رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 47

#پارت_۴۵۹

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

من حاضر بودم همه باخبر بشن بجز فرزین…..بجز فرزینی که با تمام وجود دوستش داشتم و میخواستمش.
ولی انگار خطای من اونقدر بزرگ بود که خدا هیچ راه دررویی واسم بجا نذاشتهمه چیز ویران شده بود.
گناه کبیره ی من ختم شد به این نقطه ی بن بست!
چشمهای غمگینمو دوختم به در.
یکبار دیگه صدای زنگ به صدا در اومد و من چون با تمام وجود مطمئن بودم اونی که پشت در فرزین هست توان قدم برداشتن نداشتم.
دریغ از یک قدم….
دستپاچه بودم و مضطرب و سرگردون. تو دلم دعا دعا میکردم بره.
بره که شاهد خیلی چیزا نباشه.
بره که نفهمه و ندونه چه به روز من اومده….
بره که نفهمه اونی که عاشقشه چه کارایی کرده…
پوزخندی روی صورت شاکی و عصبانی و برافروخته ی نوشین نشست.
چند قدمی از اونجایی که ایستاده بود دور شد و گفت:

-چیه!؟ مهمون شاکی جدید هم داری؟ تو بجز مهرداد با چند نفر دیگه بودی و هستی هان!؟ چند مرد همزمان تیغ میزنی!؟

انگشتامو باخشم مشت کردم.دندونهام ناخواسته روهم فشرده شدن.
چطور میتونست با من اینطور حرف بزنه؟ چرا حاضر نبود بپذیره به جز من مقصر دیگه هم این وسط هست و اونم شوهرش…..

سکوت نکردم.اینجا ته خط بود.ته خط سکوت لازم نیست.دهنمو باز کردم و با نفرت و خستگی ای که حاصل سماجتهای بیخودی مهرداد بود گفتم:

-من بد…من عوضی…من لعنتی…من نمک به حروم ولی چرا سر توپ و خمپاره ات رو گرفتی سمت من….؟ هان!؟

با دست به مهرداد اشاره کردمو ادامه دادم:

-مهرداد بود که اومد سمتم من.اون بود که منو وسوسه کرد.
اون بود که زیر گوشم حرفهای عاشقانه میزد…اون بود که میگفت نوشین روانیه…نوشین سادیسمیه..همش درگیر قرصهای خواب…سنش زیاده…منو درک نمیکنه….به درد من نمیخوره ….اونی که همیشه آرزوشو داشته من بودم و

اینبار مهرداد بود که واسه خاطر اینکه بیشتر ازاون حقیقتهارو لو ندم داد زد:

-خفه شو بهار….

فورا سرمو به سمتش بدگردوندم و داد زدم:

-خفه نمیشم…خفه نمیشم…مگه تو نبودی که این حرفهارو میزدی؟ مگه تو نبودی که میگفتی از زنت بدت میاد به زور مجبورت کردن باهاش ازدواج کنی…
چقدر بهت گفتم دست از سرم بردار و بچسب به زندگیت؟
چقدر بهت گفتم حالا که پدرشدی بیخیال من شو گفتی نه اون پسر نه مادرش هیچکدوم برای من مهم نیستن….

حرفهای من جو رو متشنجتر کرد و صدالبته نوشین رو خشمگینتر واسه همین اینبار اون بود که داد زد:

-اون آشغال هر گهی هم که خورده باشه تو چرا به دختر خاله ی خودت خیانت کردی هاااان ؟ چراااا ؟

واسه این سوال هم هزارتا جواب داشتم و هم هیچی نداشتم که به زبون بیارم.
اون روزها شکننده تر از امروز بودم.
توی یه شهر درندشت دلم پی مامان بود و بهرادی که هر آن ممکن بود صابخونه جوابشون کنه و آواره بشن..
تمام فکر و ذهنم پی مشکلاتمون بود و با دستهای خالیم کاری از دستم برنمیومد.
مهرداد که سر رسید اول نقش یه تکیه گاه رو بازی کرد بعد از یه تکیه گاه امن تبدیل شد به وسی که وایه هرچیزی که میده یه چیزی میخواد.
من با اینو دیر فهمیدم خیلی دیر …
آهسته لب زدم:

-من نمیخواستم….نمیخواستم اینطوری بشه…نمیخواستم…

پوزخندی سراسر تاسف زد و به طعنه پرسید:

-نمیخواستی؟هه….من که اینطور فکر نمیکنم.تو از هول حلیم افتادی تو دیگ بعد میگی نمیخواستی….؟

بغضمو قورت دادم و جواب دادم:

-آره نمیخواستم وارد زندگیت بشم…من اینو هزاران بار به مهرداد گفتم…هزاران بار….اما اون بود که حرف گوش نمیکرد…اون بود که نخواست…

مهرداد اومد سمت نوشین و گفت:

-تمومش کن این محکمه بازی رو…بیه بریم من همچی رو برات توضیح میدم…

زد به بازوی مهرداد و گفت:

-گمشو کثافت‌….تو فقط به من خیانت نکردی…تو به بچه ات هم خیانت کردی…میفهمی آشغال؟ حالا چی داری که بگی؟چه جوری میخوای از گَند بزرگی که زدی دفاع کنی!؟

مهرداد شمزده و شمزده و باخشم گفت:

-من برات توضیح میدم.

نوشین داد زد:

-چیزی هم‌مونده که تو بخوای توضیحش یدی!؟

مهرداد هم صداشو بالا برد و جواب داد:

-آره مونده…تو باید بدونی اونی که فکرمیکنی نیست….

-حتی اگه هم چیزی برای توضیح وجود داشته باشه من نمیخوام بشنوم…شنیدنی هارو شنیدم دیدنی هارو هم دیدم…

صدای در دوباره به گوشمون رسید.
انگار فرزین متوجه شده بود این داخل خبراییه که هی به در میکوبید.
شایدم نگرانم شده بود.
نوشین نگاهی پر تاسف به هردومون انداخت و گفت:

-هر دونفرتون آشغالین…هردوتاتون هرزه این….هرزه های کثیفی که لایق هیچی نیستین….

اینو گفت و پا تند کرد سمت در.دهن باز کردم تا التماس کنم درو باز نکنه اما اینکارو کرد و همونطور که پیش بینی کرده بودم و مطمئن بودم فرزین تو چهارچوب نمایان شد….

:
#پارت_۴۶۰

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

اینو گفت و پا تند کرد سمت در.دهن باز کردم تا التماس کنم درو باز نکنه اما اینکارو کرد و همونطور که پیش بینی کرده بودم و مطمئن بودم فرزین تو چهارچوب نمایان شد….
نفسم تو سینه حبس شد و قلبم تیر کشید.
کاش همه چیز خواب باشه.کاش همه چیز کابوس باشه.
چرا خدا بهم فرصت جبران نداد اون که میدونست من دارم فاصله میگرم از اشتباهی ترین و غلط ترین آدم زندگیم !؟
پس چرا بهم مهلت جبران نداد!؟
چرا اولین اشتباهم شد آخرین اشتباه!؟
مگه نگفتن انسان جایز الخطاست؟ پس چرا به من که رسید وا رسید…اونم منی که دلم میخواست همچی رو جبران کنم ؟ چرا؟
چشمهای نوشینی که دهنش چاک نداشت رو صورت درهم فرزین که سردرگمیشو می رسوند به گردش در اومد.
میخواست بره اما انگار با دیدن فرزین منصرف شد چون گفت:

-به به…فرزین جان….به گمونم تو هم جز سوژه های خانم شکارچی بودی آره ؟!

میدونستم نوشین به واسطه ی این اتفاق چقدر سرخورده و عقده ای شده پس هر رفتاری ممکن بود ازش سر بزنه اما چه کاری از دست من برمیومد!؟
چه جوری میتونستم جلوش رو بگیرم وقتی کارم هیچ رقمه جای دفاع کردن نداشت ؟!

فرزین آهسته لب زد:

-شکارچی!؟

-آره…شکارچی….شکارچی زمدگی بقیه…

فرزین هنوز هم قیافه ای سردرگم داشت ومشخص بود معنای حرفهای نوشین رو نفهمیده.سرش رو آهسته تکون داد و گفت:

– متوجه منظورت ممیشم؟ چیشده نوشین!؟

صدای پوزخند نوشین عین سوهان رو اعصاب بود.کناررفت و گفت:

-بفرمل داخل…بفرما عزیرم…بفماا تا بگم چیشده!
خوش اومدی.بیا که خدااااا خیلی دوست داشته…اونقدر دوست داشته که نخواسته مثل من بازی بخوری!

بغض کرده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.هم خشمگین بودم از این زن و شوهری که همه چیزم بخاطرشون تباه شده بود و هم غمگین بودم از اینکه تا از دست دادن فرزین فاصله ای نداشتم.
اومد داخل و نوشبن درو پشت سرش بست.
چشمهاش رو صورت غمگین من و چهره ی مهردادی که با سماجتش همچی رو به فاک داده بود به گردش دراومد.
همه چیز تو ذهنش به پازلی می موند که قادر نبود بعضی تیکه هاشو به درستی کنارهم بزاره برای همین رو کرد سمت من و پرسید:

-بهار اینجا چه خبره!؟

نوشین قدم زنان از پشت سر بهش نزدیک شد و گفت:

-از بهار چرا میپرسی؟ از منی بپرس که عین خودت بازی خوردم!

کلمات بی رحمانه ی نوشینی که منو مقصر اول و آخر میدونست ذهن فرزین رو درهم و آشفته کرد.با سردرگمی نگاهی گذرا به هممون انداخت و گفت:

-چی میگی نوشین؟ بازی!؟

نوشین سر تکون داد و جواب داد :

-آره بازی….من و تو هردو بازی خوزدیم…فریب خوردیم…اعتماد کردیم و چوبشو خوردیم بهت تبریک میگم.دست کم تو زودتر فهمیدی چه افریطه ای هست!

دلم میخواست از ته حلقوم داد بکشم.فریاد بزنم و بهش بگم تموم کنه این بازی مسخره و مضحکشو.
تموم کنه بد جلوه داون منو ولی زبونم بند اومده بود و هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم.
هیچ حرفی….
صدای تق تق کفشهای نوشین تو فضا پیچید.چند قدمی جلوتر اومد تا یه معرکه ی درست و حسابی راه بنداره که دل خودشو یه جورایی خنک بکنه.
دستشو به سمت من دراز کرد و گفت:

-این دختر….این دختری که احتمالا از تو هم دل برده وقتی پا توی این شهر گذاشت هیچ جایی واسه موندن نداشت….با چندرقاز مادرش راهی تهرونش کرد.صدقه سر خودم اجازه دارم بیاد تو خونه ام….پناهش دادم.بهش جا دادم…بهش پول دادم….بهش محبت کردم….مهمونی های شبونه بردمش دلش شاد بشه…خوشحال بشه…بهش لباس دادم…هدیه خریدم براش….اما اون چیکار کرد!؟

قلبم تالاپ تلوپ تو سینه ام می تپید.رنگم پریده بود و قادر نبودم آب دهنمو قورت بدم.
خدا میدونست که نه مهرداد و نه نوشین سر سوزنی برام اهمیت نداشتن.
من فقط نمیخواستم فرزین رو از دست بدم.
فرزینی که کم کم داشت بابت حرفهایی جدیدی که میشنید دچهر حس شوکه شدن میشد.

نوشین با مکث کوتاهی ادامه داد:

-با شوهر من وارد رابطه شده….با منی که دستمو تا تا آرنج نو عسل تو حلقومش کردم….آره فرزین خان داستان این

داد کشیدم :

-بس کن…بس کن….تو تمام وجودت عقره اس.تمام وجودت نفرته….از تمام دخترای جوون متنفری چون خودت دیگه جوون نیستی….فکر میکنی میتونی با عملهای زیباییت چروکهای صورتتو محو کنی اما هرکاری کنی همون نوشین بدبخت عقده ای هستی که حتی از منم متنفری….
تو هیچوقت از من خوشت تمیومد… تو از هیچ دختر خوشگلی خوشت نمیاد….

مثل خودم صداشو برد بالا و داد کشید:

-آره من بد…من عملی…من زشت ولی تو چرا با شوهرم وارد رابطه شدی هااان؟ چرا !؟

این کلمات فرزین رو بهت زده کرد.
مات و مبهوت به من خیره. شد.
نه نه…نمیخواستم از دستش بدم اون فوق العاده ترین مردی بود که تو تمام زندگیم دیدم و شناختم.
اون همون نقطه امنی بود که من همیشه آرزوش دو داشتم حالا نمی ارزید بخاطر دوتا عوضی از دستش بدم…
زل زد تک چ

شمهام و با همون حالت

شوکه و بهت زده پرسید:

-ب…بها…بهار تو چیکار کردی؟

#پارت_۴۶۱

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

زل زد تو چشمهام و با همون حالت شوکه و بهت زده پرسید:

-ب…بها…بهار تو چیکار کردی؟

به چشمهاش خیره شدم.هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم روزی تو چنین موقعیت ترسناکی گیر بیفتم.
کابوس بود…یه کابوس وحشتناک…
یه کابوس عذاب آور!
بدترین قسمتش هم این بود که من هیچ جوابی و هیچ حرفی واسه زدن نداشتم. حتی اگه تو این ماجرا هم هیچ تقصیری گردنم نباشه اما صورت ماجرا و جرم جوری بود که دچار شرم میشدم وقتی ازش حرف میزدم.
لبهام بازو بسته شدن اما صدایی از دهنم بیرون نیومد.
آهسته لب زدم:

-م…من….ف…فرز….

نه.حتی قادر نبودم حرف بزنم.نوشین هیستریک خندید و گفت:

-کار خاصی نکرده…فقط مدتهاست با شوهر من در ارتباط…یه ارتباط کثیف…..

و همه چیز به همین سرعت و باهمین جمله ویران شد.
تمام اون احتیاط ها به فایده بودن.
نشد که مراقبت کنم از این عشق…نشد که همه چیز ختم به خبر بشه.
فرزین ناباورانه به من خیره شد.چنان تو شوک فرو رفته بود که حتی نتونست به خودش بیاد.

و من چی داشتم که بگم ؟ باید داد میزدم و میگفتم که دروغ؟ولی دروغ نبود.من ابن جرم و این خطارو مرتکب شدم.
من گند زدم به زندگی خودم.گند زدم….
قدم زنان اومد سمتم.سرش رو با ناباوری به چپ و راست تکون داد و پرسید:

-تو….ت…بهار تو چیکار کردی!؟

بغضی به بزرگی به گوله برف گیر کرده بود تو گلوم.عین حناق….نمیدونستم چه جوری از خودم دفاع کنم. من فرصت میخواستم.فرصت توضیح….
فرصت میخواستم تا بگم به اشتباهی مرتکب شدم اما خیلی زود پا پس کشیدم واسه همین به زبون اومدم و گفتم:

-فرزین به من فرصت توضیح بده…فقط بهم فرصت توضیح بده

چشمهاش با ناباوری روی صورتم به گردش در اومد.نوشینی که سراسر عقده و حشم بود انگاز که بخواد تلافی تمام دردها و چاله چوله های زندگیشو سر من دربیاره گفت:

-توضیح؟ کار تو چه توضیحی داره؟ توضیحش اینکه تو با مهرداد در ارتباط بودی….از وقتی اومدی تو خونه ی من باهاش رابطه داشتی تا الان که اومدم و جفتتونو اینجا باهم دیدم.حالا با چه توضیحی میخوای همه چی رو ماسمالی کنی هاااان ؟ با چه توضیحی!؟

نوشین یه زن بیوه ی پولدار بود که بعداز مرگ شوهرش برادر شوهرش رو به زور مجبور کردن باهاش ازدواج کنه.
برادر شوهری که خودش عاشق یکی دیگه بود
پسر جوون پولداری که وارث املاک پدرش بود و به خاطر یه بچه که بعدا هم مرد مجبورش کردن زن برادرشو بگیره.
خوشتیپتر بود…و جوونتر…و خوشگلتر….و عاشق!
و نوشین کی بود؟ کسی وه از خونه و خانواده پدریش رونده شده بود.
یه بیوهوزن 48-9ساله که برخلاف بدادر شوهرش زبادی مشتاق این ازدواج بود.
اون سراسر عقده بود.سراسر خشم از همه چیز.
شاید همیشه در تلاش بوده خودش رو یه زن آروم با کلاس خوشبخت نشون بده اما حالا نشون داد واقعا کیه.
نشون داد که هیچی نیست جز یه زن عقده ای که فقط منتظر یه همچین اتفاقی تو زندگیش بود تا خودشو خالی کنه.

نگاه کردن به چشمهای فررین سخت بود ولی من امیدداشتم.
امیدداشتم به اینکه بهم فرصت حرف زدن بده.
اون مهربون بود و منطقی.کاش تو این شرایط هم همینطور باشه.
نفس عمیقی کشید و بعد پرسید:

-تو باهاش رابطه داشتی!؟

با بغض گفتم:

-فرزین خواهش میکنم فقط بهم فرصت توضی…

نذاشت حرفمو کامل به زبون بیارم و دوباره پرسید:.

-فقط یک کلمه بگو…آره یا نه!؟

با یه آره یا نه چه جوری میخواست حقیقت رو متوجه بشه!؟ چه جوری!؟
چطور باید براش میگفتم همه چیز از سمت اون شروع شد و بعدش به زور و اجبار ادامه پیدا کرد؟
غمگین و شرمسار سرم رو پایین انداختم.
نفس عمیقی کشید و گفت:

-این سکوت معنیش میشه آره!؟

بازم نوشین بود که جواب داد:

-گول خوردی فرزین…عین من…من و تو بازیچه ی دست این یه الف دختر بودیم و حالیمون نبود…
چوب اعتمادو خوردن که میگن اینه….این….

فرزین بهم ریخته و آشفته شبیه به شکست خورده ها نگاهم کرد و با منتهای ناسف و یاس گفت:

-متاسفم….متاسفم برای خودم که تورو دوست داشتم…

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-بزار برات توضیح بدم فررین…

دستشو بالا آورد و درحالی که مشخص بود به سختی داره خودشو کنترل میکنه گفت:

-دیگه هیچی نمیخوام بشنوم هیچی…

با بغض لب زدم؛

-فرزین….

سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:

-هیچی….هیچی نمیخوام بشنوم….هیچی…

#پارت_۴۶۲

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:

-هیچی….هیچی نمیخوام بشنوم….هیچی…

اندوهی که تو اون لحظه درگیرش شدم،ترس از دست دادن فرزین بود که دیگه حتی نمیشد اسم احساسمو بزارم ترس از دست دادن.
آخه واقعا از دستش داده بودم.
دست کم به نظر می رسید که از دستش دادم.
فرزین واسه من یه آدم معمولی نبود. یه دوست پسر ژیگول هم نبود.
من با فرزین دوست داشتن واقعی رو تجربه کردم.داشتن رفیق خوب رو تجربه کردم.
دوست داشتن بدون توقع رو تجربه کردم اما حالا به وحشتناکترین و بدترین روش ممکن از دستش دادم.
به بدترین….
اشکهام بی اذن و اجازه ی خودم بی پلک زدنی جاری شدن رو گونه هام.
لبهامو رو هم تکون خوردن و صدای ناواضحی از بین لبهام خارج شد:

-فرزین لطفا…..

آهی کشید.اون به من اعتماد کرد.از بین خیلی ها انتخابم کرد اما حالا تصور میکنه اونی نیستم که نشون‌میدادم‌.ولی من همون آدم بودم.
همون آدم. با این تصور که حالا یه خطا ازم رو شده بود.
عقب عقب رفت.
سرش کج بود و نگاهش سراسر تاسف.
آهسته لب زد:

-دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت….هیچوقت!

اون لحظه وقتی این حرف رو شنیدم حس کردم قلبم هزارو یه ترک برداشت‌.شکست…و این شکستن یه خُرد شدن معمولی نبود.
عین رفتن از یه سر بلایی بود.عین اینکه به زحمت از یه شیب تند به سختی بالا بری و با یه لغزش غلت بخوری و بیفتی سر همون نقطه اول.
دلم میخواست دستمو دراز کنم و بگیرمش…چنگ بزنم پیراهنش رو…چنگ بزنم هرریسمانی که بشه نگهش داشت‌ ولی نه.عجز و ناله های من بی اثر و بیفایده بودن.
دیگه نمیشد کاریش کرد.نمیشد….
با عجز رفتم سمتش و گفتم:

-فرزین لهم فرصت حرف زدن و توضبح بده فقط همینو ازت میخوام….

ایستاد.نگاهی خنثب و تلخ به صورتم انداخت و گفت:

-منم تنها چیزی که ازت مبخوام اینکه دبگه واسه همبشه فراموشم کنی…

ازم رو برگردوند و بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت در و بعدهم از خونه رفت بیرون.
ماتم زده و با بهت رفتن و از دست دادنش رو تماشا کردم.
چرا؟ چرا تهش شد این آخه چرا !؟
نوشین با پوزخند اومد سمتم و یکبار دیگه باخشم و نفرت گفت:

-این تازه اولش نمک نشناس….من آبروی تورو میبرم بی آبرو….کاری میکنم که دیگه نه اینجا سرتو بتونی بالا بگیری نه تو شهر خودت….
امثال تورو باید مثل آشغال باهاشون رفتار کرد چون از آشغال هم بدترین!
امثال تویی که به خودشون اجازه میدن پا تو زنرگی مردهای زن و بچه دار بزارن.

اون زهر خودشو ریخت.کاری کرد که دیگه نمیشدبرگشت به همون روال سابق.زندگی من بهم ریخته شده بود.
همه چیز ازهم‌پاشید و هزار تیکه شد و اصلا هم نمیشد کاریش کرد.
آه عمیقی کشیدم و گفتم:

-گمشین از اینجا برید بیرون….باهردوتونم.همین حالااااا…نمیخوام ببینمتون.هیچ کدومتونو نمیخوام ببینم…

سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:

-خیلی وقیحی….

از ته حلقوم جیغ کشیدم:

-گمشید برید بیرون عوضیااااااااا…..

صدای حیغم تو کل ساختمون پیچید.من همه چیزمو از دست دادم سر یه خطا…سر یه اشتباه….
دویدم سمت مهرداد.یه سیلی زدم تو گوشش و با چنگ زدن لباسش با گریه داد زدم:

-کثاااافت….کثافت ازم دور شو…‌دورشو….دیگه نمیخوام ببینمتون….دیگه نمیخواااام هیچ کدومتونو ببینم‌…‌کثاااااافتااااااا…….

چیزی نمیگفت و فقط نگاهم میکرد.مثل تمام این دقایق گذشته که فقط خیمه شب بازی ها و سخنوری های زنشو می دید و هیچی نمیگفت.
حتی حاضر نبود گناه خودشو گردن بگیره.
نوشین از پشت گفت:

-کثافت تر و آشغال تر از تو توی زندگیم ندیدم….ولی…فعلا اولش….مونده هنوز.بشین و تماشا کن….

دیگه تهدیدهاش برام‌مهم نبودن.اون اتفاق تلخ وحشتناکی که همیشه وحشت رخ دادنشون رو داشتم اتفاق افتادن.
من فرزین رو از دست دادم…
آبرومو از دست دادم…
اعتمادهارو از دست دادم
آرامشم رو از دست دادم…
من دیگه هیچی نداشتم که بخوام بخاطرش تلاش کنم و بجنگم.هیچی!هیچی…

سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:

-از اینجا گورتو گم کن عقده ای…..تو هیچوقت تو زندگیت عشقو تجربه نمیکنی….تو تا همیشه یه زن عوضی باقی میمونی….یکی که باید مادم العمر مراقب این باشه ولش نکن…

پوزخمدی زد و گفت:

-آره خب…امثال تو که چشم خوشبختی دیگرانو ندارن زیادن….بچرخ تا بچرخیم!

نگاه پر تنفری به من و مهرداد انداخت و بعد رو کرد سمت شوهر لجن تر از خودش و گفت:

-تو هم برنگرد خونه….چون حالم ازت بهم میخوره..

با زدن این حرفها از خونه زد بیرون.دوباره رو به مهرداد داد زدم:

-گمشو برو بیرون کثاقت حیوون…

زل زد تو چشمهام.یه زمانی عاشقش بودم.عاشق صداش‌…حرف زدنش….تیکه کلامهاش…ابراز علاقه هاش….تیپش…صورتش….
عاشق همه چیزش اما حالا دیدن منو به تهوع مینداخت و حالمو از خودمو از امه جیز بهم میزد.
خواست حرف بزنه که داد زدم:

-هیچییییی نگووووو….فقط بروووو….فقط برو
:
#پارت_۴۶۳

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

همونجا کنار در نشستم روی زمین.
حس و حالم شبیه به آدمای ورشکست شده بود.
هرچی که داشتم و نداشتم رو از دست دادم و حالا هیچ فرق و توفیری با آدمای ورشکسته نداشتم.
آدمایی که فقط مالشون رو نمیبازن.آدمایی که همه چیزشون رو از دست میدن.
مفلوک و بدبخت با آبرویی که از دست رفته بود.
اشک از چشمهام سرازیر شد.خیره شده بودم به نقطه ی نامعلومی و گیج و ویج از خودم میپرسیدم:

“چیشد که اینجوری شد؟ چیشد که اون بی هوا سرو کله اش پیدا شد؟ چیشد؟”

ساعتها بود اونجا نشسته بودم و باخودم غصه میخوردم.
من تو بدترین مرحله ی زندگیم قرار داشتم.
اونجایی که آدم باخودش میگه چیفکر میکردم و چیشد!
تصورم این بود با دل خوش برمیگردم شیراز.
کنار مامان و بهراد می مونم و هواشون رو دارم.درس و دانشگاهمو باخیال راحتر ادامه میدمو زندگیمو بدون حضور آدم مزاحمی مثل مهرداد میگذرونم و بعدهم به جواب خواستگاری فرزین بله میدم اما حالا ….
حالا همه چیز خراب و ویران شد.
واسه من از اونهمه فکر و خیال قشنگ چیزی باقی نموند جز حسرتش.
تلفنم که زنگ خورد از فکر و خیال و هپروت بیرون اومدم.
بغضنو قورت دادم.
پشت انگشتای سردمو زیر چشمهام کشیدم و بعد از روی زمین بلند شدم.
تو ساق پاهام جون نبود و حتی موقع راه رفتن گاهی تا مرز تلو تلو خوردن هم پیش میرفتم.
به میز که نزدیک شدم ، کمرم رو تا کردم و تلفنم رو از روی میز برداشتم.
شماره ی مامان افتاده بود رو صفحه….
دستم می لرزید.قلبم محکم میتپید و احساس قوی ای بهم میگفت همه چیز لو رفته.
نوشین با بی رحمی اتفاقات پیش اومده رو اونجور که خودش تصور میکرد برای مامان گفت و حالا اون هم…تصمیمی برای جواب دادن به تماسش نداشتم اما اون اونقدر زنگ زد تا بالاخره مجبور شدم تماس رو وصل کنم.
گوشی رو کنار گوش گرفتم و اون قبل از اینکه حتی صدام رو بشنوه گفت:

“تو چیکار کردی بهار؟ تو چه غلطی کردی دختر؟ چه گهی خوردی….چرا آبروی منو بردی…چرا منو به خاک سیاه نشوندی…چرا منو خجالت زده کردی…چراااااا ”

اون حرف میزد و من بیصدا اشک میریختم.پس همه چیز رو فهمیده بود.همه چیز رو.
نوشین همه چیز رو همونجوری که میخواست من بشم آدم بده براش توضیح داد.
پلکهامو روهم فشردم و فقط به صداش گوش دادم:

“تو رفته بودی اونجا درس بخونی کثافت یا آبزوی منو ببری؟؟؟ هااااان ؟؟؟ تو چه غلطی کردی؟ تو منو بیچاره کردی…بدبختم کردی…روسیاه عالمم کردی…..من از دست تو چیکار کنم؟ سر به کدوم بیایون بزارم تا ننگ این بی آبرویی از یادم بره”

تو صداش غم و غصه و خشم هویدا بود.
حتی یک کلمه هم نتونستم حرف بزنم.
اصلا چی داشتم که بگم !؟ من همه پلهای پشت سرمو با یه خطای بچگونه بر باد دادم.
همه رو….
سرمو خم کردم و بیصدا اشک ریختم.
شونه هام می لرزیدن و صدای مامان و حرفهاش داغمو تازه تر میکرد!

“تو منو شرمنده ی نوشین و خاله ات کردی…تو آبروی خودت و مارو بردی…نباید میذاشتم از اول توی بی جنبه ی احمق پا توی تهرون بزاری…نباید…وای وای که دارم می میرم….وای که “باورم نمیشه دختر من این روسیاهی رو به بار آورد…”

لبهامو به یختی ازهم باز کردم و گفتم:

“هرچی اون بهت گفته رو باور نکن…”

تمام توانمو به کار بستم و فقط همین رو تونستم بگم.
فقط همین رو.
اما اون با خشم و غم داد زد و گفت:

“خفه شو دختره ی عوضی….تو آبروی منو بر باد دادی‌…تو منو جلوی اون شرمنده کرده…..”

قطره ی اشک سنجی از چشمم چکید و تا کنج لبهام پایین اومد‌.
غمگین و نادم ،با صدای تحلیل رفته ای گفتم:

“حرفهاشو باور نکن من….”

انگار دیگه حتی علاقه ای به شنیدن صدای دخترش هم نداشت که خیلی سریع داد زد:

“جولوپلاستو جمع کن فردا با داییت میام دنبالت.فهمیدی..تورو دیگه نباید اونجا ول کرد تا رو سیاهی های دیگه به بار بیاری”

گوشی از دستم افتاد رو زمین.فردا میومد دنبالم !؟
چه جوری میتونستم باهاشون چشم تو چشم بشم؟
چه جوری میتونستم باهاشون رودرو بشم….چه جوری.
عین آدمای سرگردون به دور خودم پیچیدم.
حس میکردم اگه آدم کشته بودم کمتر خجالت میکشیدم تا اینکه بقیه فهمیدن با مهرداد رابطه داشتم.
این ننگ تا همیشه با من.
اینکه با یه مرد زن و بچه دار ارتباط داشتم.
آخه اونا هیچکدوم نمیدونن که من لعنتی چرا و به چه خاطر وارد این رابطه شدم .
اونا که نمیدونن چقدر تلاش کردم از مهرداد دور بشم…
اونا فقط به این فکر میکنن که من با یه مرد زن دار ازدواج کردم …فقط به همین!
اما من تا فرزین رو نبینم دلم نمیخواست برگردم شیراز…
من باید حتما اونو می دیدم.
باید حرفهامو میشنید….
خم شدم و تلفنم رو از روی زمین برداشتم.
دماغمو بالا کشیدم و شروع به گرفتن شماره اش کردم اما همینکه گوشی رو به گوشم چسبوندم بدنم سرد و یخ شد.
اون شماره ی منو گذاشته بود تو لیست رد.
ویعنی حتی نمیتونستم

بهش زنگ بزنم یا اینک

ه پیام بدم…..
باورم

نمیشد.
یعنی فرزین حتی میخواست فرصت حرف و توضیح رو هم ازم بگیره !؟؟

#پارت_۴۶۴

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

باورم نمیشد.
یعنی فرزین حتی میخواست فرصت حرف و توضیح رو هم ازم بگیره !؟؟
عین دیوونه ها و سرگشته ها شدم.
عین اونایی که هنوز تو شوک هستن و نمیدونن چه بلایی به سرشون اومده.
یعنی فرزین قید منو زد !؟
نه نه…محال بود این اتفاق بیفته….محال بود…
یعمی من نمیزاشتم.
من عاشق فرزین بودم.اونم عاشق من بود مگه عشق به همین سادگی از بین میره!؟
فرزین منو دوست داره.خودش بارها اینو بهم‌گفت و ثابت کرد.
حالا چطور میتونه به سادگی منو از زندگیش محو کنه؟
یا فکر و یادم رو از ذهن و مغز و قلبش بندازه بیرون؟
برام مهم نبود نوشین، مهرداد مامان یا دایی الان چه حسی به من دارن….
من فقط نمیخواستم فرزین رو از دست بدم.
اون واسه من بیش از هر کس دیگه ای تو این دنیا اهمیت داشت و من عمیقا و از ته دلم نمیخواستم از دستش بدم یا به نبودن و نداشتنش فکر کنم !
باید باهاش حرف میزدم.من باید با فرزین صحبت میکردم.
باید بدونه من اونی که فکر میکنه نیستم….
باید حرفهام روبشنوه…
از خونه زدم بیرون و بدو بدو تا سر خیابون رفتم یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه ی فررین رو دادم.
مغزم کار نمیکرد.
نمیدونستم تو همچین شرایطی کاردرست چی هست.
من فقط میخواستم باهاش حرف بزنم.بگم که همونطور که حرفهای نوشین رو شنید باید حرفهای منم بشنوه.
تمام مسیر خودخوری میکردم.
پر از آشوب بودم.پر از درد. پر از حس بهم ریختگی….
تاکسی که توقف کرد کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
تا خونه افشین چند قدم فاصله بود و من حتی همون چند قدم رو هم دویدم.
بارون میبازید اما مهم نبود…
هوا سرد بود بازم مهم نبود.
تاریک بود اونم مهم نبود…هیچی اون لحظه واسه من جز دیدن فرزین اهمین نداشت.
چندبار زنگ زدم اما درو باز نکرد.
شک نداشتم چون فهمیده منم اینکارو نمیکنه واسه همین با کف دست چند ضربه در زدم و گفتم:

-فرزین….فرزین خواهش میکنم درو باز کن….خواهش میکنم فرزین میخوام باهات صحبت بکنم…

نمیدونم داشت حرفهامو میشنید یا نه اما چون خوب میدونستم فردا دایی و مامان میان اینجا که منو به زور ببرن اگه الان باهاش حرف نزنم دیگه هیچوقت فرصتی گیر نمیارم تا براش توضیح بدم.
تا بهش بگم چرا تن به این خطا دادم!
بگم از سر بچگی بوده.از سر نداری و….
چند ضربه ی دیگه به در زدم و با بغض گفتم:

-فرزین…درو باز کن فرزین من میدونم که تو صدامو میشنوی…فرزین خواهش میکنم…

بازهم درو باز نکرد.
اون لحظه نه صدای رعد و برق منو ترسوند نه بارش شدید بارون وادارم کرد پا پس بکشم.
من حالا فقط یک چیز میخواستم اونم فرزین بود.
چطور میتونستم قلبمو مجاب کنم دیگه بهش فکر نکنه!؟
من باید باهاش صحبت میکردم.
اون باید حرفهامو بشنوه و بعد تصمیم بگیره.
میدونم…میدونم اگه همه چیزو براش بگم بهم فرصت میده.
منو میبخشه و میزاره خطامو جبران کنم.
بغضمو قورت دادم و با دست سرد و خیسم دوباره به در ضربه زدم:

-فرزین….فرزین من از اینجا نمیرم…نمیرم تا وقتی که تو صدامو بشنوی حتی اگه مجبور بشم تا خود صبح اینجا جلوی در بمونم….
خواهش میکنم فرزین….

عاجزانه سرم رو به در تکیه دادم.
پگاه همیشه راست میگفت.
تو هر اتفاقی همیشه این دخترها هستن که مقصر شناخته میشن حتی اگه مقصر مردها باشن!
همه چیز واسه چند ثانیه از جلو چشمهام رد شد….
روزی که پا به این شهر گذاشتم.
لحظه ای که واسه اولینبار مهرداد رو دیدم.
روزی که منو بوسید…روزی که بهم پیشنهاد داد…
آااااااخ! لعنت به من…..
لعنت به منی که میتونستم بگم نه و خلاص…
اما اینجا دقیقا اون نقطه از زندگی بود که از قدیم گفتن پشیمونی سودی نداره.
و حالا من تو زندگیم رسیده بودم به همون مرحله. به مرحله ی پشیمونی سودی نداره….

سرم رو از تکیه به ور برداشتم.یکی دو ضربه ی دیگه به در زدم و با صدای تحلیل رفته و خسته ای گفتم:

-فرزین….خواهش میکنم درو باز کن…اگه دوستم داری درو باز کن…

از گفتن این جمله ی پر خواهش نیم ساعت گذشت و اون درو باز نکرد تا ثابت کنه همه چیز بینمون تموم شده.
اما من حاضر نبودم این پایان رو بپذیرم.
ما باید بهم فرصت بدیم به حرمت عشقی که بینمون بود.
به حرمت دوستت دارمهایی که تو گوش همدیگه نجوا کردین.
به حرمت عهدی که باهم بستیم.
اشک تو چشمهام حلقه زد.چون درو باز نکرد گله مندانه گفتم:

-دروغ بود دوستت دارمهات…مگه میشه آدم یه نفرو دوست داشته باشه اما به این سرعت فراموشش کنه..این عشق نیست حباب…

صدامو بردم بالاتر و گفتم:

-آره این حباب…کشک…ادعای پوچ….

بی هوا در باز شد و من یک گام به عقب رفتم.
چشمهام خیره شد به صورت بی نهایت دلگیر و پکرش.
موهاش بهم ریخته بودن و صورتش از منم داغونتر.
این وسط همه ی ما از این خطا ضربه خوردیم.هممون….
چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد بی مقدمه گفت:

-بعضی وقتها با یه اشتباه 19نمیشی….صفر میشی.صفر…

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست