رمان دختر نسبتاً بد(بهار) پارت 54

#پارت_۵۰۲

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

پوزخند زدم.چه عروس خوشبختی بودم من.
نه عکسی…نه توری…نه فیلم و کلیپی…
عین بدبخت بیچاره به زور وادارم کردن برم دکتر زنان تا اثبات کنم باکره ام….
به زور اجبارم کردن آزمایش بدم.
و بدون اینکه پای سفره ی عقدی بنشینم بی سرو صدا توخونه به عاقد جواب بله بدم!
این بود سرگذشت من…
مهرداد…مهرداد لعنتی….
تو میدونی با گیر دادنهای بیخودیت چی به روزگارم آوردی!؟؟

همشون باهم بلند شدن که از اینجا برن.
مامان قدم زنان اومد سمتم.
رو به روم ایستاد و بهم خیره شد.
چطور میتونست اینقدر راحت تو چشمهام نگاه کنه وقتی منو به همچین حال و روزی انداخته بود؟
جرم اون بدتر و وحشتناکتر از جرم من نبود!؟
خواست انگشتامو بگیره اما من خیلی زود دستمو پس کشیدم و گفتم:

-برو…برو خونه و امشب با خیال راحت بخواب…جای بهار امن!

سرش رو به آرومی و با کمی تاسف تکون داد و گفت:

-بهار…الان ازم متنفری ولی یه روزی میفهمی…میفهمی من اون کاری رو انجام دادم که به صلاحت بوده!

پوزخند تلخی زدم و گفتم:

-بهتره بگم اون کاری رو انجام دادی که به صلاح خودت بوده…حالا هم بهتره زودتر بری…
برو و با خیال آسوده زندگی رو بگذرون …
اینجا جای دخترت امن امنِ…
قراره به مردی زندگی کنه که عاشقشه…برو! برو و به فکر زندگی خوشگل و بی دردسر جدیدت باش..

چون انتظار شنیدن همچین حرفهایی رو ازطرف من نداشت ناباورانه گفت:

-بهار …این چه حرفهایه که میزنی؟ من صلاح تو رو میخواستم و میخوام

خسته و عاجز و کلافه گفتم:

-خواهش میکنم فقط برووو…نمیخوام ببینمت و هی واسم‌مرور بشه به عنوان مادر چه بلایی سرم آوردی

میخواست بازم حرف بزنه اما ازش رو که برگردوندم دیگه چیزی نگقت .
دایی که بعداز ماجرای مهرداد و نوشین حتی باهام حرف هم نمیزد رو کرد سمت مامان و گفت:

-بیا بریم…دیر شده!

مامان نگاه آخرو بهم انداخت و بعدهم با چشمهای پر اشک بدون اینکه حرفی بزنه دست بهراد رو گرفت و رفت.
نفس عمیقی کشیدم و شونه ام رو تکیه به دیوار و دور شدن و رفتنشون رو تماشا کردم….

آخرین کسی که اومد سراغم عمو بود.
میدونم من لقمه ای بودم که اون واسه نیما گرفت.
البته انتخاب عاقلانه و هوشمندانه ای بود.
مف مفت منو تقدیم پسر زهرمارش کرد و آورد تو خونه ای که هنوز وسایل رویا رو میشد توش دید!
کنارم هیستاد.
پیشونیم رو بوسید و گفت:

-بهار…

بی رمق لب زدم:

-بله عمو…

لبخند زنان و خوشحال گفت:

-میخوام سر بلندم بکنی.میخوام یه زندگی خوب واسه نیما بسازی..میخوام عین رویا نباشی… قوی باش و این زندگی رو بساز…
هرچی هم که اراده کنی رو جفت چشمهای خودم.
کاخ هم بخوای برات میخرم عموجان…

لبخند زد.بعد دستمو گرفت و تو دست گرمش فشرد و گفت:

-این نیما هم از بچگی یکم تلخ زبون و تند بوده …حرفهاشو به دل نگیر نزار تلخی هاش تلخت بکن…خب دیگه.با من کار نداری عموجان!؟

جتی نتومستم یه لبخند خشک و حالی هم تحویلش بدم.
سرمو به آهستگی تکون داد و گفتم:

-نه…ممنون!!

انگشتامو رها کرد و دستشو دو سه بار زد رو شونه ام و بعدهم گفت:

-مراقب خودت و زندگیت باش عمو!

تکیه از دیوار برداشتم و خواستم دنبالش برم و که بدرقه شون کنم اما دستشو حائل بینمون کرد و گفت:

-نه نه…نیازی نیست عموجان! تو بمون! راستی میگم فردا براتون کباب داغ بیارن از همه نوعش…مراقب خودت باشه!

پورخندی زدم.واقعا توقع داشتن امشب یه راست برم رو تخت کنار نیما دراز بکشم لباسمو بدم پایین لنگهامو بدم هوا و بگم علی برکته الله!؟؟
شروع کن!؟
واقعا که مسخره بود!

من موندم و اونا رفتن.و اونجا بود که تو اون سکوت سنگین فهمیدم چقدر تنهام…
و چقدر این خونه برام وحشتناک!
احساس میکردم تو جهنمم.
یه جهنم پر از حسهای ناخوش و بد.
قدم زنان گشتی تو خونه زدم.
اینجارو دوست نداشتم.
حتی بعضی جاه ها هنوز میشد قاب عکسهای رویا رو دید!
البته قاب عکسهای شکسته و خرد شده!
نیما درحالی که یه نوشیدنی دستش بود از آشپزخونه اومد بیرون.
نمیدونم با کی حرف میزد اما بدجور عصبانی بود.
نوشیدنی میخورد و همزمان حرف میزد:

” نه…نه خیر شما اون چیزایی رو انبار میکنی که من میگم نه صولتی…لیست بده من…من از تو لیست میخوام مسعودی این گمونه زنی ها این تقریبا گفتنهای تو به در من نمیخوره….
من این حرفها حالیم نی مسعودی.فردا که اومدم ازت لیست میخوام بی کم و زیاد چک هم میکنم الان هم میخوام برم دوش بگیرم زنگ نزن چون نیستم که جواب بدم”

سر راهش بودم.نیم نگاهی به صورتم انداخت
و بعد اولین کاری که کرد این بود که بدون توجه به حضور من و با نادیده گرفتنم راه بیفته سمت پله های خونه ی دوبلکس بزرگش که خودشو برسونه به حمام…..

#پارت_۵۰۳

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

از نظر که دور شد نشستم روی کاناپه و زل زدم به نقطه ی نامشخصی….
چقدر این خونه ی بزرگ با این اسباب و وسایل گرونقیمتش نچسب بود و به دلنشین.
هیچ حس و انرژی خوبی اینجا نداشتم و چیزی که بیش از بقیه ی حسها درگیرش بودم حس دلتنگی و غربت بود!
دلیل واضحی براش نداشتم جز اینکه یگم چون با دل خودش نیومدم احتمالا همچین حسی داشتم.
شایدم چون میدونستم رویا هم اینجا زندگی رو میگذروند در عین زیبایی و مجللی این خونه ازش خوشم‌نمیومد.
کاش لااقل حالا که منو به زور مجاب به این ازدواج کردن میبردنم یه جای دیگه نه این خونه که همچنان حس میکردم هیچ عشق و محبتی توش موج نمیزنه!
تلفن همراهمو از جیب مانتوم بیرون آوردم و بهش زل زدم.
دلم میخواست خطمو خاموش کنم که مجبور نشم به پگاه یا سهند پیام بدم.
که مجبور نشم بگم من ازدواج کردم.
اونم با کسی که هنوز زن داره…
کسی که ازم متنفره…
کسی که من هم ازش متنفر و بیزارم!
اما یه چیزی منعم میکرد.یه پیام از طرف فرزین….
یعنی ممکن بود یه روز پیام بده؟
یه روز زنگ بزنه و بگه پشیمونه و حاضره منو ببخشه!؟
اگه من همچین پیام یا تماسی از طرف اون داشته باشم برمیگردم….
این زندگی سگی رو بهم میزنم و برمیگردم پیشش…
برمیگردم و میگم که منم دوستش دارم و خاطرش رو خیلی میخوام.خیلی زیاد…
یعنی ممکنه؟
ممکنه که یه روز بیاد سراغم!؟

نیم ساعتی همونجا نشستم ولی بعد خسته و کوفته بلند شدم و قدم زنان سمت پله ها رفتم.
نشستن تا کی؟
تا خود صبح که نیمشد اونجا بمونم و درو دیوارو نگاه کنم.
کف دستمو رو نرده ها گذاشتم و پله ها رو آروم آروم رفتم بالا….
یه پتو و یه بالش تنها چیزایی بودن که به درد من میخوردن….
اتاقهای خواب بالا بودن اما من نمیدونستم کدوم سمت برم تا اینکه صدای سشوار رو شنیدم.
به همون سمت رفتم.
به همون سمتی که صدا میومد.
در اتاق نیمه باز بود.کنارش زدم و به نیمایی نگاه کردم که رو به روی آینه ایستاده بود و موهاش رو خشک میکرد.
برای صحبت کردن با اون خیلی راحت نبودم.
یعنی نه تنها راحت نبودم بلکه احساس میکردم یه آدم هفت پشت غریبه اس که حتی نگاه کردن به چشمهاش هم واسم سخت و مشکل بود.
شونه ام رو تکیه به قاب در دادم و بعداز کلی من من کردن گفتم:

-کجا میتونم بخوابم!؟

بدون اینکه نگاهی بهم بندازه حین استفاده از سشوار و خشک کردن موهاش جواب داد:

-هر جهنم دره ای که دوست داری…

ابروهام توهم گره خوردن و صورتم دلگیر و بهم ریخته شد.
انگار تازه این شروع این تلخ زبونی ها بود.
تحمل کردم و پرسیدم:

-پتو و بالش کجا میتونم گیر بیارم ؟؟؟

سشوار رو خاموش کرد.گذاشتش کنار و جواب داد:

-بگرد تا پیدا بکنی!

پورخندی زدم.حالم از این رفتارهای مسخره و بچگانه اش بهم میخورد.
از اینکه یه جوری باهام برخورد میکرد انگار من به خواست خودم و به دلخواه خودم حاضر شدم باهاش ازدواج کنم!
دستمو از رو چارچوب برداشتم و پرسیدم:

-تو از من متنفری؟؟

دستی لای موهاش کشید و چرخید سمتم.من برخلاف تمام دخترهای فامیل هیچوقت این آدم رو دوست نداشتم و هیچ تلاشی هم واسه جلب توجه و محبتش نداشتم.هیچ تلاشی….
هبچ تلاشی.
اون زمان که اسمشو میزاریم دوران جاهلیت و احمق بودن بدجور دلباخته ی نوید بودم اما حتی حالا هم دیگه مسبت به اون هم میلی نداشتم.
الان هم اگه کنارش بودم بخاطر اجبار بود.
اجبار بزرگی که وادارم کرد تن به این ذلت بدم.
ابروهاش رو درهم گره زد و جواب داد:

-تو کمد هرچی بخوای هست دربیار و برو بیرون…برو که چشمم بهت نیفته!

یه جواب بی ربط بهم داد.جوابی که ربطی به سوالم نداشت.
صاف ایستادم.دستهامو مشت کردم و شمرده شمرده گفتم:

-آقا نیماااااا….من….به داخواه خودم…اینجا نیستم. زور پشت سر من بود.
زورررر….

ظاهرا هیچ علاقه ای به شنیدن حرفهام نداشت.به کمد اشاره کرد و با صدای بلند گفت:

– برو پتو و بالش برداشت و هرجا میخواس برو بخواااب…فقط جلو چشمهای من نباش…

دندونهامو رو هم سابیدم.نگاه پر نفرتی حواله اش کردم و بعد گفتم:

-اتفاقا خودمم خیلی خوشحال میشم جایی باشم که با تو کلی فاصله داره…

صداشو برد بالا و گفت:

-بردار و برو تا اون روی سگ من بالا نیومده!

خودش همینجوری سگ بود و من نمیفهمم دیگه اون روی سگش دقیقا چه نوع و مدلی سگی بود.

پوزخندی زدم و پرسید:

-الان این رو مثلا اون روی خوشت هست ؟

با تاکید زیاد گفت:

-دقیقاااا…پس مواظب باشه اون روی وحشتناکمو بالا نیاری!

خیلی آروم و زمزمه کنان گفتم:

” همین حالاش هم وحشتناکی”

رفتم سمت کمد.
از اونجا یه پتو و بالش بیرون آوردم و بعد هم در کمد رو محکم بستم و رفتم سمت در.
تو چهارچوب در ایستادم و سرم رو به سمتش برگردوندم و با نفرت گفتم:

-ازت متنفرررم…شبت نه بخیر!

#پارت_۵۰۴

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

همه ی چراغهارو که خاموش کردم کورمال کورمال و توی تاریکی به سمت کاناپه رفتم.
خم شدم و لمسش کردم
بالش رو گذاشتم یه گوشه از کاناپه و دراز کشیدم.
سرمو گذاشتم روی بالش و پتورو تا روی تنم بالا آوردم.
از این شرایط بیزار بودم.از این شرایط اجباری مزخرف.
به پهلو دراز کشیدم و یه نفس عمیق کشیدم.
قطره اشکی از چشمم سرازیر شد…
آره…حالا که خوب فکر میکنم میبینم واقعا سخت ترین مرحله از زندگی اونجاییه که آدم باخودش میگه ببین چی فکر میکردم و چی شد!
حالا واقعا من هم تو همچین شرایطی بودم.
یه زمانی یه تصور دیگه از آینده ام داشتم.
گمون میکردم کم کم از مهرداد فاصله میگیرم و این فاصله باعث میشه اون ازم دلسرد بشه و بچسبه به زندگیش.
سرگرم بچه اش میشه و بیخیال من….
تصور میکردم بعداز برگشتن به شیراز میتونم از فرزین بخوام بیاد خواستگاریم.
بعدش میرسم سر خونه زندگیمون و من میشم خوشبخترین دختر دنیا….
اما حالا….هییییی!
ببین به چه عاقبتی دچار شدم.یه عاقبت تلخ و ترسناک!
پلکهام کمکم سنگین شدن.اونقدر که نفهمیدم کی خوابم برد….

~~~

-هووووی…با توام….بیدارشو زود باش! هووووی….با توام…پاشو..پاشو باتوام …پاشو…

این صدای اعصاب خرد کن صدای نیما بود.
صدای که تحملش از تحمل اگزوز رو مخ ترین ماشینهای عهدبوقی هم سخت تر و وحشتناکتر بود!
محل ندادم و همچنان زیر پتو موندم.
به فاصله ی دو سه دقیقه بعد دوباره صداش به گوشم رسید:

-مگه با تو نیستم…؟ اومدی خونه خاله!؟

از جام تکون نخوردم تا وقتی که پتورو از روی صورتم کشید کنار.
مثل جن بی بسم هی بالای سرم ظاهر شد.
با غیظ گفت:

-پاشو واسم صبحونه آماده کن.زود باش…

اینو گفت و قدم زنان سمت پله ها رفت.شلوار بیرون پاش بود اما پیرهن نه.لابد رفته بود بالا که یه پسرهن بپوشه.
نیم خیز شدم و پلکهامو رو دو سه بار روی هم فشردم تا اون خوابالودگی از سرم بپره…
چشم چشم کردم و سر چرخوندم تا شاید یه ساعت ببینم.
حدودای هفت صبح بود.لعنتی.منو این موقع از خواب بیدار کرد که صبحونه آماده کنم کوفت کنه؟
واقعا که آدم چندش مزخرفی بود و حالم ازش بهم میخورد!
پتو رو کامل کنار زدم و با پایین اومدن از روی کاناپه به سمت سرویس یهداشتی رفتم.
دست و صورتم رو شستم، مسواک زدم و بعد هم اومدم بیرون…
با صدای بلند از همون طبقه ی بالا داد زد و گفت:

-تا پنچ دقیقه شیر کاپو و صبحونه ی من آماده باشه…

سرمو به سمت پله ها برگردوندم.نکنه فکر میکرد من نوکرشم؟
حیف که زورم بهش نمی رسید و هیچ قدرت و زوری در مقابلش نداشتم وگرنه مثل خودش جوابشو میدادم.
هر بلایی دلش میخواد سر من میاورد و هیچ کاری ازم برنمیومد.
با نفرت زمزمه کردم:

“کوفت بخوری عوضی…”

راه افتادم سمت آشپزخونه.هیچ آشنایی نسبی ای نسبت به جا و مکان وسایل نداشتم.
اون هم که تهدید کنام ازم میخواست صبحونه اش رو براش آماده کنم.
دستپاچه و باعجله مشغول آماده کردن شیرکاپوش شدم و همزمان مابقی وسایل صبحونه رو روی میز چیدم.
حین مرتب کردن پیرهن خوشرنگ آبی رنگش از پله ها پایین اومد.
رو شیرکاپوش یکم شکلات ریختم و بعد فنجون رو گذاشتم روی میز و دویدم سمت یخچال…
پیدا کردن وسایل که نمیدونستم هر وسیله ای رو باید کجا دنبالش بگردم یکم سخت و مشکل بود.
با صورتی اخمو اومد تو آشپزخونه و پشت میز نشست.
ظرف شیشه ای پنیر رو برداشتم و با عجله سمتش رفتم و اونو پیش روش گذاشتم.
تقریبا همه چیز گذاشته بودم روی میز اما بازهم ترس داشتم دلیلش هم اون صورت اخمو و حق به جانبش بود.
آخرین چیزی که دنبالشش بودم یه قاشق کوچیک واسه هَم زدن بود.
فنجونش رو برداشت و یکم از نوشیدنی داغش رو چشید.چرخیدم سمتش که قاشق بدم دستش اما اون فنجون رو باعصبانیت کوبید رو میز و گفت:

-این چه کوفتیه درست کردی؟

دستپاچه پرسیدم‌:

-چ…چی؟

صداشو انداخت روسرش رو گفت:

– چرا اینقدر بدمزه اس…مزه گه میده….

شونه هام با ترس بالا و پایین شدم.
تو خودم مچاله شدم و عقب رفتم.
زل زده بودم تو چشمهای خشمگینش و لبم رو زیر دندون فشردم.
مطمئن بودم مزه اش بد نیست و فقط داره بهم گیر بیخودی میده.
سرش رو بالا گرفت و گفت:

-یه لیوان چایی بیار…

آب دهنمو باترس قورت دادم و گفتم:

-خیلی دنبال چایی خشک گشتم پیدا نکردم…

میخواست واسه خودش لقمه بگیره اما تا اینو ازم شنید دست نگه داشت و سرش روبا طمانینه به سمتم چرخوند.
از نوع نگاهش ترسیدم.با غیظ پرسید:

-یعنی چایی درست نکردی!؟

جونم دراومد از ترس تا تونستم جواب بدم:

-ن…نه…نمیدونستم چایی خشکها کجان!

انگشتاشو مشت کردو اون مشت رومحکم زد رو میز و داد زد:

-تو غلط کردی…تو اینجا واسه چی هستی؟ واسه انجام همچین کارای…
غلط کردی درست نکردی…

دلم میخواست دستهامو بزارم روی گوشهام تا صدای لعنتیش رو نشونم.
یا حتی دستهامو بزارم روی چشمهام‌که صورتشم نبینم….

#پارت_۵۰۵

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

دلم میخواست دستهامو بزارم روی گوشهام تا صدای لعنتیش رو نشونم.
یا حتی دستهامو بزارم روی چشمهام‌که صورتش رو نبینم.
عقب عقب رفتم ومِن من کنان گفتم:

-خ…خب…خب بگو کجاهست تا …

نذاشت حرفمو کامل بزنم چون تمام وسایل روی میز رو با دست ریخت روی زمین و داد زد:

-نرو اعصاب من…با این کارات بری رو اعصاب من بد بلایی سرت میارم…شیرفهم شد؟

سکوت کردم و فقط بهش خیره موندم.هیچ دلیلی محکم و قانع کننده ای نبود که بخواد برای یه چایی اینجوری اذیتم بکنه و سرم داد بکشه.
هیچی نگفتم آخه یه چیز رو خوب متوجه شده بودم.
اینکه اون دنبال یه بهونه اس تا منو آزار بده.
یه بهونه که بگو مگو رو کشش بده و اذیتم بکنه.
اما انگار این سکوت من بدجور رفته بود رو اعصابش چون بازم داد زد:

-شد یا نشد؟؟

حالا دیگه کاملا مطمئن بودم دنبال بهانه اس آزارم بده و اذیتم بکنه.با هر مورد ریز و کوچیکی و من واقعا اصلا دلم نمیخواست توپ و تشرش رو نصیبم بکنه برای همین گفتم:

-شد…

این جواب من تاحدودی آتیش خشمش رو کم و کمتر کرد.سرش رو با رضایت تکون داد وبعدهم بلند شد و همونطور که به سمت خروجی آشپزخونه می رفت گفت:

-ناهار برام قورمه سبزی درست کن…

آب دهنمو قورت دادم و قبل از اینکه بیرون بره گفتم:

-اما عمو گفت ناهار میفرسته بر…

حرفم تموم نشده بود که داد کشید:

– میاره که میاره…کاری که بهت گفتمو انجام بده…

آهسته و واسه اینکه شرش کنده باشه لب زدم:

-باشه…

چندقدمی سمت دررفت.چشمم خیره خیره در تعقیبش بودو عجیب دلم میخواست زودتر شرش رو کم بکنه و از اینجا بره.
درسته نزویک ورودی ایستاد و بعد سر برگردوند سمتم و بااخم و البته تهدید کنان گفت:

-درضمن…

مکث کرد.تا گفت درضمن فهمیدم باز میخواد تهدیدم بکنه.
با شدیدترین حالت خشمگینانه و عبوس ترین حالت صورتش گفت:

-حق نداری بری بیرون…فهمیدی!؟

ابروهام درهم گره خوردن.
چطور میتونست با من مثل یه زندانی و اسیر رفتار بکنه.
خیلی زود گفتم:

-اما…

بازهم بهم اجازه ی صحبت کردن نداد چون با داد قلدریشو به رخم کشید و گفت:

-اما و اگر نداریم…همین که شنیدی…حق نداری پاتو از خونه بزاری بیرون…

خط و نشونهاشو که کشید تهدیدهاشو که کرد بالاخره از آشپزخونه رفت بیرون
باصدای بلند حرف نزدم ولی وقتی دور و دورتر شد زیر لب باخودم لب زدم:

“برو به درک.امیدوادم برنگردی خونه”

صدای بازو بسته شدن در که به گوشم رسید فهمیدم و مطمئن شدم که رفته.
نشثتم رو صندلی.یه لیوان تو دستم بود همونو برداشتم و محکم کوبیدم رو زمین و گفتم:

” لعنتتتتتت!این دیگه کیه!؟ ”

درمانده و خسته و بی حوصله سرمو خم کردم و گذاشتم روی میز.
این زندگی در حد تهوع حال بهم زن بود.
من آخه با اون چه آینده ای میتونستم داشته باشم!؟
با این روند ورفتار اون حس میکنم من با مهرداد بیشتر آینده داشتم تا نیمایی که انگار میخواست تلافی تمام بدبیاری هاش رو سر من خالی بکنه!
یک ساعت بیشتر روی اون صندلی نشسته بودم و غصه میخوردم تا اینکه بالاخره
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.
نگاهی به وسایل ریخته روی زمین و ظرفهای شکسته انداختم.
آه از نهادم بلند شو بازهم گریه کردم.
نه برای ای داد و بیدادهای نیما و زورگویی هاش نه…
دلیل این گریه ها فرزین بود.
شاید اگه جواب تماسها و پیامهام رو میداد.
شاید اگه بهم یه فرصت میداد تهش اینجوری نمیشد.
تهش من مجبور نمیشدم بشم زن مردی که ذره ای دوستم نداره ..
یه مرد شکاک بدبین که لا کوچیکترین بهانه ای هوار میشه روی سر من بدبخت!

#پارت_۵۰۶

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

بعداز تمیز و مرتب کردن آشپزخونه و بار گذاشتن قورمه سبزی خسته و بی حوصله از آشپزخونه رفتم بیرون.
خونه ساکت بود.
به ساکتی خونه ی ارواح…
قدم زنان راه افتادم و رفتم سمت چمدونهام که هنوز کنج دیوار بودن.
از داخل چمدون یه لباس خواب مانند یاسی رنگ توری که بلندیش تا مچ پاهام بود و همینطور یه حوله بیرون آوردم و بعدهم به سمت حموم رفتم.
همون حموم اتاق طبقه ی بالا.درو با دست کنار زدم و پامو داخل گذاشتم.
اولین چیزی که تو اون حموم به چشمم اومد دوتاحوله بود.
یه حوله ی سفید و یه حوله ی آبی دخترانه که حدس میزدم واسه رویا باشه.
ازش متنفر بودم.
پاتند کردم سمت حوله و با برداشتن حوله پرتش کروم توی سطل رخت چرکها.
می دیدمش یاد رویا میفتادم.یاد نگاه های پر تنفر و تحقیر آمیزش برای همین حتی لباسها و حوله های ته سبد رو برداشتم و گذاشتم روی حوله که مشخص نباشه.
رفتم سمت وان…
دوش آب رو تنظیم کردم وان رو پراز اب ولرم وبعدهم دراز کشیدم تو وان و چشمام رو بستم.
پاهامو رو لبه ی وان گذشتم و بعداز چندلحظه خیره شدم به سقف…
گاهی سر انگشتامو میکوبیدم تو حجم بالا اومده ی آب…
چی فکر میکردم و چی شد!
زندگی با فرزین پر کشید و زندگی با نیما شد جایگزینش.
اون با من مثل گل رفتار میکرد.
مثل گلی که نیاز به شنیدن حرفهای خوب خوب داره…
نیار به موسیقی داره…
نیاز به ناز و نوازش…نیاز به بوسه های محبت آمیز.
نگاه های عاشقانه…
اما حالا افتادم گیر کسی که چون صبحونه چایی و شیرکاپو، هردو رو همزمان باهم نداشت کم مونده بود تو همین آشپزخونه از دار آویزونم بکنه!
اگه بگم یکی دوساعتی ازوقتمو توی اون وان بودم دروغ نگفتم.
اگه هم بیرون اومدم دلیلش سرزدن به غذای سفارشی حضرت والا بود!
اومدم بیرون و حوله رو تنم کردم.
دو جفت دمپایی اونجا بود و من باز دمپایی های دخترانه رو پرت کردم تو همون سبد و با پوشیدن دمپایی مردانه از حموم رفتم بیرون….
سرو تنم رو که خشک کردم حوله رو تو رختکن اویزون کردم.
روغن نرم کننده رو تمام تنم مالیدم و باخشک کردن موهام لباس بلند حریر نازکم رو که پاینش چین دار بود تنم کردم.
هنوز مشخص نبود منو توی اون اتاق راه بده یا نه که ای کاش راه نده…
چون خودمم اصلا دوست نداشتم و دلم نمیخواست تو اتاق اون و کنار اون بخوابم.
موهام رو دم اسبی بستم و همزمان به سمت آشپزخونه رفتم.
سری به غذا زدم.
زیر شعله رو کم کردم و بعدهم از سر بیکاری گشتی توی خونه زدم…
حالا که هیچکس نبود و من تنها بودم پس ترجیح میدادم به جای یه گوشه نشستن و فکر کردن به روزهای خوب از دست رفته لااقل گشتی توی خونه بزنم.
تو قسمت زیر پله که با حالت باحالی تبدیلش کرده بودن به یه انبار ،کلی تابلو تکیه به دیوار بود…
ناخواسته نگاهم رفت سمتشون.
کنجکاو بودم حالا که کسی نیست سرکی بکشم.
تابلوهارو مثل حالت ورق زدن یکی یکی کنار زدم و نگاهشون کردم.
تابلو عکسهای دونفرش با رویا بود.
همه رو نگاه کردم و هربار که چشمم به رویا میفتاد فقط یه سوال از خودم میپرسید.اینکه واقعا چرا با مردهای مختلف میپرید و به زندگیش اهمیت نمیداد.
به زندگی با مردی که عاشقش بود!
آخرین تابلو یه عکس از سفرش شمالشون بود.
یه عکس که کنار دریا گرفته بودن.
محو تماشای اون تابلو بودم که صدای زنگ منو ترسوند و باعث شد بی هوا تابلورو رها کنم.
چون سنگین بودن انگشتم بینشون جا موند و گیر کرد.
جیغ آرومی کشیدم و هرجور شده انگشتمو از اون لا بیرون آوردم.جلو چشمهام گرفتمش و
نگاهی بهش انداختم .
خونی شده بود.
آخ آخ کنان دویدم سمت میز.
از جعبه یه برگ دستمال بیرون آوردم و انگشتمو داخلش پیچوندم وبعدهم سمت آیفون رفتم.
رو به روش ایستادم و همونطور که صورتم از درد توهم مچاله شده بود نگاهی انداختم که ببینم کی هست.
زن عمو بود.
گوشی رو برداشتم و بین کتف و گوشم نگهش داشتم و گفتم:

-سلام زن عمو…بفرمایید داخل…

گوشی رو گذاشتم سر جاش و دوباره انگشتمو با سوز و درد به دستمال فشار دادم.
طولی نکشید که در باز شد و زن عمو اومد داخل درحالی که که کلی وسیله دستش بود.
به سمتش رفتم.
درو براش کنار زدم وگفتم:

-چرا زحمت کشیدین!

اهسته و سرد گفت:

-چه زحمتی . درو نبند عموت هم اومده!

از کنارم رد شد و رفت داخل.
آه عمیقی کشیدم.نمیدونم این وسط اون چرا از من متنفر بود!
شاید دلش میخواست کس دیگه ای رو به پسرش بده.
یحتمل یکی از قوم و خویشهای خودش!
ایستادم و چندلحظه بعد عمو هم با کلی وسیله اومد داخل.
با چندنایلون و سبد میوه و آبمیوه و چیزای دیگه..
لبخند زد و گفت:

-چطوری عمو جان!؟خوبی؟

این بدتربن سوال دنیا بود خصوصا وقتی مجبور بودم با کلی دروغ سرو تهشو هم بیارم.
لبخندی تصنعی ای زدم و جواب دادم:

-ممنون عمو خوبم ..اینهمه خرید آخه…

نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:

-اینارو آوردم که تو یه وقت میفتی تو زحمت و خسته مشی ..بشین تو خونه و فقط به خودت استراحت بده!

#پارت_۵۰۷

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

نذاشن حرفمو ادامه بدم و گفت:

-اینارو آوردم که تو یه وقت نیفتی تو زحمت و خسته نشی ..بشین تو خونه و فقط به خودت استراحت بده!

زیادی داشت لی لی به لالام میذاشت البته دلیلش هم که واسم عین روز مشخص بود.
درو بستم و تو بردن وسایل کمکش کردم.
زن عمو ناهاری که باخودش آورده بود و من حدس میزدم کباب باشه رو گذاشت روی میز و گفت:

-نیما نیست!؟

میخواستم به سمت آشپزخونه برم تا چایی درست کنم اما تا اینو پرسیدم ایستادم و جواب دادم:

-ته…رفته سرکار…

زن عمو با تعجب پرسید:

-وااا…امروزهم ؟

عمو هم تعجب کرد.هوووف!
احتمالا حدس میزدن من و میما خوش خوشان دیشب یه کارهای انجام دادیم.

جواب من و خبر سر کار رفتن نیما خیلی عمو رو بدخلق کرد.اونقدر که در لحظه صورتش درهم شد و بعدهم گفت:

-کار؟ یه روز نره از شاهی میرسه به گدایی؟یه تماس با نیما بگیر بگو زودتر بیاد خونه…

واسه اینکه مجبور نشم اینکارو بکنم و اصلا با نیما هم کلام نشم گفتم:

-خودش میاد عمو آ…

تو کتش نرفت همچین چیزی.دلیلش هم کاملا مشخص بود.
تصورش این بود که ما دیشب شب زفافمون بود واسه همین چیزی که از نظرش نرمال می رسید این بود که امروز خوش و خرم کنار هم باشیم برای همین بازهم باعصبانیت گفت:

-نه عموجاااان….یه امروز باید خونه میبود… حالا یه روز که سرکار نمی رفت ازش کم میشد؟بگیر…شماره ش رو بگیر بهش بگو بیاد خونه!

اصلا دلم نمیخواست با نیما همصحبت باشم ولی عمو تحت فشارم گشته بود و نمیشد کاریش کرد.
تلفن خونه رو برداشتم و قدم زنان رفتم تو آشپزخونه.
من حتی شماره ی نیمارو هم حفظ نبودم و نمیدونستم چه غطی باید بکنم.
برای درست کردن چایی چنددقیقه ای تو آشپزخونه منتظر موندم و بعد با آماده کردنش چیدنش لیوانها توی سینی از آشپزخونه بیرون رفتم و خودمو رسوندم به سالن پذیرایی…
زن عمو با دیدنم گفت:

-کباب داغ داغش میچسبه.سرد بشه از دهن میفته…

چایی تعارف کرد و اون تشکر کرد و یه لیوان برداشت.بعدش سینی رو مقابل عمو گذاشتم و تلفن خونه روبه سمتش گرفتم و گفتم:

-اگه میشه شما خودتون تماس بگیرین عمو…از شما بیشتر حرف شنوی داره

اول با کمی شک نگاهم کرد ولی بعد گوشی رو ازم گرفت و خودش شماره ی نیما رو گرفت.
درسته اون لحظه یکم خجالت کشیدم اما این بهتراز این بود که متوجه بشن حتی شماره ی نیمارو هم بلد نیستم.
نفس عمیقی کشیدم. و انگشتامو توهم قفل کردم.
عمو کمی منتظر موند و وقتی جواب داد شروع کرد حرف زدن:

” الو…نیما کجایی؟…. الان وقت سر کار رفتنه؟…..بله…بله تو الان باید خونه و پیش زنت باشی نه جای دیگه….ما اینجاییم….آره….نه نمیشه زودتر بیا کباب درست کرده مامانت…یخ میکنه….زودبیا”

تماس رو قطع کرد و تلفن رو گذاشت روی میز بعدهم گفت:

-بهار تو یه ده دقیقه دیگه میز رو بچین و آماده کن تو راهه الان میاد…

مطیعانه گفتم:

-باشه عمو جان!

سرش رو با رضایت تکون داد و با زن عمو مشغول صحبت شد.بلند شدم و رفتم توی آشپرخونه.ظرفها رو آماده کردم و با همون حالت پکر و پوکر فیس مشغول چیدن ظروف شدم که چنددقیقه بعد زن عمو از پشت سر گفت:

-بهار ما داریم میریم!

متعجب چرخیدم و بهشون نگاه کردم.
انگار واقعا آماده ی رفتن بودن.
از میز فاصله گرفتم و همونطور که به سمتشون می رفتم گفتم:

-میخواید برید؟ اما من داشتم طرفهارو اماده میکردم کنارهم غذا بخوریم!

اینبار عمو بود که گفت:

-ما غذامون رو خونه خوردیم.فقط اومدیم واسه شما کباب بیاریم یه سری بهتون بزنیم و بعدهم بریم…مراقب خودت باش.کاری داشتی هم به خودم زنگ بزن…

پس فقط اومده بودن که ببینن اوضاع بین من و نیما در چه حال و احتمالا وقتی هم فهمیدن نیما اصلا خونه نیست تصمیم گرفتن هرجور شده بکشوننش اینجا و خودشون هم برن .
تا جلوی در بدرقه شون کردم و بعد هم باهاشون خداحفظی کردم و برگشتم داخل.
خم شدم و لیوان های خالی چایی رو یکی یکی برداشتم و گذاشتم توی سینی….
واقعا اونا چه انتظاری از این ازدواج اجباری و تحمیل شده داشتن؟
توقع داشتن ما در عرض چند ساعت شیفته ی هم بشیم و بعدهم با دل خوش بریم رو تخت !؟
چه مسخره…
سینی رو گذاشتم روی میز که همون لحظه صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید.
این یعنی نیما برگشته بود خونه.
توجهی نکردم تا وقتی که اومد تو سالن.
کیف و سوئیچش رو پرت کرد روی میز و بعد لم داد رو کاناپه و با صدای بلنداما لشی گفت:

-آااااب….

با نفرت سرمو به سمتش بر گردوندم.یه جوری باهام حرف میزد انگار کنیز و نوکرشم.
سری به تاسف تکون دادم و یه لیوان آب براش ریختم و رفتم سمتش.
رو به روش ایستادم و با سگرمه های توهم لیوان رو به سمتش گرفتم.
اون روازم گرفت و یکمش رو چشید.خواستم برم که داد زد:

-آب یخ نه آب لوله!

صدای دادش نه تنها تن من بلکه چهارستون خونه رو هم لرزوند.
با ترس گفتم:

-تو چرا داد میزنی!؟ نمیتونی عین آدم بگی اب یخ میخوای!

تا اینو گفتم بلند شد و مثل برج زهرما پیش روم قامت راست کرد و با غیظ پرسید:

-الان چه گهی خوردی….؟

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست