رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 51

#پارت_۴۸۴

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

بغض کردم و به ناکجا اباد خیره شدیم.
چرا آخه !؟
چر مامان میخواست با آینده ی من اینکارو بکنه….
چرا بخاطر یه خطا میخواست دو دستی بندارم تو چاه و سیاه بختم بکنه.
منتظر بودم تا بعداز بدرقه کردن عمو وزن عمو بیاد داخل.
خیلی باهاش حرف داشتم.
خیلی زیاد.
درو که بست واومدداخل وسط خونه ایستاد و زل زد به منی که سرجام بودم و زانوی غمل بغل کرده بودم.
با خشم پرسید:

-فلج اطفال گرفتی نتونستی دو سه قدم برداری بیای بدرقه!؟ میخوای هیچی نشده زن عموتو از خودت متنفر بکنی؟

زدم زیر هدیه هاشون و با بلند شدن ازروی زمین گفتم:

-تو داری با من چیکارمیکنی ؟ داری با من و زندگی لعنتیم چیکار میکنی؟؟؟ چرا داری سیاه بختم میکنی!؟چرا دهری دستی دستی بدبختم میکنی؟
چرا قول منو بهشون میدی بدون اینکه نظر خودمو بپرسی…

دستشو سمتم دراز کرد و درجواب گله هام گفت:

-اونی که داشت خودشو سیاه بخت میکرد تو بودی که رفتی با شوهر نوشین وارد رابطه شدی!

با گام های آروم به سمتش رفتم و گفتم:

-من یه خطا کردم…یه اشتباه اونم بخاطر اینکه زندگی تو تهران سخت بود.بخاطر اینکه پدر بالای سرم نبود…بخاطر اینکه حامی و پشت و پناهی نداشتم.
بخاطر اینکه تو و بهراد آواره نشین…حالا تو میخوای بخاطر یه خطا منو مفت و مجانی بدی به نیمااا؟هااااان؟

پورخندی زد و گفت:

-پس انتطار داری بدمت به کی؟! به پسر ملکه ی انگلستان؟

سرمو تکون دادم و با منتهای تاسف گفتم:

-من نمیگم منو بده دست پسر ملکه ی انگلستان یا پادشاه اسپانیا…میگم بدبختم نکن…چرا داری اینکارو میکنی!؟ آخه چراا!؟

پورخندی زد و درعینی که از کنارم رد میشد گفت:

-همه میدونن چه غلطی کردی .نوشین گهی که خوردی رو کرده تو بوق و کرنا…خواهرم دیگه محل سگ هم بهم نمیمزاره….
میگه دخترت نمک نوشین رو خورده اما رفت که زندگیشو بهم بریزه!
همه یه جوری نگام میکنن انگار مادر یه قاتلم…آخه کی تورو میگیره دیگه! کی؟؟؟
سرتو عین کبک کردی تو برف و نمیدونی پشت سرت چی ها که نمیگن….

باورم نمیشد دارم این حرفهارو از مادر خودم میشنوم.
متاسف بودم.متاسف بودم از شنیدن این حرفها….
این حرفهایی که قلب آدمو نشونه میرفتن.
دستامو مشت کردم و گفتم:

-همه غلط کردن پشت سرم حرف میزنن….اینهمه که میگی مریم مقدسن!؟
اینهمه که میگی گل بی عیب و مقصن؟
اینهمه که میگی عاری از هرگناهن؟؟؟

خم شد و نشست روی زمین و همونطور که پیش دستی هارو یکی یکی جمع میکرد جواب داد:

-چه گناهکار باشن چ نباشم غلطی که کردی رو نکردن.
کس دیگه ای سراغ تو نمیاد.بهتراز نیما هم واسه تو پیدا نیمشه…

مغزم تا مرز انفجار پیش میرفت وقتی اینجور راحت راجبم تصمیم میگرفت.
وقتی به جای من حرف میزد و عین یه عروسک برچسب فروش به پبشونیم میزد!
به سمتش رفتم و پرسیدم:

-چرا با من اینکارو میکنی؟ چرا داری جای من تصمیم میگیری؟
نیما زن داره…حتی هنوز طلاقش هم نداده ..

بلند شد.پیش دستی هارو برداشت و برد سمت آشپزخونه و جواب داد:

-میده…اون رو هم طلاق میدی!

کلافه صدامو بردم بالا و گفتم:

-ولی من نیما رو نمیخوااام.
نمیخوام باهاش ازدواج کنم.
نمیخواااام….ازش متنفرم.
پیخوای منو بدی دست اون که چی؟
دست کسی که زن اولش رو هم نتونسته نگه داره!

از کنارم رد شد و اینبار مشغول جپع کردم بقیه ی ظرفها شد و همزمان بالحن تندی گفت:

-بیخودی پشت سر نیما بد نگو…سگ نیما می ارزه به کل خانواده ی عموت.
پس بیخودی روش عیب نزار…زنش خودش بساز نبوده…آدم نبوده و قدر ندونسته.
تو اصلا باید کلاهتو بندازی هوا که اونا میخوان تورو واسه نیما بگیرن…
کلی دختر آرزشون هست با نیما ازداج کنن حتی اگه زنشم طلاق نده بعد تو با اون گندی که بالا آوردی پیف میف اه اه هم میکنی!؟

بی حرکت ایستادم و ناباورانه به مامان خیره شدم.
وفتی اون که مادرم بود اینطور باهام حرف میزد چه توقعی میتونستم از دیگران داشته باشم!
لبخند تلخی روی صورت غمگینم نشوندم و گفتم:

-هه…وفتی تویی که مادرمی اینطور راجبم حرف میزنی و همچین چیزایی میگی چه توقعی از دیگران!؟

پشت به من با حالتی غمگین سرش رو پایین انداخت.
نفس عپیقی کشید و گفت:

-من قبلا باعموت صجبت کردم.همه چیز تعیین شده بیخودی دست و پا نزن ..

با بغض و خشم گفتم:

-داری بدبختم میکنی…ولی من تن به این بدبختی نمیدم.

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:

-میدی…تو با نیما ازدواج میکنی وسلاااام …

#پارت_۴۸۵

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

دست به چونه بیخودی اتود توی دستم رو تکون میدادم و به ماجراهای دیشب فکر میکردم.
به حرفهای مامان…به حرفهای عمو و خواستگاری کردنش از من برای نیما.
به هدیه هایی که زن عمو باخودش آورده بود.
نکنه واقعا خدا هم دیگه منو دوست نداشته باشه!؟
نکنه از چشم خدا هم افتاده باشم!؟
پس چرا فرزین سراغی ازم نمیگرفت؟
آدمی مثل اون چطور میتونست قلبی از سنگ داشته باشه و سراغی از کسی که ادعا داشت دوست ش داره نگیره !؟

-خیلی خب…موفق باشید! فردا بیمارستان میبینمتون! تاخیر نداشته باشین که آب من پرستارای بی نظم تو یه جوب نمیره!

صدای استاد من رو از فکر و خیال بیرون کشید.
تا استاد گفت موق باشید فی الفور از جا بلند شدن و آماده ی رفتن.
بعضی از بچه ها پچ پچ میکردن و بعضی ها در مورد هشدار استاد حرف میزدن…
یه عده هم از این می نالیدن که کی حال و حوصله ی صبح زود از خواب بیدار شدن رو داره.
کتابم رو بستم.و گذاشتم توی کوله ام و بعدهم از روی صندلی بلند شدم و قدم زنان از کلاس رفتم بیرون…

چقدر احساس تنهایی میکردم.
چقدر نبودن پگاه برام ملموس و درد آور بود. و چقدر قلب من رو به درد میاورد هر مردی که حتی ذره ای منو یاد فرزین مینداخت!نفس عمیقی کشیدم.
همیشه این موقع بعداز کلاس با پگاه میرفتیم بوفه.
تا خرخره هله هوله میخوردیم و بعد دوباره قدم زنان میرفتیم کافه یا رستوران.
هزار حزف نگفته باهم داشتیم و اگه تا صبح هم بیدار می موندیم باز حرف واسه زدن کم میاوردیم.
نمیدونستم تا کی باید با این دلتنگی ها بجنگم.
بااین احساسات بدی که دستشون بیخ گلوم بودن!

از دانشگاه که زدم بیرون دست درجیب تو پیاده رو به راه افتادم.
خیلی پکر و غمگین و افسرده بودم.
دیگه قوی بودن ازم برنمیومد.
فرزین از یه طرف، رسوایی مهرداد از یه طرف عمل انجام شده ای هم که توش گیر افتاده بودم از یه طرف دیگه تحت فشارم قرارم داده بودن.
انگار یه طناب دور گردنم انداخته بودن و لحظه به لحظه حلقه ی این طناب داشت تنگتر و تنگتر میشد.
آهی کشیدم که همون موقع حس کردم یه نفر داره از پشت سر بهم نزدیک میشه.
این نزدیک شدن طبیعی بود تا وقتی که صدای نیما رو از پشت سر شنیدم:

-تو به برگشتنت به این شهر منو انداختی تو چاله

ایستادم و باحالت جاخورده نگاهش کردم.
اصلا فکر نمیکردم بخواد بیاد سراغم.
یه جورایی اصلا انتظار اینجا اومدنش رو نداشتم.
آخه دیشب میگفتن حتی شیرازهم نیست.
چشمامو بهریک کردم و گفتم:

-مثل تو فکر نمیکنم….فکر نکنم حضورم اصلا به کسی ربط داشته باشه چه برسه به اینکه صدمه هم بزنه…

با صورتی عاری از شوخی یا محبت گفت:

-نسبت دختر عمو پسر عمو بودن خیلی بهتر از زن وشوهر بودن درسته!؟

تیکه ی توی کلامش رو زود متوجه شدم و با تلخ زبونی گفتم:

-مطمئن باش من هیچکدوم از این دو لقب و نسبت رو نمیخوااااام….

پوزخند زد و گفت:

-خوبه…خیلی خوبه که همچین مظری داری!

قرص و محکم گفتم:

-معلوم که همچین نظری دارم.راستش اصلا حتی دلم‌نمیخواد به تو رابطه ای ولو فامیلی داشته باشم….

پوزخندی زد و پرسید:

-دیشب بابا و مامان اومده بودن خونتون آره!؟

با همون صورت عبوس جواب دادم:

-آره..سرش رو خیلی آروم تکون داد پرسید:

-پس احتمال درجریان همه چیز هستی…؟

دستهامو از جیبهای لباسم بیرون آوردم و جواب دادم:

-آره…

دستمو گرفت و باعصباینت و درحالی که تلاش زیادی داشت تا ولوم صداش بالا نره گفت:

-پس دنبالم بیا که خیلی باهات کار دارم…

مچ دستم رو فشار داد و باعصبانیت دنبالش خودش کشید و برد.
نمیدونستم میخواد چه غلطی بکنه تا وقتی کشوندم سمتش ماشینش.
سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:

-داری چه غلطی میکنی!؟

فشار دستشو بیشتر کرد و جواب داد:

-غلطو که تو کردی….

تند تند گفتم:

-نه تو داری میکنی که رسما داری منو به زور سمت ماشینت میبری!

با حرص و غیظ گفت:

-هیشش! هیچی نگوووو که خیلی از دستت کفری ام…

درو باز کرد و هلم داد داخل.
سرمو برگردندم سمتش و حتی خواستم پیاده بشم اما این اجازه ر نداد و با چنان عصبانیتی بهم کوبیدش که تنم هم باهاش لرزید و دیگه جرات نکردم چیزی بگم….

#پارت_۴۸۶

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

در ماشین رو باز کرد و پشت فرمون نشست.
نگاه تند و تیزی حواله اش کردم و با خشم و عصبانیت و غیظ گفتم:

-میدونی اسم کارت چیه!؟

به پررویی جوای داد:

-سوار ماشین کردن یه آشنا!

با نفرت صدامو بردم بالا و گفتم:

-نههههه خیر! آدم رباییه! میتونم ازت شکایت بکنم! میدونی که چه جرمی داره دزدیدن یه دانشجو توروز روشن جلوی دانشگاه!

پوزخندی زد و با جدیت گفت:

-حرف مفت نزن بهار..بگو چرا قبول کرری هان؟! چرا جواب بله دادی؟

با بهت بهش خیره شدم.
وقتی گفتم مادرم منو خرد و شکست دلیلش این بود.
دلیلش این بود که به نیما این اجازه رو داد الان بیاد اینجا و صاف تو چشمهای من نگاه کنه و همچین حرفهایی بزنه….
متاسف بودم.متاسف بودم واسه خودم و واسه مامان!
سکوتمو شکستم و گفتم:

-من جواب بله ای ندادم…

پوزخند زد و عصبانی تر از قبل پرسید:

-ندادی ؟؟؟

دندونامو روهم سابیدمو جواب دادم:

-نه ندادم…

دست دراز کرد سمت لباسم.لباسمو تو مشتش جمع کرد و داد زد:

-اگه ندادی پس چرا دارن سور و سات خواستگاری راه میندازن!؟

به چشمهاش خیره شدم.به چشمهایی که شعله های خشم توش زبونه میکشید.
چرا مادرم کار منو به جایی رسوند که نیما اینجوری زل بزنه تو صورتم و داد بزنه چرا به جواب خواستگاری پدر و مادرش جداب بله بدم!؟
آب دهنمو قورت دادم و به اون نگاه های خیره ادامه دادم.
خیلی زود متوجه شد داره باهم چیکار میکنه.
انگشتاش به آرومی شل شدن و ییرهنمو رها کرد.
نفس عمیقی کشید و بعد از اینکه خودشو عقب کشید گفت:

-ببین….من و تو مناسب هم نیستیم…فکر منو از سرت بندار بیرون!

هه! میگفت فکرشو از سرم بندازم بیرون…
خندیدم..خندیدم درحالی که غم و تاسف تو چشمها و صورتم هویدا بود.
لبهامو ازهم باز کردم و پرسیدم:

-فکرت رو ازسرت بندارم بیرون!؟؟؟ فکرت …رو…از سرت بندازم بیرون !؟؟
نیما احمدوند…من از تو متنفرم…متنفر….همیشه ازت متنفر بودم.
از همون بچگی تا به الان بعد تو میگی فکرت رو از سرم بندازم بیرون!؟

خیره خیره نگاهم کرد.
حتما خوشحال شده بود از اینکه ارش متنفر هستم.
از اول هم میدونستم.
میدونستم این توافق بین خانواده هامونه نه بیشتر.
نگاهشو دوخت به رو به رو و بعد گفت:

-پس داستان چیه؟ چرا دیشب گفتم جواب تو بله است؟ چرا دارن جمع و جور میکنن بیایم خونتون!؟

گله مندانه پرسیدم:

-داری از من میپرسی!؟ از من ؟ از منی که خودم تو شوکم!؟
به پدرت میگم من نمیخوام ازدواج کنم مادرت میگه چیه میخوای خودتو ترشی بندازی…؟
میگم پسرتون هنوز طلاق نگرفتنه پدرت میگه زنش ولش کرده رفته امروز فرداس کاملا جدا بشن….
من نگفتم…من هیچ بله ای ندادم….هیچ بله ای….
دارن میندازنم تو عمل انجام شده..من ازتو بدم میاد ازت متنفرم نمیخوام باهات ازدواج کنمم…..نمیخوااام…اگه میتونی بسم الله …جلوشون روبگیر

نفس عمیقی کشید و گفت:

-بگو نه…

پورخندی زدم و گفتم:

-حاضرم برای این نه گفتن هرکاری بکنم!

سگرمه هاش رو زد توهم و گفت:

-من نمیخوام ازدواج کنم…

کاش میتونستم بزنم تو گوشش.
کاش میتونستم تلافی این همه درد رو به زدن اون دربیارم و خودمو خالی کنم….
کیفمو چنگ زدم و گفتم:

-من عاجز شدم از این نه گفتنها …خسته ام کردن…کلافه ام کردن…
تو یه کاری کن این اتفاق نیفته….من هرچقدر به پدرت میگم گوش نمیگیره.
من نمیخوام زن تو بشم.
زن کچل غلومی بشم بهتراز توئہ…

هیستریک خندید.همیشه ازش بیزار بودم.
نوید رو دوست داشتم.
عاشقش بودم اما از نیما نه.
یه حس بد نسبت بهش داشتم.
یه حس خیلی خیلی بد.

حالا این که بخوام زنش بشم واسم عین کابوس بود.
یه کابوس تلخ و ترسناک.
سرش رو تکون داد و گفن:

-باشه…باشه من زورمو میزنم ایم قرار کنسل بشه…

#پارت_۴۸۷

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

سرش رو تکون داد و گفت:

-باشه…باشه من زورمو میزنم ایم قرار کنسل بشه.که اصلا حتی فرصت نشه بیایم خونتون!

لبخند پر حرصی زدم و گفتم:

-لطفاااا اینکارو بکن…حتما انجامش بده حتماااا

خصمانه براندازم کرد:

-معلوم که اینکارو میکنم…توهم بهتره یکم ساز مخالف بزنی…

سرمو به سمت شیشه برگردوندم و گفتم:

-اونا قرارهاشون رو باهم گذاشتن.من دیشب هزار بار به پدرت گفتم نمیخوام نمیشه نمیتونم اما گوشش بدهکار نبود…
انگار خیلی مصممن!

دستشو روی فرمون گذاشت و چرخید سمتم.
خیلی جدی و باعصبانیت و تهدید کنان انگار که همه چیز رو از چشم من میدید گفت:

-خوب گوش کن ببین چیمیگم…من نمیخوام ارواج کنم.
میفهمی!؟
نه باتو نه با هیچ دختر دیگه ای پس حتی اگه منم زور زدم و نشد و کار به خواستگاری رسید تو میگی نه…میفهمی بهار.میگی نهههه بگی آره حسابت با کرام الکاتبین!

چشمهام از تعجب گرد.شد داشت منو تهدید میکرد.
سر جواب دادن…
سر بله گفتن…
انگار که اصلا دست من بود!!
دستمو رو قفسه ی سینه ام گذاشتم و پرسیدم:

-داری منو تهدیدمیکنی آره؟

بی رودربایستی و من من کردن جواب داد:

-آره…دارم تهدیدت میکنم! دارم همینجا و به خودت میگم بهار.وای به روزگارت اگه جواب بله بدی!

زورم میومد از اینکه اونجوری تهدیدم میکرد.
تهدیدم میکرد که جواب بله ندم و باهاش ازدواج نکنم.
صدامو بردم بالا و گفتم:

-میشه بس کنی؟ فکر کردی من عاشق چشم و ابرونم که از خدام باشه باهات ازدواج کنم؟
نه خیر من از تو بدم میاد!

اون هم صداش رو برد بالا و داد زد:

-بدت بیاد یاخوشت بیاد اگه این ازدواج ثر گرفت یعنی تو خواستی توووو….میفهمی!؟؟

نفسمو باحرص بیرون فرستادم .ماهردومون عصبانی بودیم.
عصبانی و بهم ریخته.
ولی خیلی زورم میگرفت که اینجوری صاف تو چشمهام نگاه میکرد و همچین حرفهایی میزد.
اونم به منی که خودم یگی دیگه رو دوست داشتم.
سرمو بالا انداختم و جواب دادم:

-نه نمیفهمم…چون اتفاقا منم همین نظرو دارم…
اینکه زور تو برای انجام ندادن اینکار بیشتره پس اگه هر ازدواجی هم سر گرفت تقصیر توئہ نه منننننن….

جوری نگاهم میکرد انگار واسه کشتنم مصمم.
من نمیخواستم زن اون بشم.
ترجیح میدادم تا آخر عمرم مجرد بمونم اما زن اون‌نشم.
نفس عمیقی کشید و گفت:

-بهار…ازدواجی سر بگیره من از چشم تو میبینم

عصبی شدم و گفتم:

-اینقدر واسه من گردن کلفتی نکن
آخه چرا باید بخوام باتو ازدواج کنم.
تنها کسی که لیاقت تورو داره همون زن….

حرفم رو کامل نزده بودم که دستش بالا رفت و چنان سیلی محکمی به صورتم زد که خون از گوشه ی لبم جاری شد….

دیگه صدایی از دهنم بیرون نیومد.
بهت زده به صورت فوق عصبانیش خیره شدم.
چشماش گرد شده بودم و رگهای گردنش برامده شده بودن.
پره های بینیش باز و بسته شدن.
دندونهاش رو روی هم فشرد و گفت:

-بار اول و آخرت باشه همچین حرفهای میزنی…دفعه بعد زر اضافی بزنی زبونتو از توی حلقومت میکشونم بیرون….

خون ار گوشه لبن جاری شد و تا زیر چونه ام پایین اومد.
همون سمتی که سیلی زده بود گز گز میکرد و میسوخت.دستمو بالا بردم و گذاشتم روی صورتم درحالی که همچنان به صورتش خیره بودم.
باورم نمیشد همچین کاری باهام کرده….
باورم نمیشد بخاطر اون زنه زده باشه توی گوشم!
زنی که بهش خیانت کرد…
زنی که از یه مرددیگه باردار شد.
ازش متنفر بودم و حالا این تنفر هزاران برابر شد.
نگاه پر نفرتی به سمتش انداختم و بعد درو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.
سرش رو برگردوند که دیگه چشمش به چشمم نیفته.
پیاده که شدم درو محکم و با منتهای عصبانیت بستم و با صدای بلند گفتم:

-برو بمیر عوضی….برو بمیر…ازت متنفرم….ازت متنفرررممممم…

چیزی نگفت.حتی سرش رو هم سمتم برنگردوند.
بغضمو قورت دادم و با قدم های سریع از ماشین دور شدم.
پسره ی لعنتی عوضی…عوضی…
ازش متنفرم متنفر….

#پارت_۴۸۸

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

تند تند راه میرفتم و به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم.
گاهی به سرم میزد فرار کنم واز شیراز برم.
برگردم همون تهران.
برم پیش فرزین و بگم غلط کردم.
بیا باهم باشیم.دیگه دست از پا خطا نمیکنم.
دیگه به هیچ نری حتی نگاه هم نمیندازم
فقط بیا باهم باشیم.من و تو…
اشک تو چشمهام حلقه زدم.
قبل از اینکه بخوام خون رو تمیز کنم دست بردم تو جیبم.
گوشیمو بیرون آوردم و تو مخاطبینم شماره فرزین رو بالا آوردم.
سر انگشتمو رو اسمشوگذاشتم که تماس بگیرم اما در لحظه منصرف شدم.
قطره اشک از چشمم چکید و افتاد رو صفحه گوشی…
رو اسمش…رو تصویرش!
بغضمو قورت دادم و لب زدم:

“آخه چراااا…چرا باهام تماس نمیگیری؟ چرا بهم یه چراخ سبز نشون نمیدی؟ چرا یه پیغام نمیدی که امیدوار بشم…
که دل بکنم از این دنیا و بیام سراغت؟”

دوباره گوشیمو توی جیبم گذاشتم و بعد دستمالی بیرون آوردم و گذاشتم روی زخم لبم اما همون مدقع صدایی آشنا هوشیارم کرد:

-از قدیم گفتن هر سی و چند روز یه بار سراغی از رفیقت بگیر که اگ مرده بود لااقل به چهلمش برسی!

چون اون صدا یکی از آشناترین صداهای زندگیم بود خیلی سریع سرمو به سمتش برگردوندم و نگاش کردم.
چقدر دلم براش تنگ شده بود.
آخرین باری که باهم حرف زدیم دوهفته پیش بود و مشغله های من اونقدر زیاد که دیگه نتونستم سراغی ازش بگیرم.
رو صورت غمگین و سردم یه لبخند عریض نشست.
هیجان زده گفتم؛

-سهندددددد….

خندید و دوید سمتم اما چندقدیمم ایستاد و متحیر بهم خیره شد.
نفهمیدم دلیل این نگاه های وحشت زده و متحیرش چی هست تا وقتی که خودش گفت:

-کی زد تو گوشت!؟

پس جای دستش روی صورتم مشخص بود.انگشتامو به آرومی روی صورتم کشیدم و پرسیدم:

-خیلی تابلوئہ…!؟

چشمهاش ثابت موند روی همون یه طرف صورتم.
این سرخی و خون لبم من باعث شد هردومون یادمون بره تازه بعداز مدتها برای اولینبار داریم همدیگرو میبینیم.
سرش رو تکون داد و جواب داد:

-آره…خیلی…جای پنج تا انگشت قرمززز رو صورتت مشخصه! حالا بماند خونی که از کنج لبت سرازیر شده!کی کتکت زد!؟

نفس عمیقی کشیدم.دستامو روی صورتم بالا و پایین کردم و گفتم:

-پسرعموم!

ناراحت شد‌.دستاشو مشت کرد و پرسید:

-همونی که سوار ماشینش شدی!؟

کنجکاو پرسیدم:

-دیدیش؟

دست برد توی جیب لباسش و دستمال سفید تا خورده بیرون آورد و بعداز اینکه به سمتم گرفتش گفت:

-آره.میدونستم امروز کلاس داری منتظرت موندم تا دیدم اومدی بیروم و خواستم بیام پیشت دیدم اون یارو خوشتبپه اومده سراغت دیگه نشد بیام…

دستمال رو ازش گرفتم و گذاشتم روی زخم لبم و آخ آخ کنان جواب دادم:

-پسرعموم بود…نیما…

اخم کرد و با عصبانیت پرسید:

-بی صاحاب شده چرا زد آخه!؟

سرمو پایین انداختم و با کشیدن یه نفس عمیق جواب دادم:

-آخه…باهم بحثمون شد…من…من ….من یه حرفهایی زدم که نباید اونم….او….اونم…اونم عصبانی شد زد تو گوشم….

بغض کرده بودم دستشو زیر چونه ام گرفت و سرمو بالا آورد و ناباورانه پرسید:

-بهار…داری گریه میکنی!؟

بغضمو قورت دادم.به چشمهاش نگاه کردم و با صدای گریه آلودی گفتم:

-سهند…دارن مجبورم میکنن با یکی دیگه ازدواج کنم….

هاج و واج نگاهم کرد.گیج شد چون من خیلی بی مقدمه و یهویی این حرف رو زده بودم.
با بهت پرسید:

-چی؟ دارن مجبورت میکنن؟ چیمیگی!؟

بدبختی این بود که اون مثل پگاه از همچی باخبر نبود و نمیخواستم هم بشه.
اگه میشد از کجا معلوم اونم ازم متنفر نشه…عین مامان.
پلکهامو باز و بسته کردم و گفتم:

-آره…دارن مجبورم میکنن….

#پارت_۴۸۹

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

پلکهامو باز و بسته کردم و گفتم:

-آره…دارن مجبورم میکنن.

از حرفها و از جوابهایی که بهش میدادم سردرنمیاورد.یه جورایی گیج شده بود.
دستمو گرفت وفت:

-آخه یعنی چی من اصلا سر درنمیارم از حرفهایی که میرنی.

اشک از چشمهام سرازیر نمیشد.اون دستمال رو از روی کنج لبم برداشتم.
خونی شده بود.
چشم از قرمزی رنگ خون روی دستمال سفید برداشتم و گفتم:

-چیزی نیست که تو سر درنیاری…همچی همین…میخوان مجبورم کنن با نیما ازدواج کنم…

بهت و تعجبش بیشتر شد.دستمو ول کرد و بعد نیشخندی زد و گفت:

-خدایااا…مگه عهد قرون وسطاس که بخوان مجبورت کنن با نیما ازداج کنن!؟

آهی کشیدم و جواب دادم:

-شده دیگه….

خیلی خب ..بیا بریم سوار ماشین بشیم بریم یه جای مناسب حرف بزنیم.
کافه ای جایی! ابنجا مناسب نیست داستان جدید میسازن…

خودمم موافق بودم.نمیخواستم وسط اون پیاده رو کنارش بمونم و باهم حرف برنیم که داستان دیگه ای برام بسازن!
باهم رفتیم سوار ماشینش شدیم.
تو تمام راه هردوساکت بودیم و فقط آهنگی از چاووشی گوش میدادیم تا وقتی که رسیدیم نزدیکای یه کافه که پاتوق مون بود.
پاتوق وقتهایی که خلوت میکردیم و اونقدر حرف میزدیم که نمیفهمیدیم کی صبح میشه کی شب ….
اصلا سهند واسه من اون رفیقی بود که واسه صحبت کردن باهاش واسه زدن حرفهای تو دل باهاش وقت و ساعت کم میومد!
رو به روی هم نشستیم.
دوتا قهوه سفارش دادیم و بهم خیره شدیم.
پرسیدم:

-جای دستش هنوز هست!؟ منظورم رو صورتم؟

ابروهاش رو بالا انداخت و جواب داد:

-اولا که الهی دستش بشکنه دوم اینکه نه….

دستمو رو پوست صورتم که هنوزم گز گز میکرد کشیدم.دلم میخواست یه کمپرس یخ بزارم رو صورتم تا دیگه این سوزش رو حس نکنم.
آهسته گفتم:

-آخه بعضیا خیره نگاهم میکنن گفتم شاید جای دستش هنوز مونده…

خندید و یا جدی یا واسه عوض شدن حال و هوام گفت:

-نه خیر رفیق جان…دلیلش چیز دیگه است؟

-دلیلش چیه؟

لبخند زد و جواب داد:

– اینکه شما زیادی خوشگل تشریف داری هی نگاه هارو میکشونی سمت خودت بعد از اون ور دلیل اینکه نگاات میکنن اینکه فکر میکنن دوست دخترمی بعد احتمالا تو ذهنشون باخودشون میگن تف تو شانسش. پسره عجب دافی تور کرده!

با اینکه غمگین بودم اما باحرفهاش خندیدم.و اون چون دوباره شادی منو دید با خرسندی گفت:

-آره آفرین همیشه بخند…همیشه…

سرمو خم کردم .دستهامو رو گذاشتم روی میز و با کشیدن یه نفس عمیق گفتم:

-خسته ام سهند…خیلی خسته ام!
میخوان مجبورم کنن با پسرعموت ازدواج کنم…با نیمایی که تو خوب میدونی هم من از اون متنفرم هم اون از من….

کنجکاو پرسید:

-ببینم…اصلا مگه این شاخ شمشاد زن نداره!؟

سرم رو به آرومی تکون دادم و جواب دادم:

-چرا…زنش خیلی وقت ولش کرده و رفته تهران …میونشون خوب نیست….ظلهرا بهش خیانت کرده بود.اتفاقا تهران همدیگرو دیدیم.زنو آورده بود پیش دکتر…
دکتره هم یکی از استاید دانشگاهمون بود.
زنش سقط جنین غیرقانونی داشته.از یه نفر دیگه باردار شد سقط کرد و همون براش دردسر شد…

متعجب پرسید:

-خب چرا ؟

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-بهش خیانت کرد.از یه نفر دیگه بچه دار شد دیگه بینشون بهم خورد…درگیر کارای طلاقشونن….

نفسش رو داد بیرون و گفت:

-اوووا! جدااا…

-آره.

-چه افتضاحی…حالا چرا گیر دادن به تو؟

شونه هامو بالا انداختم و با منتهای تاسف جواب دادم:

-نمیدونم…نمیدونم واقعا…مظلومتر از من انگار گیر نیاوردن!

همون لحظه گارسن سفارشاتمون رو آورد.فنجونهارو که گذاشت روی میز و وقتی رفت سهند گفت:

-خب نخواه…مگه عهد بوق دخترو به زور بنشونن پای سفره ی عقد…بگو نیمخوام.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-نمیشه…شرایط یه جوری هست که هرچقدر مخالفت کنم باز بیفایده اس …از اونور اون نیمای بی شعور فکر میکنه از خدام.
میاد به من میگه تو فگو نه…تو مخالفت کن ..
نمیدونه که من خودم ازش متنفرم…

فنجون قهوام رو به سمتم گرفت و گفت:

-بهش فکر نکن ..همچی درست میشه….بیا حرفهای خوب خوب بزنیم….

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست