رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 52

#پارت_۴۹۰

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

فتجون فهوام رو به سمتم گرفت و گفت:

-بهش فکر نکن ..همچی درست میشه….بیا حرفهای خوب خوب بزنیم…

چطوری میتونستم حرفهای خوب خوب بزنم وقتی زندگیم اونقدر دچار چاله چوله شده بود.
وقتی قرار بود به زودی مجبورم کنن با نیما ازوواج کنم.
باحالتی کلافه گفتم:

-دلم میخواد فرار کنم…حیف که میدونم این بی ابرویی ممکنه خواستگار محترم مامانمو هم بپرونه!

با تعجب پرسید:

-مامانت قراره ازدواج کنه!؟

فنجون قهوه رو به آرومی چرخوندم و جواب دادم:

-آره…خیلی وقته زیرسرش داشتش.طرف پولداره.ظاهرا شرایطش هم خوبه.
یه دختر کوچیک یه ساله هم داره.
میگن زنش سرطان داشت مرد.از نظر مامان گزینه ی خوبیه…واسه همین از خداش و میخواد هرجور شده منو رد کنم بره آخه یارو بهش گفته نمیتونه منو….

مکث کردم و دیگه حرفمو ادامه ندادم.
سهند که دیگه مونده بود چیبگه دستی لای موهای سیاه پر کلاغیش کشید و گفت:

-فااااک ! چه شیر تو شیری شده!

دستمو زیر جونه ام گذاشتم و خیره شدم به طرح گلبرگ روی قهوه .بچه که نبودم دو سه تا قرص بخورم یا خودمو به نشانه ی مخالفت از دار آویزون کنم.
من دلم نمیخواست زن نیما بشم ای خدا ای آسمون ای فلک….
آه کشیدم.
سهند که متوجه توهمی و دلخوریم شد گفت:

-بهار….اوضاع قاراش میش هم که باشه باز کسی نمیتونه تورو مجبور بکنه کاری رو بکنی که دلت نمیخواد! قرص و محکم توروشون وایسا و بگو دوستش نداری و نمیخوایش… مرگ یه بار شیون هم یه بار!

سرم رو آهسته تکون دادم و گفتم:

-نمیشه سهند…نمیشه…
اصلا…همین حالاش هم ممکنه درحال تدارک دیدن باشه.شاید حتی شب بخوان بیان خواستگاری….

کلافه تا از خودم جواب داد:

-ای بابا…این دیگه چه جورش!بشین قشنگ با مادرت حرف بزن….بهش بگو که نمیخوای!
بگو که ابنجوری زندگیت تباه میشه.

فتجون قهوه رو برداشتم و یکم ازش چشیدم.مامانم تو فکر این بود که خودش سرو سامون بگیره و از خداش بود منو بسپاره دست نیما و سهند درجریان هیچی نبود.
حتی اینکه دل من پابند یه نفر دیگه هست ….
با مکثی طولانی جواب دادم:

-سهند مامان خسته شده…
از تنهایی..از بی پولی…از دنبال کارگشتن…
الان جوون…برو رو داره.فقط 14سالش بود که ازدواج کرد چندماه بعداز ازدواجش هم که منو دنیاوآورد.بقول خودش خیلی از همسن و سالهاش هنوز ازواج نکردن…این صادق خانی هم که من اصلا نمیدونم چه جوری سروکله اش توزندگیش پیدا شد مثل اینکه خیلی پولداره….
خودش مهم و آینده ی بهراد.
براش اهمیت نداره نیما هنوز رسما طلاق نگرفته یا اینکه ماازهم خوشمون نمیاد…
فکر میکنه اگه بشم عروس خونواده ی عمو دیگه خیالش راحت که حتی اکه گوشتمم خوردن استخونمو دور نمیندازن…

اونم عین من پکر شد.میدونم اگه میفهمید دلم درگیر یکی دیگه است حتما پکر ترهم میشد.
آاااخ فرزین…کجایی…!؟
کجایی که دلم بدجور هواتو کرده!!!

-کاری از دست من برمیاد بهار!؟

سوال سهند از فکر بیرونم کشید.سرمو بالا گرفتم و جواب دادم:

-نه…باید خودم به فکر چاره باشم….باید خودم کاری کنم…

دستشو روی دستم گذاشت.نوازشم کرد و با زدن یه لبخند پر آرامش گفت:

-خودتو بسپار به خدا….

لبخند زدم ولی هیچی نگفتم.اون همیشه برای من یه دوست واقعی بود.
دوستی که میشد بهش تکیه کرد.
دوستی که میشد واسه همچی روش حساب باز کرد..کرد.
یه دوست واقعی….
تا شب با سهندبیرون بودم و چون دوست نداشتم برگردم خونه ترجیح دادم وقتمو اونجوری بگذرونم.
شایدهم داشتیم این روزهایی نبودن کنارهمو جبران میکردیم.
روزای که دلمون واسه هم بدجور تنگ بود اما راهمون دور…
بعداز شب بود که منو رسوند سر کوچه.
پیاده شدم و با بستن در خم شده ام و گفتم:

-مرسی بابت امشب سهند..حالم واقعا بهتر شد..

-خوشحالم که حالت بهتر شد‌…فرصت بشه بازم‌میام پیشت‌…به اون موضوع هم زیاد فکر نکن…

لبخند تلخی زدم و با کشیدن به نفس عمیق گفتم:

-باشه…باشه…

بوق زد و گفت:

-اینم خداحافظی اصیل ایرانی.خداحافظ…

خندیدم و براش دست تکون دادم تا وقتی که دور شد.بقیه ی راه رو پیاده تا خونه رفتم.
زن. که زدم خود مامان درو به روم باز کرد.
دستمو گرفت و با عصبانیت کشید داخل…
معلوم بود خیلی از دستم کفریه….

#پارت_۴۹۱

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

دستمو گرفت و با عصبانیت کشید داخل…
معلوم بود خیلی از دستم کفریه.
درو بست و با حرص پرسید:

-دختره ی چش سفید! تا این موقع از شب کجا بودی با کدوم الاغی بودی؟ من از تهران نکشوندمت اینجا که یه جور دیگه کمر به بردن آبروم ببندی…؟
چرا شبیه هرزه و هرجایی ها رفتارمیکنی؟
چرااااا ….چرا من و خودتو نقل تو دهن مردم میکنی؟
اون یارو کی بود که باهاش تا سرکوچه اومدی؟
هان؟ کی بود؟ یه پسر دیگه؟ یه مرد زن دار ویگه؟
تف به تو…تف به تو دختر که معلوم نیست کدوم لقمه ی حرومی تبدیلت کرده به همچین موجود رفت انگیز و چندشی….

لباسمو گرفت و کوبوندم به دیوار.نفس نفس میزد و بدون اینکه حرفهای توی دهنش رو مزه مزه بکنه هر چیزی که به ذهنش می رسید رو درمورد منی که دخترش بودم به حساب میاورد.
هیچی نگفتم.هیچی…فقط ایستاده بودم و تماشاش میکردم و به حرفهاش گوش میدادم تا خودش رو سبک بکنه.
دست از زدن حرفهاش برنداشت تا وقتی که سنگینی نگاه های من اونو به خودش آورد.
نفس عمیقی کشید.
آب دهنشو قورت داد و بعد با رها کردن لباسم عقب رفت و گفت:

-چرا اینقدر منو زجر میدی؟

لبخند تلخی زدم.
من به چشم دیدم که برای مادرم مردم و تموم شدم.دیگه دختری نیودم ته بهش لبخند بزنه و با مهربونی برام آرزوی خوشبختی بکنه یا بهم بگه دوستم داره.
منو مایه ی ننگ خودش میدونست و میخواست هر جور شده از شرم خلاص بشه!
کوله پشتیم از روی دوشم افتاد روی زمین.مستقیم تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:

-تو میخوای منو مجبور کمی زن نیما بشم…زن نیمایی که هنوز حتی همسرش رو طلاق نداده….
نیمایی که از من متنفره.
میخوای اینکارو بکنی تا با صادق جونت ازدواج کنی.من برات مهم نیستم…
تو …میخوای منو…میخوای منو قربانی خوشبختیت بکنی وگرنه من که بهت گفتم…
گفتم چرا…

نه! اصلا چرا دیگه باید همچین چیزی رو برای اون توضیح بدم.
اون گوش شنوایی واسه شنیدن حرفهای من نداشت .
عین فرزین …
عین فرزینی که نمیخواست دلیل کارهامو بفهمه
عین فرزینی که نخواست بدونه هیشکی رو به اندازه ی خودش دوست ندارم.
عین فرزین….
عقب عقب رفت.آب دهنشو قورت داد و گفت:

-تو که دختری دو روز که بابا بالا سرت نبود شدی این….یه دختر لاابالی که حتی از مرد زن دار هم نگذشت.
از یه طرف با استاد دانشگاهش وارد رابطه شده و از یه طرف با شوهر دخترخاله اش…
دیگه بهراد که پسریه پسفردا بزرگ بشه چی میشه ؟
پسفردا که قد بکشه چی ازش درمیاد؟
بهراد…بهراد باید بابا بالاسرش باشه
باید یکی باشه راهنمایش کنه و عین تو حس نکنه بی سرو صاحاب که بشه مایه ی درد و آب و ریزی….
نه! نمیزارم اون مثل تو بشه! میفهمی؟

پژمرده شدم.بی حس و بی رمق و بی میل شدم.
آااااخ! ای کاش این حرفهارو از هر کس دیگه ای میشنیدم.از هرکسی به جز اون.
حس کردم دنیا واسم تیره و تار شده.
حس کردم فرقی با سه مرده ندارم.با آدمی که که هیچی براش مهم نیست.
با آدمی که دیگه زندگی براش معنا و مفهومی نداره!
با آدمی که به خودش میگه گوربابای زندگی…
بزار هر بلایی دلشون میخواد سرم بیارن.بزار هرکاری میخوان باهام بکنن.
لبهام روهم خشک شده بودن.
دهنم خشک شده بود و حتی نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم.
من حتی دیگه اشکی هم تو چشمهام نداشتم که بخوام از چشمهام سرازیر بکنم.
بند کیفمو رها کردم و اجازه دادم از اون حالت معلقی بیرون بیاد و بعد گفتم:

-من نمیخوام زن نیما بشم.برو پی زندگیت…برو و باهرکی میخوای ارواج کن.اما من نمیخوام زن نیما بشم…

سرش رو به آرومی تکون داد و گفت:

-میشی….تو باید زن نیما بشی…جز اون هیشکی تورو نمیخواد.
هیشکی به هرزه رو نمیخواد…میفهمی؟

هرزه هرزه هرزه….من یه هرزه بودم!؟
اونقدر مادرم منو با این لقب صدا زد و اونقدر این بارکد رو به پیشونی چسبوند که گاهی از خودم میپرسیدم نکنه من واقعا یه هرزه ام!
دوباره تکرار کردم:

-من زن نیما نمیشم….من زن نیما نمیشم…من زن اون نمیشم!

دستشو بالا آورد و گفت:

-بس کن! بس کن…

با بغض گفتم:

-بس نمیکنم…من نمیخوام زن نیما بشم.نیما زن داره.اون از من خوشش نمیاد.منم ار اون خوشم نیماد…
من زن نیما نمیشم

به عنوان کلام آخر و واسه اینکه من از این نمیخوام نمیخوامها دست بردارم‌گفتم:

-قرار ها گذاشته شده.همچی تعیین شده…فرداشب..فرداشب خانواده ی عموت میان خواستگاریت.عاقد هم باخودشون میارن….خودتو آماده کن!

بهت زده بهش خیره شدم.باورم نمیشد همچی به این سرعت و به این زودی بخواد پیش بره.
من…م …من نیما رو نمیخواستم این رو باید به چه زبونی میگفتم؟
رو برگردوند وقدم زنان رفت داخل.
کیفمو از رو زمین برداشتم و همونطور که دنبالش میکردم گفتم:

-م…منظورت چیه که فرداشب میان خواستگاری و عاقد هم میارن!؟

باخونسردی گفت:

-منظور؟ منظورمو واضح رسوندم.فرداشب میان خواستگاریت.جواب هم که مشخص پس عاقد هم میارن همچی رو به راه بشه…

هاج و واج بهش خیره شدم.دستمو به در تیکه دادم وگفتم:

-نه…تواینکارو با من نمیکنی!

ایستاد وسرش رو برگردوند سمتم و گفت:

-نیازی نیست فردا بری دانشگاه یا بیمارستان.میمونی و خودتو برای فرداشب آماده میکنی….

#پارت_۴۹۲

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

پشت دستمو زیر چشمم کشیدم.
خداروشکر مجبورم نکرده بود بزک دوزک کنم وگرنه فکر کنم تا الان صورتم از رد ریمیل و خط چشم و…شده بود!
از پذیرایی کوچیک و نقلی صدای بگو بخند میومد.
حاج اقایی که عاقد بود و از دوستان عمو، سر فرصت خاطره تعریف میکرد و عموهم قاه قاه میخندید.
مامان ار ترس آبرو ریزی رنگش پریده بودو از هر فرصت کوچیکی استفاده میکرد تا به من اشاره بکنه و بکوشنم سمت آشپزخونه که سینی چایی رو ببرم.
لعنت به تو نیما….
لعنت به تو که عرضه نداشتی خانواده ات رو از اومدن به اینجا منصرف بکنی!
بغضمو قورت دادم و با چشمهای خیس اشکم زل زدم به صفحه گوشی.
اگه فرزی؟ن یهم فرصت میداد شده آبروریزی هم به پا کنم اینکارو میکردم اما پا به این مجلس نپمزاشتم.
مامان نامحسوس دستی به لپ خودش زد و با حرص ، درحالی که تلاش زیادی داشت صداش جز خودم به گوش کس دیگه ای نرسه گفت:

-بیا…بیاااا بهار بیااااا….بیا ایناروببر.بیا آبرو ریزی راه ننداز منتظرتن….

بیصدا اشک ریختم و تلفتمو به سینه ام فشردم.
شونه هام لرزیدن و تکون خوردن.
چرا میخواستن منو مجبور به انجام کاری بکنن که نمیخواستم؟!چرااااا

مامان وقتی دید نمیان و همچنان تکیه به دیوار اتاق دادم خودش به اجبار مشغول ریختن چایی تو لیوانهای شیشه ای شد.
از پشت پرده ی مات اشک نگاهی به شماره ی فرزین انداختم.
انگشت لرزونمو رو شماره گذاشتم و لمسش کردم.
تلفن رو بالا گرفتم و کنار گوشم گذاشتم….
نجوا کنان و با التماس لب زدم:

“فرزین ..فرزین….جواب بده فرزین….جواب بده خواهش میکنم…”

بعداز مدتها این اولینباری بود که باهاش تماس میگرفتم.
اینکارو کردم چون میخواستم به هردومون یه فرصت دوباره بدم.
اگه جواب میداد و اگه ازم میخواست صبر کنم همچی رو بهم میزد اما….
اما وقتی خط رو اشغال کرد فهمیدم من بیخودی امیدوارم.
فرزین دیگه دوستم نداشت.
نداشت….
دستمو ناخوداگاه پایین اومد و تلفنم افتاد روی زمین.
چقدر دلم میخواست های های بزنم زیر گریه و اونقدر اشک بریزم که صدای گریه هام گوش خلق رو کر بکنه اما من حتی حق گریه هم نداشتم…

صدای عمو مامان رودستپاچه تر کرد:

-این بهار جان ما نمیخواد یه لیوان چایی بده دستمون!؟

-چرا چرا…الان میادش..

مامان اینو گفت و با عجله اومد سمت من.
دستموگرفت و گفت:

-اینجا وایستادی و چه غلطی میکنی؟ آبغوره میگیری؟
داری پاک آبرومو میبری…زودباش بیا سینی چایی رو ببر بین مهمونها پخش کن زود باش…

مچ دستشو گرفتم.زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-اینکارو با من نکن….نزار زن مردی بشم که ازش متنفرم…
این لباس عروسی که داری تن من میکنی ، لباس عزای منه …

چندثانیه ای بهم خیره شد.
شاید با عذاب وجدانش درگیر بود.اما درنهایت دستشو پس کشید و گفت:

-راه بیفت بهار…زودباش باید چایی هارو تعارف بکنی…

پس انتخابشو کرده بود و نمیخواست هم کوتاه بیاد.
بی چاره ترین آدم دنیا بودم.
حتی به مرگ هم جرئت نداشتم فکر کنم.
آه عمیق کشیدم که برگشت دستمو گرفت ودنبال خودش کشوند سمت آشپزخونه و بعد سینی رو داد دستمو گفت:

-برو یالا…اول از بزرگترها شروع کن..از عموت و عاقد و داییت…بعد بقیه…زودباش!

چشمهام هنوز نم داشتن و اون خودش با دستمال خشکشون کرد و بعدهم دستشو پشت کمرم گذاشت و راهیم کرد.
آب دهنمو قورت دادم و به سمتشون رفتم.
تعدادشون خیلی زیاد نبود.
عمو، عاقد، دایی، زن عمو، نوید و زنش و نیمایی که صم بکم یه گوشه نشسته بود و ظاهرش به کسی می موند که اومد مجلس ختم!

نیمایی که سگرمه هاش تو هم بود و بیشتر انگار اومده بود مجلس عزا تا خواستگادی!
لعنتی…راست میگن آدم از هرچی بدش بیاد سرش میاد.
خم شدم و چایی رو تعارف کردم.
عمو یه لیوان چایی برداشت و با لبخند و رضایت گفت:

-به به…دست عروس گلم درد نکنه…به به! عجب عطر و بویی…

حتی یه لبخند زورکی هم نتونستم بزنم.چایی رو یکی یکی تعارف کردم تا وقتی که رسیدم به خود نیما.
با نفرت بهمدیگه خیره شدیم.
آهسته لب زد:

-آخرش کار خودتو کردی!؟

هه! دست پیش میگرفت پس نیفته.
پورخندی زدم و گفتم:

-تو حتی توان نداشتی خانوادتو از اومدن منصرف کنی حق نداری به منی که ازت متنفرم تیکه بپرونی…

اینو گفتم و به عمد سینی رو کج کردم.لیوان پراز چایی خم شد و ریخت روی پاش.
زن عمو محکم زد به صورت خودش و گفت:

-وای خاک به سرم…پسرم سوخت….

نیما واکنش خاصی نشون نداد.فقط خیلی سریع بلند شد و یه نگاه خط و نشون دار حوالم کرد و جوری که کسی نشنوه بهم گفت:

-تلافی میکنم شک نکن…

عمو خندید وگفت:

-خب شلوغش نکنین…اینم نمک مجلس بود.
هول شدن.
مامان لب گزید و یه جعبه دستمال برداشت و همونطور که سمت نیما میومد گفت:

-چیکار کردی تو آخه دختر؟

یه چشم غره هم بهم رفت که بهم بگه میدونم چیکار کردم.
اصلا مهم نبود.
بلای بدتر از این باید سر نیما میومد.
عمو لبخند زنان گفت:

-بهار عمو سینی رو بزار کنار ، کنار دست نیما بشین

نگاهی به شناسنامه م که تو دست عاقد بود انداختم.انگار همچی کاملا آماده بود.نفس عمیقی کشیدم و برخلاف میل باطنیم کنار نیما نشستم….

#پارت_۴۹۳

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

نگاهی به شناسنامه ام که تو دست عاقد بود انداختم.انگار همچی کاملا آماده بود.نفس عمیقی کشیدم و برخلاف میل باطنیم کنار نیما نشستم…
سرمو پایین انداختم و عین ماتم زده ها خیره شدم به زمین که آهسته و آروم جوری که صداش به گوش کسی جز خودم نرسه گفت:

-لعنت به تو! مگه قرار نبود بگینه؟ هوم؟ حالا واسه من رخت سفید پوشیدی و اومدی کنارم نشستی؟

وقتی اون حرفارو میزد دلم میخواست با جفت دستهام خفه اش کنم این پفیوز لعنتی رو…یه جوری حرف میزد انگار من از خدام بود کنارش باشم.
انگار اصلا خودم تمام مدت در حال برنامه چیدن بودم که بهش برسم.
لباسمو تو مشتهام جمع کردم و گفتم:

-فکر کنم بهتره این حرفهارو به خودت بزنی…تو که عرضه نداشتی یه ذره مقاومت کنی و نیای اینجا حق نداری واسه من هارت و پورت میکنی!

نفس خشمگینانه و عمیقی کشید و بعد سرش رو به آرومی چرخوند سمتم و با چنان غیظ و خشمی براندارم کرد که قلبم از ترس به تپش شدیدافتاد.
بعداز اینکه با نگاه هاش برام خط و نشون کشید آروم اما خصمانه گفت:

-روزگارتو پیش من سیاهه بهار…دعا کن راهمون یکی نباشه!

هه!انگار دعاهای من ثمری داشتن.
من خیلی وقت بود هر دعایی که میکردم دستم می موند تو پوست گردو.
اشک تو چشمهام جمع شد.
ای تاش میتونستم بزنم زیر همچی.
من نیمارو نمیخواستم.اما اونا تصمیم داشتن هرجور شده به من تحمیلش بکنن.
بغضمو قورت دادم و مثل بقیه گوش سپردم به حرفهای عمو:

-حاج محمودی از دوستان خوب من هستن.گفتم همین امشب بیاد و خطبه رو بخونه که نیما و بهار به هم محرم بشن.زن و شوهر بشن و زودتر برن سر خونه زندگیشون…ما که غریبه نیستیم بگیم اول کلی رفت و آمد کنیم…..خودمم رسما یکی رو مامور کارای ثبتیش میکنم….
آزمایش هم که صبح گرفتن و الحمدالله خونشون به هم میخوردهمچی جور جوره…

مثل یه بیوه زن، مثل یه موجود بی کس و کار به جای من تصمیم میگرفتن و حتی به زور هم بردنم و ازم آرمایش گرفتن.
هیچ اراده و اختیاری ار خودم نداشتم چون شده بودم مسخره و بازیچه ی دست دایی و مامان!
به جرم بودن با آدمی که خیلی زود از زندگیم حذفش کردم و نخواستم ادامه بدم داشتن یه رندگی سخت رو بهم تحمیل میکردن.
و آدمی که هیچ علاقه ای بهش نداشتم.
آهی کشیدم که اینبار دایی گفت:

-البته تا هنور فرصت نکردیم برای بهار جهاز بخریم…

عمو بی فوت وقت گفت:

-این حرفها چیه؟ جهاز چیه! خونه ی نیما حاضر و آماده اس!نه نیازی به جهاز هست نه هیچ وسیله ی اضافی دیگه…فقط میمونه بحث مهریه و عروسی…

عرق جمله ی عمو خشک نشده بود که نیما فورا و با سگرمه های توی هم گفت:

-عروسی نه…من نمیخوام عروسی بگیرم بهارم اگه ناراضیه و عروسی میخواد پس بهتره همچی رو …

عمو انگار که کاملا میدونست نیما میخواد چیبگه و دقیقا به همین خاطر واسه اینکه حرفهای اون ادامه پیدا نکنن و همچی رو بهم بزنه خیلی زود گفت:

-هرچی بهار بگه همونه…بهار عروسی بخواد عروسی میگیریم.نخواد هم نه….

با این حرف عمو نگاه ها به سمت من کشیده شد.
اما هیچ نگاهی سنگینتر از نگاه خصمانه ی نیما بود.
آخه چرا….؟
چرا میخواستن با من اینکارو بکنن؟
چرا میخواستن به زور مجبورم کنن با کسی ازدواج کنم که هم اون از من متنفره هم من!؟
آب دهنمو به زحمت قورت دادم وبعد سرمو بالا گرفتم و بریده بریده گفتم:

-نه عمو…من…م….من..من عروسی و جشن نمیخوام!

این خبر و این جواب لبخندی روی صورت مهنار نشوند.
نمیدونم چرا بیشتر از بقیه سگرمه هاش رفت توهم.
ولی حتی این هم تاحدودی مشخص بود.
عمو پسر میخواست و مهناز قادر نبود پسر دار بشه و حالا عصبی بود.
عصبی بود که من میخواستم با نیما ازوداج کنم و غصه اینو میخورد که یه روزی صاحب پسر بشم…
پوزخندی زدم که حاج آقا محمودی رو به عمو پرسید:

-راجع به مهریه باهم به توافق رسیدین!؟

عمو که رسما داشت واسه پسرش یه زن مفت و بدون زحمت میبرد بازهم سعی کرد اینجوری دلمو به دست بیاره و بعد گفت:

-مهریه ی بهار به سال تولدش میزنیم…

جواب عمو خیلی هارو تو اون جمع عصبانی کرد.
مثل زن عمو…مثل مهنازی که با عصبانیت و پچ پچ کنان کنار گوش نوید گفت:

-مهریه ی من همش 500 تاست بعد بابای تو واسه دختر براددر خودش به تاریخ تولدش مهریه میزنه؟ واقعااا که…چرا هیچی نمیگی…

نوید واسه اینکه زنش آبرو ریزی نکنه و صداش به گوش کسی نرسه آهسته گفت:

-هیش…چه فرقی میکنه.بعدشم به ماچه!؟ بیخیال مهناز…اینجوری نکن جون نوید…

لبخند تلخی زدم.چه اوضاع مرخرفی…

#پارت_۴۹۴

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

لبخند تلخی زدم.چه اوضاع مرخرفی…
هیشکی اینجا منو روست نداشت حتی خانواده ی خودم.
حتی داییم.حتی مادرم.اونا فقط میخواستن از شرم خلاص بشن.
میخواستن یه جوری ردم کنن که وبال گردنشون نباشم.
آهی کشیدم.
یادم یه روز ماجراجو برای فرزین توضیح دادم واون گفت من یه دختر بد نیستم.
یه دختر نسبتا بدم.
اگه من هنوز بد کامل نشدم‌پس چرا دوستم نداشتن؟چرا نمیخواستن بهم‌کمک کنن؟
چرا فرزین این دختر نسبتا بد رو نمیبخشید؟چرا؟
عاقد شناسنامه هارو باز کرد و گفت:

-خب پس ان شالله اگه همچی رو بین خودتون توافق کردین من شروع کنم به خوندن خطبه…

نیما کلافه بود و من افسرده و زن عمو نگران.نگران همون مهریه ی سنگین ترسناک!
رو کرد سمت عمو و گفت:

-مهریه زیاد نیست!؟

واسه زدن این حرف اصلا خجالت نکشید.عمو یه چشم غره به زنش رفت.
باید هم می رفت.
یه دختر که خانواده ی خودش هم نمیخواستنش، مفت و جانی گیرش اومده بود که حتی با وجود اینکه پسرش هنور رسما طلاق نگرفته بود اما بازهم میخواست اونو به عقد پسرش دربیاره….
چی واسش بهتر از این!؟
با قاطعیت گفت:

-نه زیاد نیست.خیلی هم خوبه…بهار لایق این مهریه اس نیما هم به رسم عندالمطالبگی هر زمان زنش خواست باید مهریه اش رو بده!

زن عمو بازهم به دلخوری گفت:

-رقمش سنگین!

عمو اخم‌کرد و گفت:

-شما نگران‌نباش…این پولا واسه نیما رقمی نیستن الحمدلله

مهناز تسلیم سقلمه های نوید نشد و با دلخوری و دلگیری گفت:

-ببخشید حاجی…یعنی من لایق فقط 500 تا بودم؟
خون بهار جان مثل اینکه رنگینتره …خب بایدم باشه.بهار جان به هر حال دختر برادرتون!

حرفهای مهناز اسپند رو آتیش مجلس بود.
مامان و دایی رو به پچ پچ انداخت و عمو رو عصبانی کرد.
این دیگه واقعا شخصیت واقعی اونو رو میکرد و نشون میداد چقدر حسود.
اما عمو واسه اینکه نبض مجلس رو از دست نده با همون حالتی آروم اما عصبی گفت:

-این چه حرفیه عروس…واسه شما جشن شاهانه گرفتیم واسه بهار چون قرار نیست جشن و عروسی بگبریم مهریه اش رو بالا میزنم.پس گله نکن….

حرفهای محکم و پر تحکم عمو مهناز رو ساکت کرد اما از اونور زن عمو پشت چشمی نارک کرد و بعد گفت:

-والا همین مهریه ی بالا بود که رویا رو واسه نیمای بیچاره ی ما شاخ کرد.
دختره چوم مهریه اش 800 سکه بود دم به دقیقه ساز رفتن میزد….
آخرشم که اونجوری شد…

هیچی نگفتم تا مادرم ببینه داره باهام چیکار میکنه.
ببینه چه جوری داره گند میزنه به زندگیم.
ببینه چه جوری منو حروم کرده…
مامان با صورتی عبوس و دلگیر دست از سکوت برداشت و گفت:

-بهار من همچین دختری نیست معصومه خانم! بنده ی پول هم نیست…
چه یک سکه چه هزار سکه.واسه ما فرقی نداره…

سرم گیج رفت.دستمو روی پیشونیپ کشیدم وبا بغض لب زدم:

“دارین با زندیگم چه کار میکنین؟ کاش بمیرم و خلاص بشم”

دستمو سمت سینی دراز کردم و یه لیوان آب برداشتم. احساس کردم رو به ضعفم و دارم از حال میرم.
مامان اصلا چرا میخواست ازم دفاع کنه؟
چرا وقتی خودش این بلارو سرم میاورد همچین میکرد ؟
عمو به دفاع ازمن گفت:

-بر منکرش لعنت…معلوم که بهار ما همچین آدمی نیست.
کی بهتر از اون…؟؟؟

پوزخند محوی زدم.عمو هم ازم تعریف میکرد چون میخواست نیما رو زودتر و به قول خودش سرو سامون بده.
هه…
چه زندگی داغونی داشتم من بیچاره.
دایی لیوان چاییش رو کنار گذاشت و گفت:

-شما بزرگ مایی…هرچی شما امر کردی همونه!

نگاهی به نیما انداختم و آهسته لب زدم:

-مگه نگفتی ازم متنفری؟ خب یه کاری بکن…جلوشونو بگیر…

پوزخندی زد و گفت:

-جلوی چی رو بگیرم؟ هان؟
همچی تموم شد…همچی..

چند جرعه آب خوردم که فشارم نیفته و از شدت غصه بیحال نشم و غش نکنم.
نفسم تو سینه حبس شده بود.
کاش یه اتفاق میفتاد.
یه اتفاق که جور نشه این عروسی اما عمو همچی رو بر باد داد و بالاخره گفت:

-خب حاج محمودی…بسم الله…شروع کن خطبه رو بخون….

#پارت_۴۹۵

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

عاقد به رسم قدیمی، برای سومین بارو بعداز یه مقدمه چینی کوتاه پرسید:

-عروس خانم وکلیم…؟

بغض کردم.یه چیزی عین غمباد گیر کرده بود تو گلوم که نمیذاشت حرف بزنم.
نیما هم که به کل مایوس و عصبی بود.
صم بکم کنارم نشسته بود و هیچی نمیگفت.
تنم می لرزید و بدنم داغ داغ شده بود.
چشمها همه زوم شده بود رو من.منتظر بودن بگم بله.
ولس این” بله”یه جواب مثبت به خوشبختی نبود.
یه بله به بدبختی و گرفتاری بود.
به مکافات…به زندگی اجباری….
و من اما جز بله چی میتونستم بگم؟
عمو خندید و گفت:

-زیر لفظی که نمیخوای هان بهار؟

خندیدین تا من به خودم بیام.
که بفهمم کجام و چی باید بگم….که بفهمم همجی تموم و وقت واسه این سکوتهای معنی دار نیست که نیست…
مامان با اشاره ی چشم و ابرو ازم خواست بله بدم .زن عمو دست برد توی کیفش و یه جعبه بیرون آورد.
شاید واقعا فکر میکردن من زیر لفظی میخوام.
بازش کرد و بعد بلند شد و اون برای من آورد.
کنارم نشست. صورتم رو بوسید و بعد هدیه رو به سمتم گرفت و گفت:

-نیمای من روز خوش ندید.اونو دست تو میسپارم….

بهش خیره شدم.منو دوست نداشت اما عاجزانه ازم میخواست ار پسرش مراقبت کنم.
کاش من میتونستم التماسش کنم که اون از من مراقبت کنه.
و چه مراقبتی بهتر از اینکه نزاره عروسش بشم؟
هدیه رو ازش گرفتم و بعد نامحسوس آاااهی کشیدم و گفتم:

-بله….

بیشتر این بله چیز دیگه ای نتونستم بگم.
آه کشیدم و سر به زیر انداختم.
دایی اومد سمتم و یه جعبه کوچیک بهم داد و آهسته کنار گوشم گفت:

-حلقه اس!

اونقدر ازش عصبانی بودم که حتی تو چشمهاش هم نگاه نکردم.
اون و مامان عامل بدبختی و بهم خوردن زندگی من بودن.
اونم به جرم بودن با مهرداد.
بخاطر یه خطا…یه جرم…
زن عمو اشاره ای به نیما کرد و گفت:

-بیا و حلقه رو دست بهار کن نیما جان…

بدبختی من اونجا بود که حتی حلقه هامونم دیگران واسمون خریده بودن.
نیما برخلاف میل باطنیش جعبه حلقه رو از پادرش گرفت.
مچ دستمو بالا آورد و حلقه رو با سگرمه های درهم انگشتم کرد.
منم حلقه رو دستش کردم.حلقه ای که اصلا من ندیده بودمش و حتی خودمم انتخابش کردم.
من هیچ نقشی برای تعیین این زندگی نداشتم.
اونا بگو بخند میکردن و تبریک میگفتن اما من لبهام روهم می لرزیدن و فقط یه زور جلوی خودمو گرفته بودم که گریه نکنم و اشک نریزم.
آره…
من فقط داشتم جلوی خودمو میگرفتم که بغض نکنم و گریه زاری راه نندارم و نزنم زیر هق هق….
جلو رفتیم دفتر عاقد رو امضا کردیم.
نه نیما تونست کاری بکنه و جلوی این ازدواج رو بگیره و نه من.
یه جورایی الکی الکی شدیم زن و شوهر اون هم درحالی که اصلا از همدیگه خوشمون نمیومد!
عمو یه پاکت پول داد دست حاج آقا و راهیش کرد تا جمع خانوادگی تر بشه.
مامان شام درسته کرده بود و از من خواست تو چیدن سفره کمک کنم.
حالم بدجور گرفته بود اما مجبور بودم تو چیدن ظرفهای شام کمکش کنم.
خودش و زن دایی به تنهایی همه ی کارهارو به انجام داده بودن و من حتی واسه اینکار هم همراهشون نبودم!

وقتی همه به دور سفره جمع شدن،تصمیم گرفتم یه جا دور ازهمه بنشینم اما عمو اجازه نداد و گفت:

-بهار جان…کنار شوهرت بشین…

هه!شوهر…چه مسخره….
باز هم بغض کردم.بغض و بغض و بغض!
اونی که من دوستش داشتم فرزین بود.اونی که میمردم براش فرزین اما الان الکی الکی شدم زن نیما.
برخلاف میل باطنیم نگاهش کردم و عمو باز شروع کرد حرف زدن:

-ان شالله فردا نیما میاد دنبال بهار که برن خونه ی خودشون….اگه هم بخواین بگین زوده و فلان و بهمان میکم نهههاا…زود که نیست هیچی دیر هم هست
من دلم‌میخواد این دوتا جوون زودتر بدن سر خونه زندگیشون….ول کنن این مقدمات و حشایه هارو…
ماه عسلشونم هرجا عشقشون کشید برن..اصلا بدن بلاد کفر…

خندیدن…
خنده هاشون داغی بود روی دل صاب مرده ی من.
آخه چطوری میتونستم پا تو خونه ی مردی بزارم که ازش بیزارم و ذره ای بهش علاقه ندارم؟
آهی کشیدم و چون واقعا برام سخت بود به این سرعت همخونه اش بشم گفتم:

-ولی عمو من…من آمادگیشو ندارم….

عمو باز همچی رو توحیه کرد تا ساده جلوه اش بده و بعد گفت:

-آمادگی نمیخوادعموجان…همه چیز حی و حاضر و آماده اس…نگران نباش

نگاهی به نیما انداختم تا شاید اون یه چیزی بگه ولی انگار آب از سرش گذشته بود و دیگه هیچی واسش اهمیت نداشت.
یکبار دیگه تلاشمو کردم و گفتم:

-آخه خیلی زوده ما تازه….

حرفمو کامل نزده بودم که مامان پرید وسط کلامم و گفت:

-بهارجان فردا آماده است….نیما هر زمان بخواد میتونه بیاد دنبالش…بفرمایید…بفرمایید غذا یخ میکنه از دهن‌میفته…

نه…مثل اینکه فایده ای نداشت.
من جدی جدی از فردا میشدم همسر و همخونه ی نیما….

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • رمان بسیار خوب و آموزنده ای هست
    خیلی به واقعیت نزدیکه
    امیدوارم دختران جوانی که میخونند از این ماجرا عبرت بگیرند و ساده تسلیم شرایط نشن
    به قول فرزین و جمله طلایی این داستان گاهی با یک غلط نمره رو ۱۹ نمی شه بلکه صفر میشه
    البته قلم شیوای نویسنره واقعا جای تقدیر داره

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست