا رفت و مهرداد سوار بر ماشین اومد بیرون.
حتما داشت میرفت سراغ بهار….
و من بلایی به روز هردوشون بیارم که تا آخر عمرشون از یاد نبرن.
با فاصله راه افتادم دنبالش.
یه حسی ته وجودم به شدت دلش میخواست همچه جیز اشتباه باشه اما حتی اگه الان مهرداد سراغ بهار نمی رفت نمیشد احتمال باهم در ارتباط بودنشون رو نادیده گرفت.
با فاصله داشتم تعقیبش میکردم که تلفنم زنگ خورد.
نگاهش بهش انداختم.
خودش بود.جواب دادم و زدم رو اسپیکر که حواسم به رانندگیم باشه و همزمان جواب دادم:

-بله ؟

صدای ضبط موسیقیش از صدای خودش بیشتر بود.مثل اینکه حسابی کبکش خروس میخوند.
چند لحظه بعد گفت:

-من رفتم بیرون…

پرسیدم:

-کجا میخوای بری !؟

مثل همیشه جواب سر بسته ای بهم داد و گفت:

-جایی کار دارم.زنگ زدم که بگم خواستی سراغ مهراد رو بگیری زنگ بزن به فرشته ….من فعلا خونه نیستم…

پوزخندی زدم.لابد میخواست بره پیش بهار.پیش اون بهار لعنتی.
پیش اون بهار هرزه ی نمک به حروم.
نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم و بعدهم‌جواب دادم:

-باشه …کجا میخوای بری!؟

-گفتم که جایی کار دارم…پیش یکی از دوستام

هه! لابد اسم دوستش هم بهار بود‌‌چقدر متاسف بودم برای خودم و این زندگی نکبتی ای که داشتم.دوباره پرسیدم:

-کی برمیگردی؟

-مشخص نیست…نگران نباش.فرشته پیشش.با من کاری نداری؟

لب زدم:

-نه….

-فعلا…

چقور من این‌مدت به طرز مضحکی داشتم بازی میخوردم.
چقدر احمقانه.چقدر احمقانه….
من هیچوقت تا به این حد ساده لوح نبودم.همیشه حواسم‌به همه چیز بود اما حالا میبینم که گند زده بودم و هرچی فکر میکردم اشتباه محض بوده.
این تعقب و گریز تا رسیدن به یه محله ی نامشخص ادامه داشت.

جایی که من هیچ آشنایی ب

اهاش نداشتم.
مهرداد نزدیک به یه آپارتمان ماشین رو نگه داشت اما پیاده نشد.
با شک نگاهش کردم‌.یعنی بهار تو یکی از خونه های اون‌ ساختمون زندگی میکرد ؟
خشم و نفرت دوباره تو وجودم ریشه دووند.
چه جوری میشد بعضی چیزارو نادیده گرفت و از خیرشون گذشت وقتی پای ناسپاسی آدمها در میون !؟
نفس عمیقی کشیدم و منتظر موندم.
چنددقیقه بعد از ماشین‌پیاده شد.
درو بست و قد‌‌زنان رفت سمت ساختمونی که سمت راست قرار داشت…
حین تماشا کردنش آهسته لب زدم:

” وای به حالت…وای به حالت مهرداد اگه با بهار قرار داشته باشی….با بهار یا باهر احمق دیگه ای….”

#پارت_۴۵۴

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

در برابر آینه، به صورتم که برای اولینبار یه آرایش نسبتا واضحتر و غیر ملیح روش نشسته بود نگاه کردم.
سرخی لبهاب برجسته ام ببشتر از هر چیزی تو صورتم مشخص بود و یه چشم میومد.
البته.سعی کرده بودم حتی این آرایش واضح هم چندان به سمت غلظت نره اما گذاشتمش به پای آرایش شب خواستگاری.
خوب میدونستم تو مهمونی دونفره ی امشبمون فرزین حتما رسما ازم خواستگاری میکنه تا یه جواب قاطع و روشن ازم بگیره برای وقتی که بخواد با خانوادش بیاد شیراز و همه چیزو رسمی بکنیم.
ادکلنم رو از روی میز برداشتم.
خوشحال بودم.خوشحال بودم چون قرار بود چند روز آینده بند و بساطم رو جمع کنم و از این شهر برم.
برگردم شهر خودم و دور بشم از آدمایی که دیدنشون مایه ی درد و رنج و عذاب.
من میخواستم همه چیز رو عوض کنم.
تغییر بدم تمام قسمتهای بد زندگیم رو و روزهای جدیدتر و قشنگتری در کنار فرزین بسازم.
میخواستم خطاهامو جبران کنم و از خدت یه فرصت جدید طلب کنم!
میخواستم اینبار یه جواب بله ی محکم به فرزین بدم و هدیه و حلقه اش رو بگیرم..
ادکلن رو سر جاش گذاشتم و با بالا آوردن دستم نگاهی به ساعت مچیم انداختم.
تا اومدن فرزین همچنان وقت داشتم و اگه زودتر آماده شدم دلیلش این بود که میخواستم فرصت کافی برای امتحان لباسهای مختلف داشته باشم.
شالمو مرتب کردم و روی دوشم انداختم و بعدهم از اتاق رفتم بیرون.
باید فردا رو به جمع کردن وسایلم اختصاص میدادم البته به کمک پگاه .
خداروشکر خیلی وسیله نداشتم و بارم برای ترک این خونه چندان سنگین نبود.
برگشتم تو هال وجعبه کارتن هایی که خریده بودم رو یه گوشه تلنبار وردم که همون موقع صدای زنگ سکوت خونه رو شکست.
یکم تعجب کردم از زنگ به صدا در اومدن زنگ خونه آخه فرزین گفته بود هشت میاد دنبالم اما الان حدودا هفت بود.
حتی هفت هم نشده بود
شایدهم زودتر اومده بود که منو غافلگیر بکنه.درهرصورت نفس عمیقی کشیدم و با زدن یه لبخند مشتاقانه و با اشتیاق و ذوق زیادی به سمت دررفتم و بازش کردم اما….
اما در لحظه تمام اون اشتیاق و ذوق جاش رو به حسی تلخ و گزنده و ناخوشایندی داد.حسی بدی که با دریایی از نگرانی برام به همراه بود.
نفس عمیقی کشیدم و دستمو رو لنگه ی در نگه داشتم.
مهرداد که پشت به در ایستاده بود به محض باز شدن در خیلی آروم به سمتم چرخید.
لعنت به این شانس.آخه اون لعنتی اینجا چیکار میکرد!؟
سر تا پام رو با پوزخند تماشا کرد و بعد طعنه زنان بالحنی کنایه دار گفت:

-به به! بهار خانم….سانتی مانتال کردی.جایی تشریف میبری!؟

بجای جواب دادن به سوالش پرسیدم:

-تو اینجا چی میخوای!؟ اینجا چیکار میکنی اصلا هان!؟

لبخند رو از روی صورت خودش پر داد و با زل زدن تو چشمهام و جدی و حتی میتونم بگم عصبی جواب داد:

-گفته بودم میام!

مثل اینکه اون تاکید و خواهش ها برای نیومدنش و برای کنار اومدن با مسئله ی جداییمون کاملا بیفایده یود.با حرص و نگرانی ای که بخاطر احتمال سر رسیدن فرزین بود گفتم:

-منم که گفته بودم نیاااا…چرا داری یا من لج میکنی تو هان ؟ چرا همش سعی داری اذیتم بکنی؟
ما حرف زده بودیم.تموم کردیم همه چی رو….

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:

-تو همچی رو تموم کردی نه من! تووو…

نگرانی تو چشمهام موج میزد.ترس و اضطرابم از سر رسیدن فرزین و مواجه شدنش با مهرداد اونقدر زیاد بود که حسابی زهم ریخته شده بودم.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-آره منم…منم که همچی رو تموم کردم حالا لطفا از اینجا برو…

نیشخندی زدم وپرسیدم:

-نمیخوای تعارف کنی بیام داخل!؟

با دست لنگه ی درو همچنان سفت نگه داشتم و بعد گفتم:

-نه.بهتره بری مهرداد.اینجا نمون …

با شک براندارم کرد.زبونشو توی دهن چرخوند و بعد پوزخند زنان گفت؛

-با کسی قرار داری آره…

آدمی نبود که بشه به راحتی چیزی رو ازش پنهان کرد.
زرنگ بود و خیلی سریع همچی رو میگرفت.
مثل حالا که خودش هم فهمیده بود یا یکی قرار دارم.
خدایاااا…چه مخمصه ی ترسناکی.چه جوری یاید ردش مسکردم که یره ثیل از اسنکه برزین سر برسه و جنجال به پا بشه….
اخم کرد و در جواب سوالی که پرسیده بود گفتم:

-چرا باید گزارش کارهامو به تو بدم؟ بخوام برم بیرون یا بخوام آب بخورم باید قبلش خبرشو به تو بدم ودرجریان بزارمت !؟ آره ؟

یه نفس عمیق کشید و خیلی خنثی نگاهم کرد و بعد گفت؛

-میخوای تا صیح اینجا نگهم داری!؟

خیلی سریع جواب دادم:

-نه چون تو قراره همین حالا بری…

نیشخندی تحویلم داد و بعد دستمو از رو لنگه در کنار زد و خودش ، خودش رو به رفتن داخل خونه دعوت کرد و بعدهم گفت:

-من همین حالا نمیرم…چون نیومدم که برم…

از کنارم رد شد و رفت داخل‌.
کم‌مونده بود از نگرانی دق مرگ بشم. اگه فرزین سر می رسید باید چه خاکی توی سرم می ریختم.
درو بستم و گفتم:

-مهرداد لطفا برو..

.همین حالا….

دستهاش

رو تو جیبهای شلوارش فرو برد و قدم زمان رفت سمت پنجره و گفت:

-مثل اینکه گذشت اون روزایی که تو از دیدنم‌خوشحال میشدی…..

#پارت_۴۵۵

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

دستهاش رو تو جیبهای شلوارش فرو برد و قدم زمان رفت سمت پنجره و گفت:

-مثل اینکه گذشت اون روزایی که تو از دیدنم‌خوشحال میشدی….

دلم‌میخواست زودتر یره واسه همین تند تند گفتم:

-چون تو الان واسه من فقط یه غریبه ای…یه غریبه که هیچ نسبتی باهاش ندارم….

دوباره با پوزخندهاش و کندی رفتار و حرکاتش به من اثبات کرد حالاحالاها قصد رفتن نداره!
دستشو از تو جیب شلوارش بیرون آورد و بعدازاینکه نگاهی به بیرون انداخت گفت:

-جالب شد….که هیچ نسبتی باهم نداریم…

سراسیمه بودم و دل آشوب.چه فرزین مهرداد رو اینجا می دید چه مهرداد فرزین رو اتفاقی میفتاد که من هیچ جواب و پاسخی براش نداشتم.
قدم زنان به سمتش رفتم و گفتم:

-گفته بودم دیگه بین ما هیچی وجود نداره.اگر هم وجود داشت از اول غلط بود.من میخوام زندگی خودمو داشته باشم.نه زندگی ای که همش با ترس و لرز و دلشوره همراهه….

چرخید سمتم و با عصبانیت گفت:

-ترس و لرز ؟

گرچه یه آن ازش تدسیدم اما حفظ ظاهر کردم و جواب دادم:

-آره ترس و وحشت….

صداشو برد بالا و گفت:

– یه جوری میگی ترس و لرز انگار یه قاتل سریالی دنببالت بود؟ کدوم ترس و لرز؟

چشمم که به حالت برافروخته ی صورتش افتاد نرسیدم و همون چند قدمی رو که جلو اومده بودمو عقب عقب رفتم تا از ش فاصله بگیرم.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-ترس از اینکه نوشین بفهمه…ترس از اینکه بقیه بفهمن…خانواده ام…خانواده ات…اونوقت این وسط تنها کسی که زندگیش به گا میره منممممم..

مستقیم تو چشمهام نگاه کرد و گفت:

-من که همه خطرارو دور کردم پس دیگه چه مرگته!؟

یه نفس عمیق کشیدم تا آرومتر یشم و بعد گفتم:

-تو زندگی خودتو داری خرابش نکن.بزار منم زندگی خودمو داشته باشم…بس کن این ماجرارو مهرداد.تو برد پی زندگیت بزار منم زندگی خودمو …

حرفمو برید و اومد سمتم.رگهای گردنش از خشم برجسته شده بودن. حرف که میزد اوج عصبانیتش ار حرکات و میمیک صورتش کاملا مشخص بود.
عصبی وار گفت؛

-ما باهم بودیم و ریسک همه چی رو قبول کردیم که تو تهش بگی برو پی زندگیت که منم برم پی زندگیم!؟؟؟؟هاااان؟؟؟

نفس عمیقی کشیدم.مثل اینکه لازم بود یه چیزایی رو یهش بگم حتی اگه به ضررم باشه.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-ببین…ما بخوایم هم دیگه نمیتونیم باهم‌باشیم…

هیستریک خندید و مرسید:

-چراااا ؟؟

لبهامو رو هم‌مالیدم و بعداز کلی من و من کردن جواب دادم:

-چون من انتقالی گرفتم….همین دو سه روزه از تهران میرم…منو فراموش کن…بزار با خیالت راحت از اینجا برم…

باورش نشد.اینو از نگاه های متحیرش فهمیدم.از چشمهاش…از حالت بهت زده ی صورتش.
کم کم ابروهاشو درهم گره زد و بعد پرسید:

-چ…چی!؟ تو چیکار کردی!؟

با ترس لبهامو روهم مالیدم.تهش که چی؟ باید میفهمید یا نه!؟خودم بهش میگفتم بهتر از این بود که یه روز بیاد اینجا و چشمش به این واحد خالی بیفته و جری تر بشه و بیفته سر لج و کار دستم بده.
نفس عمیقی کشیدم تا یکم از درون آرومتر بشم و بعد گفتم:

-من انتقالی گرفتم.میخوام برگردم شیراز…م…من…من نمیتونم اینجا بمونم.باهم بودن ما فایده ای نداره مهرداد….

انگشتاش رو مشت کرد و دندوناش رو روهم فروخت و بعد هم داد زد:

-تو گه خوردی همچین غلطی کردی؟ تو همه چیزت مربوط به من…همه چیزت….میفهمی؟؟
همین فروا میری و کنسلش میکنی…انصراف میدی و میمونی…

میدونستم امکان اینجوی برافروخته بشه و داد و هوار راه بنداره.میدونستم بزاره واکنش های بدتر از این هم از طرفش ببینم.
میدونستم.ولی من با آگاهی از همه ی اینها اینکارو کردم.
دیگه نمیخواستم تن به اون خفت و خاری بدم.
میخواستم برگردم شیراز و درسم رو درآرامش بهتری بخونم و یه زندگی سالم با فرزین تشکیل بدم.
من این شرایط رو نمیخواستم و نمی پسندیدم.
عقب تررفتم وفتم؛

-فکر موندن من تو این شهر خراب شده و تن داده به خواسته هاتو از سرت بنداز بیرون مهرداد..تو یه مرد متاهلی که بچه داره و من دیگه نمیخوام باتو باشم…نمیخوام میفهمی….

#پارت_۴۵۶

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

عقب تررفتم و واسه اینکه یه کم به خودش بیاد گفتم:

-فکر موندن من تو این شهر خراب شده و تن داده به خواسته هاتو از سرت بنداز بیرون مهرداد..تو یه مرد متاهلی که بچه داره و من دیگه نمیخوام باتو باشم…نمیخوام میفهمی….؟

مکث کردم.چند ثانیه ای به چشمهاش خیره شدم و ادامه دادم:

-من هیچ دلیل و انگیزه ای برای باتو بودن ندارم خواهش میکنم دست از سرم بردار و اگه دوستم داری راحتم بزار….

خسته بودم.خسته بودم از تکرار این خواهش.از تکرار این حرفها….
ریتم نفسهاش تند تند شد.یا پلک نمیزد یا اگه میزد پشت سرهم و تند تند میزد.
از بین تمام حرفها و خواهش هام قفلی زد رو همون چیزی که شک نداشتم فقط میخواست اونو تبدیل کنه برای یه بهونه واسه گیر داون به من.
آروم اما عصبی گفت:

-پس دیگه دلیلی واسه بودن با من نداری!؟

محکم و جدی جواب دادم:

-آره ندارم…

باهمون حالت عصبی پرسید:

-با فرزین چی؟ برای با اون بودن دلیل داری؟ آره؟
من بخاطر تو خیلی کارا کردم حالا تو سر اون اینجوری منو نمیخوای…؟

کاملا مطمئن گفتم:

-تو به خاطر من هیچ کاری نکردی! هیچ کاری..تو هرکاری کردی بخاطر خودت بوده…

با تاسف براندارم کرد و بعدهم با لحنی سراسر سرزنش گفت:

-آره بخاطر خودم بود سرویس جواهر نوشین رو که مامان بهش داده مفت دادم رفت که شهناز رو دزد جلوه بدم دست از تو برداره….
بخاطر خودم بود که یه تیر تو پای ابوذر خالی کردم.
بخاطر خودم بوده…همچی بخاطر خودم بوده…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-آره همه اش بخاطر خودت بوده و منم ازت میخوام اینقدر بابت کارهایی که واسه راحتی خودت انجام دادی با من بگو مگو نکنی..
اصلا نمیخوام یه باهم باشیم.از اینجا برو ببرون.حالاااااا….

پوزخندی زد و پرسید:

-پای کی درمیون هان؟ پای فرزین؟

چشمامو باز و بسته کردم و نگاهی سریع السیر به ساعت انداختم.این عقربه های لعنتی که تا چنددقیقه پیش کند و آروم حرکت میکردن حالا تند تند درحال گذر بودن.
سررسیدن فرزین و اینجا بودن مهرداد یعنی فاجعه…یعنی یه اتفاق ترسناک…
دستمو سمت در دراز کردم و گفتم:

-برو مهرداد….بروووو….

با تاسف گفت:

-برم که فرزین جامو بگیره!؟

کلافه سرمو تکون دادم.اسم فرزین لحظه ای از دهنش نمیفتاد و لحظه به لحظه کلافه تر و دیوونه ترم‌میکرد.
عصبی پرسیدم:

-محض رضای خدا میشه دست برداری؟ میشه ول کن بشی!؟

سر بالا انداخت و جواب داد:

-نهههه….نمیشه….

لبهامو رو هم فشردم.هزار تا فحش تو سرم بود که حواله اش کنم ولی فقط گفتم:

-خیلی بدجنسی مهرداد خیلی….

یک ثانیه هم از به زبون آوردن حرفم نگذشته بود که صدای زنگ یکبار دیگه توی خونه پیچید.
اگه بگم اون لحظه قلبم تا مرز از کار افتادن هم پیش رفت دروغ نگفتم.
فکر اینکه فرزین پشت در باشه چنان آشفته و بهم ریخته ام کرد که حتی انگشتام هم لرزش گرفتن کردن.
با نفرت و خشم به مهرداد خیره شدم و گفتم:

-لعنت به تو مهرداد…لعنتتتت….

نیشخندی زد و طعنه زنان پرسید:

-چیه؟ چرا ترسیدی!؟ هوم؟فرزین جوووون اومده؟ خب خوش اومده…درو باز کن باهم سلام و علیک کنیم.

دستامو مشت کردم و با حرص گفتم:

-بچه شدی!؟؟؟ واقعا برات متاسفم…خاک تو سر من که به خاطر توی عوضی اینهمه مدت باخودم جنگیدم…

اون زنگ دوسه بار دیگه هم تکرار شد و من به ناچار سمت دررفتم.
اگه فرزین باشه نمیتونستم درو باز کنم و اگه بازش نمیکردم اون چه فکری میکرد!؟
آخ که چقدر ذهنم آشفته و پریشون شده بود.
کاش همه چیز فقط یه خواب باشه…فقط یه خواب…
خم شدم و از چشمی نگاهی به بیرون انداختم اما به جاب فرزین یه بچه کوچیک دیدم و من چنان نفس راحتی کشیدم که حاضر نبودم با هیچ چیز خوشایند دیگه ای عوضش کنم.
یعنی همین که فرزین پشت در نبود واسه من خیلی می ارزید و هیچ چیز تو اون لحظه آرم کننده تر از این وجود نداشت…
نفس عمیقی کشید و بعد دستمو رو دستگیره در گذاشتم و خیلی آروم
درو باز کردم.
تو قاب در ایستادم و خیره شدم به بچه ای که رو به روم بود و یه توپ هم گرفته بود دستش.
چشمم خیره به چشمهای درشتش بود که گفت:

-سلام

لبخندی رو صورت گرفته و نگرانم نشوندم و گفتم:

-سلام عزیزم…کاری داری!؟

بجای پسره صدای آشنایی جواب داد:

-اون نه…منم که کار دارم…

و خیلی یهویی نوشین از پشت دیوار اومد کنار و کنار پسر بچه ایستاد…
شوکه و بهت زده بدون اینکه حتی بتونم پلکهامو تکون بدم بهش خیره شدم….

#پارت_۴۵۷

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

خیلی یهویی نوشین از پشت دیوار اومد کنار و کنار پسر بچه ایستاد.شوکه و بهت زده بدون اینکه حتی بتونم پلکهامو تکون بدم بهش خیره شدم….
دیدنش اون هم اونجا جلوی در برام باور نکردنی بود و هیچ چیز واقعا تا به این اندازه نمیتونست منو شوکه کنه….
آخه اون اینجا چیکار میکرد؟
چه جوری آدرس خونه رو گیر آورد اصلا واسه چی اومد!؟
خدایاااا…چه جوری این اوضاع آشفته و قمر در عقرب رو باید سرو سامون میدادم !؟
پوزخندی زد و با حالتی عصبی پرسید:

-چیه بهاااار خانم ؟ خیلی تعجب کردی از دیدنم آره ؟

منطقم نمی پذیرفت که مهرداد آدرس اینجارو بهش داده یا عمدا کشوندش خونه چون اون در مورد باخبر نشون نوشین از رابطمون بیشتر از من حساس و سخت گیر بود.
قلبم بی امام تو سینه ام می تپید و لبهام به هیچ حرفی ازهم باز نمیشدن…
چناچه انگار دوخته شده بودن بهم!
نفسم تو سینه حبس شد.با تحقیر و نفرت سر تا پام رو برانداز کرد و گفت:

-خلوتت بامهردادو بهم ریختم آره ؟ باهم قرار داشتین جایی برید؟ هه…خائن…

نه…کلماتی که به کار میبرد هیچکدوم به من امیدواری نمیداد که شاید اومده دیدنم.اون با خشم و کینه و نفرت حرف میزد و مجموع همه ی اینها فقط یه معنی میداد.
اینکه اون از همچی باخبرو آگاهه….
از سر راه کنارم زد و رفت داخل.
از بهت اومدم بیرون ودرو بست و پشتش ایستادم.
مهرداد هم دیگه نتونست خودشو پنهان کنه.
اومد و رفتن هاش و زورگویی هاش کار دست هردومون داد و بیچارمون کرد.
لعنت به تو مهرداد لعنت….
قدم زنان جلو رفت با کمی فاصله از مهرداد رو به روش ایستاد و گفت:

-خیلی کثافتی مهرداد….خیلی.تو چطور تونستی به من و پسرت خیانت کنی!؟

مهرداد برخلاف من زبونش بند نیومده بود.اومد سمت نوشین و همزمان و با لحنی حق به جانب همچی رو انکار کرد وگفت:

-خیانت؟خیانت چی….من باهاش کار داشتم و ب…..

صدای داد نوشین تو کل خونه پیچید و مهرداد رو هم ساکت کرد:

-بس کن دیگههههه….بس کن.من همچی رو میدونم.همچی رو…

مکق کرد.انگشت اشاره اش رو سمت مهرداد گرفت وبا غیظ گفت:

-اونی که فکر میکنی منم خودتی….

اونی که شوکه بود من بودم.اونی که حس میکرد رسیده ته خط من بودم.اونی که امید به زندگی رو از دست داده بود من بودم.
منی که شبیه به ته خط رسیده ها شدم….
منی که باید حالت با یه رسوایی بررگ سرو کله میزدم.
مهرداد واسه اینکه آرومش کنه گفت:

-نوشین برات توضیح میدم من…

بازهم باداد بیداد به مهرداد اجازه ی حرف زدن نداد و گفت:

-توضیح میدی!؟ چی رو میخوای واسه من توضیح بدی هااااان؟ چی رو؟ خیانت کردن توضیح میخواد؟میخوای توجیهش کنی؟
واقعا برات متاسفم عوضی…تو فقط به من خیانت نکردی.تو به پسرتم خیانت کردی….به مهراد هم خیانت کردی….

چیزی که بالاخره ازش میترسیدم سرم اومد.مهرداد عوضی اونقدر ماجرای تموم شده رو کش داد که تهش ختم شد به این رسوایی.
با فرزین باید چیکار میکردم؟
اگه اینجا میومد و همچی رو به بدترین شکل ممکن میفهمید باید چه جوابی بهش میدادم؟
آبروم می رفت….خار و ذلیل میشدم در مقابل چشمهاش و شک نداشتم واسه همیشه فراموشم میکرد ودیگه حتی به خودش اجازه نمیداد ذهنش سمتم بیاد.
چرخید سمت من.
خشمگین بود و متاسف.
با نگاهی سراسر سرزنش براندازم کرد و گفت:

-تو…توی بی لیاقت چطور تونستی پا تو زندگی من بزاری!؟ توی بی پدر و مادر بی جا و مکان که دوهزار پول ته جیبت نبود و من از دربدری درآوردمت… حالا جوابم شد این!؟

مینونست توهین کنه اما فقط به خودم برای همین یه لحظه داغ کردم و با داد و فریاد گفتم:

-خفه شو نوشین .بهت اجازه نمیدم همچین اراجیفی به زبون بیاری

اول بهت زده نگاهم کرو.بعد با تاسف خندید و گفت:

-وااای…وای که یه آدم جقدر میتونه بیشرف و پررو باشه…کثافت هرزه تو به من خیانت کردی.
من به تو جای خواب دادم ولی تو با شوهرم وارد رابطه شدی….چطور روت میشه صاف صاف تو چشمهام نگاه کنی و قلدری هم بکنی بی حیااااا….

نفسم از خشم بالا نمیومد.عاجزانه و خشمگسن و مستاصل و با صدای بلند گفتم:

-اونی که منو مجبور میکرد شوهرت بود..اونی که دست از سر من برنمیداشت شوهرت بود…
اونی که بخاطرش خونه اجازه کردم اما بازم حاضر نشد به حال خودم وم کنه شوهرت بود…

رفتم سمت مهرداد و داد زدم:

-بگوووو…بهش بگو چقدر اذیتم کردی…یهش بگو مجبورم کردی باهات وارد رابطه بشم…کثافت….کثافت….چقدر بهت گفتم دست از سرم بردار….جقدر گفتم به حال خودم راحتم بزار….

اشک تو چشمهام جمع شد و بعد با پلک زدنی جاری شد رو گونه ام.
نوشین اومد سمتم.
با تحقیر و تاسف صورتمو از نظر گذروند و گفت:

-ای هرزه…حالا واسه من اشک تمساح می ریزی؟
زندگی منو بهم زدی …نمکمو خوردی نمکدونمو شکوندی….حامله بودم ولی بازم باشوهرم بودی….
تو لایق زنده موندن هم نیستی…می

فهمی….
لایق اینکه

تف بندازم تو صورتت هم نیستی نمک به حروم ..

حالا مقصر همچی من بودم.
صدامو نمیشنید.حالیش نبود همچی به اجبار مهرداد بود و فقط منو مقصر میدونست.
و پیش اومد…
پیش اومد اون اتفاقی که همیشه وحشتش رو داشتم.
همیشه ترسش تو جونم بود و گاهی حتی کابوسشو می دیدم….

#پارت_۴۵۸

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

پیش اومد اون اتفاقی که همیشه وحشتش رو داشتم.
همیشه ترسش تو جونم بود و گاهی حتی کابوسشو می دیدم.
جلز و ولزهام واسه مهرداد بی فایده بود.
نه به حرفهام توجه کرد نه حتی به خواهشهام و حالا اینم ته قصه….
اینم ته ارتباطی که غلط بود.زود فهمیدیم غلط اما دیر تمومش کردیم.
یعنی مهرداد دیر تمومش کرد.
اونقدر کشش داد و واسه اینکه ثابت کنه هرچیزی رو بخواد میتونه به دستش بیاره منو اذیت کرد که بالاخره گاف رو داد.
نوشین که تمام تهدیدهاشو فقط حواله ی من میکرد و انگار مقصر اصلی رو من میدونست اینبارهم انگشت اشاره اش رو تهدید کنان برام تکون داد و گفت:

-روزگارتو سیاه میکنم بهار…

به خودم اشاره کردم و گفتم:

-روزگار من ؟ روزگارتو شوهرتو سیاه کن که نذاشت یه لیوان آب خوش از گلوی من پایین بره….
فکر میکنی من باجون دل راش دادم اینجا؟ نه….
نه اون خودش اومد…خودش به زور اومد…. میفهمی!؟

با نفرت لب زد:

-نمک به حروم….نمیبخشمت…بخاطر پسرمم که شده نمیبخشمت.زنگ میزنم به مادرت میگم چه کار کثیفی در حقم کردی.اونم در حق منی که تو بدترین شرایط دستتو گرفتم …
که راهت دادم خونه ام تا توی این شهر درندشت آواره نشی و سر پناه داشته باشی…

تپش قلبم با شنیده این حرفها بیشتر و بیشتر شد.همین حالاش هم آبروم برباد رفته بود اما اگه همه چیزو واسه همه میگفت اون موقع دیگه سرمم نمیتونستم بالا بگیرم.
دوباره چشم دوختم به مهرداد و با خشم و نفرت گفتم:

-چرا هیچی نمیگی؟ چرا حرف نمیزنی ؟ چرا نمیگی اونی که هی پیله میکرد این ارتباط باید باشه تویی؟ چقدر به تو گفتم دست از سرم بردار…هاااان ؟ حالا چرا سکوت کردی؟ چرا هیچی نمیگی؟ چرا نمیگی من اصلا نمیخواستم….چرا نمیگی خیلی وقت تمومش کردم اما تو پیله کردی؟ هاااان؟

نوشین دستمو باخشونت پایین کشید و گفت:

-خیلی کثافتی…اگه یه خنجر فرو میکردی تو قلبم اینقدر نمیسوختم که فهمیدم با شوهرم وارد رابطه شدی! حالا هم این دری وری هاتو نگه دار واسه خودت…این عذرهای بدتر از گناهت فقط به درد خودت میخورن

گوشهاش انکار کر بودن که نمیخواست حقیقت رو بدونه.مهرداد هم که هیچی واسه گفتن نداشت.
انگار زبونشو بریده بودن که حتی حرف هم نمیزد.
سرم گیج می رفت و حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه.

کاش میشد و میتونستم زمان رو به عقب برگردونم.
برگردوندم به همون روزی که میخواستم بیام تهران.اون روز من قلم پای خودمو میشکستم تا به این نقطه از بدبختی نرسم….
آب دهنمو قورت دادم و به مهرداد نگاه کردم.
اومد جلو و گفت:

-نوشین من برات…

داد زد:

-چیه؟ میخوای بگی من برات توضیح میدم!؟ نه آقااااا…توضیحاتتو نگه دار واسه خودت…به درد من نمیخورن…من همه چیزو میدونم.
حتی میدونم سرویس جواهراتمو تو بردی و فروختی که شهنازو دزد جلوه بدی.شهنازی که فهمیده بود تو با این هرزه در ارتباطی…حتی اینم میدونم که یه تیر به پای برادر زاده اش زدی….آره…آره .من همچی رو میدونم…

نوشین با دست پر اومده بود.
اونقدر که دیگه نمیشد سعی کرد حتی ذهنشو منحرف کرد.
از همه چیز باخبر بود از همه چیز.حتی از اتفاقها و سکرتهایی که مهرداد مطمئن بود هیچوقت هیچکس ازشون باخبر نمیشه.
مهرداد پرسید:

-شهناز هرچی به تو گفته رو فراموش کن…به من گوش کن

پوزخندی زد و بعد دستشو توهوا تکون داد و گفت:

-به تو؟؟ هه! تو خجالت نمیکشی مهرداد؟ واقعا چطور روت میشه حتی تو چشمهای من نگاه کنی چه برسه به اینکه بخوای حرف بزنی و لاپوشونی کنی اتفاقهایی رو که در جریان همشون هستم…..

مهرداد بازم سعی کرد تلاشش رو بکنه واسه همین گفت:

-شهناز هرچی به تو گفت قصه و شر و ور…اون این قصه هارو سرهم کرده چون من اخراجش کردم…

دستشو دراز کرد و با داد گفت:

-تو اخراجش کردی چون اون همچی رو فهمیده بود….

-آخه همچی یعنی چی؟ اون هرچی بهت گفت دروغ…من و بهار اصلا باهم نبودیم.از سرت بنداز بیرون حرفهای صدمن یه غاز اون زنیکه رو..

نوشین دیگه نمیخواست چیزی رو بپذیره.
البته حق هم داشت.همه چیز رو به چشم دید و نمیشد کاریش کرد برای همین پر تحکم و قاطع گفت:

-حنات دیگه پیش من رنگی نداره…پس بهتره خودتو سبکتر نکنی

وسط بگو مگوهاشون زنگ خونه دوباره به صدا در اومد تا تن منو بلرزونه.
نفسم تو سینه حبس شد.اولین جایی که نگاه کردم ساعت بود و چون دیدم هشت شب شده شک نکردم که فرزین هست…
خدایا…آبروم….
من حاضر بودم همه باخبر بشن بجز فرزین…..بجز فرزینی که با تمام وجود دوستش داشتم و نمیخواستم از دستش بدم…

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست